نقد سریال خاندان اژدها (House of the Dragon) | فصل سوم قسمت دوم

سه‌شنبه 9 تیر 1405 - 22:11
مطالعه 14 دقیقه
اما دارسی در هارنهال در سریال house of the dragon season 3
سریال خاندان اژدها در قسمت دوم خود، ایده‌های کهن‌الگویی‌اش را فراموش می‌کند و سعی بر این دارد که همه چیز را سریع پیش ببرد. همراه زومجی باشید.
تبلیغات

قسمت دوم فصل سوم خاندان اژدها هم منتشر شد. قسمت اول آن که شبیه افتتاحیه‌ای برای قسمت دوم بود، خیلی بهتر از این قسمت عمل کرد. درواقع قسمت دوم این فصل یک ناامیدی کامل برای خاندان اژدها است. اینکه HBO چرا نمی‌تواند قصه‌های جورج مارتین را به سرانجام برساند، سوال خیلی بزرگی است. مگر این‌ها همان‌هایی نبودند که بازی تاج‌وتخت را ساختند، پس حالا چه بر سر تصمیم گیرندگان آمده است؟ آیا این بار قرار است باز هم وستروس سقوط کند؟

این قسمت ما را به یاد فصل آخر سریال بازی تاج‌وتخت می‌اندازد. زمانی که همه چیز به یکباره تمام شد و مخاطب با خودش ماند که اصلا چه اتفاقی افتاده که HBO در حال ماست‌مالی کردن‌اش است. آن زمان مبنا را بر این قرار دادیم که جورج مارتین هنوز کتاب‌ها را ننوشته و HBO چاره‌ای برای ساخت ادامه سریال نداشته است. اما حالا باز هم در این قسمت اشتباهات فصل آخر تاج‌وتخت دوباره تکرار شده‌اند. گویا خاندان اژدها هم اصرار زیادی به رسیدن به خط پایان خود دارد، آنهم بدون هزینه! اگر HBO به‌همین رویه ادامه دهد احتمالا این سریال آخرین اسپین‌آف «پرطرفداری» از دنیای بازی تاج و تخت خواهد بود که در این شبکه ساخته خواهد شد.

در ادامه داستان سریال لو می‌رود

در فصل‌های قبل دیدیم که آلیسنت با همراهی پدرش، دست پادشاه، اگان را به تخت نشاند و رینیرا را از حق‌اش محروم کرد. اما درنهایت کهن‌الگوهای زنانگی‌ آلیسنت بر جهان مردانه‌ی وستروس غلبه کردند و او را برای تسلیم به‌سمت رینیرا کشاندند. اما فصل سوم به‌عنوان معلولی برای دو فصل ابتدایی شروع شد و مخاطب منتظر بود تا آنچه را که به‌دنبال‌اش هست، یعنی حمله رینیرا را ببیند. در قسمت ابتدایی این فصل بزرگترین نقطه عطف مسیر پرداختی زندگی رینیرا شکل گرفت و ولیعهدش جیس کشته شد. مرگ ناگهانی او خالق تعلیق دراماتیک قدرتمندی شد و تماشاگر را تا این قسمت منتظر خود نگه داشت.

از لحاظ خوانش‌های یونگی مرگ جیس مقدمه‌ای بود بر مسیر قهرمانی رینیرا به‌سمت بازپس‌گیری عنوان ولیعهدی‌اش

اما با شروع قسمت دوم از همان ابتدا همه چیز فرو ریخت و این حادثه محرک (مرگ جیس) کارکرد روایی خودش را از دست داد. این قسمت آنگونه که انتظار می‌رفت شروع نشد و رینیرا نتوانست سفری که برایش ترتیب داده شده است را به‌خوبی ادامه دهد. قهرمان قصه از لحاظ پیشروی در نقطه عطف چنان خودش را باخت که گویی ما شاهد یک فصل آخر دیگری از بازی تاج‌وتخت بودیم! از لحاظ خوانش‌های یونگی مرگ جیس مقدمه‌ای بود بر مسیر قهرمانی رینیرا به‌سمت بازپس‌گیری عنوان ولیعهدی‌اش. مسیری حماسی و کهن‌الگویی. وقتی جیس را از آب بیرون می‌کشند و برای رینیرا می‌آورند، او در نقش یک تیپ ظاهر می‌شود، نه ملکه‌ای که قرار است مسیر سختی را بپیماید. این قسمت متعلق به رینیرا، مدعی تاج‌وتخت بود، روایتی که البته از دست رفت. شخصیت رینیرا را بد نیست با کارکترهایی در بازی تاج‌وتخت مقایسه کنیم، کارکترهایی که توانستند به سریال قوام ببخشند و تماشاگر را تا سال‌ها پای خود نگه دارند.

سانسا استارک، در طول سفر قهرمانی خود، برای تاج‌گذاری در وینترفل مسیر سختی را طی می‌کند. این پایان، نتیجه گذرگاه طولانی شخصیت سانسا بود، دختری به دور از رویاهای پادشاهی که درنهایت به ملکه‌ای قدرتمند تبدیل شد. سانسا پله‌به‌پله نقاط عطف زیادی را از سر رد کرد، مراحلی که ازپس تصمیمات سخت او می‌آمدند. سانسا در چارچوب درامی کلاسیک، یک سفر قهرمانی قدرتمند را به پایان برد. مسیری که قهرمان را برای تماشاگر دوست‌داشتنی و مضطرب می‌کند. این همه‌ی آن چیزی است که خاندان اژدها به رینیرا تارگرین نداده است. رینیرا آن شخصیت دوست‌داشتنی شبیه جان اسنو و یا آریا نیست که مخاطب دنبالش کند و اضطرابش را بکشد. تماشاگر، وارث تخت آهنین را در این قسمت نمی‌شناسد، درواقع این قسمت همانجائی است که فیلمساز می‌بایست رینیرا را تبدیل به ملکه می‌کرد.

سانسا وقتی در وینترفیل تاج‌گذاری می‌کند که به پایان سفر قهرمانی‌اش رسیده و آن تاج تنها نمادی است بر آنچه که او در زندگی‌اش درک کرده است. ما سانسا را آدم کاملی می‌بینیم که رنج‌، تحفه‌ی تخت را به او داده است. سانسا مرحله‌به‌مرحله رشد می‌کند اما خاندان اژدها چنین شانسی را به رینیرا نداده است. تغییر بخاطر رنج همان چیزی است که فیلمسازان از به‌تصویر کشیدن‌اش در شخصیت رینیرا طفره رفته‌اند. این یعنی اینکه سفر قهرمانی وارث قانونی تاج‌وتخت خوب طی نمی‌شود. رینیرا را می‌توان شخصیت منفعلی در نظر گرفت که پابه‌پای کشمکش‌های فیلمنامه رشد نمی‌کند. او محصول دنیای اطرافش است نه اینکه خود خالق چیزی باشد. به‌راحتی حبس‌اش می‌کنند و به‌جای اینکه نقشه ورود به بارانداز پادشاه را بکشد، منتظر است تا دیمون برایش تصمیم‌گیری کند.

یکی از پارادایم‌های مهم شخصیت‌پردازی این است که مخاطب مسیر تحول شخصیت را ببیند

یکی از پارادایم‌های مهم شخصیت‌پردازی این است که مخاطب مسیر تحول شخصیت را ببیند. درباره رینیرا این تفکر ایجاد می‌شود که او طبق شرایط پیش آمده و تنها از لحاظ احساسی تصمیم می‌گیرد، آنهم در شرایطی که این کارکتر قرار نیست دچار اختلالات روانی باشد. فیلمساز برای او سیر مشخصی را طراحی نکرده است. رینیرا گاهی طبق خوانش‌های یونگی عمل می‌کند (طبق مرگ جیس)، بعضی وقت‌ها مدرن می‌شود و زمانی هم کلا از حرکت باز می‌ایستد. همین روند باعث شده تا مخاطب احساس کند که رینیرا انسجام درونی قابل توجهی را از نظر پرداخت ندارد. تصمیم‌های او باید مسیر داستان را تغییر دهند و کشمکش‌ها و بحران‌ها او را به فرمانروایی پیچیده‌ تبدیل کنند که البته چنین چیزی نمی‌شود.

در دورنمای کلی درست است که رینیرا با کشتن پدر آلیسنت، دست پادشاه، روی تخت می‌نشیند ولی این نوع رفتن به‌سمت پادشاهی، مخاطب را راضی نخواهد کرد. اما ریشه‌ی این همه ضعف پرداختی از کجا می‌آید؟ گفتیم که جهان داستان‌های جورج مارتین، دنیایی کهن‌الگویی جریان دارد، جهانی برگرفته از ناخودآگاه‌های جمعی و اسطوره‌ها. اتمسفری که سفر قهرمانی درش عنصری همیشگی است. اما حالا رینیرا بواسطه‌ی حق موروثی‌اش یعنی ولیعهد بود، گاهی شبیه قهرمان‌های تراژیک شکسپیر هم عمل می‌کند. رینیرا همه‌ی آن چیزی که می‌خواهد ملکه شدن است اما سانسا می‌خواست رشد کند و ملکه شود. فیلمساز گویی نمی‌داند که چگونه میان این دو نوع از شخصیت‌پردازی تعادلی را ایجاد کند تا مخاطب آزار نبیند.

رینیرا بخاطر همین خاصیت قهرمانی تراژیک بودن‌اش، درست آن لحظه‌ای که باید شمشیر بدست بگیرد و روی تخت بنشیند، دچار تردید می‌شود، چراکه ذاتا احساس می‌کند، تنها هویتی که برایش ساخته شده، ملکه بودن است. این نوع از شخصیت‌پردازی به‌خودی‌خود بد نیست، همانند آنچه که در آثار شکسپیر می‌بینیم. اما آنچه که به شخصیت اصلی روایت بُعد بدی می‌بخشد این است که رینیرا از قهرمان جوزف کمبل بودن به یک قهرمان تراژیک تغییر مسیر داده است. قهرمان کمبل در لحظات آخر دچار شک و تردید نمی‌شود، اشک نمی‌ریزد، محکم قدم برمی‌دارد و خوشحال از این است که به پایان سفرش رسیده است. اما وقتی رینیرا به تخت آهنین می‌رسد، تراژدی وجودی‌اش جلوی عمل‌اش را می‌گیرد، چراکه فکر می‌کند او لیاقت ملکه بودن را ندارد، چون احساس‌اش این است که تنها به‌جز گرفتن حق‌اش هدف دیگری ندارد. رینیرا از اینکه سرنوشت‌ به دستش شمشیر داده دچار عذاب وجدان شده است. او حتی نمی‌تواند روی خون قدم بردارد. رینیرا در این جغرافیای سریال بجای رسیدن به رستگاری، قربانی سرنوشت‌اش می‌شود. ای کاش فیلمسازان از همان ابتدا یا تنها مسیر جوزف کمبل را برایش انتخاب می‌کردند و یا یک قهرمان تراژیک را.

آنچه که به شخصیت اصلی روایت بُعد بدی می‌بخشد این است که رینیرا از قهرمان جوزف کمبل بودن به یک قهرمان تراژیک تغییر مسیر داده است

اما در عوض دیمون، ضدقهرمان همراه رینیرا، شبیه قهرمانی است که از مسیر جوزف کمبل گذشته است. دیمون جذاب‌ترین کارکتر خاندان اژدها است. توهماتی که در هرنهال شاهداش بود، نقطه عطف بزرگی شدند در طول این مسیر. دیمون هم ترسناک است و هم دوست‌داشتنی. او قهرمان تراژیک نیست، می‌داند که باید از رینیرا حمایت کند. به‌همین دلیل کنار تخت پادشاهی بدون پشیمانی خون می‌ریزد و رینیرا را روی تخت می‌برد. دیمون از ابتدا تا به اینجای فصل هم از مسیر تردید رد شده، هم دست به قتل زده و هم اینکه فهمیده قرار نیست وارث تاج‌وتخت باشد. با اینحال خصوصیتی که بیش از هر چیز او را جذاب می‌کند این است که او نه یک قهرمان نجات‌بخش است و نه یک شرور مطلق، بلکه انسانی است که میان عشق، قدرت، سلطنت و غرور دائماً در کشمکش قرار دارد، کشمکشی که باید دید او را در انتهای فصل تا به کجا می‌کشاند.

به آلیسنت می‌رسیم. این شخصیت از لحاظ استخوان‌بندی پرداختی از رینیرا بسیار قوی‌تر است و مسیری که برای او ترسیم شده تا به اینجای کار هیچگاه یک سفر قهرمانی نبوده است. او بیش از آنکه بر رینیرای مدعی تاج‌وتخت پیروز شود، قربانی انتخاب‌های شرایط سیاسی پدرش می‌شود. این دقیقاً منطق تراژدی است، شخصیتی با هدفی قابل‌ درک، در گذرگاهی قرار می‌گیرد که سرانجام‌اش رنج‌ است و فقدان. او به دنبال کشف دنیای خودش و یا نجات جامعه نیست. سانسا استارک می‌آموخت، عذاب می‌کشد، رنج را تحمل می‌کرد تا تبدیل به یک ملکه شود. اما آلیسنت تحت تاثیر دنیای مردانه‌ی وستروس زنانگی‌اش را از دست داد و وارد سرگردانی شد. ضدقهرمانی تراژیک که پایان مسیرش با پشیمانی، از دست دادن فرزند، قدرت و فروپاشی همراه است تا بدست آوردن اکسیر پیروزی.

درواقع از ابتدای سریال تا به اینجای روایت می‌دانیم با چه شخصیتی روبه‌روییم. فیلمساز پلان‌به‌پلان کارکتر آلیسنت را می‌چیند و به‌درستی نقش یک ضدقهرمان قربانی را به او می‌بخشد. آلیسنت هم، شبیه رینیرا کسی است که خودش دست به انتخاب نزده است. اما رینیرا با وجود کاستی‌های پرداختی شخصیت‌اش مصمم است تا مسیر حکمرانی را طی کند اما آلیسنت پشیمان از بازی که از پدرش خورده، تصمیم به واگذاری قدرت را دارد. آلیسنت حالا دوباره به کهن‌الگوهای زنانگی خودش برمی‌گردد و تمام تلاش‌اش را می‌کند تا از قوانین مردانه‌ی وستروس فاصله بگیرد. تا جائی که مسیر را برای کشتن دو فرزند پسرش هموار می‌کند اما نیروی زنانگی هلینا را نجات می‌دهد.

جهان بازی تاج‌وتخت اگر درنهایت به نجات دنیا ختم می‌شد اما در دنیای خاندان اژدها داستانی از یک فروپاشی در جریان است

جهان شخصیت‌های خاندان اژدها جهانی تراژیک است. کارکترهایی که تا جاهایی از مسیر، از سفر قهرمانی جوزف کمبل تبعیت می‌کنند اما فیلمسازان درنهایت ترجیح‌شان این است که آن‌ها را به سمت تراژدی‌های دردناک سوق دهند. در بازی تاج‌وتخت قرار بود که قهرمان‌ها دنیا را نجات دهند (جوزف کمبل) اما در خاندان اژدها همه چیز حول نجات تخت آهنین و انتقام می‌چرخد. در جهان داستان‌های کلاسیک (که البته خاندان اژدها در دو فصل قبلی نیز اینچنین حرکت می‌کرد ) جنگ‌ها و چالش‌ها باعث بلوغ قهرمان می‌شوند اما کشمکش‌های خاندان اژدها شخصیت‌ها را به‌سمت جهنم می‌برند. مثلا کریستون کول در کشاکش عشق میان رینیرا و آلیسنت، تبدیل به سرباز منفوری می‌شود که از تعرض و کشتار حمایت می‌کند. جهان بازی تاج‌وتخت اگر درنهایت به نجات دنیا ختم می‌شد اما در دنیای خاندان اژدها داستانی از یک فروپاشی در جریان است. جهان آدم‌هایی که هر چند در لحظاتی پایبند به مسیر قهرمانی جوزف کمبل هستند اما درنهایت تراژدی مقدر شده را رقم خواهند زد.

سریال خاندان اژدها اسپین‌آفی است که بدون شک با بازی تاج‌وتخت مقایسه خواهد شد. بدون هیچ تعارفی شخصیت‌های بازی تاج‌وتخت با کارکترهای این سریال قابل مقایسه نیستند. آن‌ها دوستداشتنی بودند و پیچیده. قهرمان‌های تاج‌وتخت از بعد از سقوط شروع کرده بودند. جان اسنو طردشده بود، تیریون تحقیر می‌شد و آریا استارک نیز بدون سرپناه شاهد قتل خانواده‌اش بود. این‌ها باید از مرحله‌ی بقا رد می‌شدند و پس از آن به نجات جهان می‌رسیدند اما رینیرا، دیمون، ایموند و اگان از همان ابتدا برای تخت می‌جنگند. در این سریال تحول وجود دارد، اما بیشتر به سمت فروپاشی‌های روانی و اخلاقی است تا دگرگونی بنیادین در رفتارهای شخصیت‌ها. حتی زمانی که سرسی لنیستر را برهنه در شهر چرخاندند، او بعد از سقوط دوباره به نقاط عطف روایی‌اش چنگ انداخت، آنگونه که مسیرش به سمت تباهی ساختاری یک قهرمان نرود. اما رینیرا تارگرین نمی‌داند چگونه از حادثه محرک سرنوشت‌اش درس بگیرد و با قدرت صاحب تخت شود.

در سریال خاندان اژدها کمتر شخصیتی را می‌توان شبیه کارکترهای بازی تاج‌وتخت پیدا کرد. به‌همین دلیل است که مخاطب نمی‌تواند با جهان این روایت، ارتباطی را که با بازی تاج‌وتخت برقرار می‌کرد، برقرار کند. کارکترهای کم‌عمق تراژیک که تنها در بطن ویژگی تقدیری‌شان حرکت می‌کنند و از همه بدتر رینیرایی است که نمی‌داند یک قهرمان شکسپیری است و یا جوزف کمبلی. در این سریال این تنها دیمون است که ما را به‌دنبال خود می‌کشاند. مخاطب منتظر است تا ببیند او چگونه رینیرا را بخاطر مرگ جیس آرام می‌کند و به‌سمت تخت آهنین می‌بردش. این در حالی است که همه‌ی کارکترهای بازی تاج‌وتخت شبیه دیمون بودند، عمیق، ترسناک، مهربان، خشن، جنگجو و قاتل.

هدف سریال از نوع و شکل تصرف شهر و نبرد گالت، پرداخت روانی و کهن‌الگویی رینیرا است که البته در بیشتر مواقع به کشمکش‌های نظامی و سیاسی ضربه زده است

از بُعد شخصیت‌پردازی درهم این قسمت از سریال که بگذریم به بحرانی می‌رسیم که حادثه محرک‌اش در قسمت قبل بود. فاصله‌ی سوگواری تا تصاحب تخت توسط رینیرا چیزی نیست که بشود اسمش را بحران در روایت و خلق یک نقطه عطف برای رینیرا گذاشت. فارغ از اینکه کتاب مرجع اصلی چگونه این نبرد را روایت می‌کند، تماشاگر نیازمند این است که شاهد یک اثر سینمایی با ویژگی‌های روایی و بصری باشد. در کتاب مرجع، آلیسنت با رینیرا درمی‌افتد، توافقی بین این دو نفر شکل نمی‌گیرد و فتح شهر بخاطر نقشه‌های رینیرا و دیمون صورت می‌پذیرد. درواقع سریال دوباره در اینجا به اتحاد میان زن‌ها می‌پردازد و به نیروهای زنانگی جهت می‌دهد. همانطور که شکست اتحاد میان کهن‌الگوهای زنانگی تارگرین‌ها را به جان هم انداخت، این کهن‌الگو قرار است همه چیز را نجات دهد. آلیسنت، هلینا و رینیرا قدرت‌های پشت‌پرده جنگ میان مردان هستند.

سریال خاندان اژدها ترجیح می‌دهد تا شکست سبزها بدست آلیسنت و توافق او با رینیرا صورت بگیرد تا اینکه طبق کتاب مرجع سقوط بارانداز شاه بخاطر وفاداری گارد شهر به دیمون باشد. درواقع تاکید بیش از حد سریال بر توافق و نقشه‌ی دو نفره آلیسنت و رینیرا به‌شدت از بار دراماتیکی فتح شهر کاسته است. مسائل دیگر مثل فروپاشی سیاسی که در کتاب به آن اشاره شده است نادیده گرفته شده و تاثیر شخصیت دیمون نیز کمرنگ می‌شود. اینکه نیروهای زنانگی به‌عنوان زیرمتن قدرتمندی جنگ‌های وستروس را می‌چرخانند به‌خودی‌خود کهن‌الگوی جذابی است که به روایت بُعد می‌بخشد اما فیلمساز آنقدر به این جنبه از اثر بها داده که بار دراماتیکی سقوط شهر در پس روابط میان زنان دربار و مدعی تاج‌وتخت گم می‌شود. هدف سریال از نوع و شکل تصرف شهر و نبرد گالت، پرداخت روانی و کهن‌الگویی رینیرا است که البته در بیشتر مواقع به کشمکش‌های نظامی و سیاسی ضربه زده است.

درواقع فتح تخت پادشاهی در سریال خاندان اژدها معلول کشمکش‌های درونی و کهن‌الگویی است. چیزی که نه به‌درستی در این قسمت پرداخت می‌شود و نه می‌تواند مخاطب منتظر یک نبرد سیاسی و حماسی را راضی نگه دارد. سریال، ستون اصلی درام‌اش را روی رابطه‌ی میان رینیرا و آلیسنت پایه‌گذاری می‌کند، رویکردی که هم لایه‌مند است و هم نیازمند پرداخت‌های روانشناختی. خاندان اژدها بجای اینکه بیاد و برای فتح شهر از همه‌ی ابزارهای پرداختی استفاده کند، تنها سرمایه‌گذاری‌اش را روی روابط زنان روایت انجام می‌دهد و اینگونه می‌شود که خاندان اژدها شبیه آنچه که در فصل آخر بازی تاج‌وتخت دیدیم سقوط می‌کند. مثلا دو اتفاق مهمی که سریال برای پرداخت سقوط شهر به آن توجه نشان نمی‌دهد، عدم‌حضور ایموند و اگان است. سریال می‌توانست از این دو ضعف بزرگ برای ایجاد کشمکش بین نیروها استفاده کند.

فتح تخت پادشاهی در سریال خاندان اژدها معلول کشمکش‌های درونی و کهن‌الگویی است

در سریال خاندان اژدها همه چیز خیلی سریع رخ می‌دهد. بازی تاج‌وتخت را به یاد بیاورید، حتی پایان‌بندی و گره‌گشایی‌ها نیز در نبرد آخر اینقدر ساده اتفاق نمی‌افتاد. در کتاب مرجع سقوط شهر حاصل ماه‌ها اشتباهات حکمرانی سبزهاست. غیبت پادشاه، خیانت گارد شهر، رفتن ایموند، قحطی، جنگ و نارضایتی رعایا. اما در سریال هرکدام از این دلایل با کمترین پرداخت دراماتیکی به‌تصویر کشیده می‌شوند، جوری که مخاطب احساس می‌کند شهر به‌راحتی تسلیم شده است. درواقع برای سریال روابط علت‌ومعلولی سقوط اهمیتی ندارد. مثلا چه می‌شود که به یکباره گارد شهر دوباره به دیمون اعلام وفاداری می‌کنند؟ و یا اصلا چرا سربازها هیچ مقاومتی از خود نشان نمی‌دهند. فتح بارانداز شاه شروع پرپتانسیل‌ترین پرده‌ی روایی خاندان ادها بود که می‌بایست تا چند قسمت دیگر طول می‌کشید.

در کتاب مرجع، سقوط شهر نتیجه‌ی زنجیره‌ای از اتفاقات است. اما در سریال این پیچیدگی‌های سیاسی حذف می‌شوند و از بُعد روایت، پیچیدگی‌های علیتی کاهش پیدا می‌کنند. تفاوت اصلی میان کتاب جورج مارتین و سریال در نتیجه‌ی فتح شهر نیست، بلکه در منطق روایی آن است. در کتاب‌ها علت سقوط شهر نتیجه‌ی مشکلات سیاسی و نبود پادشاه در شهر است اما در سریال روابط میان شخصیت‌ها بارانداز را به رینیرا تسلیم می‌کند. این نوع از اقتباس که چارچوب روایت را از علت‌های ساختاری به کنشمندی شخصیت‌ها تغییر می‌دهد، گاها مخاطب را آزار خواهد داد، چراکه از دید او خیلی از علت‌های روایی نادیده گرفته می‌شوند.

اما مهم‌ترین تغییر سریال نسبت به کتاب جورج مارتین، زندگی اژدهای گوسفند دزد است که بواسطه‌ی عدم پخش قسمت‌های بعدی نمی‌دانیم قرار است داستان او با رینا به کجا کشیده شود. رینا که همیشه در آرزوی داشتن اژدها بود در فصل سوم موفق می‌شود و اعتماد اژدهای گوسفنددزد را به خود جلب می‌کند. اما چون این اژدها وحشی است و برای جنگ آموزش ندیده، در نبرد بزرگ گالت به هرج‌ومرج کمک می‌کند و درنهایت باعث مرگ جیس می‌شود. اما در کتاب‌ها شخصیت دیگری صاحب این اژدها است، فردی که خون تارگرین‌ها را در خود ندارد. باید دید که سریال چه دلیلی برای این تغییر بزرگ داشته است اما تا به اینجای خاندان اژدها دلیل این تغییر و مرگ جیس توسط رینا و اژدهایش را می‌توان در کهن‌الگوها جست‌وجو کرد. در خوانش یونگی و الگوهای اسطوره‌ای، همیشه این دشمن نیست که قهرمان را تهدید می‌کند بلکه گاهی شر از نیروهای کنترل نشده در ناخودآگاه جمعی می‌آیند.

در خوانش یونگی و الگوهای اسطوره‌ای، همیشه این دشمن نیست که قهرمان را تهدید می‌کند بلکه گاهی شر از نیروهای کنترل نشده در ناخودآگاه جمعی می‌آیند

اژدهایان در خاندان تارگرین‌ها صرفاً حیوان نیستند، بلکه به‌عنوان امتداد هویت، قدرت و ناخودآگاه این خاندان قلمداد می‌شوند. به‌همین دلیل مرگ جیس معنایی فراتر از یک حادثه در نبرد گالت پیدا می‌کند. هر اژدها بخشی از روح جمعی تارگرین‌ها است. از دید جورج مارتین اژدها نمادی از خشونت مقدس و خونی قابل تقدیس برای تارگرین‌ها است. به‌همین دلیل مرگ جیس هویتی اسطوره‌ای پیدا می‌کند و با درونمایه‌ی سریال یعنی سقوط خاندان تارگرین‌ها یکی می‌شود. درواقع همه‌ی جهان روایی خاندان اژدها در گذرگاه مرگ جیس خلاصه شده است: تارگرین‌ها خودشان را از بین خواهند برد. به بیانی جیس قربانی کارمای (بخوانید کهن‌الگوی به ارث رسیده شده) خانوادگی است، به‌همین دلیل است که پس از جنگ رقص اژدهایان، تقریباً همه‌ی اژدهایان از بین می‌روند. در خوانش یونگی اژدها ناخودآگاه جمعی رام‌نشده‌ی تارگرین‌هاست و جیس نمادی از خودآگاه رام‌شده‌ی این خاندان. کسی که برخلاف دیمون فکر می‌کند و سیاست‌مدار است. اما درنهایت این اجداد ما هستند که برایمان تصمیم می‌گیرند، درواقع جیس قربانی بخش تاریک دودمانش می‌شود.

مرگ جیس به این شیوه جهان‌بینی جورج مارتین را دوباره تکرار می‌کند، اینکه قدرت مطلق بدون افسار، همه را می‌سوزاند. سریال خاندان اژدها در قسمت ابتدایی خود، شروع خوبی را تجربه کرد اما در این قسمت نتوانست ایده‌هایی را که چارچوب‌بندی کرده بود، به سرانجام برساند. درواقع خاندان اژدها از این قسمت به بعد احتمالا تنها در سبک بصری مخاطب را راضی نگه دارد وگرنه جهان روایی‌اش از هم پاشیده است.

تبلیغات

نظرات