نقد فیلم همنت (Hamnet) | مرگ و چرخه جاودانگی
کلوئی ژائو را با فیلم سرزمین خانهبهدوشها (Nomadland) میشناسیم. سینمای او، سینمای انسانهای فراموششده است، آدمهایی سرگردان و بینامونشان. روایتهایی که قهرمانهایشان نه قرار است مدالی بگیرند و نه به فتح آرزوهای دورودراز بروند. ژائو در آثارش بهدنبال نمایش معنای زندگی و احساسات مخفی شده به مخاطب است، چیزی که کارنامهی این کارگردان را بهسمت سینمای انسانی و سکوتهای عمیق میبرد. حالا همنت جدیدترین اثر این کارگردان است، فیلمی که اکنون در بالاترین پلهی کارنامهی کاری این فیلمساز قرار دارد.
در ادامه داستان فیلم لو میرود
همنت پختهترین فیلم کلوئی ژائو است، چراکه این فیلمساز یادگرفته تا همان همیشگی خودش باشد اما در قالب استعاره و در معناهایی دورتر. در ظاهر فکر میکنیم که همنت از جهان دائمی این کارگردان فاصله گرفته اما در لایههایی عمیقتر او همچنان به جهان روایی خودش پایبند است. آدمهای همنتِ کلوئی ژائو، خانوادهی شکسپیرها هستند اما ژائو، ویلیام شکسپیر را از هستهی اصلی روایتاش دور میکند و فوکوساش را روی همسر او، یعنی اگنس قرار میدهد؛ زنی که در سایهی ویلیام شکسپیر نه ما و نه تاریخ میشناسیمش. حالا باز هم ژائو بهسراغ یک آدم فراموششدهی دیگری میرود اما نه از دل داستان انسانهای حاشیهنشین بلکه از دل داستان خانوادهای که تاریخ نمیتواند فراموشاش کند و این قطعا یکی از توئیستهای جذاب کارنامهی ژائو خواهد بود.
همنت پختهترین فیلم کلوئی ژائو است، چراکه این فیلمساز یادگرفته تا همان همیشگی خودش باشد اما در قالب استعاره و در معناهایی دورتر
درواقع ژائو از جغرافیای محبوبش یعنی آمریکا و شخصیتهای جادهای مدرناش فاصله میگیرد، اما هرگز نمیتواند آن جهانبینی و ابژهای که سوژههایش بهدنبال آن هستند را فراموش کند. برای ژائو، اگنس همان فرن است اما در روایتی زرقوبرقدار. کسی که حالا طبیعت به ضرراش شده است و وارد یک تراژدی دردناک میشود. ویلیام شکسپیر کسی که فیلم عمدا او را به کناری میزند، با همین زن عجیب آشنا میشود. شخصیتی که ارتباط عمیقی با طبیعت دارد. احتمالا جادوزن است، شاهین باز است، پیشگویی میکند، زمان مرگ را تشخیص میدهد و تنها در طبیعت میتواند فرزندانش را به دنیا بیاورد؛ و از همه مهمتر اینکه او شبیه به مطرودشدههاست. از همان دسته از کارکترهایی که کلوئی ژائو برایشان میمیرد!
در همین پردهی ابتدایی متوجه میشویم که شخصیت جذاب و استخواندار ژائو همین اگنس است. اوست که عجیب رفتار میکند و گویی با خود رازهای زیادی دارد. ژائو از همان ابتدا اگنس را به ما نشان میدهد. درواقع فیلم با او شروع میشود، ساحرهای با موهای مشکی که در کنار درختی خوابیده است. طبیعت در این فیلم دوباره برای کلوئی ژائو کارکردی روایی پیدا میکند. همانطور که در Nomadland، طبیعت همچون شخصیتی عمیق فرن را در آغوش گرفته بود، در همنت نیز همینگونه است با این تفاوت که قهرمان قصه بخشی از طبیعت است و طبیعت هم دو روی متفاوت دارد. طبیعت همنت، طبیعتی کهنالگویی است، عنصری که هم میزاید و هم جان پسر اگنس را میگیرد.
طبیعت در این فیلم خاصیتی بهشدت عمیق دارد. اگنس بر این باور است که طبیعت تنها زندگی میدهد، بههمین دلیل اصرار دارد تا در کنار درخت محبوبش زایمان کند. وقتی هم که فرزندش میمیرد، نمیتواند هولناکی روی دیگر طبیعت را درک کند و در سوگ فرزندش میماند. طبیعت و جنگل نمادی از ناخودآگاه جمعی هستند، عناصری که قرار است زندگی اگنس را دگرگون کنند، هم به او ببخشند و هم از او بازپس گیرند. وقتی طبیعت فرزند اگنس را میگیرد، فیلم شروع میشود و این شخصیت در جایگاه کسی که نتوانسته به فرزندش زندگی ببخشد، ایمان خودش را از دست میدهد. روایت، بعد از مرگ همنت برای اگنس تبدیل به تمرینی برای کنار آمدن با سوگ و فقدان میشود.
اهمیت کلوئی ژائو به طبیعت، اثرش را از تبدیل شدن به یک اثر تاریخی و زندگینامهای دور میکند
ژائو برای آدمی، چارچوبی هولناک و از طرفی هم لذتبخش از طبیعت ترسیم میکند. در جهان همنت چیزی خارج از ارادهی جمعی طبیعت اتفاق نمیافتد، و هیچکس حتی اگنس الهه طبیعت نیز نمیتواند جلوی روند قوانین طبیعت را بگیرد. جنگلی که روزی زندگی بخشید حالا در صلاح دیدهاش است تا یک زندگی را پس بگیرد. این رویکرد بزرگترین توئیست چالشبرانگیز در کارنامه این فیلمساز است. حرکت ژائو از درامهای اجتماعی به این رئالیسم شاعرانه این کارگردان را در جایگاه بالاتری قرار خواهد داد.
اهمیت کلوئی ژائو به طبیعت، اثرش را از تبدیل شدن به یک اثر تاریخی و زندگینامهای دور میکند. هدف او اصلا پرداختن به ویلیام شکسپیر نیست، بلکه ژائو در کشاکش نمایش نیروهای عظیمی است که در طبیعت و نهاد انسان قرار دارد. اما چرا ژائو اینقدر به طبیعت اهمیت میدهد؟ طبیعت در آئینهای باستانی تجلی چرخهی روح و زندگی است. اصطلاحی بود که اگر کسی میمرد، میگفتند روحاش به چرخه بازگشته است. حالا ژائو بسیاری از المانهای طبیعت، مثل درخت، جنگل، گیاهان، شاهین، نور خورشید و... را بهصورت موتیفهای تکرارشوندهای پرداخت میکند تا به این نمایش برسد که تراژدی از مرگ میآید و هنر هم از مرحلهی آخر سوگواری. کلوئی ژائو بر این باور است که چرخه طبیعت، مرگ را به جاودانگی تبدیل خواهد کرد. تراژدی هملت از چرخهی تولد تا مرگ همنت تولد یافته و هنر مخلوق رنج انسان است.
از دید ژائو درنهایت این هنر و عشق است که آدمی را نجات میدهد. انسان در همان چرخهای که آسیبدیده درنهایت هم درمان میشود. طبیعت آن هنگامی که همنت را به چرخه برمیگرداند، هملت را خلق میکند، روندی که تا زمان حیات آدمی ادامه پیدا خواهد کرد. اما دوباره به شخصیت اگنس بازمیگردیم. اگنس کارکتر مورد علاقهی کلوئی ژائو در این فیلم است. در ابتدای مطلب گفتم که او یکی از نگهبانان طبیعت است. کسی که به زودی کافر میشود. اگنس ایمانش را از دست میدهد، او خیال میکند که راز طبیعت را میداند، درواقع او هیچ چیزی نمیداند! اگنس خبری از این چرخه ندارد. ژائو او را در مسیر بیایمانی قرار میدهد، همه چیزش را میگیرد، شک به دلش میاندازد و ویلیام را محکوم به تفاوتی میکند.
از دید ژائو درنهایت این هنر و عشق است که آدمی را نجات میدهد. انسان در همان چرخهای که آسیبدیده درنهایت هم درمان میشود
اگنس بعد از مرگ همنت، وارد تاریکی شده است، درواقع این آزمون طبیعت است. ایمان بیشازحد، او را درنهایت به بیایمانی کشانده. حالا اگنس در مسیر تبدیل شدن به یک قهرمان کلاسیک قرار دارد. باید از مسیر عبور کند تا دوباره ایمانش را بدست آورد. اگنس خیال بر بیایمانی ویلیام دارد اما ویلیام ایمان بر ادامهی چرخه. درست زمانی که اگنس در تاریکیها سیر میکند، ویلیام در حال ادامه دادن چرخهی زندگی است. ویلیام مرگ را به جاودانگی تبدیل میکند اما اگنس تنها رو بهسوی خیر طبیعت دارد. اگنس در نهایت پی میبرد که چرخهی طبیعت با مرگ همنشین شده، چیزی که از زمان مرگ مادرش تا به آن روز انکارش میکرده است. حالا قهرمان ژائو میداند نه چیزی میمیرد و نه نابودی میشود، بلکه تنها در یک چرخه به جریان میافتد، چیزی که ویلیام آن را فهمیده بود و اگنس هنوز به درکی از آن نرسیده بود.
ژائو این دیدگاه را نه تنها با استفاده از سبک روایی بلکه در سبک بصری و کارگردانیاش نیز نمایش میدهد. وقتی اگنس به لندن میرود تا شاهد آخرین قسمت از چرخهی طبیعت یعنی جاودانگی باشد، میبیند که همه، بهجز او مرگ را پایانی بر زندگی آدمی نمیبینند. آدمهای اطرافش همانند اگنس دستان خود را بهسوی هملت دراز میکنند تا شاهد این جاودانگی و عبور از مصیبت باشند. درواقع آدمها بهدنبال ابژه جاودانگی هستند، ایده بزرگی را از مرگ بیرون بکشند و به عمق معنای طبیعت اضافه کنند. حالا اگنس دیگر پی میبرد که نه مادرش مرده و نه فرزندش. آنها به چرخه بازگشتهاند اما به شکلی دیگر. حالا همنت در جائی ظاهر میشود که هنگام مرگش آنجا بود، صحنه نمایش پدرش! حالا دیگر همه چیز دوباره به ابتدای خودش برگشته و چرخه کامل شده است.
ژائو تماشاگر را برای پیدا کردن ابژههایش به درون طبیعت میفرستد. فیلمساز جواب همه چیز را در طبیعت میداند. گودالها و چارچوبها برای ژائو کارکردی پورتالگونه برای رسیدن به طبیعت دارند. اگنس در کنار گودالی خوابیده است، همنت از چارچوبی تاریک و عمیق وارد جاودانگی میشود. اینها همگی نمادهایی از زنانگی هستند برای تماشاگری که مسیر را از دید ژائو گم کرده است. جنگل در همنت جایی است که ماهیتهای سرکوبشده آشکار میشوند و دست طبیعت رو میشود. همانجائی که التیام اتفاق میافتد. بههمین دلیل مهمترین چالشهای روایی فیلم در پیوستگی با طبیعت رخ میدهد. اصرار ژائو به نمایش طبیعت، بهنحوی اصراری است بر بازگشتن انسان به خودش. اگنس که ژائو او را بهعنوان یک الهه قلمداد میکند، در سکانس پایانی، قهرمانش را دوباره به درون طبیعت سوق میدهد، جائی که همنت قرار است از یک چارچوب به سرزمین مردگان برود.
فیلمساز در طراحی سبک بصری خودش، میل زیادی به استفاده از فضاهای ضدنور، چارچوب، عمق میدان و پرسپکتیو دارد
فیلمساز در طراحی سبک بصری خودش، میل زیادی به استفاده از فضاهای ضدنور، چارچوب، عمق میدان و پرسپکتیو دارد. شخصیتهای کلوئی ژائو در میان چارچوبهایی زندگی میکنند که گویی شبیه پورتال هستند و خطوط نیز چشم مخاطب را به دیدن آنها سوق میدهند، عناصری که در پی حمل جهانبینی و سبک روایی اثر حرکت میکنند. جسد همنت در داخل چارچوب مشخص است، او از یک چارچوب وارد دنیای مردگان میشود، ویلیام در چارچوب اتاقش کلافه است و راه میرود. درواقع شخصیتهای ژائو محصور این خطبندیها شدهاند، پرسپکتیوی که آنها را در مشت چرخه طبیعت نشان میدهد. خطوطی که ژائو برای ما ترسیم کرده، تبدیل به دریچهای میشوند تا ما از درون آنها به کوچکی انسانها نگاه کنیم.
همنت یک دوبارهآفرینی از اسطورههای یونانی نیز هست. ژائو این اسطورهها را نه به صورت مستقیم، بلکه به صورت مدرن بازآفرینی میکند. بکارگیری همهی این عناصر کهنالگویی از سمت فیلمساز، همنت را به این سمتوسو میکشاند که نشان دهد، انسان در سرنوشت خودش چندان آزاد نیست و این گرههای جمعی ناخودآگاه هستند که گاها برایش تصمیمگیری میکنند. کلوئی از همان ابتدا از این افسانهها بهعنوان زیرمتنهایی قوی استفاده کرده است. زمانی که ویلیام شکسپیر ، داستان اورفئوس و اوریدئوس را برای اگنس در جنگل روایت میکند، کلوئی ژائو در حال ترسیم مسیر درام است.
شکسپیر برای اگنس تعریف میکند که اورفئوس (نماد شاعرانگی) پس از مرگ اوریدیس به جهان زیرین میرود تا او را بازگرداند اما بهشرطی که تا رسیدن به جهان زندگان به پشت سر نگاه نکند. ولی اورفئوس سرش را برمیگرداند و اوریدیس را از دست میدهد. این افسانه درنهایت تعبیری میشود بر فقدان، ایمان، شک (که اگنس دچارش میشود) و اصرار آدمی بر بازگرداندن هر آنچه که از دست رفته است. همهی اینها در ادامهی فیلم لایهبهلایه با شروع اتفاقات در درام به حرکت درمیآیند. پس از مرگ همنت و رفتن او به جهان زیرین ویلیام مانند اورفئوس در تلاش است تا با خلق تراژدی هملت، او را بازگرداند. از همین روی شکسپیر اورفئوس میشود و صحنه نمایش تراژدی هملت تلاش او برای سفر به جهان مردگان.
کلوئی ژائو برای ساخت جدیدترین اثرش دست به استفاده از اسطوره، فلسفه، نماد و تاریخ میبرد و بدون اینکه ساختار فیلمنامهاش را بهم بریزد لایهبهلایه از آنها استفاده میکند
اما کلوئی ژائو این اسطوره را به تعبیر دیگری روایت میکند و دست به دگرگونی آن میزند. ویلیام شکسپیر برخلاف اورفئوس همنتاش را جاودانه میکند و از مرگ نجات میدهد. اورفئوس از روی شک و بیایمانی برمیگردد و معشوقاش را نگاه میکند اما ویلیام از سر پذیرش فقدان و پایان سوگواری. کلوئی ژائو با این نوع از دگرگونی اسطوره میکوشد تا اسطورهی خودش را خلق کند. قهرمان ژائو برخلاف اورفئوس، شکست نمیخورد و درعوض با تبدیل سوگ به هنر پیروز میشود.
همنت، اثری بهشدت عمیق است، فیلمی با فیلمنامهای حسابشده و چندوجهی. کلوئی ژائو برای ساخت جدیدترین اثرش دست به استفاده از اسطوره، فلسفه، نماد و تاریخ میبرد و بدون اینکه ساختار فیلمنامهاش را بهم بریزد لایهبهلایه از آنها استفاده میکند. همنت نه در قامت یک اثر زندگینامهای و تاریخی بلکه در قالب روایتی از بازخلق اسطوره است. سبک روایی همنت با قاببندیها، نورپردازیها و میزانسنهای قابل اتکای کلوئی ژائو همراه میشود و جهانی را خلق میکند که درش میتوان به جواب پرسشهای زیادی در رابطه با مرگ و سوگ رسید. همنت تاریخچهای است بر اینکه چگونه هملت خلق شد، چگونه سوگ تبدیل به یک تراژدی هنری شد.