نقد فیلم مایکل (Michael) | بازسازی یک اسطوره
فیلم مایکل، پرترهای از زندگی مایکل جکسون یکی از نابغهترین و در عین حال پرحاشیهترین شخصیتهای دنیای موسیقی است. کسی که هنوز هم میلیونها طرفدار در سراسر جهان دارد. جکسون بخاطر سبک زندگیاش از لحاظ شخصیتی یکی از پررمزورازترین ستارههای دنیای موسیقی بود، چهرهای که علاوهبر هنرش جهان متفاوتی را هم زندگی میکرد. Michael از نظر تولید، یکی از پرهزینهترین و جاهطلبانهترین زندگینامههای موسیقایی سالهای اخیر محسوب میشود.
فیلمهای براساس واقعیت و فیلمهای زندگینامهای را تنها زمانی میتوان ساخت که فیلمساز چیزهای تازهای از آن سوژه برای ارائه داشته باشد، در غیراینصورت راه باطلی را رفته است. از طرفی هم ساخت آثار زندگینامهای ریسک بالایی را در خود جای دادهاند، چیزی شبیه راه رفتن روی لبهی تیغ؛ چراکه مخاطب از قبل با سوژهی تو آشنایی دارد و اگر راه خطایی را بروی کارت تمام است و تماشاگر حس میکند که توی ذوقاش خورده است. فیلمهای زندگینامهای ایدههای اورجینالی نیستند، بههمین دلیل مخاطب با یک پیشزمینهی قبلی به سینما میآید. حال باید دید که فیلم مایکل آیا قرار است پرترهای صادقانه از یکی از پیچیدهترین شخصیتهای تاریخ موسیقی باشد، یا تنها یک روایت پرطمطراق برای یک نابغه؟
شخصیت مایکل جکسون یکی از سختترین سوژههای ممکن برای یک فیلم زندگینامهای است
شخصیت مایکل جکسون یکی از سختترین سوژههای ممکن برای یک فیلم زندگینامهای است. برخلاف بسیاری از هنرمندان که مسیر سرراستی را طی کردند، مایکل جکسون شخصیتی است که در نقطه تلاقی نبوغ موسیقی، شهرت جهانی و رسانهای و جنجالهای اخلاقی قرار دارد. بههمین دلیل، فیلم Michael را نمیتوان صرفاً بهعنوان یک اثر سرگرمکننده تماشا کرد، بلکه باید آن را بهعنوان تلاشی برای نمایش یک حافظه فرهنگی و جمعی مورد بررسی قرار داد.
فیلم، دوران کودکی مایکل جکسون تا تبدیل شدناش به ستاره جهانی در دههی ۱۹۸۰ را دنبال میکند و عمدتاً روی سالهای شکلگیری اسطوره «پادشاه پاپ» تمرکز دارد. اما از همین ابتدا باید این را بدانیم که فیلمهای زندگینامهای معمولاً زمانی موفق میشوند که بتوانند به ذهن شخصیت اصلی نفوذ کنند. در فیلمهایی مانند سربهراه باش (Walk the Line) یا حتی مستندهایی مثل من هیث لجر هستم و ایمی واینهاوس مخاطب با تضادهای درونی شخصیتها روبهرو میشود. اما در Michael فیلم بیشتر به سمت ستایش هنرمند میرود تا کاوش شخصیت او. بهنظر میرسد بزرگترین چالش Michael این بوده که سوژه آن فقط یک ستاره موسیقی نیست، بلکه یک اسطورهی پارادوکسیکال عجیب نیز هست. هر فیلم زندگینامهای درباره مایکل جکسون باید بین دو هدف تعادل برقرار کند، یکی نشان دادن نبوغ هنری و دیگری بررسی جنبههای تاریک و پیچیدهی زندگی او.
فیلم بیشتر اوقات در حال بازسازی لحظات تاریخی است، نمایش اجرای معروف Billie Jean، گردهماییهای استودیویی و کنسرتهای بزرگ. این صحنهها از نظر فنی و هویت بصری باشکوه و خیرهکنندهاند و میتوانند مخاطب عام را راضی نگه دارند اما بعد از مدتی احساس میکنید که تنها در حال تماشای مجموعهای از موزیکویدئوهای پرزرقوبرق هستید که با خرواری از دیالوگها به یکدیگر متصل شدهاند. از منظر درام، زندگی مایکل جکسون ظرفیت یک تراژدی بزرگ دراماتیک را دارد. کودکی پرتلاطم، شهرت جهانی، انزوای روانی، وسواس نسبت بهتصویر عمومی و درنهایت سقوط تدریجی. بنابراین وقتی که فیلم عمدتاً روی موفقیتها و اجراهای مشهور تمرکز میکند، بخشی از پتانسیل دراماتیک خود را از دست میدهد. چون آنچه زندگی جکسون را جذاب میکند تنها موفقیت نیست، بلکه تضاد میان موفقیت و مشکلات درونی است.
نحوه برخورد فیلم با تاریکترین بخشهای زندگی مایکل جکسون از نظر سینمایی دراماتیک نیست
نحوه برخورد فیلم با تاریکترین بخشهای زندگی مایکل جکسون از نظر سینمایی دراماتیک نیست. Michael از پرداخت جدی به جنجالها و اتهاماتی که در دهههای پایانی زندگی او حضور داشتند صرفنظر میکند. نتیجه این است که فیلم در پردهی دوم و سوم خود تبدیل به اثری تکبعدی میشود، بهطوری که مخاطب فکر میکند؛ زندگی مایکل جکسون فقط مجموعهای از موفقیتهای هنری و چالشهای کوتاه کودکی بوده است. این حذف غیردراماتیک فیلم مایکل را تبدیل به اثری فاقد جسارت میکند. از نظر کارگردانی، آنتوان فوکو تصمیم گرفته که بهجای نگاه عمیق، رویکردی عامهپسند انتخاب کند. این تصمیم باعث شده فیلم برای مخاطب عام قابلفهم و جذاب باشد، اما در عین حال از خلق یک اثر هنری ماندگار باز بماند.
در بسیاری از آثار زندگینامهای عمیق، هدف نهایی کنار گذاشتن زندگی هنری کارکتر و پرداخت انسان پشت آن است. اما در فیلم مایکل فیلمساز مسیر برعکسی را طی کرده است و در جهت تثبیت دنیای هنری اسطورهاش حرکت میکند. نوع قاببندیها اغلب در موقعیت ستایش قهرمان قصه کاشت شدهاند و او را بهعنوان یک نابغهی جذاب موسیقی نشان میدهند. فیلمهای بزرگ زندگینامهای تنها در جستجوی نمایش اسطورهواری از شخصیتهایشان نیستند و بستری را آماده میکنند تا تماشاگر همزمان بتواند شخصیت را تحسین و نقد کند (همانند مستند ایمی واینهاوس). در غیر این صورت فیلم به اثری شعاری تبدیل میشود.
درواقع فیلم باید بهدنبال نمایش این مسئله بود که وقتی مایکل به شهرت رسیده، این شهرت تا به کجا شرایط روانی او را تغییر داده است؟ اگر فیلمی نتواند این تغییرات روانی را بهخوبی نشان دهد، شخصیت اصلی به کارکتر منفعل و تیپمانندی تبدیل میشود که فیلمساز تنها بهدنبال نمایش مسائل سرراست زندگی اوست. شخصیت اصلی در این فیلم از ابتدا تا انتها یک مسیر بدون چالش را طی میکند و فیلمساز پیچیدگی چندانی به آن نمیافزاید. به بیانی دیگر کشمکشهای درونی در فیلم مایکل اصلا به چشم نمیآیند و کارگردان تنها قهرماناش را وارد بازیهای کشمکشهای بیرونی میکند.
کشمکشهای درونی در فیلم مایکل اصلا به چشم نمیآیند و کارگردان تنها قهرماناش را وارد بازیهای کشمکشهای بیرونی میکند
نکتهای که نباید نادیده گرفت این است که موسیقی در این فیلم جایگاهی شکوهمند دارد. آثار مایکل جکسون بخشی از حافظه جمعی چند نسل هستند. وقتی مخاطب موسیقی او را میشنود، تنها یک آهنگ نمیشنود، بلکه خاطرات فرهنگی چند دهه را تجربه میکند. بنابراین فیلم از گرانش احساسی بزرگی بهره میبرد که بسیاری از آثار زندگینامهای فاقد آن هستند. این مزیت میتواند ضعفهای سبک روایی را تا حدی پنهان کند.
فیلم مایکل برای طرفداران عام دنیای موسیقی اثری جذاب خواهد بود. اما برای کسانی که هنوز دربارهی نوع مرگ و زندگی مایکل جکسون کنجکاو هستند، چندان قابل بررسی نیست. بسیاری از سکانسها از لحاظ بصری چشمگیر هستند، اما کمتر صحنهی دراماتیکی وجود دارد که بیننده را به تأمل عمیق وادار کند. فیلم چیزی را به چالش نمیکشد، به شخصیت جکسون نزدیک نمیشود و تنها از شکوه بصری و موسیقاییاش برای بازسازی موفقیتهای جکسون استفاده میکند.