نقد فیلم بلندی های بادگیر ( Wuthering Heights) | مارگو رابی و جهان عشق های ویرانگر

سه‌شنبه 19 خرداد 1405 - 16:59
مطالعه 7 دقیقه
مارگو رابی در کالسکه در فیلم wuthering heights
فیلم بلندی‌های بادگیر با بازی مارگو رابی و کارگردانی امرالد فنل، اثری با هویت بصری فوق‌العاده اما داستانی ضعیف است. با نقد این فیلم همراه زومجی باشید.
تبلیغات

امرالد فنل با ساخت فیلم زن جوان آتیه‌دار (Promising Young Woman) در سال ۲۰۲۰ بود که جایزه اسکار بهترین فیلمنامه‌ی غیراقتباسی را بدست آورد. یک فیلمساز پرسروصدا که وقتی خبر ساخت فیلم اقتباسی‌اش یعنی بلندی‌های بادگیر پخش شد همه منتظر بودند تا ببینند که کارگردان اسکاری، از یکی از مهمترین رمان‌های عاشقانه‌ی تاریخ ادبیات چه‌چیزی درآورده است. اما بخت با امرالد فنل دیگر یار نبود و حالا بلندی‌های بادگیر ( Wuthering Heights)‌اش بد از آب درآمده است! وقتی این فیلم را می‌بینید اصلا باورتان نمی‌شود که کارگردانش همانی است که زن جوان آتیه‌دار را ساخته و یا حتی فیلم، اقتباسی از یک رمان بسیار مهم است.

بلندی‌های بادگیر همه چیزاش زرق‌وبرق است. اسمش، بازیگرهایش، مارگو رابی‌اش، امرالد فنل‌اش و آن سبک و هویت تصویری فوق‌العاده‌اش. اما با این حال سبک روایی و بصری فیلم هر کدام دو دنیای جدا از هم هستند. مگر می‌شود به چنین فیلمنامه‌ی درهمی چنین فرم جذابی (البته به‌جز موسیقی‌اش) پوشاند؟ حیف از این رنگ‌ها و جذابیت‌ها! قبل از دیدن فیلم این را باید بدانید که به گفته‌ی خود امرالد فنل، بلندی‌های بادگیر یک اقتباس وفادار نیست بلکه تنها هدفش بازسازی احساسات اولیه و غریزی مواجهه با داستان در دوران جوانی‌اش بوده است. درواقع قصه‌ی فیلم بلندی‌های بادگیر، داستان امیلی برونته نیست، بلکه برداشت امرالد فنل از احساسات شخصیت‌های برونته است.

لحن فیلم یکی از جذابترین قسمت‌های کارگردانی بلندی‌های بادگیر است که امرالد فنل برخلاف فیلمنامه‌اش توانسته از پس آن برآید

بلندی‌های بادگیر با یک سکانس اعدام ماهرانه شروع می‌شود، سکانسی که در ابتدا شبیه یک صحنه جنسی به‌نظر می‌رسد. از همین ابتدا کارگردان با استفاده از این فضاسازی مسیر ماجرا را برای مخاطب می‌چیند، جهانی پوشیده از مرگ و شهوت. مرگ از همان آغاز حضور دارد و پایان فیلم نیز به مرگ کاترین ختم می‌شود. در میان این اعدام سروکله‌ی هیث‌کلیف پیدا می‌شود، پسری که قرار است به خانه‌‌ای در بلندی‌های بادگیر برود. کتی به‌همراه پدر و خدمتکارشان نلی در این منطقه زندگی می‌کند و فیلم روایتگر ماجرای عشق بی‌سرانجام کتی و هیث‌کلیف می‌شود. اول از همه با فضاسازی فوق‌العاده‌ی فیلم شروع می‌کنیم. لحن سرد فیلم کاملا منطبق بر سبک روایی است. لحن اثر هیچگاه تغییر نمی‌کند و از همان ابتدا، پایان تلخ این عشق را برای مخاطب پیشگویی می‌کند.

لحن فیلم یکی از جذابترین قسمت‌های کارگردانی بلندی‌های بادگیر است که امرالد فنل برخلاف فیلمنامه‌اش توانسته از پس آن برآید. لحن سرد و ناامیدکننده‌ی فیلم برخی از ضعف‌های فیلمنامه‌ای مثل پرداخت شخصیت‌ها را می‌پوشاند و به‌نحوی به پیشبرد کارکترپردازی کمک می‌کند. از طرفی دیگر دو عنصر معماری عمارت و طبیعت بلندی‌های بادگیر، خود پیشبرنده‌ی بخش دیگری از سبک روایی فیلم است. برف، سرما، فضای بارانی و بادهای ممتدی که در جریان فیلمنامه اتفاق می‌افتند، همانند فرم قدرتمندی داستان را به‌جلو می‌کشانند. امرالد فنل می‌داند چگونه از طبیعت به‌عنوان عنصر مهمی برای فضاسازی روایت‌اش استفاده کند.

فضای متشنج طبیعت آیینه‌ی جهان روایی فیلم است. باران و باد داستان زندگی شخصیت‌ها را هدایت می‌کنند و به مخاطب می‌فهمانند که قهرمانان قصه قرار نیست به فصل مشترکی برسند. امرالد فنل خیلی ماهرانه از المان‌های فرمیک استفاده می‌کند. در سنت گوتیک، فضا شخصیت پیدا می‌کند و خانهٔ وادرینگ هایتز تنها لوکیشن نیست، یک نیروی دراماتیک است. در جایی حیوانی را با صدای زجه‌هایش سلاخی می‌کنند و در جایی دیگر هم آدمی را با درد بسیاری به دار می‌کشند. این دو سکانس همانند شرایط آب‌وهوایی و معماری فرم جذابی برای فیلمنامه هستند و می‌توان تشویش و ناراحتی شخصیت‌ها را بخاطر این دو سکانس بیشتر درک کرد. فضای متشنجی که بخاطر افکت‌های صدایی و رنگی (مثل خون) ایجاد می‌شوند، خود بخش مهمی از روایت فیلم را می‌سازند. به‌همین دلیل همه‌ی این‌ها بخشی از سیستم معنایی فیلم را تشکیل داده‌اند.

فضای متشنج طبیعت آیینه‌ی جهان روایی فیلم است

در بلندی‌های بادگیر هیچ فضای سالمی وجود ندارد. مه، بافت‌های زبر، خون، گل، قمار، مرگ، تنهایی، اعدام و عشق بیمارگونه همه چیز را به‌سمت روایتی مالیخولیایی می‌کشانند. آدم‌های بلندی‌های بادگیر نیز همه‌شان بیمار هستند. شخصیت سالمی را نمی‌توانید بیابید. هرکدام‌شان درگیر یک بیماری روحی است. از آدم‌هایی که در خیابان برای جان دادن یک اعدامی جیغ‌وهورا می‌کشند تا خدمتکارانی که برای سلاخی یک گاو خوشحال هستند و به اطراف خود خون می‌پاشند؛ و درنهایت همه‌ی آن‌هایی که به یگدیگر عشق بیمارگونه دارند. درواقع بلندی‌های بادگیر فیلمی درباره‌ی عشق‌های مالیخولیایی است، پس باید فضای اطراف آدم‌هایش هم مالیخولیایی باشد.

آدم‌های بلندی‌های بادگیر شبیه اتمسفری که در آن زندگی می‌کنند، گرفتار عشق‌های دیوانه‌وار می‌شوند. روابط خصوصی‌شان از سر عقده‌های روانی است و برخلاف شخصیت‌های امیلی برونته نگاه عمیقی به عشق ندارند. از همان ابتدا و قبل از اینکه نقطه عطف ابتدایی در پرده اول شکل بگیرد، کتی شاهد چنین روابط خصوصی خشنی از سمت خدمتکارهایشان می‌شود، کاشتی که درنهایت در پرده‌ی بعدی به برداشت می‌رسد. حتی عشق ادگار نیز، بیمارگونه است. با وجود اینکه می‌داند کتی با هیث‌کلیف رابطه‌ی احساسی دارد اما از او دست نمی‌کشد و حتی عصبانی نیز نمی‌شود، گویی او هم معتاد روابط ناسالم شده است. اما مهم‌ترین مسئله‌ی فیلم رابطه‌ی میان کتی و هیث‌کلیف است.

امرالد فنل می‌خواسته یک فیلم روانشناسانه بسازد، ایده‌اش را هم خوب می‌دهد، اما موفق به پرداخت آن نمی‌شود؛ چراکه او با یکسری کشمکش‌های درونی طرف بوده است. به ابتدای فیلم برمی‌گردیم جائی که کتی و هیث‌کلیف در میانه‌ی بی‌پناهی‌هایشان باهم دوست می‌شوند. کتی پدر بی‌عاطفه‌ای دارد و هیث‌کلیف نیز خانواده‌ای ندارد، پس این دو نفر یکدیگر را مرهم عقده‌هایشان می‌بینند. هیث‌کلیف، طرد شده است، احساس بی‌ارزشی می‌کند، کتک می‌خورد، بی‌خانمان است و وقتی هم کاترین او را پس می‌زند، فرو می‌ریزد و بعد از چند سال برای بازپس‌گیری جایگاه‌اش (و نه عشق‌اش) دوباره برمی‌گردد. برای کاترین نیز هیث‌کلیف، نشانه‌ای از گذشته‌ی دردناک اوست، دوستی که مرهمی برای زخم‌هایش بوده. حالا هم کتی می‌خواهد به آن بخش از روان آسیب‌دیده‌اش برسد و هم هیث‌کلیف در جستجوی کسی است که ارزشش را به او برگرداند.

حالا چیزی که امرالد فنل نشان می‌دهد نه عشق بلکه خواهش‌های ناخودآگاه‌ زخمی شخصیت‌هایش است

حالا چیزی که امرالد فنل نشان می‌دهد نه عشق بلکه خواهش‌های ناخودآگاه‌ زخمی شخصیت‌هایش است. چیزی که قهرمان‌ها به‌دنبالش هستند نه عشق بلکه درمان گره‌های روانی‌شان است. امرالد فنل می‌خواهد از زاویه‌ی دیگری به عشق‌های آتشین بپردازد اما موفق نمی‌شود، چراکه او ایده‌هایش را قبل از اینکه پخته شوند، تمام می‌کند و بهشان نمی‌پردازد. او در پرده‌ی ابتدایی فیلم می‌بایست کارکترهایش را از نظر روانی رشد می‌داد و سپس بعد از نقطه عطف اول و ازدواج کاترین، به نمایش کشمکش‌های روانی آن‌ها می‌پرداخت. درواقع فیلمساز بیش از هر چیز به فرم و زیبایی‌شناسی‌های نمادگرا توجه دارد تا لایه‌های پیچیده شخصیت‌ها، به‌همین دلیل قهرمان‌های قصه اصلا شبیه آدم‌های پیچیده نیستند (درواقع خیلی هم پیچیده‌اند). اگر رمان اصلی را خوانده باشید می‌بینید که هیث‌کلیف یکی از پیچیده‌ترین شخصیت‌های تاریخ ادبیات است.

در پرده‌ی دوم هم، جائی که باید تنش‌ها از نظر دراماتیکی و روانشناسانه به اوج خود برسند، همه چیز رنگ می‌بازد و فیلم منبع تنش قابل اتکایی برای خودش پیدا نمی‌کند. در این پرده کشمکش‌های میان کتی و هیث‌کلیف چالش‌زا نیستند و امرالد فنل چالش روایی رابطه‌ی میان این دو نفر را به دیدارهای نه‌چندان تعلیق‌برانگیز تقلیل می‌دهد. درواقع فیلمساز نتوانسته حرفش را بزند و در نمایش ویرانگری عشق ناکام مانده است. درنهایت هم بعد از مدتی خواهید دید که چیزی از فیلم یادتان نمی‌آید، چراکه فیلمساز شما را درگیر هیچ ماجرایی نکرده است. آن چیزی که فنل در جستجوی نمایش‌اش است، یکسری کشمکش درونی روانشناختی است که تنها با نشان دادن تصاویر اروتیک عاشقانه میسر نمی‌شود.

در ابتدا گفتم که موسیقی به‌عنوان یک فرم به سبک روایی و بصری بلندی‌های بادگیر نمی‌آید. فنل با انتخاب این سبک از موسیقی به‌دنبال ایجاد فضایی پارادوکسیکال است. معماری کلاسیک است و موسیقی مدرن. درست است که فنل آگاهانه دست به این انتخاب زده است و می‌خواهد از این طریق میان اثر خودش و برونته تفاوت ایجاد کند اما از آنجائی که موسیقی باید پیش‌برنده‌ی سبک روایی باشد و یا تاثیر سکانس‌ها را تعدیل کند و یا چند برابر، این نوع موسیقی تنها به حواس‌پرتی مخاطب می‌انجامد. موسیقی در بلندی‌های بادگیر هدر می‌رود و اگر حذف نیز شود هیچ مشکلی برای روایت پیش نمی‌آید. این تضاد موسیقایی بین لایه بصری و روایی، به سلول‌های فیلم نفوذ نکرده است و اثر شبیه یک عنصر اضافه آن را پس می‌زند.

تضاد موسیقایی بین لایه بصری و روایی، به سلول‌های فیلم نفوذ نکرده است و اثر شبیه یک عنصر اضافه آن را پس می‌زند

بلندی‌های بادگیر فیلمی با هویت بصری فوق‌العاده است اما فیلمنامه‌ی خوبی ندارد. فیلم امرالد فنل فاصله‌ی به‌شدت زیادی با بلندی‌های بادگیر امیلی برونته دارد. برونته رستگاری را نتیجه‌ی عشق می‌داند و با دیدی کلاسیک به این موضوع نزدیک می‌شود اما فنل در بلندی‌های بادگیراش از نگاه‌های سنتی به عشق فاصله می‌گیرد. این فیلم تا مدت زیادی در ذهن‌تان باقی نخواهد ماند.

نظرات