فیلم فراری با الن ریچسون و اوون ویلسون یک اکشن جادهای است که فرمولبندی شده اما سرگرمکننده پیش میرود. با نقد این فیلم همراه زومجی باشید.
فیلمهای اکشن از آن دسته از آثاری هستند که تا همیشه میتوان در مارکتهای سینمایی پیدایشان کرد. این فیلمها هم مخاطب دارند و هم اینکه خوب میفروشند. شاید منتقدان خوششان از فیلمهای اکشن نیاید اما همین برای مخاطب کافی است که آدرنالیناش با این فیلمها بالا برود. از همه مهمتر اینکه مخاطب در آثار اکشن معمولا بهدنبال دیدن بازیگر مورد علاقهاش و آن فرمولی که اجرا میکند، میگردد. حالا در این فیلم هم یک بازیگر پرکار اکشن با فرمول خاص خودش حضور دارد. حالا الن ریچسون بههمراه اوون ویلسون یک اکشن جادهای را بازی میکنند که احتمالا اگر عاشق فیلمهای اکشن باشید و بخواهید تنها برای یک سرگرمی فیلم را ببینید از فراری خوشتان خواهد آمد.
در ادامه داستان فیلم لو میرود
الن ریچسون در این فیلم یک پیک شخصی است و محمولههای پستی را جابهجا میکند. اوضاع زمانی بهم میریزد که او هنگام جابهجایی یک کبد با گروه خونی کمیاب در وضعیت خطرناکی میافتد. کارتل به دنبال او و همراهاش اوون ویلسون است تا آن کبد را بهدست آورد. حالا چه زمانی موتور درام روشن میشود و قلاب داستانی کارش را بهخوبی انجام میدهد؟ زمانی که میفهمیم هنک یعنی همان الن ریچسون در افغانستان خدمت کرده و عضو تفنگداران نیروی دریایی بوده است؛ و از همه مهمتر اینکه او با ترومای مرگ دخترش دستوپنجه نرم میکند. چیزی که سوخت کافی را به قهرمان قصه میرساند تا کبد را به دست صاحب اصلیاش در بیمارستان کودکان برساند.
فیلم برخلاف قواعد ژانری دورفیق یکی از کارکترهایش را در پایان حذف میکند
پس یکخطی فیلم این است، یک کبد باید توسط هنک و دوستش به بیمارستان کودکان برده شود؛ و هرچه در این میان پیش میآید اتفاقات ژانری و فرمولشده در یک اثر اکشن است. درواقع همه چیز فیلم خوب است و تنها این فرمولیک بودن اثر است که کار را خراب میکند. رویکردی که باعث میشود فیلم در سطح یک اثر سرگرمکننده باقی بماند. فیلم در نگاه اول تبدیل به یک اثر دورفیق میشود. زیرژانری که در آن، رابطه میان دو شخصیت بهاندازه کشمکشهای بیرونی اهمیت دارد. در این الگو، قهرمانان از نظر خلقوخو، شیوه تصمیمگیری و مواجهه با بحران تفاوت دارند و همین تضاد، هم موتور درام را گرم نگه میدارد و هم نقطه گرانشی برای ایجاد کمدی میشود. الن ریچسون و اوون ویلسون دو نقطهی مقابل یکدیگر هستند. ریچسون کمحرف است و با کلی تروما زندگی میکند اما در عوض ویلسون مدام حرف میزند و حوصلهی ریچسون را سر میبرد. این زیرژانر به اکشن امکان میدهد که میان خشونت، تعلیق و طنز تعادل برقرار کند و قهرمانان را عمیقتر و استخواندارتر نشان دهد. درواقع زیرژانر دورفیق برای فیلمهای اکشن در اکثر موارد همیشه جواب است. چراکه هم خشونت را تعدیل میبخشد و هم اینکه بُعد درام را در اثر پررنگتر میکند.
حالا نکته قابل تحلیل اینجاست که فیلم برخلاف قواعد ژانری دورفیق یکی از کارکترهایش را در پایان حذف میکند. اوون ویلسون در آخر فیلم میمیرد و درنهایت هم ریچسون به تنهایی به پاریس سفر میکند. در الگوی رایج دورفیق، تفاوت میان دو شخصیت زمینهساز شوخی، همکاری و درنهایت شکلگیری اعتماد متقابل است اما مرگ یکی از آنها این مسیر آشنا را قطع میکند و به رابطه معنایی تراژیک میبخشد. از منظر شخصیتپردازی، این اتفاق میتواند تنهایی هنک مالون را عمیقتر کند. او دیگر فقط قهرمانی منزوی نیست که با گذشته خود دستوپنجه نرم میکند بلکه او حالا باید فقدان تازهای را نیز بچشد.
الن ریچسون در نقش هنک یک قهرمان کلیشهای سینمای اکشن است. او ضعفی در شخصیتپردازی ندارد اما از آن دسته از کارکترهایی است که همه جا میتوان الگویش را پیدا کرد. هنک به الگوی شناختهشده قهرمان سرگشته تعلق دارد. مردی قدرتمند، زخمخورده، باهوش با نقطه ضعفی بزرگ که او را به قهرمانان سنتی اکشن نزدیک میکنند. تروما نیز در این الگوی شخصیتی به زخمی تبدیل میشود که قهرمان هنوز نتوانسته از نظر ذهنی از آن فاصله بگیرد. حالا این تروماها تصمیمهای او را پیچیده میکنند و باعث این همه کشتار از جمله مرگ دوستش میشوند. هنک از نظر ژانری هم یک قهرمان شکستناپذیر است و هم آسیبدیده، چیزی که برای ژانر اکشن بسیار جذاب است و مخاطب برای دیدناش حاضر است پول بپردازد.
رستگاری قهرمان قصه را میتوان در چارچوب یکی از الگوهای آشنای سینمای اکشن بررسی کرد
جذابیت این تیپ شخصیتی از تضاد میان قدرت بیرونی و آشفتگی درونی و ترماها سرچشمه میگیرد. او قرار نیست، هیچوقت خانوادهای داشته باشد و یا جایی آرام بگیرد. او از این دسته از کارکترهایی است که باید منتظر بماند تا ماموریت بعدی به پستاش بخورد. در سینمای اکشن، پیروزی معمولا با شکست دشمن به سرانجام میرسد اما در مورد قهرمان تنها و سرگشته، پیروزی عمیقتر زمانی رخ میدهد که او به رستگاری میرسد. درواقع اینجا مهم نیست که آیا پیوند کبد در بیمارستان کودکان انجام میشود یا نه بلکه مهم این است که هنک میتواند از طریق کمک به دختری در بیمارستان گذشتهاش را جبران کند یا نه؟ رستگاری قهرمان قصه را میتوان در چارچوب یکی از الگوهای آشنای سینمای اکشن بررسی کرد. قهرمانی که توانایی مقابله با دشمنان را دارد، اما برای رسیدن به آرامش باید با تروماهای درونی خودش هم روبهرو شود.
از منظر درام، فراری بر موقعیتی متکی است که گرانش بالایی برای خلق تعلیق دارد. بههمین دلیل روایت بیش از آنکه به درام و ظرفیتهای آن توجه نشان دهد، روی اکشن و موقعیتمحور بودن فیلمنامه تمرکز میکند، قهرمانی که باید در عرض چند ساعت یک کبد را به بیمارستان برساند و از کارتل فرار کند، همین یکخطی کافی است تا همه چیز فدای ژانر شود. اتکای بیش از اندازه به پیشبرد حوادث اکشن، مجال کافی برای پرورش این ظرفیتها را باقی نمیگذارد. در نتیجه، گاهی روایت بهجای آنکه از دل انتخاب شخصیتها شکل بگیرد، متاثر از اتفاقات و حوادث اکشن است. فیلم با وجود اینکه دو کارکتر قدرتمند از لحاظ ایدهپردازی دارد اما از جائی به بعد نمیتواند آنها را بهدرستی پرداخت کند. مثلا مرگ اوون ویلسون اگرچه از لحاظ ژانری اتفاقی قدرتمند است اما از نظر درام از آنجائیکه این مرگ تاثیر چندانی روی زندگی قهرمان سرگشته قصه ندارد صرفا جنبهای تزئینی برای پیشبرد ژانر به خود میگیرد. اتفاقات و کشمکشهای فیلم نیز بخاطر شرایط ژانری روایت قدرت زیادی از خود نشان نمیدهند. فیلم فراری اثری سرگرمکننده است، چراکه فرمولبندی شده پیش میرود و درنهایت هم مخاطب ممکن است پایانش را حدس بزند.