نقد و موشکافی قسمت اول و دوم فصل سوم سریال سیلو (Silo)

شنبه 20 تیر 1405 - 21:59
مطالعه 34 دقیقه
ربکا فرگوسن در کاور سریال silo
سریال دیستوپیایی سیلو در فصل سوم خود به پرده‌ی نهایی‌اش رسیده است. جائی که سوالات سیاسی‌تر و فلسفی‌تر می‌شوند. با نقد این سریال همراه زومجی باشید.
تبلیغات

سیلو، اثری آخرالزمانی است. سریالی که همه‌ی المان‌های یک اثر دیستوپیایی را یکجا دارد. این اثر در زمان پخش دو فصل ابتدایی خود به‌قدری محبوب شد که عنوان یکی از پربازدیدترین سریال‌های اپل تی‌وی را گرفت. این اثر دیستوپیایی که با اقتباس از رمان‌ سیلو نوشته‌ی هیو هاوی، ساخته شده است جهانی بسته و کنترل‌شده را به‌تصویر می‌کشد که ساکنان آن در سازه‌ای عظیم زیرزمینی زندگی می‌کنند و هرگونه پرسش درباره جهان بیرون ممنوع است. از منظر خوانش‌های یونگی محبوبیت سینمای دیستوپیایی را می‌توان از چند لایه‌ی روانی جست‌وجو کرد. اینکه چه می‌شود، سریالی مثل سیلو اینقدر طرفدار پیدا کند؟ آدمی در ناخودآگاه خودش همیشه ترس از آینده‌ای دارد که اگر اتفاق بیفتد، به‌شدت هولناک به‌نظر می‌رسد. در معنایی ساده یونگ معتقد است انسان هرآنچه را که نمی‌خواهد ببیند و دوستش ندارد به گوشه‌ای از ناخودآگاه‌ خود می‌راند، جائی که به آن سایه می‌گفت.

مثلا همین نابودی زمین، بیماری‌های فراگیر، حمله بیگانگان، تمام شدن منابع غذایی، ایجاد نیروهای توتالیتر و از بین رفتن آزادی که عناصر مهم یک سینمای آخرالزمانی هستند از روان انکارخورده‌ی یک جامعه می‌آیند و جامعه هم دوست دارد تا ترس‌های سرکوب‌شده‌ی خودش را ببیند. درواقع فیلم‌های دیستوپیایی آشکارکننده‌ی بخش سایه‌ی روان یک جامعه هستند، به‌همین دلیل مخاطب دوست دارد آنچه را که پس می‌زند، در جهانی امن ببیند. اتفاقا تجربه‌ی ترس‌ها در یک دنیای امن نیز یکی دیگر از دلایلی است که سینمای دیستوپیایی مخصوصا سیلو این همه طرفدار پیدا کرد. مخاطب می‌خواست ترس برایش شبیه‌سازی شود اما نه در جائی که آدرنالین‌اش به‌طور طبیعی بالا برود.

نقد دو قسمت اول فصل سوم سریال سیلو

مسئله‌ی مهم دیگری که در این آثار وجود دارد، کهن‌الگوهایی هستند که ناخودآگاه بشری هزاران سال است با آن‌ها زندگی می‌کند. سفر قهرمان یکی از مهم‌ترین قاعده‌های روانی بشر است. درواقع مخاطب در سریال سیلو بوسیله‌ی جودیت نیکولز یکی از کهن‌الگوهای عمیق ذهن انسان را تجربه می‌کند. مخاطب در روان خودش قهرمان را می‌شناسد. با او ارتباط برقرار می‌کند و به‌دنبال این است که ببیند آیا دوباره فردی ضعیف در مقابل نظامی بزرگ می‌تواند شورش به راه بیاندازد یا نه؟

سفر قهرمان یکی از مهم‌ترین قاعده‌های روانی بشر است. درواقع مخاطب در سریال سیلو بوسیله‌ی جولیت نیکولز یکی از کهن‌الگوهای عمیق ذهن انسان را تجربه می‌کند

انسان امروز در ذهن‌اش به‌صورت مداوم اسطوره‌آفرینی می‌کند. او اگر زمانی از اژدها هراس داشت و یا از شیطان می‌ترسید حالا این موجودات را جایگزین حکومت‌های توتالیتر و بحران‌های غذایی کرده است. انسان همواره باید با ترس و اسطوره زندگی کند. این جمله ایده‌ای از یونگ است که حالا فیلمسازان می‌دانند چگونه ازش استفاده کنند، فیلم بسازند و پول دربیاورند. سریال سیلو در دو فصل قبلی خود تجربه‌ای قابل اتکا از جهانی به انسان داد که او شبیه‌اش را در دوران کرونا تجربه کرده بود، درواقع سیلو کاری کرد که انسان زنده مانده از بحران کرونا از طریق روایتی سینمایی، موقعیت‌ خطرناکی را تمرین کند.

از دیدگاه روان‌شناسی، علاقه‌ی انسان به فیلم‌های آخرالزمانی مخصوصا بعد از دوران همه‌گیری کرونا نتیجه‌ی چند عنصر است که ذهن انسان را در اختیار خود قرار گرفته است. حالا دیگر آدمی می‌داند که ممکن است آخرالزمانی رخ دهد، پس هیچ تهدیدی بدون حساسیت نباید از سر رد شود. مخاطب دوست دارد آخرالزمان و زندگی در زیرزمین را تجربه کند آنهم زمانی که جنگ‌های هسته‌ای قریب‌الوقوع هستند. شاید فکر کنیم که مخاطب تنها سیلو و یا هر اثر آخرالزمانی دیگری را تنها برای سرگرمی می‌بیند اما مغز بخاطر دو عنصر خودآگاه و ناخودآگاه به آن‌ها (سیلو) به چشم جهانی می‌بیند که قطعا رخ خواهد داد.

حال قبل از اینکه وارد فصل سوم این سریال شویم بهتر است گریزی بزنیم و به یاد بیاوریم که چرا سیلو سریال خوبی بود و ما را تا به امروز منتظر خود نگه داشت. سیلو در جهانی آخرالزمانی اتفاق می‌افتد. در جهانی که آدم‌ها در سیلوهایی زیرزمین زندگی می‌کنند. جائی که قوانین برای بشر از نو نوشته شده‌اند. سریال سیلو از جهت روایت، یکی از استخوان‌دارترین روایت‌های معمایی سال‌های اخیر است. چیزی که سریال سیلو را در دو فصل قبلی جذاب می‌کرد این بود که سریال برخلاف بسیاری از آثار معمایی کلاسیک، اطلاعات را مخفی نمی‌کرد بلکه هر پاسخ، پرسش بزرگ‌تری را در دل درام می‌انداخت. مخاطب هر قدم جلو می‌رفت و فکر می‌کرد که به جواب رسیده است، متوجه می‌شد که این جواب یک پرسش تازه‌تری برای مرحله بعدی است. به یاد بیاورید که هر شخصیتی که پیدا می‌شد سوالات تازه‌تری را همراه خودش می‌آورد. نکته‌ی مهم دیگر سیلو قهرمان‌اش بود. فیلمساز از همان ابتدا جولیت را به مخاطب نشان نداد، بلکه ابتدا جهان فیلم را تثبیت کرد، دنیای جذاب‌اش را ساخت و بعد از همه‌ی این اتفاقات جولیت را به‌عنوان کسی که قرار است رازهای زیادی را برملا کند به مخاطب ارائه داد.

کشمکش‌های ایدئولوژیک و سیاسی که مهم‌ترین عنصر این سریال است در دو فصل قبلی درام را نگه داشت و تبدیل به یکی از مهم‌ترین لایه‌های سریال شد

سیلو در هر سکانس خود یک سوال تازه مطرح می‌کرد. کنشی وجود نداشت، شخصیت‌ها دست به‌هیچ عمل دراماتیکی خاصی نمی‌زدند، هرچه بود، معمایی بود که هر لحظه‌ بزرگ‌وبزرگ‌تر می‌شد. سیلو اساسا در ابتدا با معما پیش می‌رفت نه با حادثه و اکشن. رویه‌ای که باعث شد، جهان سیلو در ذهن مخاطب جا گیر شود. سکانس‌های سیلو به‌شدت موجز نوشته شده بودند، یعنی اطلاعات اضافه‌ای به مخاطب داده نمی‌شد تا تعلیق از بین نرود. مثلا کسی نمی‌دانست سیلو چه زمانی ساخته شده است. چیزی که می‌دانستیم این بود که قوانین می‌گویند هیچ عتیقه‌ای از دوران قدیم نباید داشته باشیم. مسئله‌ی مهم دیگری که از نظر نظریه روایت مخاطب را به دل سیلو می‌کشاند این بود که جهان سیلو طبق راوی‌های غیرقابل اعتماد پیش می‌رفت و این یعنی افزایش تعلیق. جامعه‌ای که حافظه جمعی‌اش دستکاری شده بود، همه جا دوربین کار گذاشته بودند و هرکس تاریخ تحریف شده‌ای را همراه خود داشت.

از نظر خوانش‌های روایت، Silo را می‌توان نمونه‌ای موفق از یک روایت معمایی آرام دانست. سریال از نظر نظریه درام هم اثری است که در ساخت جهان و ایجاد تعلیق بسیار موفق عمل کرد. از نظر پیرنگ ارسطویی، هیچ اتفاقی در جهان سیلو تصادفی رخ نداد و رابطه علت و معلولی در هر شرایطی حفظ شد. کشمکش‌های ایدئولوژیک و سیاسی که مهم‌ترین عنصر این سریال است در دو فصل قبلی درام را نگه داشت و تبدیل به یکی از مهم‌ترین لایه‌های سریال شد. در مجموع فصل اول سیلو از نظر نظریه درام نمونه‌ای بسیار موفق از هیبرید پیرنگ، کشمکش و تعلیق بود و می‌توان آن را یکی از بهترین فصل‌های سریال‌های علمی‌تخیلی و دیستوپیایی سال‌های اخیر دانست. اما در فصل دوم، اگرچه سیلو جهان خودش را گسترش می‌دهد و لایه‌ی سیاسی و فلسفی‌اش را عمیق‌تر به مخاطب نشان می‌دهد، اما به دلیل وجود دو روایت موازی، ساختار و ریتم کمی افت پیدا می‌کند. از دید خیلی‌ها جهان سیلو در فصل دوم خودش دیگر آنچنان که باید پرتعلیق نبود و جهان روایی اثر معماهای کمتری را برای ارائه به مخاطب داشت.

در ادامه داستان قسمت اول و دوم سریال لو می‌رود

قسمت آخر فصل دوم سریال سیلو به‌عنوان نقطه عطفی برای شروع فصل سوم این سریال به پایان رسید. قسمت اول خیلی مرموزانه و با این عنوان شروع می‌شود: تو چه کسی هستی؟ این قسمت از لحاظ جهان روایت شبیه قسمت ابتدایی فصل اول است. به‌ظاهر آرامش برقرار است، قهرمان و شخصیت اصلی قصه هنوز در دل روایت دست به کنش نزده است و مخاطب نمی‌داند با چه‌چیزی طرف است. قسمت نخست فصل سوم سیلو را می‌توان نقطهٔ گذار سریال از یک روایت کنشگرایانه در فصل دوم به یک روایت معمایی درباره حافظه و هویت دانست. دو فصل قبلی بیشتر بر کشف حقیقت درباره سیلوها متمرکز بودند، اما قسمت ابتدایی قرار است این پرسش را مطرح کند که چگونه «فراموشی» باعث استحکام قوانین و شرایط سیلوها شده است.

قسمت نخست فصل سوم سیلو را می‌توان نقطهٔ گذار سریال از یک روایت کنشگرایانه در فصل دوم به یک روایت معمایی درباره حافظه و هویت دانست

درواقع دو قسمت ابتدایی سریال سیلو نمونه‌ای قابل اتکا و استخوان‌دار از روایتی معمایی است که بر پایه تعلیق اطلاعات و ساخت تدریجی جهان سیلو شکل گرفته است. برخلاف بسیاری از آثار معمایی کلاسیک که در همان ابتدا جهان داستان به‌طور کامل برای مخاطب ارائه می‌شود، Silo اطلاعات را قطره‌چکانی ارائه می‌کند و مخاطب را در موقعیتی مشابه شخصیت‌ها قرار می‌دهد، یعنی تماشاگر چیزی را می‌داند که شورشیان و قهرمان قصه می‌داند. این یکسانی میان آگاهی مخاطب و شخصیت‌ها، مهم‌ترین ویژگی روایی دو قسمت ابتدایی فصل سوم است. در روایت سنتی، داستان با یک وضعیت متعادل آغاز می‌شود، در اینجا همان تعادل اولیه بر پایه نوعی بی‌ثباتی بنا شده است (یعنی روایتی مدرن). نظم اجتماعی در سیلو ظاهراً برقرار است، اما مخاطب به تدریج درمی‌یابد که این نظم حاصل کنترل اطلاعات و پاکسازی حقیقت است.

بنابراین بحران اصلی برای مخاطب حاصل کنش‌های فیزیکی نیست، بلکه فروپاشی اعتماد نسبت به روایت رسمی است. با شروع این فصل می‌بینیم که همه چیز سر جایش خودش قرار دارد، سیلو آرام شده است، جولیت شهردار شده و شورشی‌ها نیز به طبقات زیرین رفته‌اند. اما چیزی در این میان جور درنمی‌آید و آن این است که جولیت فراموشی گرفته! همین ایده کافی است تا مخاطبی که با راوی غیرقابل اعتماد جهان سیلو آشنایی دارد، بفهمد که قرار است شاهد تلفیقی از دو فصل قبلی باشد. یعنی هم معما و هم کنش. هم اینکه به‌دنبال این باشد که در آن اتاق چه بر سر برایان و جولیت آمد و هم اینکه چه زمانی دوستان جولیت حافظه او را بازمی‌گردانند و او می‌فهمد اوضاع از چه قرار است. اکنون سیلو روایتی است، درباره‌ی دستکاری حافظه و تولید حقیقتی تازه توسط قدرتی که سیلو را اداره می‌کند. (البته اگر فعلا چیزی درباره‌ی هوش مصنوعی نگوییم.)

از لحاظ خوانش‌های بوردولی این دو قسمت نقطه‌ای تعیین‌کننده در تحول ساختار روایی سریال سیلو است. زیرا روایت از الگو سنتی و همیشگی کشف راز به‌سوی روایتی درباره ساخت حقیقت، پاکسازی حافظه و هویت حرکت می‌کند. از منظر روایت‌شناسی در سینما، این قسمت‌ها تنها قرار نیستند که به پیشبرد پیرنگ کمک کنند یا دست به خلق روابط علت‌ومعلولی عمیقی بزنند، بلکه قرار است پارادایم تازه‌ای برای جهان سیلو، شیوه انتقال اطلاعات در سکانس‌ها، و نوع راوی‌گری برای قسمت‌های بعدی بسازند. روایت مدرن از دیدگاه بوردول به‌جای پیشبرد سریع پیرنگ، بر الگوهای ادراکی تماشاگر تکیه می‌کند. مثلا مخاطب به‌طور مداوم از خودش می‌پرسد چه کسی دروغ می‌گوید؟ آیا جولیت واقعا حافظه‌اش را از دست داده است؟ آیا قدرت راس سیلو چیزی را از همه پنهان می‌کند؟

باید این نکته را در نظر گرفت که سیلو از همین ابتدا با یک روایت غیرخطی شروع شده است. فیلمساز برای پیشبرد روایت خود از تدوین موازی بهره می‌گیرد

قبل از هر چیز باید این نکته را در نظر گرفت که سیلو از همین ابتدا با یک روایت غیرخطی شروع شده است. فیلمساز برای پیشبرد روایت خود از تدوین موازی بهره می‌گیرد. دو نفر در اینجا حافظه‌شان دستکاری شده، یکی جولیت است و دیگری زنی خلبان به نام شارلوت در چند قرن پیش! مهم‌ترین ویژگی این قسمت‌ها، دستکاری در خطوط زمانی سریال است. فلش‌بک‌هایی که گذشته را وارد زمان حال سیلوها می‌کنند صرفاً نمایشی برای دادن اطلاعات سیاسی نیستند، بلکه دربردارنده‌ی علت وجودی و ماهیتی بحران امروز سیلوها و پاکسازی حافظه جولیت هستند. بنابراین گذشته به‌عنوان نیرویی محرکه در اکنون عمل می‌کند، نه صرفاً پیش‌داستانی سیاسی. سریال با این پرسش ؟Who are you (تو چه کسی هستی؟) به این تدوین موازی قوام بیشتری می‌دهد. تکرار چند باره‌ی این جمله یکی در زمان سیلوها و دیگری قبل از سیلوها نشان از یک موتیف روایی می‌دهد که در دو خط زمانی تکرار می‌شود و میان روایت جولیت و شارلوت پیوستگی ایجاد می‌کند.

جولیت در زمان حال و شارلوت در گذشته، دو نقطه فوکوس روایت هستند. تدوین موازی باعث می‌شود مخاطب این دو تجربه را نه به‌عنوان دو خط داستانی مستقل، بلکه به‌عنوان دو بخش از یک روایت واحد درک کند. بنابراین، روایت از یک مسیر خطی به یک ساختاری چندوجهی تبدیل می‌شود که معنای هر خط روایی در ارتباط با دیگری شکل می‌گیرد. هر دوی این کارکترها به‌دنبال کشف حقیقت هستند. شارلوت در گذشته در حال کشف حقیقت نظام سیلوها است و جولیت هم در آینده در حال زندگی در نتیجه‌ی همان حقیقتی است که شارلوت به دنبالش است. بنابراین، روایت از طریق این نوع تدوین نشان می‌دهد که گذشته و حال یکدیگر را همپوشانی می‌کنند.

تدوین موازی در این سریال مخاطب را وادار می‌کند که به‌طور دائم میان دو خط زمانی رابطه علت و معلولی برقرار کند. تماشاگر در هر رفت‌وبرگشت از خودش می‌پرسد آیا اتفاقی که برای شارلوت رخ داده، علت وضعیت کنونی جولیت و فرآیند هولناک سیلوهاست؟ آیا داروها همان داروها هستند؟ هر بار هم که روایت قصد پیشروی به وضعیت پیش آمده در رابطه با شارلوت را دارد، فیلم به سیلوها قطع می‌شود و برعکس. این جابه‌جایی مداوم، پرداخت علت‌ومعلول‌ها را در هر خط زمانی به تعویق می‌اندازد. در نتیجه، تعلیق از پیرنگ شکل نمی‌گیرد بلکه این روایت است که از دل خود معنایی مبتنی بر اطلاعات پراکنده تولید می‌کند. درواقع شارلوت و جولیت قرار است به جهانی با معنایی یکسان برسند حتی اگر در دو خط روایی متفاوت زندگی کنند.

تدوین موازی از منظر روایت‌شناسی در قسمت دوم باعث می‌شود که مخاطب برای درک ارتباط میان گذشته و حال سیلو فرضیه‌سازی کند و اطلاعات بدست آمده را برای برداشت یک معنای واحد کنار هم قرار دهد

همین تدوین موازی از منظر روایت‌شناسی در قسمت دوم باعث می‌شود که مخاطب برای درک ارتباط میان گذشته و حال سیلو فرضیه‌سازی کند و اطلاعات بدست آمده را برای برداشت یک معنای واحد کنار هم قرار دهد. تدوین موازی، دادن کد معمایی، جابه‌جایی میان خطوط داستانی شورشیان و جولیت، مخاطب را از تماشاگر منفعل به کنجکاو و خالق معنا تبدیل می‌کند. در دو فصل قبل، روایت از زاویه دید جولیت دنبال می‌شد، در این قسمت بخاطر مسئله‌ی پاکسازی حافظه زاویه دید میان چند شخصیت تقسیم می‌شود. این جابه‌جایی باعث شده که مخاطب اطلاعات پراکنده‌ای را از خط‌های داستانی مختلف جهان سیلو جمع‌آوری کند، آنهم در شرایطی که هیچ کارکتری از همه‌ی اطلاعات آگاهی ندارد. چنین روندی میان اطلاعات شخصیت‌ها و مخاطب فاصله می‌اندازد و نوعی تعلیق ایجاد می‌کند.

اگر از گذرگاه نظریه روایت فاصله بگیریم، از منظر درام، سریال وارد پرده‌ی آخر خود شده است. این دو قسمت مسیری است که درام را به‌سوی نقطه اوج نهایی هدایت می‌کنند. از دید ارسطو درام بر چارچوب کنش استوار است. در این دو قسمت نیز بنابر دلایل روایی که در بالاتر گفتم کنش به پایین‌ترین سطح خودش رسیده است. یعنی در این افتتاحیه بیشتر ما شاهد روایت هستیم تا تصمیمات مهمی که کارکترها می‌گیرند و درام را به جلو می‌کشانند. در دو قسمت نخست این فصل، کنش دیگر بر چارچوب کشف حقیقت معمای سیلو همانند دو فصل قبلی پیش نمی‌رود بلکه بر پارادایم آنچه حقیقت می‌نامیمش استوار است. شخصیت‌ها اکنون اطلاعات بیشتری نسبت به گذشته دارند، شورش بزرگی را از سر رد کرده‌اند و حالا باید تصمیم بگیرند با آنچه که از حل معما (یعنی برگشتن و زنده ماندن جولیت) گیرشان آمده است چه کار کنند. به بیان دیگر، درام از مرحله دانستن و جمع‌آوری اطلاعات رد شده است و حالا وارد مرحله‌ای شده که قرار است گره‌گشایی شکل بگیرد.

در این قسمت‌ها، کنش‌ تنها برای پیشبرد داستان شکل نمی‌گیرد، بلکه معنایی روایی نیز دارد و آن حقیقت است. درواقع می‌توان گفت مهم‌ترین ویژگی دراماتیک این دو قسمت آن است که کنش، نه یک اکشن فیزیکی، بلکه روندی است که نتایج سیاسی و اجتماعی به دنبال دارد. انتخابی که هم ساختار روایت را پیش می‌برد و هم مضامین اصلی سریال، یعنی حقیقت، قدرت و آزادی، را عینیت می‌بخشد. اگر دقت کرده باشید می‌بینید که دوستان جولیت تنها منتظر هستند تا حقیقت را از زبان او بشنوند، درواقع آن‌ها دست به کار تازه‌ای نمی‌زنند.

در این دو قسمت جولیت قهرمان روایت، بیش از هر چیز یک قهرمان اگزیستانسیالیستی است. در این سکانس‌ها بحران اصلی، بحران معناست

از دید ارسطو کنش از طریق شخصیت پیش گرفته می‌شود. در دو فصل ابتدایی، جولیت نیکولز یک قهرمان به‌شدت کنشمند بود و موتور محرکه درام را تقویت می‌کرد. او در قسمت‌های پیشین در پی حل معما بود و می‌خواست بقای ساکنان سیلو را تضمین کند اما در این دو قسمت بیشتر از اینکه قهرمانی کنش‌محور باشد، می‌خواهد از دل روایت معنا بیرون بکشد، معنا همان حقیقت و بدست آوردن حافظه‌اش است. درواقع ما با یک جولیت نیکولز دیگری طرف هستیم کسی که یادش نمی‌آید شورش بزرگی را رهبری می‌کرد. قهرمان قصه در دو فصل قبلی را می‌توان قهرمانی از دل ایده‌های یونگی در نظر گرفت. کسی که دعوت را پذیرفت و طبق خوانش‌های جوزف کمبل از آستانه عبور کرد. جولیت در آن دو فصل قهرمانی بود که بخاطر پیروی از الگوی سفر قهرمان، مخاطب را شیفته‌ی خودش کرده بود.

اما حالا در این دو قسمت جولیت قهرمان روایت، بیش از هر چیز یک قهرمان اگزیستانسیالیستی است. در این سکانس‌ها بحران اصلی، بحران معناست. جولیت به‌دنبال این نیست که قدرت حاکم بر سیلو را به زیر بکشد بلکه به‌دنبال این است که چه اتفاقی افتاده و چرا همه چیز را فراموش کرده است. او دیگر قهرمانی نیست که هدفش پیروزی بر نظامی توتالیتر باشد بلکه مسئله اصلی‌اش این است که چگونه هویت خود را حفظ کند. جولیت حالا دیگر یک قهرمان کلاسیک نیست که به‌دنبال پررنگ کردن کهن‌الگوها در ذهن مخاطب باشد بلکه حالا او قهرمانی مدرن و اگزیستانسیالیستی است. جولیت تا پیش از این جهان سیلو را با کنش‌هایش بهم می‌ریخت، نقشه می‌کشید و شورش به راه می‌انداخت اما حالا بیش از آنکه عمل کند، فکر می‌کند، در حال کنکاش است و برای تصمیم‌هایش مشورت می‌کند. بحران اصلی او حالا شناخت جهان سیلو است، نه صرفا جنگیدن با کسی که در راس هرم قدرت قرار دارد.

جولیت تا پیش از این می‌دانست که ضدقهرمان مقابلش چه کسانی هستند؟ و هدف نهایی از ساخت سیلوها چه‌چیزی بوده است؟ یعنی او در حال زندگی در کشمکش‌های بیرونی دست به کنش می‌زده. اما حالا جولیت در جهانی زندگی می‌کند که حقیقت و اطمینان دیگر معنایی ندارد. یعنی حالا نبردهای قهرمان مدرن این روایت در درونش شکل می‌گیرند. قهرمان کلاسیک با کشمکش‌های بیرونی روبه‌رو است اما جولیت با تردیدهایش باید بجنگد و با کشمکش‌های درونی دست‌به‌گریبان شود. در حال حاضر از نظر شخصیت اصلی هیچ دشمن بیرونی وجود ندارد (چون جولیت حافظه‌اش پاک شده است)، هرچه شر هست درون اوست که باید قبل از هر چیز به نتیجه برسد و باعث حل این تعارضات شود. درواقع جولیت نیکولز در این دو قسمت قهرمان مدرنی با پارادایم‌های اگزیستانسیالیستی است. او نه مانند قهرمان کلاسیک اسطوره‌ای می‌جنگد، نه از نقطه امن خود خارج می‌شود و نه دست به کنش‌های بحران‌زا می‌زند. جولیت حالا صاحب کشمکش‌های تازه‌ای شده است، یعنی هویت و حافظه‌ای که باید بدست‌شان آورد.

معما در دو فصل پیشین ساختاری کلاسیک داشت اما حالا از پارادایم‌های جهان مدرن استفاده می‌کند

عنصر دیگری که در این دو قسمت ابتدایی برای درام و روایت مهم به نظر می‌رسند، «معما» است. معما در دو فصل پیشین ساختاری کلاسیک داشت اما حالا از پارادایم‌های جهان مدرن استفاده می‌کند. در دو فصل قبلی مخاطب با سوالات کلاسیکی سروکار داشت، اینکه چرا کسی حق بیرون رفتن از سیلوها را ندارد؟ درواقع معما مسیر ثابتی را طی می‌کرد و هیچ عنصر نسبی در این میان دخیل نبود اما حالا معما تغییر کرده و آن این است که آیا حافظه جولیت قابل اعتماد است؟ آیا آنچه شخصیت‌ها می‌بینند حقیقت است یا حاصل دستکاری حافظه توسط هوش مصنوعی؟ رابطه‌ی روایت زمان حال و گذشته چیست؟ درواقع وقتی از جنبه‌ی ساختار کلاسیک به معما نگاه می‌کنیم، معما این گونه است که حقیقت پنهان شده و باید کسی آن را پیدا کند اما در اینجا مخاطب مطمئن نیست آنچه وجود دارد حقیقت است یا دروغ. درواقع عدم‌قطعیت جای حل معما را می‌گیرد.

جالب اینجاست همین نوع پرداخت از معما، تعلیق مدرنی خلق می‌کند و آن این است که تعلیق دیگر فقط از ندانستن پاسخ نیست، بلکه از بی‌ثبات بودن واقعیت شکل می‌گیرد. از طرفی دیگر هم در این دو قسمت به اندازه‌ی کافی اطلاعات وجود دارد اما مخاطب و شخصیت‌ها نمی‌دانند اطلاعات قابل پیگیری در درام کدامند. برای مثال، خاطرات، روایت شخصیت‌ها و حتی برداشت ما از گذشته به‌طور مداوم زیر سؤال می‌روند، روندی که معمای ساختار مدرن را از ساختار کلاسیک جدا می‌کند. از طرفی دیگر هم ساختار غیرخطی سریال که در ابتدای این نقد به آن اشاره کردم، نوع دیگری از پرداخت معمای مدرن است که مخاطب نمی‌تواند حدس بزند، در جهان سیلو چه اتفاقی در حال رخ دادن است و این همان عدم‌قطعیت را نشان می‌دهد، چیزی که در ادبیات مدرن نمونه‌اش بسیار یافت می‌شود.

ادبیات کلاسیک و شخصیت‌‌هایشان را به یاد بیاورید، مثلا شرلوک هلمز کارکتری است که خودش برای مخاطب یک جواب است. او جواب همه چیز را می‌داند اما در روایت مدرن ساختار اینگونه پیش نمی‌رود. اینجا جولیت قهرمانی که راز سیلوها را تا جائی کشف کرده بود، خود حالا تبدیل به معما شده است. در اینجا راز این نیست که سیلوها چه هستند؟ بلکه راز هویت و حافظه‌ی جولیت است. فیلمسازان اما باز هم در این دو قسمت یکی از شگردهای دو فصل قبلی خود را به کار می‌گیرند و آن انباشت معماست. معما در این دو قسمت هر لحظه پیچیده‌تر می‌شود و جواب سوال قبلی معمای بیشتری را خلق می‌کند. جولیت در بازار سر قرار می‌رود اما آنجا بجای اینکه چیزی دستگیرش شود، ذهن‌اش آشفته‌تر می‌شود، حجم ابهامات بالاتر می‌رود، در پایان هر سکانس، معما از یک موضوع به موضوع دیگری منتقل می‌شود و کنش شخصیت‌ها معمای جدیدی را تولید می‌کنند. مثلا بداخلاقی و گریه‌های دوست جولیت خودش خالق نوعی از معماست یا حتی نگهبانی که می‌خواهد به جولیت برای پیچاندن هرم قدرت کمک کند.

از منظر خوانش بوردولی تعلیق (اینکه در آینده چه می‌شود؟) و کنجکاوی (چه بلایی سر جولیت آمده است؟) باعث می‌شود تا سیلو در این دو قسمت کمتر بر پایه‌های یک ساختار کلاسیک حرکت کند.

در دو قسمت اول فصل سوم سریال سیلو، تعلیق از خطر مرگ برای شخصیت‌ها، جولیت و شورشیان به وجود نمی‌آید، بلکه از مدیریت اطلاعات و هدف دراماتیک شخصیت‌ها ساخته می‌شود. برای مثال در خط داستانی جولیت، او از همان ابتدا در حال فرار یا تلاش برای بقا نیست، قهرمان می‌خواهد به حقیقتی برسد و راهی برای ادامهٔ مأموریتش پیدا کند. اما محیط ناشناخته سیلو و بی‌اعتمادی، هر کنش او را دشوارتر می‌کند. در چنین شرایطی مخاطب با ایجاد همذات‌پنداری با شخصیت اصلی باعث ادامه‌ی کشش تا انتهای روایت می‌شود.

در روند ساختار کلاسیک، تعلیق از حادثه خلق می‌شود اما در این دو قسمت، تصمیم شخصیت‌ها نقش پررنگ‌تری برای تولید تعلیق دارند. مثلا شخصیت‌ها باید میان چند راه یکی را انتخاب کنند. مخاطب نگران این نیست که آیا اتفاقی رخ می‌دهد یا نه؟، بلکه نگران این است که هر کدام از این انتخاب‌ها چه پیامدی خواهند داشت؟ مثل زمانی که جولیت تصمیم می‌گیرد و برای ساعت 2 به بازار می‌رود. از منظر خوانش بوردولی تعلیق (اینکه در آینده چه می‌شود؟) و کنجکاوی (چه بلایی سر جولیت آمده است؟) باعث می‌شود تا سیلو در این دو قسمت کمتر بر پایه‌های یک ساختار کلاسیک حرکت کند. به‌همین دلیل ما با عنصر غافلگیری سروکار نداریم و هیچ پیچش داستانی انتظار ما را نمی‌کشد. درواقع روایت درگیر درگیر فرایند تدریجی بازسازی حقیقت و پیش‌بینی آینده می‌شود.

مسئله‌ی دیگری هم که در رابطه با تعلیق وجود دارد این است که مخاطب به‌خاطر عدم‌قطعیت در جهان سیلو دائما در حال دوباره‌خوانی اطلاعات و سکانس‌ها است. یکی از ویژگی‌های مهم این دو قسمت این است که هر اطلاعات جدید در هر پلانی، مخاطب را وادار می‌کند که برداشت قبلی خود را از نحوه حل معما تغییر دهد، چه بسا اینکه در قسمت‌های بعدی همه‌ی اطلاعات این دو قسمت زیر سوال بروند! یعنی تعلیق فقط از چه خواهد شد؟ ایجاد نمی‌شود، بلکه از این سوال نیز شکل می‌گیرد که آنچه تا الان فکر می‌کردم، آیا درست بوده است؟ این ویژگی از شاخصه‌های روایت مدرن است. درواقع در این دو قسمت، روایت بحرانی را حل نمی‌کند بلکه آن را اگزجره‌تر تحویل مخاطب می‌دهد، رویکردی که باعث خلق تعلیق مدرن می‌شود و از تعلیق کلاسیکی که در دو فصل پیش وجود داشت فاصله می‌گیرد.

در اینجا تدوین موازی، فقط داستان را پیش نمی‌برد یا تنها تولید معما و تعلیق نمی‌کند بلکه جهان‌بینی سریال را هم بیان می‌کند

در پاراگراف‌های بالاتر این نقد درباره‌ی تدوین موازی گفتم، جائی که داشتیم درباره‌ی نوع روایت این سریال صحبت می‌کردیم. حالا در اینجا و در ادامه‌ی نوع کارکرد تعلیق در سیلو لازم است دوباره به این تدوین موازی برگردیم. نیروی اصلی تولید معما و تعلیق در سیلو همین تدوین موازی است، رویکردی برخلاف آنچه که در تدوین موازی کلاسیک شاهداش هستیم. تعلیقی که این نوع از تدوین به راه می‌اندازد، تعلیق فهمیدن است. مخاطب بخاطر سعی در چیدن اطلاعات این دو زمان متفاوت دچار اضطراب می‌شود، چونکه درصدد فهمیدن معمای بین شارلوت و جولیت است، کسانی که هرگز یکدیگر را نخواهند شناخت! به بیانی در این دو قسمت و البته در این فصل هرچه که هست به این تدوین موازی برمی‌گردد.

در اینجا تدوین موازی، فقط داستان را پیش نمی‌برد یا تنها تولید معما و تعلیق نمی‌کند بلکه جهان‌بینی سریال را هم بیان می‌کند. درواقع، تدوین موازی در این دو قسمت نوعی از هویت فرم است که سبک روایی را می‌سازد و مضمون را شکل می‌دهد. سیلو در گذشته به دنبال پیدا کردن جواب‌های امروز است. وقتی سریال از روایتی در گذشته به زندگی جولیت در زمان حال می‌رود، مخاطب در حال تماشای زمان تولد سیلوهاست. گذشته‌ای که میراث‌اش نظامی توتالیتر است. وقتی گذشته و حال پشت سر هم و در یک تدوین موازی نمایش داده می‌شوند، مخاطب متوجه می‌شود که شخصیت‌های زمان حال در جهانی زندگی می‌کنند که ریشه‌های ساخت آن را نمی‌شناسند، تاریخ گم‌شده‌ای که جولیت را به بیرون از سیلوها کشاند.

درواقع این رفت‌وبرگشت‌ها نشان از یک تاریخ فراموش شده است. حافظه‌ای از بین رفته، شبیه جولیت و شارلوت. اما این دو نفر تنها در این مورد با یکدیگر تفاهم ندارند، بلکه آن‌ها هردویشان در حال فهمیدن حقیقت هستند. گویی ماموریت این دو شخصیت در مسیر قهرمانی‌شان یکی است. جولیت می‌خواهد چیزی را تغییر دهد که آدم‌های زمان شارلوت آن را طراحی کرده‌اند. شارلوت و جولیت در دو دورهٔ تاریخی متفاوت زندگی می‌کنند، اما هر دو با پرسش‌های مشابهی روبه‌رو هستند: اینکه حقیقت چیست؟ سیلو می‌خواهد بگوید که درست است زمان تغییر کرده و در این بین هم خیلی چیزها از بین رفته است اما ساختار قدرت، همان نوع کشمکش‌ها را دوباره تولید می‌کند.

از جهت خوانش‌های یونگی نیز می‌توان شارلوت و جولیت را یک کهن‌الگوی تکرارشونده در نظر گرفت

از جهت خوانش‌های یونگی نیز می‌توان شارلوت و جولیت را یک کهن‌الگوی تکرارشونده در نظر گرفت. از دید یونگ هر نسلی فردی را خلق می‌کند که به دنبال حقیقت است حال جولیت قرار است در زمان حال این نقش را انجام دهد کاری که شارلوت انجام داده بود. اما سیلو همه‌ی این مقدمه‌چینی‌ها را انجام می‌دهد تا به حافظهٔ تاریخی و اجتماعی برسد. هر بار که روایت با تدوین از زمان حال به گذشته می‌رود، درواقع روایت حافظه ازدست‌رفته جامعه سیلو را به مخاطب بازمی‌گرداند. شخصیت‌های داخل سیلو این گذشته را نمی‌شناسند، اما مخاطب آن را می‌بیند. به‌همین دلیل، مخاطب به دانای کل حافظه تاریخی سیلوها تبدیل می‌شود، در حالی که شخصیت‌های سیلو فاقد آن هستند. این دو قسمت نشان داد قدرت فقط اطلاعات را سانسور نمی‌کند، بلکه حافظه را هم پاک می‌کند. در قوانین سیلو، کتاب‌ها از بین رفته‌اند، سندی وجود ندارد و هیچ تاریخی نیست، چیزی که نتیجه‌اش ازدست‌رفتن حافظه جمعی یک تاریخ است.

از طرفی دیگر هم تدوین موازی میان وضعیت جولیت و شارلوت، رابطه‌ای استعاری ایجاد می‌کند که پرداخت‌شده‌ترش را می‌توان در قسمت‌های آینده دید. فیلم نشان می‌دهد که همان‌طور که جولیت برای بازیابی هویت خود باید حافظه‌اش را بازسازی کند، جامعه نیز برای بازیابی آزادی باید حافظه تاریخی خود را بازگرداند. حالا جولیت، شارلوت و سیلوها کارکردی مشابه یکدیگر دارند. نه سیلو (در معنای مجاز خود) می‌توانست چیزی را بخاطر بیاورد و نه حالا جولیت اجازه‌ی این کار را دارد. درواقع تاریخ برای جولیت دوباره تکرار می‌شود. تاریخ دوباره به سر خط برمی‌گردد و مخاطب با این اتفاقات تا ته قضیه را می‌خواند، اینکه آخرالزمان از نظمی زورگویانه و به دور از آزادی‌های فردی و اجتماعی شروع شده است.

تدوین موازی در این سریال منطق سیاسی جهان دیستوپیایی سیلو را آشکار می‌کند. در آثار دیستوپیایی، نظام توتالیتر تنها بر سبک زندگی آدم‌ها حکومت نمی‌کند، بلکه بر زمان و تاریخ نیز مسلط می‌شود. حکومت (هوش مصنوعی) می‌کوشد گذشته را از نو تعریف کند تا زمان حال واقعی و آرام به‌نظر برسد. اما در سریال سیلو سکانس‌های رفت‌وبرگشت میان گذشته و آینده از لحاظ معنا و عناصر ژانری شکافی میان روایت رسمی حکومت و واقعیت تاریخی ایجاد می‌کنند. در جهان دیستوپیایی سیلو، مبارزه اصلی نه فقط بر سر قدرت، بلکه بر سر مالکیت گذشته نیز هست، چیزی که این تدوین موازی آن را به‌خوبی نشان می‌دهد. حالا هر طیفی که بتواند گذشته را روایت کند، قادر خواهد بود آینده را هم شکل دهد و جالب اینجاست که سیلو این دیدگاه را با فرم و سبک بصری به‌تصویر می‌کشد و نه با دیالوگ. بدون شک تدوین موازی سیلو که در قسمت‌های بعدی سریال بیشتر با آن بیشتر سروکار خواهیم داشت، هوشمندانه‌ترین بخش روایت و درام این اثر را تشکیل می‌دهد.

در جهان دیستوپیایی سیلو، مبارزه اصلی نه فقط بر سر قدرت، بلکه بر سر مالکیت گذشته نیز هست، چیزی که این تدوین موازی آن را به‌خوبی نشان می‌دهد

با شروع فصل سوم سریال سیلو، روایت نشان می‌دهد که سلسله مراتب قدرت پوست‌اندازی کرده و همه چیز به‌ظاهر آرام است، شورشیان آزاد شده‌اند، کسی دیگر شکنجه نمی‌بیند و یک شورای کوچک هم برای رسیدگی به مشکلات تشکیل شده است اما همه‌ی این‌ها تنها پوسته‌ای از نظام زورگویانه‌ای است که سیلو را اداره می‌کند و عملا در بطن ماجرا چیزی تغییر نکرده است، چراکه راس قدرت در حال پاکسازی حافظه جولیت است. در اینجا شاید برای مدتی کنش جمعی آرام گرفته باشد اما هنوز نارضایتی‌های سیاسی در جامعه سیلو وجود دارد که با هیچ اصلاحات به‌ظاهر خیرخواهانه‌ای آرام نمی‌گیرد. از منظر سیاسی، آرام شدن شورش‌های سیلو یک آتش‌بس ظاهری است و نه حل بحران. «بازماندگان درجه دوم و سوم قدرت» با ترکیب ابزارهای سرکوب، کنترل اطلاعات، ایجاد شکاف میان شورشیان و جولیت، تحریف و پاکسازی حافظه، اعتراضات را مهار کردند. اما چون منشأ اصلی بحران، یعنی پاکسازی حقیقت و تاریخ همچنان پابرجاست، این آرامش بیشتر به یک وضعیت تعلیقی شباهت دارد تا صلحی پایدار.

اما مسئله‌ی مهمتر در این دو قسمت نمایش هوش مصنوعی است، چیزی که در دو فصل قبلی، روایت به‌عنوان یک کاشت معمایی به آن می‌پرداخت. هوش مصنوعی و آن مانیتوری که جانشین قدرت باهاش صحبت می‌کند و خط رهبری می‌گیرد، تجسم قدرت سیاسی است. در ساختار درام سیلو، هوش مصنوعی به‌عنوان یک ضدقهرمان خواست و کنش‌های قهرمان را محدود می‌کند. حالا دیگر واضح است که جولیت با یک الگوریتم سروکار دارد و کشمکش‌های درام قرار است بین خواست انسان و هوش مصنوعی شکل بگیرد. در دو فصل قبلی، تصور می‌شد تصمیم‌ها توسط مدیران و مقامات سیلو گرفته می‌شوند. اما در آغاز فصل سوم روشن می‌شود که این افراد راس هرم قدرت سیلو خود نیز بخشی از شبکه‌ای بزرگ‌تر هستند. این تغییر، یکی از مهم‌ترین پیچش‌های روایی فصل سوم است که در آینده شکل پیچیده‌تری به خود می‌گیرد.

در پاراگراف‌های بالاتر گفتم که قدرت در سیلو پوست‌اندازی کرده است و حالا هوش مصنوعی نماد کامل این دگرگونی است. زمانی مقاله‌ای می‌خواندم که در آن نوشته شده بود، سیستم‌های سیاسی آینده برای حکمرانی دیگر تنها نیاز به کدهای برنامه‌نویسی شده دارند نه زور و تفنگ، سیستمی که همه چیز را از قبل پیش‌بینی، محاسبه و برنامه‌ریزی کند. حالا سیلو مثالی از همین ایده است،. آینده‌ای که جوامع بشری در زمانی نزدیک بوسیله‌اش کنترل خواهند شد، یک‌جور سیاست کنترل‌گری مدرن و نه سنتی و کلاسیک. حال سیلو می‌آید یک لایه‌ی بزرگ انتقادی و روایی از خود را به چنین شرایط حکومتی اختصاص می‌دهد. اینکه اگر تصمیم‌های سیاسی را کدهای برنامه‌نویسی‌شده و هوش‌مصنوعی انجام دهند، سیاست چه شکلی پیدا می‌کند؟ آیا سیاستمداران درنهایت می‌توانند پشت کامپیوترها قائم شوند؟

سریال حالا دیگر در رابطه با اخلاقیات هم صحبت می‌کند، اینکه اگر بقای ساکنین سیلو تضمین شود، بدون شک آزادی حذف خواهد شد و تاریخ دوباره از نو نوشته می‌شود

با ورود دراماتیک الگوریتم‌های حکومتی به فصل سوم سیلو، هم تعلیق بزرگی شکل می‌گیرد و هم معمایی بزرگتر. روندی که هم مخاطب و هم قهرمان قصه قرار است در قسمت‌های بعدی بیشتر باهاش سروکار داشته باشند. تا اینجا سوالات زیادی شکل می‌گیرد اینکه چه می‌شود که حتی داشتن یک کتاب و یا کامپیوتری ساده ممنوع می‌شود اما در اتاق کنترل یک الگوریتم سخن‌گو در حال خط دادن برای اداره‌ی سیلو است. قطعا نقش هوش مصنوعی خیلی بیشتر از چیزهایی است که تاکنون سریال به ما نشان داده است. روندی که در نقدهای بعدی بیشتر درباره‌اش صحبت خواهیم کرد. به‌نظر می‌رسد که فصل سوم سریال سیلو دیگر روایت چندانی درباره‌ی بقا نباشد، بلکه درام وارد لایه‌های عمیق‌تری از سیاست، تاریخ، راز سیلوها و قدرت شده است و قرار است سوالات بنیادینی را مطرح کند. اینکه حقیقت مهم‌تر است و یا امنیت و بقا؟ اینکه آیا نظام‌های سیاسی و اجتماعی برای بقای خود و حتی مردمانشان می‌توانند واقعیت را تحریف کنند و تاریخی آلترناتیو را جایگزین کنند؟

این فصل تا به اینجای کار نسبت به دو فصل پیشین رویه‌ای فلسفی‌تر و سیاسی‌تری به خود گرفته است. سریال حالا دیگر در رابطه با اخلاقیات هم صحبت می‌کند، اینکه اگر بقای ساکنین سیلو تضمین شود، بدون شک آزادی حذف خواهد شد و تاریخ دوباره از نو نوشته می‌شود. جولیت به سیلو بازگشته آنهم زنده! آنهم در شرایطی که فکر می‌کردیم مرگ‌اش حتمی است. جهان سیلو ما را در برابر یک عدم‌قطعیت بزرگی قرار می‌دهد، اینکه نه می‌دانیم راوی کیست؟ نه حقیقت چیست و اینکه چه کسانی حافظه‌شان دستکاری شده است؟ سیلو یک استعاره است، استعاره از جهانی مدرن با پارادایم‌های توتالیتری برای ادامه‌ی حکومتی که در این میان مخاطب باید خود رازهایش را کشف کند، رازهایی که در جهان واقعی در حال رخ دادن هستند.

موشکافی دو قسمت ابتدایی فصل سوم سریال سیلو

از آنجائی که مبحث نقد رویه‌ای کاملا متفاوت با موشکافی و ارائه‌ی حدس و گمان و تئوری‌های داستانی دارد این تیتر را جدای از بحث نقد پیش می‌بریم.

در آخرین قسمت فصل دوم سریال سیلو وقتی نماینده کنگره یعنی دنیل با خبرنگاری به نام هلن ملاقات می‌کند، قبل از هر چیز بواسطه‌ی سنسورهای حساس به رادیواکتیو متوجه می‌شویم که حمله‌ای هسته‌ای صورت گرفته است. جالب اینجاست که سریال با نمایش عکس ترومن (رئیس جمهور آمریکا که دستور پرتاب بمب اتم را داد) کدهایی هرمنوتیک (کدهای معمایی) را درباره‌ی یک دوران جدید به مخاطب می‌دهد. کما اینکه در مجلات نیز نوشته شده است که دوران جدیدی در حال شکل‌گیری خواهد بود. این سکانس درنهایت به صحبت‌هایی میان هلن و دنیل درباره سیاست و اینکه چه کسانی دروغ می‌گویند و نمی‌گویند می‌انجامد. حرف‌هایی که نماینده‌ی کنگره از زیر جوابشان در می‌رود و حاضر نیست درباره‌ی چیزی بنام پناهگاه که همان منظور سیلو است حرفی بزند. سیلو سریالی است که اطلاعاتش پازل‌به‌پازل به یکدیگر مرتبط است و اتفاقات امروز سیلو به گذشته‌اش مرتبط می‌شود. پس مجبوریم سری هم به گذشته بزنیم.

زمان حال سیلوها وقتی که است که ۳۵۰ سال از ملاقات هلن و دنیل نماینده کنگره می‌گذرد. جائی که علم از بین رفته است و مردم به آن ۱۲ بنیان‌گذار سیلو قسم می‌خورند و هیچکسی هم نمی‌داند که آن‌ها چه کسانی هستند. اما آن‌ها کتاب میثاق را نوشته‌اند، همان کتابی که قرار است سیمز بخاطر ایجاد اصلاحات در سیلو تغییراتی درش ایجاد کند. پس حالا اصلاحات نمادین اینگونه رقم می‌خورد، سیلو برای زنده ماندن دچار تغییرات ظاهری می‌شود. این را هم می‌دانستیم که همه کاره سیلو رئیس بخش آی تی بود، نه قاضی کاره‌ای بود و نه شهردار. حالا در این فصل کاملا معلوم می‌شود چرا شهردار و کلانتر هیچکاره‌اند و رئیس آی تی همه کاره، چراکه سیلو را هوش مصنوعی اداره می‌کند و نه شهردار!

در فصل‌های پیشین برنارد رئیس بخش آی تی همه کاره بود، کسی که به‌ظاهر سیمز او را از میان برد اما حالا غیبت او باعث شده است تا همسر سیمز یعنی کمیل همه کاره شود. در فصل سوم، نقش کمیل بسیار پررنگ‌تر می‌شود و دیگر فقط همسر رابرت سیمز نیست او به یکی از مهره‌های مهم ساختار قدرت در سیلو تبدیل می‌شود و در تصمیم‌های سیاسی و مدیریتی نقش مؤثری پیدا می‌کند. حالا او همانند برنارد که به کتاب قانون دسترسی داشت به این کتاب دسترسی پیدا خواهد کرد. کتابی که نوشته بود در شرایط شورش چگونه سیلو را مدیریت کنند. حالا همه چیز به‌دست کمیل و الگوریتم‌هاست و می‌توان حدس زد که در آینده چالش‌های بیشتری بین دو شخصیت جولیت و کمیل به‌وجود بیاید. درواقع در سیلو کسی برنده است که رمز اتاق کنترل را بداند. او کسی است که همه چیز را کنترل خواهد کرد اما تفاوت کمیل با برنارد این است که او آرام‌تر سیلو را کنترل می‌کند.

باز هم برای فهمیدن آینده سیلو و شرایط حافظه جولیت باید گریزی بزنیم به دو فصل قبلی. سالوادور کوئین به این نتیجه رسیده بود که هر بیست سال یک‌بار شورش تکرار می‌شود، زیرا هر نسل از شورش نسل قبل آگاه می‌شود و دوباره همان مسیر را طی می‌کند. او معتقد بود اگر این چرخه حافظه قطع شود، چرخه شورش نیز متوقف خواهد شد. زمانی که ۲۰۰سال از ساخت سیلوها می‌گذرد، شورش بزرگی شکل می‌گیرد و مردم می‌خواهند پناهگاه را ترک کنند. اما سالوادور این شورش را برخلاف میل‌اش سرکوب می‌کند جوری که سریال درباره‌ی او حرف می‌زند، تشابه عجیبی به کمیل سیمز دارد. گویی کمیل هم برخلاف میل باطنی‌اش در حال سرکوب حافظه جولیت است. یعنی تا به اینجا می‌توانیم سالوادور را کنار کمیل قرار دهیم.

حال دوباره به سالوادور برمی‌گردیم. سالوادور در یک قرن پیش تاریخ امروز سیلو، وقتی می‌فهمد مردم به یاد روزهای روشن زمین هستند، به آن‌ها ماده‌ی فراموشی می‌خوراند، همان چیزی که به شارلوت و جولیت می‌دهند. درواقع سالوادور بعد از سرکوب شورش بوسیله‌ی ماده‌ی فراموشی دوران جدیدی را می‌آورد شبیه کاری که قرار است الگوریتم بوسیله‌ی کمیل انجام بدهد. از نظر تاریخ سیلو، مردم سیلو باور داشتند که شورشیان کتاب‌ها را سوزاندند و تاریخ را نابود کردند. اما حقیقت چیز دیگری بود و خود سالوادور کویین دستور پاکسازی را داد. در قسمت اول این تنها جولیت است که چیزی به یاد نمی‌آورد ولی همه‌ی دوستان شورشی‌اش از گذشته و اتفاقات درون سیلو آگاهی دارند. حالا سالوادور با دادن دارو شورش را خواباند و کمیل نیز می‌خواهد با ویتامین دی پلاس که قرار است در آب شهری بریزند از شر شورشیان خلاص شود و سیلو را به حالت ابتدایی بازگرداند. درواقع اینجا همان جائی است که قرار است تاریخ دوباره خودش را تکرار کند.

اما سالوادور میراث بزرگی برای دخترش به‌جای گذاشت و آن یک هارد اطلاعاتی درباره‌ی معماری و قوانین سیلو بود. در سیلو سیستمی به نام Safeguard (سیف‌گارد) وجود دارد که یکی از مهم‌ترین رازهای فصل سوم است. سالوادور این را برای دخترش نوشته بود. Safeguard نماد قدرت پنهانی است، یعنی قدرتی که وقتی همه لایه‌های عادی حکومت شکست بخورند، وارد عمل می‌شود. این ایده یادآور مفهوم وضعیت خطرناک در فلسفه سیاسی است. تا زمانی که نظم برقرار است، قوانین عادی اجرا می‌شوند اما وقتی نظام احساس کند بقایش تهدید شده، یک لایه پنهان از قدرت فعال می‌شود که می‌تواند سخت و سریع عمل کند. Safeguard در سیلو منتهی به طبقه 19 است که اگر قدرت بخواهد می‌تواند از طریق آن و از بیرون سیلوها یک گردوغبار سمی را به داخل هدایت کند و همه را بکشد آنهم زمانی که شورش غیرقابل کنترل شده است.

حالا به خط زمانی دیگری می‌رویم وقتی که شارلوت با آن نانوبات‌ها روبه‌رو شد. نانوبات‌ها همه چیز را نابود می‌کنند موادی که باعث سقوط اسکادران شارلوت شدند. در فصل اول تصور می‌کردیم بیرون فقط آلوده است. اما اکنون روشن می‌شود که احتمالاً آن گردوغبارها معمولی نیستند. بلکه ابری از همین فناوری است. یعنی چیزی شبیه ابر نانوبات‌ها نه فقط مواد شیمیایی. یکی از رازهای بزرگ فصل اول این بود که چرا کسانی که بیرون می‌روند، خیلی زود می‌میرند؟ که بعداً مشخص می‌شود کیفیت لباس‌ها اهمیت زیادی دارد. در رمان‌ها توضیح داده می‌شود که اگر لباس و درزهای آن به‌درستی عایق نباشند، نانوبات‌ها وارد لباس می‌شوند و فرد را از بین می‌برند. به‌همین دلیل کیفیت نوار لباس‌ها اهمیت حیاتی دارد، به‌‌همین خاطر بود که جولیت زنده ماند، چراکه نوارها را برایش تعویض کردند.

حالا این نانوبات‌ها ابزار اجرای Safeguard هستند. پس می‌توان نتیجه گرفت که آن چیزی که شارلوت لمس می‌کند همان گردوغباری است که سولو (در یک سیلوی دیگر) دیده بود. حالا چرا شارلوت اهمیت پیدا می‌کند؟ چون او اولین شخصیتی است که قبل از ساخت کامل نظم سیلو با این فناوری روبه‌رو می‌شود. او در واقع شاهد آغاز فاجعه است. به‌همین دلیل حافظه او اهمیت پیدا می‌کند. همانند جولیت که حقیقت را بیرون از سیلو می‌بیند. حالا می‌توان نتیجه گرفت که اصلی‌ترین ضدقهرمان در سریال سیلو همین نانوبات‌ها هستند که فعلا سریال اطلاعات زیادی درباره‌اش به ما نداده است. یک تئوری نیز در این میان وجود دارد که دولت می‌دانسته شارلوت و دیگر خلبان‌ها کشته خواهند شد و حالا سیستم سیاسی مجبور است حافظه او را پاک کند تا چیزی به بیرون درز ندهد. در جائی هلن به برادر شارلوت می‌گوید که چرا دولت آن‌ها را با تجهیزات بسیار قدیمی فرستاده بود؟ این تئوری می‌گوید که آمریکا شارلوت را برای از بین بردن نانوبات‌ها فرستاده بوده است نه بمباران تاسیسات هسته‌ای. به‌همین دلیل امیدی به بازگشتشان نداشته و حالا شارلوت روی دست آن‌ها مانده است و اگر شارلوت را بکشند جهان در شوک فرو می‌رود، پس بهترین راه پاک کردن حافظه‌ی این خلبان است. درواقع دولت از وجود این ذرات خبر داشته و شارلوت قربانی بوده است.

اما ابهامی که درباره‌ی فعال نشدن Safeguard پیش می‌آید هنوز هم سر جای خودش باقی است. ما هنوز نمی‌توانیم تشخیص دهیم که آیا شرایط برای فعال شدن این سیستم آماده بوده یا نه؟ اگر Safeguard همان پایان فصل دوم فعال می‌شد و سیلو نابود می‌شد، عملاً بخش بزرگی از داستان فصل سوم از بین می‌رفت. بنابراین، از نظر روایت نیز لازم بود که هنوز امکان نجات یا بازسازی نظم وجود داشته باشد. اما از دل این موضوع شخصیت مهمی بیرون می‌آید که آن لوکاس است کسی که حالا پشت پرده قدرت را دیده است. لوکاس حالا وارث دانشی است که دیگران آن را ندارند. به نظر من لوکاس مسیر مهمی را در پیش دارد یا باید مانند قدرتمندان قبلی، راز Safeguard را حفظ کند تا نظم سیلو باقی بماند و یا حقیقت را افشا کند، حتی اگر افشای آن خطر نابودی سیلو را افزایش دهد. در رمان‌های سیلو، شخصیت‌هایی که به اطلاعات مرکزی پروژه سیلو دسترسی پیدا می‌کنند، ناچار می‌شوند میان وفاداری به پروژه و نجات انسان‌ها یکی را انتخاب کنند. به‌همین دلیل، احتمال زیادی وجود دارد که در این اقتباس سینمایی نیز لوکاس با همین دوراهی روبه‌رو شود، هرچند سریال ممکن است جزئیات را تغییر دهد. از طرفی دیگر هم هنوز نمی‌دانیم که قرار است سیستم با لوکاس چه برخوردی داشته باشد، چراکه او هم رمز را می‌داند و هم دانش پشت قدرت را. این احتمال را می‌توان داد که پروتکل یا روی پاکسازی حافظه لوکاس حساب باز کرده است و یا روی بدست آوردنش. چراکه رمز اتاق کنترل قابل تغییر نیست و کمیل نمی‌تواند آن را عوض کند.

در جنگ حافظه‌ای که سیلو به راه انداخته است پاتریک کندی را داریم کسی که برای بار اول تشخیص می‌دهد جولیت تحت درمان قرص‌های فراموشی است. از نظر روایی، او مانند یک شاهد عمل می‌کند کسی که قطعات پراکنده پازل را کنار هم قرار می‌دهد. کندی به‌همین دلیل، خطرناک‌ترین فرد برای حکومت است چراکه گذشته را به یاد خواهد آورد. او کسی است که در فصل دوم می‌توانست کشته شود اما زنده ماند چراکه نسبت به پاکسازی حافظه اطلاعات خوبی دارد و قرار است پل ارتباطی روایی میان میان جولیت، لوکاس، ناکس، بیلینگز و شورشیان باشد. یک تئوری در این میان وجود دارد که او در این مدت کجا بوده است؟ وقتی که نیروهای گارد به‌سراغ جولیت و دوستانش در بازار می‌روند، آن‌ها متوجه یک خط تونلی می‌شوند این احتمال می‌رود که او از داخل این تونل‌ها رفت‌وآمده می‌کرده است.

وقتی جولیت از بیرون سیلو زنده بازمی‌گردد، ساکنان سیلو همانند یک مسیح با او رفتار می‌کنند. او شبیه قدیسی می‌شود که دیگران تاتوهایش را روی بدن خود می‌کشند. درواقع او سنگ بنای تعادل سیلو است. رفتارهای جولیت با مردم و رفتارهای راس قدرت با او می‌تواند سیلو را یا نجات دهند و یا به نابودی بکشاند. اگر او را بکشند، شرایط وخیم می‌شود و اگر او را به حال خود رها کنند دوباره شورشی شکل می‌گیرد، پس پاکسازی حافظه بهترین راه حل است. درنتیجه مسیح‌وار برگشتن جولیت یک تئوری است برای اینکه چرا سیستم او را به قتل نرساند اما در عوض همه‌ی گناه‌ها را به گردن برنارد می‌اندازند. این سرنوشت مشابه را شارلوت نیز تجربه می‌کند. از آن طرف هم اگر شارلوت را می‌کشتند، جهان پانیک می‌کرد.

درباره حافظه جولیت و شارلوت هم این تئوری وجود دارد که حافظه این دو نفر به‌طور کامل پاک نشده بلکه دسترسی حافظه‌شان به بخش‌هایی از خاطرات آن‌ها سرکوب شده است. درواقع اطلاعات هنوز هستند اما نمی‌توان بهشان دسترسی پیدا کرد. اما این تئوری می‌گوید که باگی در این میان وجود دارد و آن این است که مغز شارلوت و جولیت نسبت به محرک‌ها عکس‌العمل نشان می‌دهند. مکان‌ها و اشیا می‌توانند ذهن این دو نفر را تغییر دهند. مثلا خودکار هلن تبدیل به یک محرک حافظه‌ای برای شارلوت شد و جولیت هم با دیدن کلاه‌اش خاطراتی را به یاد آورد. این محرک‌ها که در قالب اشیا هستند می‌توانند حافظه را برگردانند. پس در اینجا یک تئوری دیگری هم شکل می‌گیرد و آن این است که عتیقه‌ها حافظه را بازیابی می‌کنند، به‌همین دلیل بود که سالوادور نگه‌داری اشیا قدیمی را ممنوع کرد. درواقع اشیا محرک حافظه هستند و برخلاف داروها عمل می‌کنند. یک تئوری دیگری هم که می‌توان درباره‌اش فکر کرد این است که جولیت شاید حافظه‌اش را بدست نیاورد و براساس غریزه‌اش عمل کند. وقتی که مادرخوانده او به جولیت می‌گوید زمانی تو تنها براساس غریزه‌ات عمل می‌کردی و نه چیزی دیگر، سیلو این کد را به ما می‌دهد که ممکن است جولیت هویت تازه‌ای را براساس غریزه خود بسازد و زیاد در بند حافظه از دست‌رفته‌اش نماند.

اما مسئله‌ی کلاه‌ها در اینجا تئوری‌ساز می‌شود. پاتریک کندی کلاهی با شماره ۱۸ به جولیت نشان می‌دهد، صحنه‌ای که یک کارکرد روایی به‌شدت جذابی دارد. پاتریک به جولیت نشان می‌دهد که یک کلاه از بخش آی‌تی پیدا کرده‌اند که داخل آن عدد ۱۸ نوشته شده است همان عددی که روی هارددرایو هم دیده می‌شود. بعد آن را با کلاهی که خود جولیت هنگام خروج پوشیده بود مقایسه می‌کنند و می‌گویند روی آن عدد ۱۷ نوشته شده است. حالا چرا جولیت کلاه شماره ۱۷ را پوشیده است؟ مگر جولیت متعلق به سیلوی ۱۸ نیست؟ حدس اول این است که لباس‌های او عمدا بخاطر پنهان کردن حقیقتی از سیلوی شماره ۱۸ عوض شده‌اند. مشکل بعدی این است که چرا چیزی که باید متعلق به یک سیلو و یک هویت مشخص باشد، با چیزی که درباره جولیت می‌دانیم هماهنگ نیست؟ مسئله بعدی نیز این است که آیا ممکن است جولیت متعلق به سیلوی شماره ۱۷ باشد و راس هرم قدرت همه چیز را وارونه کرده باشد؟ احتمال دارد این اتفاق برای کنترل مسئله شورش باشد و یا اینکه بخواهند نشان دهند که جولیت متعلق به سیلوی خودش نیست. محتمل‌ترین برداشت این است که کلاه‌ها عمداً عوض شده‌اند تا هویت و مسیر واقعی جولیت پنهان بماند. این موضوع احتمالاً به همان راز بزرگ‌تر وصل است رابطه میان سیلوی نابودشده‌ی ۱۷، سیلو ۱۸، خروج جولیت، دستکاری حافظه و پروتکل Safeguard.

یک تئوری دیگری هم در این میان وجود دارد و آن این است که طراحی این شورش‌ها عمدی بوده و از سمت الگوریتم‌های امنیتی هدایت شده‌اند. (سیخ داغ را به زمین بزن تا کرم‌ها بیرون بیایند.) درواقع قدرت در راس سیلوها می‌خواسته جامعه را به پوست‌اندازی بکشاند. شورش در اینجا به نوعی امتحان بوده است. علت این تئوری را هم می‌توان در آن قرص‌های پاکسازی حافظه جست‌وجو کرد. یعنی شورش به راه بیاندازید، پروتکل‌ها را امتحان کنید و پس از آن تاریخ این شورش را از خاطر آدم‌ها پاک کنید. سریال سیلو در این دو قسمت نشان داد که وارد مسیر تازه‌ای از روایت و معنا شده است. این اثر اقتباسی در حال تولید پرسش‌های فلسفی درباره قدرت، حکومت و بقاست و برای کسانی که به‌دنبال درک ایده‌های سیاسی و اجتماعی هستند، می‌تواند جذاب و چالش‌زا باشد.

تبلیغات

نظرات