نقد فصل سوم خاندان اژدها (House of the Dragon) | قسمت سوم و چهارم
اقتباس خوب، صرفا یک اقتباس وفادار نیست. بلکه اثری مستقل است که بتواند تاثیر خوبی روی مخاطباش داشته باشد. البته چارچوب اقتباس محل اختلاف نظر بین خیلی از نظریهپردازان است: اینکه اقتباسی خوب است که تماموکمال وفادار باشد، یا اقتباسی که روح اثر را حفظ کند و یا اقتباسی که مفهوم را برساند و در چارچوب یک اثر سینمایی به حرکت درآید. اما درنهایت به قول رابرت مککی اقتباسی خوب است که اگر از کتاب هم فاصله بگیرد، بتواند کشش درام را حفظ کند. از دید او اگر این اصل رعایت نشود، اقتباس ضعیف خواهد بود، حتی اگر کاملاً به کتاب وفادار باشد.
معمولا رمانهای معروف بعد از اقتباسهایی که ازشان میشود، جنجالی میشوند، چراکه مخاطب طرفدارشان دوست دارد شاهد یک اقتباس وفادار باشد. سریال خاندان اژدها نیز از یکی از همین کتابهای پرمخاطب است اقتباس شده است که در جاهایی وفادار است و در جاهایی نیز دنیای خودش را پیش میبرد. به عقیدهی من تا به این قسمت سریال همه چیز در وضعیت میانهای قرار دارد، چراکه گاهی فاصله گرفتن از منبع اصلی از کشش درام کم و گاهی به کششاش اضافه کرده است. در پایان این فصل درباره نوع اقتباس این سریال بیشتر مینویسم.
در ادامه داستان سریال لو میرود
در قسمت دوم سریال خاندان اژدها دیدیم که رینیرا به بارانداز پادشاه (King's Landing) رسید. مرگ جیس بهعنوان یک حادثه محرک در درام عمل کرد و وارث تاجوتخت را به تخت آهنین کشاند. در این قسمت از لحاظ نظریه درام بحران در شخصیت رینیرا و بارانداز پادشاه به اوج خودش میرسد. سپاه سیاهها تخت آهنین را تصاحب کرده و حالا با خزانهای خالی روبهروست. مردم چیزی برای خوردن ندارند و نارضایتیها هم به اوج خود رسیده است. این قسمت که بیش از هر چیز روی کنشهای رینیرا فوکوس دارد را میتوان یک سکانس میانی دانست که قرار است، بحرانهای ناشی از فتح پایتخت را گسترش دهد و بستر فیلم را برای شروع نقطه عطف بعدی (بیشتر در نوع شخصیتپردازی رینیرا) و پس از آن کشمکشهای جنگی آماده کند. این قسمت را میتوان یک درام سیاسی در نظر گفت. درامی که روی تعارضات شخصیتها و تصمیمهای سیاسی ناشی از فتح پایتخت تمرکز میکند.
قسمت سوم نقش مهمی در حفظ انسجام ساختاری دارد. چراکه مقدمهای است بر آنچه که قرار است در ادامه روایت شکل بگیرد. در این قسمت ما واکنشهای کشمکشزایی نمیبینیم هر چه هست گذرگاهی سیاسی است
از نقطه دیدگاه بوردول، قسمت سوم نقش مهمی در حفظ انسجام ساختاری دارد. چراکه مقدمهای است بر آنچه که قرار است در ادامه روایت شکل بگیرد. در این قسمت ما واکنشهای کشمکشزایی نمیبینیم هر چه هست گذرگاهی سیاسی است که شخصیتها را بهسمت تصمیمهای بزرگ سوق میدهد. از نگاه تماشاگر قهرمانی دوستداشتنی میشود که تحت فشار ضدقهرمانهای اطرافش آزموده شود و مقاومت کند این همان دیدگاهی است که مک کی به آن نقطه مصائب درام میگوید. در این اپیزود هنگامی که رینیرا سبزها را از بارانداز بیرون انداخته تازه وارد بحران شدیدتری شده است. تصمیمهای سیاسی، اختلاف میان متحدان رینیرا و خزانه خالی، فشار را بر شخصیتهای اصلی افزایش میدهد.
رینیرا مستاصل از اینکه شکم رعیت را نمیتواند سیر کند و شخصیت مذهبی قصر نیز حاضر نیست برای او مراسم تاجگذاری را انجام دهد. از لحاظ ساختار کلاسیک رینیرا وارد مرحلهای شده است که در اصول شخصیتپردازی میتوان آن را نقطه میانی مسیر این کارکتر در نظر گرفت. اول اینکه رینیرا هنوز به آن مرحلهای که بتواند حکومت کند نرسیده است. شخصیت او کامل نیست و فیلمساز مرحله به مرحله او را جلو میبرد. رینیرا از لحاظ مسیر قهرمانیاش هنوز خام است برخلاف آلیسنت که از همان ابتدا نشان داد میتواند یک ملکه باشد با اینکه اصرار پدرش او را به اینجا رساند. این اپیزود برای رینیرا شبیه کودکی تازه متولد شده است که نسبت به وضعیت خود شناخت تازهای پیدا کرده است. او حالا دریافته که ادامه جنگ با سبزها تنها با لشکرکشی امکانپذیر نیست و این سیاست است که حکومت را نگه میدارد.
این قسمت را میتوان با کودکی رینیرا نیز مقایسه کرد، زمانی که بجای یادگیری سیاستهای حکومتداری یاغیگرایانه زندگی میکرد، اما نه آنگونه که شبیه دیمون بتواند حکومت را از فروپاشی نجات دهد. در ادامهی این مسیر طبق آنچه که بوردول ترسیم کرده است رینیرا باید پخته شود و به مسیر اصلیاش برسد. قسمت سوم خاندان اژدها یکجور فضاسازی نیز هست. این اپیزود جهان سیاسی روایت و شخصیتهای آن را بهتصویر میکشد تا سریال در قسمتهای بعدی بتواند بهخوبی به روابط علت و معلولی درام رسیدگی کند. نکتهی دیگری هم که در این قسمت و قسمت چهارم خاندان اژدها بهخوبی پرداخت شده، انگیزه روایی شخصیتها است. بیشتر کارکترهایی که ما باهاشان سروکار داریم حالا دیگر انگیزههایشان مشخص است. اینکه کدامیک به فکر حفظ قدرت است، چه کسی میخواهد خاندان را نجات دهد و کدام شخصیتها هم تنها میخواهند زنده بمانند. همین انگیزهها و هدفهای متفاوت موجب شکلگیری تعارضهای دراماتیک میشود. درواقع، درام در این اثر حماسی و در قسمت سوم از برخورد اهداف متضاد شخصیتها شکل گرفته است. کشمکشهایی که بعدا موجب جنگهای نظامی بزرگ خواهد شد. قسمت سوم آجرهای معماری دراماتیک ادامهی فصل را بالا میآورد و همه چیز را برای آینده آماده میکند.
قسمت سوم خاندان اژدها یکجور فضاسازی نیز هست. این اپیزود جهان سیاسی روایت و شخصیتهای آن را بهتصویر میکشد تا سریال در قسمتهای بعدی بتواند بهخوبی به روابط علت و معلولی درام رسیدگی کند
هنگام چینش معماری درام به جایی میرسیم که نویسنده برای تقویت کنش شخصیتها مجبور به وارونگی ارزشهایی است که کارکترها بوسیلهی آنها پا در مسیر روایت قرار دادهاند. این همان چیزی که میتواند در پرداخت فیلمهای حادثهمحوری که نمیخواهند از اکشن زیادی استفاده کنند، کمک کند. مثلا در همین اپیزود سوم فصل خاندان اژدها شاید رینیرا دست به شمشیر نمیبرد و یا دیمون دیگر کسی را نمیکشد اما در اینجا کشمکشهای درونی بسیاری برقرار است. مثلا رینیرا بهعنوان ولیعهد، بهدنبال تخت پادشاهیاش بود اما زمانی که پا در بارانداز پادشاه قرار دارد، تردید سرتاپایش را گرفت، چراکه نمیتوانست دست به شمشیر ببرد. رینیرا در این قسمت دچار بیاعتمادی به خودش میشود، اینکه آیا میتواند ملکه باشد یا نه؟ از دید مککی، این کشمکشهای درونی و وارونگی ارزش های دراماتیکی برای شکلگیری بحران بهشدت قابل اتکا هستند، زیرا همین دوگانگی ارزشهای احساسی باعث تصمیمات بزرگ کارکترها در ادامه روایت خواهند شد.
مسئلهی دیگری که در این قسمت خیلی خودش را نشان میدهد، عنصر تعارض است. درواقع در این اپیزود و اپیزود بعدی همه چیز رو میشود، مخاطب میداند چه تعارضاتی قرار است در آینده علت معلولهای بیشماری باشد. در این سکانسها شاید حماسهای در جریان نباشد اما همه به جان هم افتادهاند. رینیرا به جان خودش، مبلغ مذهبی قصر به جان ملکه آینده، مار دریا با رینیرا مشکل دارد، از آن طرف سبزها منتظر فرصت هستند و دیمون نیز در انتظار است تا رینیرا خودش تجربه کند و ضربه ببیند. در فرایند درام مخاطب منتظر است تا هر بحرانی، بحران بیشتری را خلق کند. فیلمساز در قسمت سوم سعی دارد تا این استراتژی را در غیاب جنگهای حماسی ادامه دهد. بعد از اینکه رینیرا به قصر میرسد از دید یک مخاطب آماتور این انتظار میرود تا همه چیز به پایان برسد و رینیرا تاجگذاری کند اما این اپیزود باید بحران آفرینی کند. یعنی بحرانی بعد از بحران لشگرکشیها شکل بگیرد. در این اپیزود مشکلات حل نمیشوند، بلکه لایههای سیاسی تازهای نیز شکل میگیرند. برای رینیرا پیدا کردن متحد سخت میشود و کاتالیزورهای بسیاری در مسیر روند حکومت وارث تاجوتخت ورود میکنند.
بیشترین فوکوس قسمت سوم از لحاظ شخصیتپردازی روی رینیرا است. فیلمساز، نوع کارکترپردازی مدعی تاجوتخت را براساس مسیر مککی پیش میبرد. رینیرا در این قسمت به خواستهاش رسیده یعنی از بحرانی که کشمکشهای بیرونی را هدایت میکرد، رد شده است. حالا دیگر این کشمکشهای درونی است که باید باهاشان کنار بیاید. حالا رینیرا تحت فشار انتخابهای دشوار است. دیگر او کارکتری نیست که با اژدهایش بجنگد بلکه او از لحاظ فیزیکی در امنیت است اما از لحاظ ذهنی تحت فشار. این همان کارکتر مورد علاقهی رابرت مک کی است. در ظاهر هدف محقق شده است، رینیرا تخت را گرفته اما مسئلهی واقعی تازه آغاز شده است. حالا رینیرا تحت همهی این فشارها باید جوهرهی درونی خودش را بیرون بریزد تا مخاطب او را دوست داشته باشد. هم از لحاظ درام و هم از لحاظ روایت این اپیزود یکی از مهمترین قسمتهای سریال برای شخصیت اصلی خاندان اژدها است.
بیشترین فوکوس قسمت سوم از لحاظ شخصیتپردازی روی رینیرا است
رینیرا بعد از فتح پایتخت تازه متوجه میشود که ملکه بودن و مدیریت کردن رعیت با ولیعهد بودن فرق دارد. یعنی چیزی که تا اکنون برایش میجنگیده حالا رنگ دیگری به خود گرفته است. او هنوز باورش نشده که به بارانداز پادشاه رسیده است و حالا باید حکمرانی کند. رینیرا همچنان میخواهد جهان مطابق باورهای اخلاقیاش پیش برود. مثال این ایده آنجائی تحقق مییابد که رینیرا نمیتواند قصد کشتن برادر ناتنیاش را کند و به اجبار دیمون، دست پادشاه، پدر آلیسنت را میکشد. درواقع فیلمساز میخواهد از همین قسمت عطف شخصیتی رینیرا را آغاز کند و از او کارکتر دیگری بسازد. اما در جاهایی نیز او نمیتواند به خواستهاش دربارهی رینیرا برسد. رینیرا کشمکشهای اخلاقی و سیاسی پیچیدهای سر راهش دارد، او میان ذاتاش و آنچه برای او مقدر شده گیر افتاده است.
از طرفی دیگر هم میدانیم که تصمیمهای شخصیت کنش را جلو میبرد. حال اگر شخصیت تصمیمهای قاطع نگیرد و تبدیل به محصول کنشهای آدمهای اطرافاش شود آن کارکتر را نمیتوان شخصیت عمیقی در نظر گرفت. مثلا شرایط قصر رینیرا کنترل میکند. آنجائی را به یاد بیاورید که همه به دنبالاش افتادهاند و مشکلات را بازگو میکنند اما او نمیتواند آن همهمه را کنترل کند. دیمون به او میگوید چه تصمیمی بگیرد. درواقع او واکنش است تا کنش، بههمین دلیل مخاطب نمیتواند باهاش ارتباط برقرار کند. اما در مقابل دیمون کارکتری است که مخاطب چون او را فردی کنشی میداند، بهدنبال تصمیماتاش است. مسیر تغییر رینیرا از یک وارث صرف بودن به یک ملکهی تقدیری از همین قسمت شروع میشود اما گویی فیلمساز فراموش کرده که او شخصیت اصلیاش است. درواقع داستان در حال جلو بردن رینیراست و نه کنشهای او. از نگاه شخصیتپردازی کلاسیک رینیرا باید تصمیمهایی بگیرد تا مسیر داستان را تغییر دهد.
رینیرا منطق روایی دارد، اما گرانش دراماتیکی ندارد و منتظر است تا دیگران برای حکومتاش تصمیمگیری کنند. همانطور که در نقد قسمت قبل هم گفتم، رینیرا بیش از آنکه یک قهرمان کمبلی باشد، قهرمانی تراژیک است که در این دو قسمت یکی از مهمترین ویژگیهایش را رو میکند. رینیرا هم میخواهد خون نریزد و هم در جدال با هایتاورها پیروز شود. این ویژگی خطای تراژیک شخصیت اصلی روایت است، یک قهرمان تراژیک در میانهی مسیر سقوط. رینیرا ما را قدری به یاد شاه لیر میاندازد، چراکه در مسیر ملکه شدن درمییابد قدرت سیاسی با مهربانی و گرفتن اعتماد از اطرافیان بدست نمیآید. این ترکیب، او را به شخصیتی تراژیک و چندلایه تبدیل میکند. کارکتری که که تخت نیست اما هنوز هم جان نگرفته است.
قسمت سوم خاندان اژدها روایتی دراماتیک از قدرت و بحران را خلق میکند
اما تا این قسمت سریال خاندان اژدها، شخصیت دیمون را میتوان بواسطهی پیچیده بودنش یکی از جذابترین کارکترهای این سریال قلمداد کرد. شاهزادهای سرکش که همانند رینیرا سفر قهرمانی ندارد و قهرمانی تراژیک است. شخصیتهای دوستداشتنی اینگونه ساخته میشوند، او در عین اینکه برای رینیرا قابل اعتماد است، خطرناک نیز بهحساب میآید. دیمون در فصل سوم دچار واژگونی روانی شده است، نه مخاطب و نه خودش نمیداند که برای رینیرا میجنگد و یا برای پادشاهی خودش شمشیر میکشد. این کشش درونی در وجود دیمون خیلی بیشتر از رینیرا پرداخت شده است بههمین دلیل هر زمان که این کارکتر را میبینیم منتظر هستیم تا یک خطای تراژیک از خودش نشان دهد. دیمون چند لایه است، عشق، قدرت، تاجوتخت و رینیرا. همهی اینها در وجود او حضور دارند، تمهیدی که این کارکتر را جذاب بهتصویر میکشد. مثلا با اینکه بخاطر رینیرا شمشیر کشید اما دوست دارد همسرش ضربه ببیند تا تجربه کند. دیمون بهشدت کنشگر است و بار تراژیک بیشتری را نسبت به رینیرا به دوش میکشد.
قسمت سوم خاندان اژدها روایتی دراماتیک از قدرت و بحران را خلق میکند. در این دو قسمت، پادشاهی بهعنوان جهانی پرطمطراق نشان داده نمیشود، بلکه تجربهای است اضطرابآور و ناراحتکننده از سیاست، قتل و برادرکشی. فیلمساز هم در چنین شرایطی ریتم روایت را پایین میآورد تا مخاطب با خیال آسوده، همه چیز را تحت نظر بگیرد و از زاویهای نزدیک رویای رینیرا را ببیند. جهانبینی و داستان در این قسمت نه تنها از مسیر سبک روایی بلکه از گذرگاه سبک بصری نیز به مخاطب انتقال داده میشود. فرم معنا ایجاد میکند و این معنا همان چیزی است که در جهانبینی فیلمنامه حضور دارد. پلانهای طولانی و قابهای لانگ عمده عناصر فرمالیستی هستند که همگام با فیلمنامه روایت را پیش میبرند. برای مثال در سکانس جلسه شورای رینیرا میزانسن، ترکیببندی قابها و جایگیری شخصیتها قالبی هستند برای پیشبرد سبک روایی. رینیرا در بالای میز شورا قرار دارد، اما فاصله فیزیکی او با اعضای شورا و نوع قاببندی احساس فاصلهاش از اطرافیان را القا میکند. بنابراین، آنچه مخاطب دریافت میکند تنها سکانسی درباره پیشرفت روند داستان نیست بلکه یک هویت بصری از اوضاع قهرمانی تراژیک است که قدرتی ندارد.
قسمت چهارم فصل سوم خاندان اژدها را میتوان شروعی بر پردهی میانی روایت دانست. قسمتی که بیش از آنکه بر نبردهای بزرگ تکیه داشته باشد، بر تغییر پرداخت شخصیتها، جنگ قدرت و آمادهسازی روایت برای نیمه دوم فصل تمرکز دارد. در این قسمت قرار نیست ما شاهد اکشن و یا جنگهای بزرگی باشیم، بلکه بیشتر سکانسهای این اپیزود در حال اگزجره کردن بحران هستند و در نقطهای قرار گرفتهاند که پیامدهای فتح بارانداز پادشاه را پررنگتر جلوه میدهند. درواقع این قسمت معلول درام سیاسی قسمت قبلی است. قسمت چهارم یکی از نقطه ضعفهای روایت را نسبت به بازی تاجوتخت در خودش ترمیم میکند. یکی از جذابیتهای تاجوتخت این بود که خطوط روایی متعددی را دنبال میکرد، آنهم بدون اینکه ساختار ازهم بپاشد در این قسمت نیز با ورود رینیرا به بارانداز شاه و چند پاره شدن سپاه اگان همین اتفاق میافتد.
قسمت چهارم یکی از نقطه ضعفهای روایت را نسبت به بازی تاجوتخت در خودش ترمیم میکند. یکی از جذابیتهای تاجوتخت این بود که خطوط روایی متعددی را دنبال میکرد، آنهم بدون اینکه ساختار ازهم بپاشد
درواقع این رویکرد به قوام بحران کمک زیادی میکند. این اپیزود عملا ضدقهرمان قدرتمندی را به بازی اضافه کرده، کارکتری که از لحاظ شخصیتپردازی از همهی دشمنان رینیرا قویتر است و میتوان او را در ردهی کارکتری شبیه دیمون قرارش داد. با ورود اورموند هایتاور (با بازی جیمز نورتون) شرایط هم پیچیدهتر میشود و هم اینکه خط داستانی تازهای شکل میگیرد. برخلاف قسمتهای قبل که روایت تنها از طریق شخصیتهایی چون رینیرا یا دیمون پیش میرفت، این اپیزود خردهداستانهای خودش را گسترش میدهد و شخصیتهای دیگری را هم به مرکز روایت اضافه میکند. این رویکرد باعث میشود که مخاطب در جهان پیچیدهتری غرق شود و تعلیق بیشتری را درک کند. چنین تغییری نشان میدهد که جنگ داخلی خاندان تارگرینها تنها دیگر جنگ میان رینیرا و اگان نیست، بلکه تبدیل به روایت بزرگی نشات گرفته از منافع سیاسی، دینی، نظامی و ایدئولوژیک شده است.
اگر شبکه همین روند را برای اورموند هایتاور پیش بگیرد، بدون شک او یکی از جذابترین کارکترهای فصل خواهد شد، کسی که باید دیمون در مقابلش قرار بگیرد. او دیرون تارگرین را به نوعی به گروگان گرفته است تا بتواند به حق خودش برای پادشاهی برسد. اینکه اورموند در ظاهر مهربان است و سرباز خودش را مجازات میکند اما در جائی دیگر دیرون را به قتل تشویق میکند، خودش لایهای پیچیده از شخصیتپردازی است که خیلی بهتر از مسیر پرداخت رینیرا مخاطب را تحت تاثیر قرار خواهد داد. اورموند از نظر کارکرد روایی موفق است اما از لحاظ عمق دراماتیک در پردهی ابتدایی جهان خودش قرار دارد. از جهاتی دیگر هم که نگاهاش کنیم کنشهای او تبدیل به حادثه محرک میشوند، چراکه هم برادرزن یکی از اژدهاداران را به قتل میرساند و هم اینکه در حال سواستفاده از دیرون است. مسائلی که کشمکشهای زیادی را در قسمتهای دیگر به بار خواهند آورد. شخصیتی که بیش از آنکه برای نمایش جهان درونی خود در این قسمت حرکتی انجام دهد، برای تغییر مسیر روند روایت معرفی میشود.
درواقع ورود او باعث تغییر بالانس قدرت و افزایش فشار بر جبهه رینیرا میشود و در قسمتهای بعدی باید انتخابهای سیاسی پرهزینهای بدهد تا شخصیتپردازیاش تکامل بیابد. درواقع حضور او سطح کشمکشها را از اختلافات فردی میان رینیرا، اگان و ایموند به یک گسترهی سیاسی و نظامی ارتقا میدهد. جالب اینجاست که میزانسنها و هویت بصری نیز از همین ابتدا او را فردی مقتدر بهتصویر میکشند. قاببندیهای متقارن، لباس جنگی تمییز، حرکت آهسته دوربین و دیالوگهای کوتاه همراه با آرامش، همگی دلالت بر اقتدار و نظم او دارند. جالب اینجاست که مهمترین لحظهی پرداخت شخصیتی بزرگترین ضدقهرمان در جائی شکل میگیرد که مشغول حمام کردن است. برخلاف ظاهر سکانس، این پلانها لایههای روایی و فرمالیستی متعددی دارند. اورموند در این صحنه، در حالت استحمام در حمامی است که به زور صاحباش شده است.
مهمترین لحظهی پرداخت شخصیتی بزرگترین ضدقهرمان در جائی شکل میگیرد که مشغول حمام کردن است
حمام کردن وضعیتی خصوصی است که دیگران نباید شاهدش باشند. اما فیلمساز میآید و از این وضعیت عنصر اقتدار را بیرون میکشد. درواقع اورموند با این کارش کنترل روانی فضا را در دست میگیرد، چراکه در خصوصیترین پلان مسلط و کنترلگر است. در این سکانس هیچ بحرانی بوسیلهی کشیدن شمشیر ساخته نمیشود اما نشان میدهد که اورموند قرار است بحرانساز بهشدت قدرتمندی باشد. درواقع سکانس حمام نمونهای موفق از شخصیتپردازی از طریق هویت در فرم است. اورموند در مرکز قرار دارد و دیگران دورش ایستادهاند، همه اضطراب دارند و او بیخیال حمام میکند. خط دستانی دیگری که در قسمت چهارم شکل و قوام میگیرد، کریستون کول است. او برای تصرف یکی از مهمترین دژهای استراتژیک وستروس به هرنهال میرود، جائی که قرار بود با ایموند ملاقات کند. اما زمانی که میگوید من خانهای ندارم و هایتاورها خانه دارند، متوجه میشویم که هرنهال به زودی برای او جنبهای روانی پیدا میکند.
در سریال هرنهال بهعنوان جایی عجیب معرفی میشود، مکانی که یک ساحره دارد و شبیه قصری است که از ویرانی جان سالم برده است. حالا کریستون کول به چنین جائی فرستاده میشود، قلعهای سوخته همراه با صندلیهایی شکسته که تنها زنی جادوزن درش رفتوآمد میکند. هرنهال همانجائی بود که دیمون هم با خودش روبهرو شد و به ناخودآگاهاش رجوع کرد. بنابراین محیط بیرونی هرنهال، وضعیت درونی شخصیت کریستون کول را بازتاب میدهد. درواقع هرنهال حالا تنها یک استعاره از وضعیت اوست. مخصوصا زمانی که متوجه میشود رینیرا به بارانداز پادشاه رسیده است. از نگاه نظریه روایت، برخی مکانها فقط لوکیشن نیستند بلکه خود بخشی از موضوعیت روایت را برعهده میگیرند. هرنهال نیز یکی از این مکانهاست. برای دیمون، هرنهال جائی بود که او با رابطهاش با برادرش و میلش به قدرت روبهرو شد. اما برای کریستون کول، هرنهال معنای متفاوتی دارد. او به آنجا میرود چون هویت قبلیاش را از دست داده است و دیگر آلیسنتی انتظارش را نمیکشد.
کریستون کول را میتوان یک شخصیت تراژیک نامید که شبیهاش را در سینمای نوآر دیدهایم. یک انتخاب او را به سمت تراژدی کشاند و بههمین دلیل نمیتوان او را یک ضدقهرمان در نظر گرفت. او بخاطر کینه و از دست رفتن هویتاش به سمت آلیسنت کشیده میشود. سکوتهای طولانی، نگاههای عمیق و بازی مینیمال بازیگر شرایط تراژیکگونهی او را از نظر نظریه فرمال بهخوبی نشان میدهد. او همواره سکوت کرده و تنها در حال نگاه کردن است و هنگامی که آلیسنت بهخطر میافتد، از خود واکنش نشان میدهد. کریستون کول نیز یک کارکتر چندلایه و بهشدت سخت است. از این جهت سخت که نوشتن چنین کارکتری از لحاظ عناصر روایی و درام باید با احتیاط انجام شود. کنشهای او از یک تعارض درونی روانی سرچشمه میگیرند، یا بهتر است بگوییم عقده. از لحاظ خوانشهای یونگی او با یک ترادی عمیقی روبهروست. چراکه این کارکتر هرگز نمیتواند خودش را بخاطر ارتباط با رینیرا ببخشد در نتیجه هویت شوالیهاش فرو میریزد. برهمین اساس یونگ معتقد است که چنین کارکتری تنها از خودش شکست خورده است.
زن جادوزن هرنهال را میتوان نگهبان سفر فردیت مردانی در نظر گرفت که در روان خود گم شدهاند
اما بد نیست که دربارهی آلیس ریورز هم صحبت کنیم. زنی از خاندان استرانگ که از دیمون، هارنهال را تقاضا کرد. آلیس جادوزنی است که به روایت، کارکردی روانشناسانه میدهد و فیلمساز از او در جهت شخصیتپردازی استفاده میکند. آلیس شخصیتهای تازهوارد هرنهال را با ناخودآگاهشان روبهرو میکند البته باید دید که در آینده چه اتفاقاتی رخ خواهد داد. با اینحال از لحاظ خوانشهای یونگی او همهی خصوصیتهای کهنالگویی یک جادوزن را دارد. در سرزمینی دور زندگی میکند. قوانین جهان عادی را درک نمیکند و با رؤیا، مرگ، طبیعت و ناخودآگاه ارتباط دارد. او قهرمان را وادار میکند با حقیقت وجودی خود روبهرو شود. درواقع زن جادوزن هرنهال را میتوان نگهبان سفر فردیت مردانی در نظر گرفت که در روان خود گم شدهاند. نکتهای هم که در اینباره میخواست فراموشام شود، ورود ایموند به این قلعه و ملاقاتش با این زن بود که حالا نمیدانیم کجاست. دیمون، سرکیستون و ایموند همهی کسانی که با سایههایشان درگیر بودند به هرنهال رسیدند، جائی که باید سفر فردیت خود را تکمیل کنند. اگر دقت کنید میبینید که هر سه مردی که پا به هرنهال قرار داد، زخم عمیقی را به دوش میکشد.
اما کارکتر دیگری که به خط داستانی سریال خاندان اژدها اضافه میشود، دیرون تارگرین است. کسی که از کودکی او را به اولدتاون فرستادند تا هایتاورها بزرگش کنند. آلیسنت میگوید که دوست داشته تا یک فرزند هایتاور هم داشته باشد. از آنجائی که دیرون بیرون از کینگزلندینگ پرورش یافته است، تفاوتهای بسیاری با دیمون، ایموند، اگان و رینیرا خواهد داشت. با ورود دیرون، معادلهی نظامی و سیاسی جناح سبز تغییر میکند و امکان تعارضهای تازهای فراهم میشود. چون او هم یک اژدها دارد و هم تحت سرپرستی فردی خطرناک است. و از طرفی دیگر نیز یک مدعی بالقوه برای جانشینی اگان بهحساب میآید. از نگاه کلاسیک و ساختار سهپردهای سیدفیلد او کسی است که پیرنگ را وارد مرحلهی تازهای میکند و میتواند نقش یک نقطه عطف را بازی کند. دیرون هنوز وارد بازی کنشها نشده است و برای مخاطب حکم معمایی را دارد که تعلیق ایجاد میکند. معمولا ورود شخصیتی شبیه دیرون به یک روایت ممکن است بهعنوان یک موتور پیشبرنده در قسمتهای بعدی عمل کند.
همانطور که گفتم قسمت چهارم پر از کدهایی روایی است که تعلیق زیادی به راه انداختهاند که یکی دیگرشان بارداری هلینا است. بارداری همسر اگان کد معمایی تازهای را خلق میکند، چراکه اولا طبق قانون تاجوتخت اگر پسر باشد او وارث اگان میشود و کشمکشهای تارگرینها شعلهورتر میشوند. از سمتی دیگر نیز جایگاه هلینا تغییر میکند و شخصیتپردازی او قوام بیشتری مییابد. او حالا کسی است که بخشی از سرنوشت سیاسی تارگرینها را حمل میکند و حتی ممکن است توسط دیمون و رینیرا به قتل برسد. این اتفاق یکی از مهمترین ابزارهای تشدید تعارض و تعلیق در این فصل خواهد بود. از طرفی دیگر هم ما خط داستانی اگان را داریم. شاهزادهی عصبی و خوشگذران ابتدای سریال که حالا با بدنی سوخته در حال فرار است. او هم خالق بخشی از تعلیق سریال است که یک جریان معمایی را ایجاد میکند. این ضدقهرمان تراژیک بخاطر عدمحضور و اعلام مرگش باعث به حرکت درآمدن خطهای داستانی دیگری شده است. اورموند هایتاور، کریستون کول، ایموند، رینیرا و حتی آلیسنت بخاطر خلا او تبدیل به خطهای داستانی با تعلیقهای سنگینی شدهاند. اگان خالق بحرانی است که حالا در روایت وجود دارد، شاید او کنش خاصی را تا مدتها از خود نشان ندهد ولی همین که مرگش اعلام شده است ارزشهای دراماتیک جابهجا میشوند.
از منظر نظریه روایی قسمت چهارم فصل سوم خاندان اژدها یکی از داستانمحورترین اپیزودهای فصل است
و درنهایت به کارکتر رینیرا میرسیم. کسی که یکی از موتورهای اساسی پیشبرنده پیرنگ است. شخصیتی که من هنوز دوستش ندارم! نویسندگان نتوانستهاند آن لایههای شخصیتی را که در دیمون بیرون آوردهاند از او نیز بیرون بکشند. او همچنان شبیه یک روح سرگردان است. مگر میشود، شخصیت اول روایت از نظر لایههای پرداختی تا به این اندازه کمقوس پیش برود؟ ما میدانیم که او ولیعهد است، میخواهد ملکه باشد، شبیه پدرش صلح را انتخاب کند، به رعیت برسد، مادر باشد و بدون قتل و خونریزی همه را مجبور کند تا مشروعیتش را بپذیرند. رینیرا از لحاظ طراحی شخصیت ظرفیتاش زیاد است اما به پرداخت خوبی نمیرسد. مثلا دیمون شورش میکند، دست به قتل میزند، دخترش را نجات میدهد، کنشگر است اما رینیرا تنها سپری در دستش گرفته و در حال توضیح دادن به افراد اطرافاش است.
رینیرا همچنان در نشان دادن کشمکشهای درونی ضعف نشان میدهد باز هم اگر او را با دیمون مقایسه کنیم میبینیم که او هم رینیرا را دوست دارد و هم بدش نمیآید که قدرت او را صاحب شود، یک نیاز روانی که بهشدت مشخص است. درواقع گرانش دراماتیکی رینیرا پایین است تناقضهای درونیاش به اندازهی دیمون شکل نگرفتهاند و مدعی تاجوتخت در حال طی کردن یک مسیر هموار است. انتخابهای او، تناقضهای درونی رینیرا را آشکار نمیکنند، بههمین دلیل مخاطب منتظر قدم بعدیاش نمیماند و میداند که قرار است دیگران برای او تصمیمگیری کنند.
از منظر نظریه روایی قسمت چهارم فصل سوم خاندان اژدها یکی از داستانمحورترین اپیزودهای فصل است. فیلمساز برای هرکدام از کارکترها خط روایی جداگانهای را پیش میگیرد. در این قسمت، دیمون تارگرین همچنان نمونهای از یک شخصیت چندوجهی است. او دیگر تنها تارگرینی جنگجو و جاهطلب نیست، بلکه فردی است که میان میل به قدرت، وفاداری خانوادگی و مسئولیت سیاسی در نوسان است. این چندوجهی بودن باعث شده که تصمیمهای او همواره قابل پیشبینی نباشند، اما از منطق پرداختی شخصیت نیز براساس قواعد سیدفیلد فاصله نگیرند. دیمون بیش از دیگر شخصیتها این پیچشها را تجربه میکند. تصمیمهای او نشان میدهند که نسبت به فصلهای قبل پیچیدهتر شده است.
قسمت چهارم فصل سوم خاندان اژدها را میتوان نقطهای تعیینکننده در چارچوببندی دوباره اثر از لحاظ جانگیری دوباره پیرنگ نظر گرفت. اپیزودی که بیش از آنکه بر نمایش رخدادهای بزرگ و نبردهای حماسی استوار باشد، بر شکلدهی مناسبات قدرت، تغییر موقعیت شخصیتها و تعمیق کشمکشهای درونی و بیرونی تمرکز دارد. در قسمت چهارم، جهان داستان بخاطر فتح بارانداز شاه توسط رینیرا هنوز در مرحله آشفتگی قرار دارد. این وضعیت، روایت را در نقطهای میانی نگه میدارد، جایی که شخصیتها نه قادر به بازسازی نظم پیشین هستند و نه هنوز نظم تازهای شکل گرفته است. بنابراین، کارکرد اصلی این قسمت نه حل بحران، بلکه انباشت بحران برای کشمکشها و تعارضهای آینده است. درواقع در هر دو جبهه تحرکات زیادی مشاهده میشود و هنوز کارکترها در وضعیت جدید، جایگاه خود را نیافتهاند.
قسمت چهارم فصل سوم خاندان اژدها را میتوان نقطهای تعیینکننده در چارچوببندی دوباره اثر از لحاظ جانگیری دوباره پیرنگ نظر گرفت
نکتهی مهم دیگری که در این فصل شکل میگیرد این است که اپیزود سرشار از کدهای معمایی است. این اپیزود آنقدر کد میدهد تا مخاطب را مجبور به تولید معنا کند. بارت معتقد است روایت از طریق مجموعهای از کدها معنا تولید میکند و مخاطب با رمزگشایی این کدها داستان را درک میکند و در ذهن خودش پیش میبرد. هر زمان روایت پرسشی ایجاد کند اما پاسخ آن را به تعویق بیندازد، کد معما به لایههای روایت نفوذ میکند. درواقع، مهمترین کارکرد آن ایجاد تعلیق و حفظ کنجکاوی مخاطب است. در این قسمت برخلاف قسمت پیشین مخاطب دیگر تنها یک شنوندهی اطلاعات نیست بلکه مجبور است کدها را کنار یکدیگر بچیند. کدهای معمایی با ایجاد پرسشهای متعدد درباره سرنوشت شخصیتها، اتحادهای سیاسی و پیامد تصمیمها، مخاطب را به دیدن ادامه روایت ترغیب میکنند. مثلا اینکه چه سرنوشتی در انتظار رینا است؟ سرنوشت برخی شخصیتهای فرعی چگونه بر جنگ تأثیر خواهد گذاشت؟ تصمیم دیمون چه پیامدهایی برای آینده خواهد داشت؟ شاهزاده ایموند کجا رفته است؟ آیا زن جادوگر هرنهال به او پناه داده؟ و آیا رینیرا میتواند فرزند کوچک آلیسنت را پیدا کند؟
درواقع بسیاری از صحنههایی که ممکن است در نگاه نخست کم اهمیت بهنظر برسند، زمینهسازی برای نقاط عطف بعدی هستند. مثلا همان بارداری هلینا و اینکه اورموند به بوها حساسیت زیادی نشان میدهد. نکته مهم این است که قسمت چهارم به هیچیک از این پرسشها پاسخ قطعی نمیدهد، بلکه بر تعداد آنها میافزاید. از مظر روایت، این شیوه باعث میشود مخاطب برای یافتن پاسخ، قسمتهای بعدی را دنبال کند. به بیانی این قسمت اهرم کنترلکنندهی کدهای معمایی است. چراکه نویسنده تصمیم بر این گرفته است که اطلاعاتی را به شیوهای بیان کند تا تعلیق و راز به پرداخت خوبی برسند. از سمتی دیگر این قسمت پر از کنشهای متعددی است که مخاطب را منتظر قسمتهای بعدی نگه میدارد. مثلا زمانی که سرکیستون تصمیم میگیرد به خانه بازنگردد، چون جائی ندارد و یا وقتی که مار دریا بهعنوان دست ملکه در جلسه حضور پیدا نمیکند. برهمین اساس تعلیق در این قسمتها بیش از آنکه از نبرد یا غافلگیری ناشی شوند، از تعویق کنش، توزیع نامتقارن اطلاعات و انتظار برای پیامد تصمیمها شکل میگیرد. برای مثال، هنگامی که شخصیتها درباره اتحادهای نظامی، آرایش نیروها یا تصمیمات سیاسی گفتوگو میکنند، روایت بلافاصله پیامد این تصمیمها را نشان نمیدهد. این فاصله میان کنش و نتیجه باعث میشود مخاطب در حالت انتظار باقی بماند. درواقع بین علت و معلول فاصله میافتد تا مخاطب منتظر قسمت بعدی باشد.
همانطور که گفتم از منظر نظریه درام، کشمکش در قسمت چهارم فصل سوم خاندان اژدها بیش از آنکه بر نبردهای فیزیکی استوار باشد، بر تعارض ارادهها، تضاد منافع و بحرانهای اخلاقی بنا شده است. این قسمت نمونهای از درام سیاسی است که در آن کشمکش از طریق تصمیمگیری، گفتوگو و رقابت بر سر قدرت شکل میگیرد. مثلا دیمون تارگرین با تعارضی میان جاهطلبی سیاسی، وفاداری به خانواده و مسئولیت شخصی روبهرو است. او باید تصمیم بگیرد که آیا برای حفظ قدرت، دست به اقداماتی بزند که ممکن است روابط خانوادگی و مشروعیت اخلاقی او را تضعیف کند. این تعارض باعث میشود کنشهای او صرفاً سیاسی نباشد، بلکه بُعدی روانشناختی نیز پیدا کند. در سوی دیگر، رینیرا نیز میان دو خواسته متضاد قرار دارد، حفظ مشروعیت و عدالت از یک سو، و ضرورت واکنش قاطع در برابر تهدیدهای سیاسی از سوی دیگر.
یکی از مهمترین عناصری که در قسمت چهارم خودش را بهعنوان عنصری دراماتیک نشان داد، تقابل و کشمکش میان هایتاورها و تارگرینها بود
یکی از مهمترین عناصری که در قسمت چهارم خودش را بهعنوان عنصری دراماتیک نشان داد، تقابل و کشمکش میان هایتاورها و تارگرینها بود. اما نه به شکل یک تقابل نظامی، بلکه بهصورت یک کشمکش ایدئولوژیک سیاسی و هویتی. هایتاورها خود را نماینده سنتی وستروس و اشرافهای بلندمرتبه میدانند، در حالی که تارگرینها مشروعیت خود را از تبار والیریایی، اژدها و حق موروثی سلطنت میگیرند. در جایی اورموند به دیرون میگوید که تو نوعی خون شیطانی داری، چراکه توانستید اژدهایان را بسازید. بنابراین، دیگر تقابل فقط میان دو خانواده نیست، بلکه میان دو هویت سیاسی است. در جایی هم مبلغ دینی قصر به رینیرا میگوید تارگرینها چندان پاک نیستند. تارگرینها مشروعیت را ناشی از خون و جانشینی میدانند، در حالی که هایتاورها مشروعیت را با اقتدار سیاسی پیوند میزنند. در این قسمت، بخش مهمی از تنش از طریق مذاکره و آرایش نیروها شکل میگیرد. هایتاورها میکوشند از شبکههای سیاسی و نظامی خود برای تقویت موقعیتشان استفاده کنند، در حالی که تارگرینها همچنان بر مشروعیت سلطنتی و قدرت اژدها تکیه دارند. قسمت چهارم سریال خاندان اژدها آبستن بسیاری از کدهای تعلیقی و معمایی بود، کاشتهایی که قرار است در قسمتهای بعدی به سرانجام برسند.