نقد فیلم اتاق های پشتی (Backrooms) | وقتی یوتیوب سینما را به مسخره می گیرد

جمعه 9 مرداد 1405 - 20:00
مطالعه 10 دقیقه
رناته رینس‌وه در حال ترسیدن در فیلم backrooms
فیلم Backrooms، روایتی روانشناختی و خام درباره‌ی آدم‌هایی است که در هزارتوی روان خود گیر افتاده‌اند. با نقد این فیلم همراه زومجی باشید.

گویا قرار است یوتیوبرها آینده سینمای جهان را در دست بگیرند (که البته امیدوارم چنین نشود). بعد از فیلم Obsession حالا Backrooms فیلم دیگری است که خالق‌اش از دنیای یوتیوبرها آمده. هر چقدر که وسواس فیلم خوبی بود، Backrooms در راضی کردن مخاطب کم می‌آورد. این فیلم که براساس مجموعه ویدئوهای The Backrooms توسط کمپانی A24 ساخته شده اثری است که از چندین فیلم سینمایی الگوبرداری می‌کند. مکعب (Cube) و فیلم دیستوپیایی (Annihilation)، دو اثری هستند که به وضوح می‌توان تاثیرشان را در Backrooms دید. این فیلم با اینکه ایده‌ی خوبی دارد اما کاملا معلوم است که کمپانی A24 تنها برای کسب سود به‌سراغ خالق‌اش رفته است.

در ادامه داستان فیلم لو می‌رود

به‌سختی طاقت آوردم و این فیلم را تا انتها تماشا کردم. Backrooms جز معدود فیلم‌هایی بود که با دیدنش واقعا عذاب کشیدم و به‌طور مداوم مدت زمان باقی مانده از آن را چک می‌کردم. فیلم در مدت زمان حدودا دو ساعت روایت خودش را ادامه می‌دهد. اول اینکه Backrooms تا قبل از شروع دقیقه ۲۳ تنها روایت را پیش می‌برد و خبری از درام نیست، چراکه فیلمسازش فکر می‌کند؛ مشغول خلق یک افتتاحیه‌ی جذاب برای شخصیت روانی‌اش است. درواقع چنین نیست! روایت باید به کمک درام بیاید و قبل از شروع شدن پیرنگ کاشت‌هایی برایمان خلق کند که این افتتاحیه حوصله‌سر بر نشود.

مسئله اینجاست که ما کاملا می‌دانیم Backrooms درباره‌ی چیست و این فهمیدن و نتوانستن فیلمساز در به حرکت درآوردن ایده‌اش ما را عذاب می‌دهد

مسئله اینجاست که ما می‌دانیم Backrooms درباره‌ی چیست و این فهمیدن و نتوانستن فیلمساز در به حرکت درآوردن ایده‌اش ما را عذاب می‌دهد. فیلم درباره‌ی معماری شکست‌خورده به‌نام کلارک است که زندگی ازهم‌پاشیده‌‌اش او را به‌سمت بی‌ثباقی سوق می‌دهد. وقتی او به روانشناسی به‌نام دکتر مری کلاین مراجعه می‌کند، وارد ابعاد مرموزی می‌شود، جائی که دیگر قوانین فیزیک کار نمی‌کنند. او به‌راحتی از دیوار نمایشگاه مبل‌اش رد می‌شود و در هزارتویی گیر می‌افتد.

مسئله اینجاست که فیلمساز همان چیزی را که مخاطب می‌تواند در کتاب‌ها و یا پادکست‌های روانشناسی بخواند و گوش دهد، به‌تصویر می‌کشد. مسئله‌ی خودآگاه و ناخودآگاه دیگر آن مسئله‌ی غریبی نیست که تماشاگر نداند با چه‌چیزی روبه‌روست. Backrooms می‌خواهد نمایشگر زندگی مردی رها شده در دل تروماها و مشکلات روانی‌اش باشد. فیلم برای این کار از استعاره استفاده می‌کند و همانجا نیز متوقف می‌شود. اینکه روان و ناخودآگاه آدم را به یک هزارتویی تشبیه کنی یک کار سینمایی به‌حساب نمی‌آید، بلکه ایده‌ای خام است که فیلمنامه‌نویس‌اش نه‌تنها نتوانسته طرح اولیه آن را بنویسد بلکه در نگارش خود فیلمنامه‌اش نیز مانده است.

قبل از هر چیز به‌سراغ تحلیل روانشناختی اثر می‌رویم البته این را باید بگویم که من Backrooms را تنها در حد چند خط نوشته‌ی روانشناسی می‌بینیم و نه روایتی که در قالب یک اثر سینمایی با چارچوب‌های ساختاری و دراماتیک درآمده باشد. Backrooms فیلمی استعاری است. اثری درباره‌ی سفر انسان به لایه‌های روانی‌اش، سفری که فراموش‌شده‌ها را دوباره یادآوری می‌کند. اتاق‌های پی‌درپی و راه‌روهای عجیب و طولانی نمادی از ناخودآگاه انسان هستند. از منظر نظریه یونگ Backrooms، به‌دنبال نمایش سایه‌های انسان است. فیلمساز می‌خواهد آنچه که انسان از درون روان خود پس می‌زند، به‌طوری استعاری در راه‌روهایش به‌تصویر بکشد.

از منظر نظریه یونگ Backrooms، به‌دنبال نمایش سایه‌های انسان (عدم رسیدن به فردیت) است. فیلمساز می‌خواهد آنچه که انسان از درون روان خود پس می‌زند، به‌طوری استعاری در راه‌روهایش به‌تصویر بکشد

کلارک از هرچه که فرار می‌کند، در آن راه‌روها باهاشان روبه‌رو می‌شود. درواقع این موجودات استعاری که دوستش را به درون چاله می‌کشاند و خودش را می‌ترسانند، بخش‌هایی از روان سرکوب شده‌ی او هستند که نمی‌توانند با دیگر قسمت‌های روان به آشتی برسند و فرد را به فردیت خودش برسانند. از منظر نظریه یونگ انسان زمانی که به فردیت می‌رسد تکامل یافته و آزاد است. فردیت پروسه‌ای است که طی آن آدمی باید به یک شخصیت متحد تبدیل شود. یعنی بخش‌های مختلف روان او (آنیما و آنیموس، سایه، سلف، پرسونا) با یکدیگر آشتی کنند. یونگ شفا را در چنین چیزی می‌دید. فردیت از دیدگاه این استاد بزرگ گذرگاهی برای نجات‌ است. حالا این فیلم می‌خواهد شخصیتش را در چنین مسیری قرار دهد، کلارک باید به فردیت یونگی برسد تا رهایی پیدا کند.

حالا همانطور که در بالاتر گفتم، هزارتوی بی‌پایان مبل‌فروشی کلارک همان ناخودآگاه است. دالان‌ها نمادی از طبقه‌بندی‌های روان، موجودات ترسناک نمادی از سایه و خروج از هزارتو نماد رسیدن به فردیت است. برهمین اساس، قهرمان تا زمانی که این شرایط هولناک را پس می‌زند، فراری برای خودش نمی‌یابد. اما هنگامی که با ترس‌ها و روان سرکوب‌شده خود روبه‌رو می‌شود، آرام‌آرام، فردیت یعنی رسیدن به آزادی خودش را می‌بیند. از دیدگاه یونگ کلارک در میانه مسیری قرار دارد که برای زنده ماندن باید به فردیت‌اش برسد. این کارکتر وقتی طلاق و شکست‌های زندگی‌ او را به نابودی کشاندند، حس کرد که بخشی از هویت اجتماعی خود را از دست داده، به‌همین دلیل برای بدست آوردن زندگی دوباره خود یعنی همان فردیت وارد این هزارتو می‌شود.

اعتیاد به الکل، ناتوانی در مواجهه با شکست‌ها، خاطرات، احساس گناه و نپذیرفتن بخش تاریک وجود کلارک را به عدم‌رسیدن به فردیت رسانده بودند. شخصیت اصلی قصه فقط در پی این است که از رنج‌اش بگریزد اما در خوانش یونگی باید رنج را کالبدشکافی کرد تا دید چه‌چیزی از این درد قرار است او را به رشد برساند. اگر به‌همین صورت پیش برویم، فیلم درنهایت به این نکته می‌رسد که تنها زمانی هزارتو تعدیل پیدا می‌کند که انسان با همه‌ی ابعاد روانی خودش روبه‌رو شود. همین خوانش باعث می‌شود تا پایان فیلم از لحاظ روایی مبهم به‌نظر بیاید اما اگر طبق پارادایم‌های یونگ پیش برویم، این سرانجام چندان هم مبهم نخواهد بود.

Backrooms آنقدر به بُعد روانشناختی خود اهمیت می‌دهد که درام را به‌ کل فراموش می‌کند

اما بعد از پرداختن به خوانش‌های یونگی و روانشناختی در این فیلم، Backrooms را باید از لحاظ ساختاری هم مورد نقد قرار داد. همانطور که پیش‌تر نیز گفتم، این فیلم اصلا به ماهیت سینمایی بودن خودش توجهی ندارد. مثل ایده‌ای است که فیلمنامه‌نویس‌اش در حال تعریف آن است. اول اینکه Backrooms آنقدر به بُعد روانشناختی خود اهمیت می‌دهد که درام را به‌ کل فراموش می‌کند. گویا اصلا شخصیتی در این بین وجود ندارد. ما نیاز به شخصیتی سینمایی داریم، نه یک کارکتر یونگی تمام‌وکمال. درواقع شخصیت‌ها را دنیای روانشناختی هدایت می‌کنند و نه جهان یک دنیای سینمایی. گذشته و بحران‌های روانی شخصیت اصلی به‌عنوان ایده ابتدایی مطرح می‌شوند، اما به پرداخت مناسبی نمی‌رسد. مخاطب می‌داند که کلارک درگیر تروماست، اما نمی‌تواند با این قضیه کنار بیاید که چگونه این دردها او را وارد چنین هزارتویی کرده‌اند. درواقع درد کلارک کمرنگ است و از لحاظ دراماتیک اصلا نیازی به این ندارد که او در جهانی خوفناک غرق شود.

از طرفی هم رابطه میان شخصیت‌های اصلی شیمی چندان مناسبی ندارد و فیلم زمان کافی را برای شکل دادن به این روابط اختصاص نمی‌دهد. آدم‌ها در دالان کلارک بدون اینکه بین‌شان روابط خاصی شکل بگیرد می‌آیند و می‌روند و مخاطب نمی‌تواند بین آن‌ها مسیری را برای پیگیری درام پیدا کند. فیلم با توجه به خوانش‌های یونگی‌اش و آن هزارتویی که ترتیب داده، نشان می‌دهد که در پی نمایش کشمکش‌های درونی است. اما در این راه موفق نیست. کشمکش بیرونی باید شخصیت را مجبور کند تا با کشمکش درونی خود درام را جلو ببرد. در Backrooms، رسیدن به راه خروج، گذشتن از آن دالان‌ها و رویارویی با آن موجودات عجیب کشمکش‌های بیرونی را می‌سازند تا شخصیت اصلی قصه به درون خود مراجعه کند اما هیچکدام از کارکترها دست به چنین حرکتی نمی‌زنند.

در این فیلم کشمکش بیرونی قوی‌تر و اگزجره‌تر از کشمکش درونی نمایش داده می‌شود. فیلم زمان زیادی را صرف راهروها، تعقیب‌وگریز و فضای وهم‌آلود می‌کند، اما تحول روانی کلارک به همان اندازه رشد پیدا نمی‌کند. اگر فیلمنامه لحظات بیشتری برای ورود به روان شخصیت اصلی اختصاص می‌داد، کشمکش درونی تأثیرگذارتر می‌شد. مثلا گذشته‌ی کلارک با همسرش، انگیزه‌های شخصی او و آنچه که او را به این روز انداخته است بر ما پوشیده می‌ماند. ترس در این فیلم باید ناشی از زندگی نابسمان کلارک باشد و نه آن تعقیب‌وگریزها. درواقع ما باید از روان بهم‌ریخته کلارک و آنچه که قرار است او را آزار دهد بترسیم نه از سری بریده در یخچال و روانپزشکی که باید از موجودی مثل هولناک فرار کند.

معماری عجیب، فضای سرد، راهروها و... باعث می‌شوند که وقت فیلم گرفته شود و ما به اصل داستان نرسیم

فیلمنامه بزرگترین ایراد دراماتیک خود را زمانی نشان می‌دهد که پزشک کلارک درگیر این دالان‌ها می‌شود. درواقع هیچ منطقی در این میان وجود ندارد که دکتر مری کلاین در ذهن شخصیت اصلی قصه حضور پیدا کند. فیلمساز تنها به ضرورت داستانی این اتفاق فکر کرده و هیچ پشتوانه‌ی دراماتیکی برایش ترتیب نداده است. این اتفاق نیازمند رابطه‌ای قوی میان کلارک و دکتر مری کلاین است. در روند شخصیت‌پردازی دکتر مری کلاین مشکل دیگری نیز که وجود دارد گذشته‌ و فلش‌بک‌های مربوط به اوست. این فلش‌بک‌ها اصلا نمی‌توانند میان زندگی او و کلارک ارتباط معناداری ایجاد کنند و از لحاظ نظریه روایت نمایش گذشته‌ی مری کلاین اتفاقی غیرضروری است.

مسئله‌ی آزاردهنده‌ی دیگر فیلم این است که فرم روی محتوا سوار شده و ما بیش از آنکه در تعقیب درام باشیم، هویت بصری برایمان ارزش پیدا می‌کند. معماری عجیب، فضای سرد، راهروها و... باعث می‌شوند که وقت فیلم گرفته شود و ما به اصل داستان نرسیم. وقتی اثری در قالب ژانر تریلر، ترسناک، معمایی و... ساخته می‌شود، سوال گرانشی آن اول از همه خالق تعلیق می‌شود. در این فیلم اصلا ما نمی‌دانیم که چه اتفاقی در حال رخ دادن است. چه کسی از چه چیزی فرار می‌کند و قرار است شخصیت اصلی قصه به چه هدفی برسد. درواقع مخاطب ناآشنا با مسائل روانشناختی و ایده‌های یونگی هیچ ارتباطی با این فیلم برقرار نخواهد کرد.

تعلیق یعنی اینکه درام به چیزی برسد. اطلاعات یا از طریق غافلگیری و یا به شیوه‌ی هیچکاک به مخاطب داده شود اما در Backrooms گویا هیچ اطلاعاتی وجود ندارد و کلارک و دکترش سرگردان در یک دالانی بی‌انتها رها شده‌اند. مخاطب به این نیاز دارد تا شخصیت‌اش را در مسیر رسیدن به هدف‌اش ببیند اما اصلا هدفی برای کلارک و مری تعیین نشده است. فیلمساز فکر می‌کند که در حال ایجاد ابهام است و سرگردانی شخصیت‌هایش می‌توانند اثر ترسناک‌اش (؟) را به جذابیت برسانند. اما این اصلا به معنای رازآلودگی و مبهم بود یک اثر ترسناک و تریلر نیست، بلکه به این معناست که فیلمساز برای ساخت درام‌اش کم‌کاری کرده است. مبهم بودن زمانی به کار می‌آید که چیزی در پس پرده ابهام باشد اما مخاطب چیزی پشت درهای Backrooms نمی‌بیند. این را هم باید اضافه کنم که گویی فیلم دوپاره و درباره‌ی دو شخصیت متفاوت ساخته شده است. تا زمانی که ماجرا کلارک را دنبال می‌کند، ریتم پایین است و زمانی هم که مری وارد روایت می‌شود، ریتم بالا می‌رود و بحران به اوج خودش می‌رسد. این را هم باید بگویم که پایان مبهم، فضای استعاری و نوع شخصیت‌پردازی‌ها هیچ ربطی به سبک ساختاری مدرن ندارند و همه‌ی این‌ها از آشفتگی روایت می‌آیند.

پرمسئله‌ترین و پراشکال‌ترین قسمت Backrooms گره‌گشایی و پایان‌بندی فیلم است

اما پرمسئله‌ترین و پراشکال‌ترین قسمت Backrooms گره‌گشایی و پایان‌بندی فیلم است. همانطور که در بالاتر نیز گفتم پایان فیلم ارتباط مستقیمی با روانشناسی یونگ دارد. به‌همین دلیل می‌توان گفت که کلارک به فردیت خودش نرسید و در میان سایه‌های روان‌اش غرق شد. او نتوانست که پرسونا، سلف و سایه خود را با یکدیگر هماهنگ کند. در معنای استعاری می‌توان او را مرده حساب کرد. درواقع کلارک هیولایی از خودش می‌سازد و آن هیولا خودش را از بین می‌برد. تا به اینجا می‌توان سرنوشت کلارک را قبول کرد اما وقتی که آن هیولا به دنبال مری می‌افتد، نه از لحاظ روانشناختی و نه از لحاظ دراماتیک هیچ توجیهی برایش نمی‌توان یافت. اصلا مگر چه ارتباطی میان مری و کلارک وجود دارد که قاتل کلارک به دنبال قتل مری باشد. هیولای پایه میزی، فقط متعلق به کلارک است (چون او با وسایل چوبی سروکار داشت) مگر اینکه بخواهیم این موجود را به ناخودآگاه جمعی نسبت دهیم که فیلم هیچ اشاره‌ای به چنین چیزی نمی‌کند.

کارگردان قوانین این جهان را برای مخاطب روشن نمی‌کند. و این همان دلیلی است که پایان‌بندی فیلم خودش را مبهم نشان می‌دهد. ابهام در سرنوشت مری و دالان‌ها اصلا به معنای عمیق بود اثر نیست بلکه تنها به این معناست که فیلمساز هیچ درکی از جهانی که خودش ساخته ندارد. در ابتدای فیلم و قبل از اینکه درام شروع شود، فیلم نشان می‌دهد که کلارک توسط یک دوربین مخفی زیر نظر است، آنهم توسط مردی که بعدا از مری بازجویی می‌کند. کاشتی ابتدایی که اصلا به درد نمی‌خورد و فرضیه‌ای نصفه‌ونیمه را می‌سازد که Backrooms محلی برای آزمایش روانی آدم‌هاست و برای خودش کارمند دارد. رویکردی که نه به بُعد روانشناختی اثر می‌خورد و نه به ساختار و درام فیلم.

در انتها با سکانسی از مری مواجه می‌شویم که او نیز تغییر چهره داده است. می‌توان اینگونه نتیجه گرفت که او سوژه جدید Backrooms است اما حالا دیگر نمی‌توانیم بگوییم که این دالان‌ها مکانی آزمایشی است و یا اینکه مری بخاطر دوران کودکی خودش نتوانسته هنوز به فردیت‌ نجات‌بخش یونگی برسد و با سایه خود کنار بیاید. Backrooms فیلمی درهم است. درش میتوان همه چیز یافت. از معما و سرنخ‌های نصفه‌ونیمه گرفته تا روانشناسی و ایده‌های جاسوسی. این فیلم دوپاره نیاز به چندین بار بازنویسی دارد، تا حداقل مخاطب بتواند آن را برای یکبار هم که شده با لذت ببیند. فیلمساز فکر می‌کند که اینجا هم یوتیوب است!

نظرات