نقد سریال خاندان اژدها (House of the Dragon) | فصل سوم، قسمت اول

پنج‌شنبه 4 تیر 1405 - 20:59
مطالعه 13 دقیقه
اما دارسی در هرنهال در سریال House of the Dragon
سریال خاندان اژدها در فصل سوم خود، روایتی اسطوره‌ای از سفر قهرمانی شخصیتی است که به‌دنبال تاج‌وتخت است. با نقد این سریال همراه زومجی باشید.
تبلیغات

وقتی در آخرین فصل سریال بازی تاج و تخت (Game of Thrones) وستروس سقوط کرد و شبکه HBO دست رد به کارزار تماشاگرانی زده بود که برای بازسازی فصل آخر این سریال امضا جمع کرده بودند، سازندگان خاندان اژدها می‌دانستند که هم باید آبروی رفته‌ی وستروس در فصل آخر را جمع کنند و هم اینکه مشکل تازه‌ای نتراشند. وستروس از آن جهت سقوط کرد که جرج مارتین برای قسمت‌های آخر تاج و تخت هنوز کتاب‌هایش را ننوشته بود. برهمین اساس شبکه هم نمی‌توانست صبر کند تا جورج مارتین قصه را تمام کند! اینگونه شد که تاج و تخت ناامیدانه با همه وداع کرد. وقتی خبر پخش خاندان اژدها از شبکه HBO منتشر شد، طرفداران جرج مارتین با ترس و تردید به وستروس برگشتند، چراکه اقتباس‌ ناامیدانه HBO از نغمه آتش و یخ را تنها تلاشی برای کسب درآمد از این داستان‌ محبوب می‌دانستند. اما بعد از پخش قسمت‌های ابتدایی خاندان اژدها خیلی چیزها تغییر کرد. حالا طرفداران دنیای وستروس چیزی را پیدا کرده بودند که در فصل آخر تاج و تخت از دست رفته بود.

هرچه‌قدر که تاج و تخت در فصل آخر شخصیت‌هایش را فراموش کرده بود و همه چیز را با سرعت جلو می‌برد اما خاندان اژدها صبر به خرج می‌داد و نمی‌خواست از کتاب‌ها جلو بزند. از طرفی هم بالاخره داستان به زمان اژدهایان رسیده بود و آنچه را که مخاطب در بازی تاج‌وتخت از دیدن‌اش محروم شده بود را بالاخره می‌توانست ببیند. اما وقتی فصل دوم خاندان اژدها پخش شد، با اینکه همچنان طرفداران وستروس از نمایش این سریال راضی بودند اما قدری انتقادها بالا گرفت اما نه اندازه‌ی فصل پایانی بازی تاج‌وتخت. عمده انتقادات درباره این بود که چرا ریتم روایت کند است و یا چرا هنوز جنگی رخ نداده؟ با اینحال طرفداران بازی تاج‌وتخت و دنیای وستروس جورج مارتین منتظر بودند تا فصل سوم هم از راه برسد که البته رسید!

سریال بازی تاج‌وتخت که از مجموعه کتاب ترانه یخ و آتش (A Song of Ice and Fire) اقتباس شده بود در وستروسی اتفاق می‌افتاد که در آن خاندان‌های صاحب قدرت برای تصاحب تخت آهنین با یکدیگر می‌جنگیدند. اما خاندان اژدها که اقتباسی از کتاب خون و آتش (Fire & Blood) است، حدود دو قرن قبل از داستان‌های بازی تاج و تخت اتفاق می‌افتد. این سریال تنها روی بخشی از اتفاقات این کتاب تمرکز دارد و به جنگ داخلی معروف خاندان تارگرین‌ها یعنی رقص اژدهایان (Dance of the Dragons) می‌پردازد.

از ابتدای این سریال یعنی از فصل ابتدایی تا به اینجا خاندان اژدها شاهد بیش از پنج پرده‌ ساختاری کلاسیک بوده است

این جنگ بین دو شاخه از خاندان تارگرین‌ها رخ می‌دهد، نبردی که محور اصلی اتفاقات سریال است. در این نبردها آغاز سقوط تارگرین‌ها و نابودی تدریجی اژدهایان رقم می‌خورد. قسمت اول فصل سوم سریال خاندان اژدها با عنوان Salt and Sea Fire and Blood همان چیزی است که بسیاری از طرفداران سریال بعد از پایان فصل دوم انتظارش را داشتند. شروعی بدون مقدمه، از میدان‌های نبرد. محور اصلی این قسمت، نبرد مشهور Battle of the Gullet است که یکی از مهم‌ترین نبردهای جنگ رقص اژدهایان در کتاب‌ها محسوب می‌شود. با اینحال اگر کتاب‌ها را خوانده باشید چندان از این قسمت احساس رضایت نخواهید کرد.

در سریال نویسی نویسنده ملزم به رعایت قوانینی است که در آثار سینمایی هم استفاده می‌شود. اما با این تفاوت که اگر قهرمان قصه در یک فیلمنامه‌ی سینمایی با سه نقطه عطف روبه‌رو می‌شد، این قهرمان در یک سریال برای پیمودن سفر قهرمانی‌اش به چندین نقطه عطف نیاز دارد. سریال‌ها می‌توانند در چندین پرده‌ی مختلف روایت شوند، در حالی که برای یک اثر سینمایی در ساختار کلاسیک بیشتر از سه پرده را نمی‌توان جلو برد. از ابتدای این سریال یعنی از فصل ابتدایی تا به اینجا خاندان اژدها شاهد بیش از پنج پرده‌ ساختاری کلاسیک بوده است. درواقع گستردگی روایت در سریال باعث می‌شود که درام نقاط عطف و مسیرهای طولانی‌تری را نسبت به یک اثر سینمایی طی کند که در غیر اینصورت روایت فاقد کشمکش‌های لازم و درنهایت جذابیت برای ادامه حیات‌اش خواهد شد.

اگر به دو فصل ابتدایی خاندان اژدها برگردیم این رابطه‌ی رینیرا تارگرین و آلیسنت است که قلاب داستانی را می‌اندازد و تبدیل به حادثه محرک سریال می‌شود. رابطه‌ای که در چندین پرده ساختاری پرداخت شده و نقاط عطف متعددی را دیده است. درواقع همه چی حول این دو نفر می‌چرخد و این واکنش‌هایشان است که درام را جلو می‌برد. چیزی که تبدیل به بزرگترین برگ برنده سریال شده است جورج مارتین را آزار می‌دهد، چراکه او از رابطه بین این دو شخصیت در سریال راضی نیست و می‌خواهد ارتباط این دو نفر جوری پیش برود که خود در کتاب‌هایش نوشته است. آلیسنت و رینیرای جورج مارتین از همان ابتدا با یکدیگر سرشاخ بوده‌اند و اگر شبکه HBO نیز همین رویه را انتخاب می‌کرد این دو نفر دیگر هیچ بُعد سینمایی قدرتمندی از خود نداشتند.

زمانی که نیرو و جهان مردانه‌ی دنیای خاندان اژدها نیروهای زنانگی را شکست می‌دهد، جهان وستروس از لحاظ درام جان می‌گیرد

این سبک از پردازش میان دو کارکتر مهم در سریال خاندان اژدها، مسیرهای متفاوتی را برای تحلیل باز می‌کند. اول اینکه دوباره به این دیدگاه می‌رسیم که همه چیز از زنانگی خلق شده و این «رحم» است که زندگی می‌بخشد، چراکه درنهایت این نتیجه مشکلات میان آلیسنت و رینیرا است که منجربه جنگ‌های خونینی بین تارگرین‌ها خواهد شد. چون اگر از بحث انتقام‌های سیاسی و جنگ برای تصاحب تخت آهنین دور شویم، جنگ رقص اژدهایان در حقیقت یک جنگ کهن‌الگویی میان نیروهای زنانگی را زنده می‌کند که از پیمان و دوستی به مرحله سقوط رسیده‌اند. رینیرا از همان ابتدا سودای تاج‌وتخت دارد اما همزمان هم دوست دارد تا با آلیسنت روی دوش اژدهایش کیک بخورد اما آلیسنت ترجیح می‌دهد تنها از دور این موجود غول‌پیکر را ببیند. آلیسنت و رینیرا متفاوتند، طرد شده روان یکدیگر هستند و آلیسنت آرزوهای دست‌نیافته‌اش را در رینیرا می‌بیند.

آلیسنت همراه با رینیرا کتاب می‌خواند، خوش می‌گذراند و نگران تنهایی دوستش بعد از فوت ملکه است. اما زمانی که آلیسنت با ویسریس پیمان زناشویی می‌بندد، این اتحادِ کهن‌الگوی زنانگی شکست می‌خورد. درست جائی که در سایه‌ها (آلیسنت و رینیرا) دیگر نمی‌توانند یکدیگر را بخاطر سنت‌های جهان مردانه‌ی وستروس بپذیرند، اولین نقطه عطف در رابطه میان این دو زن شکل می‌گیرد و روایت وارد پرده‌های بعدی درام می‌شود. زمانی که نیرو و جهان مردانه‌ی دنیای خاندان اژدها نیروهای زنانگی را شکست می‌دهد، جهان وستروس از لحاظ درام جان می‌گیرد. درواقع دنیای مردانه خاندان اژدها از جنگ میان زنان تغذیه می‌کند. دست پادشاه، آلیسنت را به جان رینیرا می‌اندازد تا تخت آهنین به یک پادشاه مرد برسد.

وقتی هم دست پادشاه به دختر آلیسنت خبر می‌رساند که رینیرا شب را با دیمون گذرانده است، چند اتفاق مهم هم از نظر ساختاری و هم رواشناختی رخ می‌دهد. اول اینکه نقطه عطف تازه‌ای در روابط میان آلیسنت و رینیرا شکل می‌گیرد و مسیر درام به‌سمت نبردی می‌رود که ما اکنون در فصل سوم قرار است شاهداش باشیم. آلیسنت در این برهه از درام از تبعید پدرش ناراحت نمی‌شود، بلکه از آزادی رینیرا ناراحت است. آلیسنت نمی‌خواست ملکه باشد او تنها دوست داشت تا همانند وارث تاج‌وتخت خود مسیرش را پیدا کند. نقاط عطف میان رابطه این دو نفر زمانی به شدیدترین شکل ممکن خودش را نشان می‌دهد که آن‌ها در جایگاه کهن‌الگوی مادر با یکدیگر روبه‌رو می‌شوند، زمانی که آلیسنت به «سایه» خود یعنی رینیرا زخم می‌زند، ردی از درد که تا ابد جایش خواهد ماند.

سریال House of the Dragon روایتی از کشمکش‌های نیروهای ناخودآگاه انسان است

حال وقتی زنانگی میان آلیسنت و رینیرا زخمی می‌شود و انرژی کهن‌الگویی زنانه کمرنگ‌تر از همیشه خودش را نشان می‌دهد، جنگ بیش از همیشه سایه‌اش را بر طرفداران قدرت تاج‌وتخت پیشکش می‌کند. درواقع این زخم‌ها و کشمکش‌های بین آلیسنت و رینیرا است که جنگ را هدایت می‌کند و پیش می‌برد، آن‌هایی که در خاندان اژدها از روان زن‌ها برای نبرد استفاده می‌کنند، خوب می‌دانند که از نظر کهن‌الگویی «رحم» تا چه اندازه قدرت صلح و جنگ را دارد. از منظر خوانش یونگی، رقص اژدهایان را می‌توان مرثیه‌ای بر شکست اتحاد کهن‌الگوهای زنانگی دانست شکستی که نه‌فقط یک خانواده، بلکه تمام یک دودمان را نابود می‌کند. درواقع از منظر فیلمنامه، رابطه این دو شخصیت ستون فقرات درام سریال محسوب می‌شود، چراکه همه‌ی اتفاقات در سایه این رابطه معنا پیدا می‌کند.

سریال House of the Dragon روایتی از کشمکش‌های نیروهای ناخودآگاه انسان است. از دید یونگین‌ها، این تنها شخصیت‌ها (خودآگاه) نیستند که برای زندگی‌شان تصمیم می‌گیرند، بلکه سایه‌های روان (در اینجا آلیسنت و رینیرا) تجلی کهن‌الگوهای جنگ‌ها و خصومت‌ها می‌شوند. حالا قدرتمندترین فرد این رابطه‌ی کهن‌الگویی میان آلیسنت و رینیرا، ولیعهد و مدعی حقیقی تاج‌وتخت است. از آن طرف هم این دیمون است که همانند رینیرا شخصیتی به‌شدت یونگی به خود می‌گیرد. این سیاه‌وسفیدی هویت شخصیت‌ها که از جایی میان کهن‌الگوها می‌آید، به کارکترها قوام بخشیده و باعث می‌شود که آن‌ها از پیمودن یک مسیر کلاسیک پرداختی سرباز زنند.

جنگ‌های خاندان اژدها، تقویم تاریخ نبرد جهان نوین با دنیای سنت‌های قدیم است. رینیرا و آلیسنت هرکدام نماینده‌ی جهانی هستند که در آن کهن‌الگوهای روانی‌شان زندگی می‌کنند و آسیب دیده‌اند. رینیرا، نماینده ضدسنت‌ها است و به دور از سلسله مراتب‌های سلطنتی خوش‌گذرانی می‌کند و قصد پادشاهی دارد. او در راه ایجاد این نظم تازه جنگ به راه می‌اندازد. اما در مقابل آلیسنت که قربانی خواسته‌های پدرش می‌شود برای پذیرفته شدن در جامعه‌ی سنتی تارگرین‌ها به‌دنبال جانشینی پسرش است. درواقع از منظر یونگ، نبرد تارگرین‌ها ( بخوانید آلیسنت و رینیرا) تنها جنگ دو زن نیست، بلکه نبردی است که در عمق کهن‌الگوهای روانی وجود دارد. از دیدگاه یونگ عدم پذیرش تعارض‌ها و امیال سرکوب‌شده، تبدیل به دعواهای آشتی ناپذیر می‌شود، نه رینیرا می‌تواند بپذیرد که پادشاه نباشد و نه آلیسنت تحمل دیدن آزادی‌های رینیرا را دارد. (کتاب ناخودآگاه جمعی و کهن‌الگو گوستاو یونگ)

جنگ‌های خاندان اژدها، تقویم تاریخ نبرد جهان نوین با دنیای سنت‌های قدیم است

همانطور که در ابتدای این مطلب گفتم فصل سوم خاندان اژدها با جنگ و حماسه شروع می‌شود. این سریال در این فصل از لحاظ ساختاری وارد پرده‌‌های بعدی خودش شده است و قرار است شاهد نقاط عطف متعددی باشد. حالا دیگر جنگ به مرکز روایت آمده است و دیگر خبری از مذاکره و مصلحت‌های صلح‌طلبانه نیست. در دو فصل ابتدایی قطعه پازل‌های سبک روایی و ژانری براساس یک سینمای درام سیاسی و جاسوسی چیده شده بود اما حالا قرار است تکلیف همه چیز در میدان جنگ مشخص شود. حمله ناگهانی نیروهای تریارکی به ناوگان سیاه‌ها تعادل شکننده موجود را نابود می‌کند و جنگ را وارد مرحله‌‌ی کاملاً جدیدی می‌‌کند. گالت حالا هم یک حادثه محرک است و هم اینکه خودش رویدادی است که از یک حادثه محرک دیگر در فصل‌های قبلی تغذیه کرده است. ریشه شاخ‌وبرگ‌های این قسمت همه‌اش در تعلیقی است که در فصل پیشین شاهداش بودیم، اینکه درنهایت قرار است همه چیز در میدان نبرد به نتیجه برسد.

فصل سوم را می‌توان شروع تازه‌ای بر سریال خاندان اژدها در نظر گرفت. با نمایش این قسمت فصل تازه‌ای از جهان وستروس آغاز شده است و حالا قرار بر این است که کارکترها خودشان را در این جهان حماسی بیشتر بشناسند. تغییر وضعیت سریال از یک درام سیاسی به درامی جنگی مصالح تازه‌ای را می‌طلبد. حالا که جنگ آغاز شده است، شخصیت‌های جهان خاندان اژدها نیز در پی مسیر تازه‌ای خواهند رفت. همه‌ی تارگرین‌ها حالا دیگر باید وارد سفر قهرمانی خودشان شوند. قهرمان قصه از نقطه امن خود بیرون می‌آید و آنقدر آزار می‌بیند تا درنهایت دست به عمل بزند و نقطه عطف سفرش را شکل دهد، چیزی که او را به مرحله‌ی بعدی پرتاب می‌کند.

رینیرا را تاکنون ملکه‌ی بی‌تاجی می‌دانستیم که قدرت سازماندهی افرادش را ندارد. دیمون تهدیدش می‌کند، هنور به‌عنوان وارث تاج‌وتخت به خودش نیامده و راه صلح را در پیش گرفته است، آنهم در زمانی که باید حمله کند. اما در این قسمت نقطه عطف بزرگی در سفر قهرمانی‌اش شکل می‌گیرد و آن به دریا افتادن وارث تاج‌وتخت‌اش است. طبق مصالح درام، این نقطه همانجایی است که همه چیز را در زندگی قهرمان بهم می‌ریزد و او را به مسیر دیگری می‌کشاند. حالا دیگر ما نباید با رینیرایی روبه‌رو باشیم که با آلیسنت مذاکره می‌کند و قصد دارد شبیه ویسریس از جنگ فرار کند. جوزف کمبل نقاط عطف زندگی قهرمان‌ها را نقاط نجات آن‌ها می‌داند، اتفاقی که باعث نجات هویت شخصیت‌ها می‌شود.

جوزف کمبل نقاط عطف زندگی قهرمان‌ها را نقاط نجات آن‌ها می‌داند، اتفاقی که باعث نجات هویت شخصیت‌ها می‌شود

در این قسمت همه تارگرین‌ها با قطعه پازل تاریک جهان زندگی‌شان روبه‌رو می‌شوند. هرکدام باید دست به کاری بزنند. آشوبی که حالا آن‌ها درگیرش شده‌اند یا این آدم‌ها را به کام مرگ می‌فرستد و یا پیروزشان می‌کند. این قسمت نمود آغاز یک داستان جدید نیست، بلکه شروعی است بر پیچیدگی‌های بیشتر. به زبان ساده‌تر اینجا همان جائی است که روایت از مقدمه فاصله گرفته، مسئله‌ی اصلی درام مشخص شده است و قهرمان‌ها برای حل بحرانی که درش گرفتار شده‌اند دست به عمل می‌زنند. کشمکش‌ها در این فصل قرار است به اوج خود برسند و نحوه‌ی حل مسئله‌ی تاج‌‌وتخت تنها قرار نیست با مذاکرات پنهانی حل شود.

دقت کنید که در این قسمت هر کدام از شخصیت‌های خاندان اژدها در نقطه عطف مسیرشان قرار دارند. هیچ شخصیت تازه‌ای از ابتدا زاده نمی‌شود بلکه هرچه که هست ایجاد سوختی است تا آن‌ها را به مرحله‌ی بعد از این نقاط عطف برساند. فرزند مار دریا، دشمن پدرش را می‌کشد، دختر دیمون صاحب اژدها می‌شود، ایگان فرار می‌کند و به‌دست نیروهای رینیرا می‌افتد، رینیرا با ضعف‌هایش روبه‌رو می‌شود و از همه مهمتر اینکه فرزندش می‌میرد. در هویت همه‌ی این شخصیت‌ها عنصر تازه‌ای خلق نشده، بلکه هرچه هست رشد و است کشمکش برای تبدیل کردن کارکترها به جنگجویانی بزرگ. (جوزف کمبل)

از نظر سیدفیلد همه‌ی تعارض‌های این قسمت در ابتدای پرده‌‌های میانه قرار دارد. جائی که محل افزایش فشار دراماتیک است. جائی که شخصیت‌ها باید تصمیمات دشوارتری بگیرند و بهای بیشتری بپردازند (همان جائی که فرزند رینیرا او را زندانی می‌کند). در دو فصل پیشین رینیرا تنها مدعی تاج‌وتخت بود اما حالا او یک نیاز دراماتیک بزرگ پیدا کرده است، تبدیل ادعای سلطنت به قدرت واقعی. این تغییر از خواستن قدرت به تلاش برای بدست آوردن قدرت همان جهشی است که سیدفیلد آن را حرکت شخصیت از هدف اولیه به هدف پیچیده‌تر در نظر می‌گیرد.

شاید جورج مارتین از این قسمت خوشش نیاید اما HBO هوشمندانه‌ترین کار را برای شخصیت‌هایش انجام داده است

اما تعلیقی که در اینجا شکل می‌گیرد، نوید آینده‌ی پرچالشی را برای قسمت‌های بعدی می‌دهد. از لحاظ مسیر تعلیق، مخاطب بیشتر از شخصیت‌ها اطلاعات روایی گیرش آمده است. مثلا می‌دانیم که قرار است نبرد گالت اتفاق بیفتد، اگان هم دیگر در بارانداز پادشاه حضور ندارد و جیس هم مرگش حتمی است. فیلمساز این اطلاعات را مدیریت می‌کند، مخاطب با حجم زیادی از خطر روبه‌رو می‌شود و علت‌ومعلول‌های منتهی به فاجعه را کنار هم می‌چیند و درنهایت منتظر می‌ماند تا ببیند چه اتفاقی در آینده رخ خواهد داد. درواقع بار دراماتیکی سنگین چالش‌های پیش‌ آمده مثل مرگ جیس، نوید نبردهای سهمگینی را در آینده خواهند داد، چراکه جیس به‌عنوان وارث رینیرا، وزنه‌ی سنگینی برای روایت است. علت‌های دراماتیکی برای مخاطب آشکار هستند بنابراین هنگام شروع نبردها و تعارض‌ها بین شخصیت‌ها، مخاطب حس می‌کند که مجموعه‌‌ی این کشمکش‌ها در حال نزدیک شدن به یک انفجار هولناک دراماتیکی هستند.

فوکوس سریال روی مرگ جیس، بار دراماتیکی زیادی را به سریال می‌بخشد. اصلا به‌همین دلیل است که سازندگان ترجیح داده‌اند که نبرد گالت را در مقابل مرگ جیس کمرنگ نشان دهند، چراکه در کتاب مرجع، نبرد گالت، نبردی به‌شدت بزرگ به‌تصویر کشیده شده است. بار دراماتیکی سنگین مرگ جیس معلول نیروی زنانگی بین رینیرا و آلیسنت خواهد بود، چیزی که فاجعه‌ی بزرگی را به بار خواهد آورد. شاید جورج مارتین از این قسمت خوشش نیاید اما HBO هوشمندانه‌ترین کار را برای شخصیت‌هایش انجام داده است. رابطه میان رینیرا و جیس را پررنگ کرد، ملکه زندانی شد و باعث شد که مرگ وارثِ وارث علت کشمکش‌های زیادی در آینده باشد.

در ابتدای این نقد گفتم که سریال خاندان اژدها روایتی اسطوره‌ای است که جورج مارتین با استفاده از المان‌های ناخودآگاه جمعی آن را نوشته است. در نبرد گالت دو عنصر بزرگ حیات حضور دارند، یکی آب است و دیگری آتش. والریون‌ها آب دارند و تارگرین‌ها آتش. نبرد گالت در دریا اتفاق می‌افتد، اژدهایان بر فراز دریا، آتش‌فشانی می‌کنند و جیس نیز در دریا کشته می‌شود. دریا نمادی است بر زهدان. عنصری که در نبرد گالت در معنای ملکه، مادر و رینیرا عمل می‌کند. جیس در زهدان غرق می‌شود و گویی قرار است چیزی را از ابتدا خلق کند و آن شخصیت تازه‌ای از مادرش رینیرا است. در ابتدا گفتم که نبردهای وستروس از تعارض نیروهای زنانگی خلق می‌شوند و حالا نیز غرق شدن جیس در این زهدان ادامه‌ و تاکیدی است بر این ایده.

جیس در زهدان غرق می‌شود و گویی قرار است چیزی را از ابتدا خلق کند و آن شخصیت تازه‌ای از مادرش رینیرا است

اما هنگام مرگ جیس موجود دیگری نیز در دریا غرق می‌شود و آن اژدهایش است. یک ناخودآگاه جمعی دیگر. در این نبرد هم جیس می‌میرد و هم بخشی از روح نیاکان او. این مرگ آیینی، هم کارکردی اسطوره‌ای دارد و هم ساختاری. اینکه قرار است کشمکش‌ها از لحاظ درام به اوج خود برسند. با این مرگ اسطوره‌ای چرخه‌ای کهن‌الگویی به پایان می‌رسد و چرخه‌ای تازه شروع به کار می‌کند و آن سفر قهرمانی رینیرا است. او بدون شک ترسناک‌تر بازخواهد گشت. از دید جوزف کمبل قهرمان بدون مرگ نمادین هرگز به بلوغ اسطوره‌ای نمی‌رسد و مرگ جیس بخشی از سفر قهرمانی رینیرا خواهد بود.

جالب اینجاست که مرگ جیس در دریا ارتباط مستقیمی با زندانی شدن رینیرا دارد. جورج مارتین در کتابش رینیرا را حبس نمی‌کند اما HBO ترجیح‌اش این است که او حبس شود، چراکه جیس از دید آموزه‌های جوزف کمبل مانعی است برای رسیدن رینیرا به مرحله‌ی بعدی سفر قهرمانی‌اش. جیس برای رینیرا به مثابه‌ی تجسم وارث تاج‌وتخت است، کارکتری که بخاطر در خطر بودن جانش او را می‌ترساند و درنهایت هم زندانی‌اش می‌کند. حالا دیگر رینیرا ترس‌های روان‌اش را از دست داده و قرار است بدون صلح بجنگد. و نکته‌ی پایانی اینکه در ابتدای مطلب گفتم که این جنگ، جنگ میان دنیای جدید و دنیای قدیم است. دنیای قدیمی که اژدهایان وارث آسمان‌ها بودند و در خاندان تارگرین‌ها تنها مردان تاج‌گذاری می‌کردند. اما حالا این ناخودآگاه جمعی مردانگی در زهدان زنانگی سقوط کرده است، چیزی که نوید شروع چرخه‌ی تازه‌ای را خواهد داد، زمانی که رینیرا برای تاج‌وتخت‌اش خواهد جنگید.

تبلیغات

نظرات