نقد انیمه Hyakuemu (100 Meters) | مدعی بهترین انیمهی سال؟
در نگاهی سادهانگارانه، انیمهی Hyakuemu (100 Meters) میرود کنارِ همان آثارِ انگیزشیِ خاکخوردهای مینشیند که تاریخِ انقضایشان، یک روز بعد از تماشا است. اما «صد متر» چنین باورهایی را زیر پا له میکند تا با واقعیتِ بُرد و باختِ زندگی مواجه شود و حتی درکِ ما را از این واقعیت به چالش بکشد. ماجرا از این قرار است: دوندهای بااستعداد به نامِ توگاشی (Togashi)ُ تصمیم میگیرد همکلاسیِ جدیدش به نامِ کومیا (Komiya) را تمرین دهد؛ غافل از اینکه در حالِ خلقِ رقیبی است که تا سالها او را به چالش خواهد کشید.
برای توگاشی – پسری که با استعدادِ دوندگی زاده شده – تعریفها و تمجیدهای دوستانش آنچنان به چشم نمیآید، چون از آن موقع که به یاد دارد، بهترین بوده. برای او این موفقیت طبیعی است. جامها و مدالهایش در پسزمینهی اتاق، مات و بیاهمیت به نظر میرسند. در مدرسه، توگاشی همیشه چند سروگردن از بقیه جلوتر است؛ آنقدر جلوتر که همیشه روبرویش یک بنبستِ هیجانی قرار میگیرد، یک دیوارِ بتنی که پس از هر مسابقه به آن خیره میشود. وقتی که چهرهاش را از چشمانِ دیوار میبینیم، میدانیم که بردِ بیچالشِ توگاشی – درحالی که نفس میگیرد و باقیِ دانشآموزان تازه به خطِ پایان میرسند – لذتِ معناداری به دنبال ندارد.
همانطور که از یک انیمهی مدرسهای/دبیرستانی انتظار میرود، یک دانشآموزِ انتقالی میتواند دنیایی را تغییر دهد اما حداقل در پردهی نخستِ «صد متر»، این دنیای توگاشی است که با ورودِ کومیا به کلاس دگرگون میشود. کومیا، پسری است خجالتی، تنها و مضطرب در افکارِ خود. شاید حتی بتوان گفت در این نقطه از داستان، کومیا هر آنچه است که توگاشی نیست... جز یک علاقهی مشترک: دوندگی. همانطور که پیروزی و سر بلند کردن به آسمان برای توگاشی طبیعی است؛ برای کومیا، شکست و افتادن به زمین. هنگامی که توگاشی در اولین برخورد، از حالِ کومیا میپرسد، او پاسخ میدهد: «من بهش عادت دارم، این برام عادیه».
یاری دادن توگاشی به کومیا شاید برای همین باشد که انگیزهی حقیقی خود را از دویدن کشف کند.
«دویدن» برای کومیا یک راهِ «فرار» است، حتی با اینکه میداند هیچ دردی را دوا نمیکند و تنها مُسکّنِ موقتی بیش نیست چون چشمانش را به واقعیتِ اطرافش کور و دردِ دویدن برای لحظهای، او را از دردِ زندگی جدا میکند. به همین خاطر بیاختیار میدود. آنقدر میدود تا زمین بخورد. توگاشی متوجهِ نقصِ این چرخه میشود، پس به کومیا یک «هدف» والاتر برای دویدن میدهد: مسابقهی دوی ۱۰۰ متر. قانونی که توگاشی به آن باور دارد: «این فقط یک ورزش نیست. پیشی گرفتن در دوی صدمتر از هر کسِ دیگری میتواند تقریباً هر مشکلی را حل کند». با این وجود، برداشتِ توگاشیِ بزرگسال از این حرف، فرسنگها با برداشتِ توگاشیِ نوجوان فاصله خواهد داشت؛ فاصلهای که با شکستهای او در میدان وخیمتر میشود.
اما توگاشی و کومیا تنها ستارگانِ این میدان نیستند. با گذشتِ زمان، جهانِ شخصیتهای ما بزرگتر میشود و شخصیتهای تازهای هم پا به داستان میگذارند. تاکرو نیگامی (Takeru Nigami) یکی از آنهاست. نیگامی، دیدگاهِ پختهتری نسبت به انگیزهی حقیقیِ دویدن مطرح میکند. او در مصاحبهاش با توگاشی میگوید هدفش از دویدن، اول شدن است اما بهایی که برای اول شدن پرداخت میکنیم، انکارناپذیر است. دویدن دیگر صرفِ لذتِ دویدن و خوردنِ بادِ خنک به صورتمان نیست، یک عدد روی تختهی نتایج و ثانیهشمار است. پس اگر میخواهی اول شوی، باید از خودگذشتگی داشته باشی. جملهای که در آینده میفهمیم از پدرش، قهرمانِ ملیِ ژاپن به ارث برده است. ناگفته نماند که جایگاهِ پیشینِ پدرِ نیگامی، فشار و انتظارِ ناخواستهای را بر روی دوشش میگذارد.
جالب است که نیگامی در این نقطه با مصدومیتِ احتمالی دستوپنجه نرم میکند و نیمهی راهِ مسابقهی «نمایشی» از کمردرد میایستد (موضوعی که در پردهی دوم آشکارتر میشود). با تمامِ اینها، او حتی لحظهای جویای یک رقابتِ ناسالم نیست، توگاشی را به چشمِ نسخهی جوانترِ خود میبیند و در مقاطعِ بعدی تکیهگاهی برای او میشود؛ قضیهای که خلافِ آن در ذهنِ کومیا رشد میکند و شاید جرقهی آن دقیقاً پیش از ملاقاتِ توگاشی و نیگامی زده شده باشد. برگردیم به آن مسابقهی نمایشی، همانجایی که توگاشی در نیمهی راه ایستاده بود. آخرِ خط، توگاشی همچنان خیره به جلویش است؛ بُنمایه/موتیفی (Motif) که بارها تکرار میشود تا پیروزی او را تُهی و بیشکوه قلمداد کند. توگاشی میداند این کمالگراییاش است که او را به خط پایان میرساند اما نمیداند چه زمانی دست از آن بردارد، پس تمامِ وجودش را پایِ دویدن میگذارد.
حال، نگاهی به جرقهی رقابتجوییِ کومیا بیندازیم. او پیش از اولین بُرد زندگیاش تنها به دنبالِ مدالِ طلای مدرسه بود تا احساسِ خوبی در زندگی پیدا کند. اما با رسیدن به مدال، یکدندگیِ سابقش شعلهورتر میشود و حتی پیش از مهاجرت به شهری دیگر، توگاشی را به دوئلی فرامیخواند. زمانی که توگاشی از مصاحبهی پیشرویش با نیگامی خبر میدهد، به نظر میرسد که کومیا بهطور غیرمستقیم این سناریو را در ذهن توگاشی میکارد که بهجای مسابقهی نمایشی بهتر است او نیگامی را واقعاً به چالش بکشد و با این مصاحبه، مانند یک مسابقهی واقعی رفتار کند. از سویی، توگاشی نسبت به این موضوع تردید دارد اما در انتهای همان مسابقه میبینیم که او فارغ از توقفِ آگاهانهی نیگامی، ادامه میدهد و برنده میشود.
«صد متر» بهدرستی اخلاقیات را در لایههای مختلف داستانی خود اضافه میکند تا تماشاگر صرفاً با یک اثرِ ورزشیِ معمول از فراز و فرودهای درونِ میدان روبرو نباشد.
در تمامِ این مدت، کومیا از سکوی تماشاگران، مسابقه را زیرِ نظر دارد. انگار که خودش در کنارِ توگاشی و نیگامی مسابقه میدهد. وقتی هم که با توگاشی به خانه برمیگردد، اشاره میکند نیگامی به این خاطر دست از دویدن برداشت، چون میدانست قرار بود به توگاشی ببازد. کومیا فکر میکند که روزی، توگاشی میتواند رکورد زایتسو (Zaitsu) نامدار را جابهجا کند؛ زایتسویی که سالها بعد با او دیدار خواهیم کرد. پس اگر کومیا امروز بتواند در رقابت با توگاشی از او پیشی بگیرد، شاید بتواند روزی هم زایتسو را از میان بردارد، درحالی که توگاشی، شکستنِ رکوردِ زایتسو را یک رویای محال میداند.
کمی قبلتر، هنگامی که توگاشی از کومیا میپرسد چرا یک کفشِ جدید نمیخرد، کومیا اینطور جواب میدهد که از قضا خانوادهاش هم میخواهند برای او بخرند اما اوست که اصرارِ آنها را نفی میکند و میخواهد در این کفشهای پاره، مدال را به دست آورد. مدتی بعد که میبینیم کومیا به دلیلِ شرایطِ خانوادگی نقلِ مکان کرده، میفهمیم که توجیهِ گذشتهاش آنقدرها هم راست نبوده و در نهایت هم کفشِ خود را با چسبِ محکمتری سرهم میکند. این وسط، Hyakuemu در لحظاتِ آرامِ خود، حسابی از بسترِ صوتیِ معرکهاش سود میبرد تا نهتنها جای خالیِ سکوت را پُر، بلکه اُفت و خیزِ رقابت را به تصویر پمپاژ کند؛ مثلِ غرشِ موتورِ ماشین وقتی کومیا حرف از مسابقه با توگاشی میزند، پژواکِ هواپیما وقتی نیگامی نفسش را پس از سالها خانهنشینی تازه میکند یا وقتی ضربِ قطارِ روی ریل، نقشِ شلیکِ آغازِ مسابقه را بازی میکند.
اَکتِ یک به دو؛ از دویدنِ تنهای توگاشی تا میدانِ مسابقه با مقصدی نامعلوم و سیاه شدنِ همهچیز، نوید از یک تغییرِ اساسی در سبکِ انیمه میدهد. ورودِ رسمی به پردهی دوم مصادف است با پررنگشدنِ تکنیکِ روتوسکُپی (Rotoscoping) که هم گذار از دورانِ کودکی به نوجوانی را تشریح میکند و هم تنش و جدیتِ مسابقات را به رخ میکشد. حرکاتِ چشمها، آنی و جنبشِ دهانها، پرانرژی است که در ادامه بیشتر به آنها خواهیم پرداخت اما فعلاً آساکوسا (Aoi Asakusa) از آن بیشترین بهره را برای طنازی و شیطنتِ کودکانهاش میبرد. نکتهی جالب در اکتِ دوم، یعنی سه سال بعد این است که در زمینِ بیسبال شروع میشود تا نشان دهد هم توگاشی از دورانِ اوج فاصله گرفته و هم محبوبیتِ رشتهی دو و میدانی رو به افول است.
دیواری میانِ توگاشی و آساکوسا - زمینِ ورزشی و زندگیِ دانشآموزی - حاکی از مقاومتِ توگاشی نسبت به بازگشت است.
توگاشی به این علت از میدان فاصله گرفت که نمیخواست روزی با شکست مواجه شود. پس آسانترین راهِ خروج را انتخاب کرد و وقتی از دهانش درمیرود که خود، شایعهی مشکلاتِ سلامتیاش را به راه انداخته، خجالتزده میشود. او به درخواستِ آساکوسا سرانجام تن به بازگشت میدهد و باری دیگر آن حسِ جادوییِ ۱۰۰ متر را از نو پیدا و در عین حال با پوچیِ آخرِ خط آشناپنداری میکند. اما برای منحل نشدنِ کلابِ دو و میدانی توسطِ شورای دبیرستان، آنها به یک عضوِ رسمیِ دیگر نیاز دارند و او کسی نیست جز نیگامی. عزمِ سفرِ گروه به خانهی نیگامی، یکی از دلپذیرترین سکانسهای Hyakuemu را رقم میزند و برای لحظاتی آن را به یک تجربهی «شفابخش» (ایاشیکِی/Iyashikei) تبدیل میکند. این خصیصهی شفابخشی با پذیرشِ نیگامی که هنوز میتواند از پسِ دردِ خود برآید، قوت میگیرد.
اکنون نیگامی تنها رقیبی که میبیند، نیگامیای است که پیشتر میخواست تسلیم شود؛ او فقط باید به خود ثابت کند که هنوز میتواند، نه هیچ کسِ دیگری.
«تو این دنیا، بعضیها به دوی صدمتر اجازه میدن که تمامِ زندگیشون رو نابود کنه». نیگامی بیراه نمیگوید، تصور کنید سالها تمرین و تلاش در ده ثانیه خلاصه شود و نتیجهی همان ده ثانیه، آیندهی انسان را به او دیکته کند. میتوانید «دوی صدمتر» را با هر هدفِ دیگری در زندگی عوض کنید تا ببینید غرق شدنِ بیپروا در آن هدف میتواند وجودیتِ یک فرد را به آن گره بزند، اسیرِ خود کند و با کوچکترین ناکامی، او را به فروپاشی برساند. از همینرو، جلوگیری تمامعیار از ناکامی، ترسِ اجتنابناپذیری از شکست را در قلبِ انسان روشن میکند و نهایتاً پیروزی به هر قیمتی، تنها چیزی است که میتواند در مقابلِ این ترس قد علم کند و مواجهه با ناکامی را به تأخیر بیندازد.
با اینکه تمرکزِ انیمه، بیشتر روی خطِ داستانیِ توگاشی است، اما از کومیا و سیرِ تحولیاش در سالهای دبیرستان غافل نمیشود. حقیقتِ ماجرا این است که کومیا و خطِ داستانیاش بهاندازهی توگاشی دوستداشتنی نیستند، چون جدیت و یکدندگیِ کومیا تا بزرگسالی ادامه مییابد. شاید او دیگر کفشهای چسبنواریزدهاش را به پا نداشته باشد ولی کموبیش همان آدمِ دیروز است. در این میان، برخی شخصیتهای فرعی از ناکجا پیدا میشوند که کمی تماشاگر را با حضورِ خود گیج خواهند کرد؛ برخی نگاهها را میدزدند، برخی تنها رجز میخوانند و برخی نقشِ کُمیک (Comic Relief) دارند. از یک طرف، مدت زمانِ معمولِ سینمایی «صد متر» و از طرفی دیگر، ورودِ ناگهانی این شخصیتها سبب میشود که انیمه از تجربهای پیوسته فاصله بگیرد.
اما زایتسو از آن دست کاراکترهای فرعی است که از لحاظِ تاثیرگذاری سربلند بیرون میآید، چرا که او سالها بر تختِ قهرمانیِ دوی صدمتر نشسته و دیدنِ جهان از چشمهای او، زاویهای نو برای ما است. اضطراب در نگاهِ زایتسو همچون یک عنصرِ ضروری در فرمولِ پیروزیاش عمل میکند. او اتفاقاً از وجودِ اضطراب لذت میبرد. به قولی دیگر، اضطراب موتورِ مُحرِکش است. واژگانِ شمرده و حسابشدهی زایتسو، از او یک پرستیژِ فیلسوفانه میسازد اما برداشتِ غلط از این پرستیژ، در پردهی نهایی کار دستِ کومیا میدهد. چطور ممکن است؟
یکی از درخشانترین بهرهگیریهای صوتی؛ نمای ثابت آسمان آبی و هیاهوی تماشاگران در پسزمینه که ما را از نتیجهی مسابقه باخبر میکند.
در غیابِ توگاشی، کومیا نیاز به یک خطِ مشیِ جدید برای پیروزی دارد. او حتی در این بُرهه نه با تکنیک و استعداد، بلکه با زور و فشار خود را به پایانِ خط میرساند. مسئلهای که کاپیتان سونِدا (Tsuneda) به شکلِ حسادتبار و رقتانگیزی به رویش میآورد. کومیا در گردهمایی با زایتسو به این نتیجه میرسد که کسبِ «افتخار» به هر قیمتی، جایز است. با این وجود که معنای زایتسو از حرفهایش، گذرا بودنِ زندگی و نبودنِ تضمینی در فردای بدونِ زیستن است. اما کومیا از آن روز، زندگیاش را وقفِ شکستنِ رکوردِ زایتسو میکند. داستان در انتهای پردهی میانی سرعت میگیرد. به موازاتش، روتوسکپی انیمه شدیدتر میشود و جهانِ نوجوانی هر آن در تبوتابش میسوزد.
یوئوتو ناکاجیما (Uoto)، خالقِ «۱۰۰ متر» پیشتر با Orb: On the Movements of the Earth ثابت کرده بود که چقدر در به تصویر کشیدنِ تقابلِ باورهای بنیادینِ میانفردی تبحر دارد.
اگر تصمیمِ استودیوی Rock'n Roll Mountain در تمایزِ معنادارِ زمانِ روایت و تنشِ میدان با روتوسکپی را «جسورانه» تلقی کنیم، احتمالاً نزدیکترین صفت به قرارگیریِ برداشتی بلند (Long Take) در حیاتیترین رقابتِ پردهی دوم «دیوانهوار» باشد. چیزی دربارهی شلاقِ قطراتِ آب بر دوشِ دوندگان بیتاب وجود دارد که نه با صرف لایواکشن و نه با شیوههای مرسومِ انیمهسازی میتوانست اینچنین نزدیک و ملموس جلوه کند. موسیقی چندلایه از درام و گیتار و شیپور را هم اضافه کنید تا با یکی از میخکوبکنندهترین سکانسهای ورزشی تاریخ روبرو باشیم.
لانگتیک زیر رگبارِ خاکستری بهمَثابهِ دوربینِ تلویزیونی که یک دورِ ۳۶۰ درجه میزند؛ ابتدا فشارِ حاکم بر دوندگان را تداعی میکند، سپس با برگردان به سوی سکونشینان، به ما و رقیبان فرصتِ تنفس میدهد و در نهایت از گوشهی خط، پشتِ دوندگان میایستد و نفسها را در سینه حبس میکند.
اما نتیجهی این مسابقه (حداقل از نگاهِ توگاشی) نمیتواند در ابعادِ لانگتیکِ پیش از آن باشکوه باشد، چون شکستِ او هرچند دراماتیک، اما غرقِ در سکوت و گمگشتگی است. او برای نخستین بار، در مقابلِ خود دیگر دیواری نمیبیند، چون حالا آنجا کومیا ایستاده و پشتِ توگاشی هم دیگر کسی مثلِ گذشته در راه نیست. آگاهی توگاشی نسبت به شکست، تصویر را مانند یک مانگا سیاهوسفید میکند و این باران است که اشکهایش را بین خطزنیهایِ مداد پنهان میکند.
در مصاحبهای با کِنجی ایوایساوا (Kenji Iwaisawa)، کارگردانِ Hyakuemu از دو و میدانی با عنوان «ورزش رواقی» (Stoic Sport) یاد میکند و اگر این یک ورزشِ رواقی باشد، پس کومیا هم نمونهای بینقص از «شخصیتِ رواقی» (Stoic Character) است چرا که خیلی سخت میتوان ذرهای از احساس یا کوچکترین هیجانی در او پیدا کرد. در نتیجه، حدسِ اینکه او دقیقاً به چه چیزی فکر میکند یا چه احساسی دارد، به یک امرِ غیرممکن تبدیل میشود مگر در سکانسهای کلیدی تا نشان دهند حتی او هم خالی از هر عاطفه یا هیجانی نیست.
تضادِ بینِ شکستِ توگاشی از کومیا در پردهی میانی و پیروزی او بر کاباکی در پردهی نهایی که نوعِ نگرشِ رقیبانش را نسبت به او نشان میدهد؛ اولی که نسبت به او بیتفاوت است و دومی که او را تحسین میکند.
اکتِ سوم و پردهی نهایی، ما را به ده سال بعد میبرد که خود بازتابی از میانگینِ ده ثانیهای دوی ۱۰۰ متر و شتاب گرفتنِ زندگیِ بزرگسالانه است. با اینکه چنین پرشِ زمانی روی کاغذ جواب میدهد، اما این اکت را در عمل به پراکندهترینِ آنها تبدیل میکند. این رویکرد موجب شده که تماشاگر خود را وسطِ ماجرا پیدا و کمی احساس غریبی کند؛ بهخصوص وقتی میبیند از دورانِ دبیرستان، تنها نیگامی است که برای یک سکانسِ کوتاه بازمیگردد و دیگر خبری از آساکوسا نیست. بههرحال، توگاشی در این مدت به یک آژانسِ دو و میدانی در توکیو پیوسته ولی آخرین آمارش چندان امیدوارکننده نیست و اکنون روی لبهی اخراج میدود.
اما چگونه Hyakuemu جای خالیِ شخصیتهای پردهی میانی را پر میکند؟ درست است، شخصیتهای جدیدی به صحنه میآورد و این کایدو-سان (Kaidou) است که همهی نگاهها را میدزدد؛ پیشکسوتی که حتی با موهای خاکستری، رکوردهای پیشیناش را جابهجا میکند اما هیچوقت نمیتواند به زایتسو برسد. همانطور که کایدو میگوید، این واقعیتی جدید در زندگی بود که فردی مثل زایتسو همیشه چند قدم از او جلوتر قرار بگیرد و اگر کنار آمدن با این واقعیت کافی نبود، حالا جوانی به نام کومیا هم در میادین جولان میدهد.
وجودِ چنین رقبایی، شاید برای ثانیهای این آرزو را در دلِ کایدو خلق کند که کاش در زمانی دیگر به دنیا آمده بود اما بهخوبی میداند که چنین آرزویی فایدهای به حالش ندارد. اما حضورِ کایدو در آن سنوسال، درنگی برای اندیشیدن فراهم میکند تا توگاشی بتواند از التهابهای فعلیِ زندگیاش عبور کند. نقلقولهای بلندبالای کایدو از حوصلهی این نوشته خارج است اما او از واقعیتی صحبت میکند که ما در ذهنِ خود میسازیم. اگر پیروزی کایدو بر زایتسو غیرواقعی به نظر میرسد، پس او باید از آن واقعیتِ ساختگی فرار کند و تا زمانی که برای خود ارزش قائل شود، میتواند برای رسیدن به واقعیتِ پیروزی بجنگد.
در همان حوالی است که یکی از طرفدارانِ توگاشی – قهرمانِ جدیدِ دبیرستانی – به سراغش میآید و او را جوهرهی الهامِ خود معرفی میکند و همین به نقطه عطفی در نگرشِ توگاشی نسبت به واقعیتِ زندگیاش تبدیل میشود. توگاشی برای پیروزی نمیدود، توگاشی برای کسی میدود که مثل او در این جهان نمیداند برای چه ادامه میدهد؛ درست مثلِ زمانی که هدفی بهتر به زندگی کومیا بخشید. اما این خبرِ خوش، خیلی زود جایش را به زنگِ خطری برای توگاشی میدهد: کشیدگی عضلات. توگاشی یا باید با صدمتر وداع بگوید و به مربیگری رضایت دهد یا خطرِ آسیبِ جدی را به جان بخرد و در این مسابقه شرکت کند؛ دوراهیای که به یک تخلیهی هیجانی غیرمنتظره منتهی میشود.
پیشتر به تماشای روندِ فرسایشیِ توگاشی با تصاویرِ مغشوش او نشسته بودیم اما این فروپاشیِ روانی آنقدر او را خطخطی میکند که با هر قطره اشک، صورتش آب میرود.
پردهی نهایی به دلایلِ ویژهی دیگری نیز پراکنده به نظر میآید، چرا که از سویی تکیهی دوچندان بر مونولوگهایی دارد که چند دقیقه بعد، زیرِ سایهی مونولوگهای دیگری قرار میگیرند و از سویی دیگر، باید قوسِ (Arc) شخصیتها را در این زمانِ محدود به پایان برساند. این مونولوگها در پردهی اول و دوم جواب میدهند، چون فاصلهی معناداری بین آنها است اما به مسلسل بستنِ واژگان لزوماً طبیعیترین شیوهی شخصیتپردازی نیست و برای برخی تماشاگران عجولانه جلوه میکند.
با شکستِ کومیا در نیمهنهایی، نظامِ ارزشی او فرو میریزد، چون کایدو کسی است که به هیچ کدام از دلایلِ همیشگیِ کومیا مسابقه نمیدهد؛ او نه به فکرِ مقام است و نه به فکرِ شهرت. آن سوی خط اما، زایتسو را داریم که تمامِ عمرش را پای عنوان قهرمانِ بیرقیبِ دوی صدمتر گذاشته و اکنون میداند که قهرمانی، بدونِ یک رقیبِ شایسته اهمیتی ندارد. برای همین است که وقتی کایدو از او سبقت میگیرد، لبخندی بر لبانش مینشیند و پس از آن بازنشستگیاش را اعلام میکند تا تفکرِ شکستناپذیری را درهم بشکند.
در طولِ انیمه، بارها و بارها توگاشی به سقفِ اتاقش خیره میشود اما آخرین باری که او را روی تخت میبینیم، دوربین دیگر در پشت اوست تا بفهمیم هنگامِ طلوعِ خورشید بالاخره انگیزهی خود را از دویدن پیدا کرده، اما کومیا چطور؟ آیا این همه اشک و خون و عرق ارزشش را داشت؟ و اصلاً چرا یک فرد باید تا مرزِ متلاشی شدنِ پوست و گوشتش ادامه دهد؟ توگاشی به این پرسشِ حیاتی پاسخ میدهد: «هیچچیز جای لذتی را نمیگیرد که در نقطهی اوجِ تلاشمان حس میکنیم».
فینال درحالی آغاز میشود که روی صفحه مینویسد مسابقهی نهایی در ده ثانیه به پایان میرسد. اما آیا دیگر اهمیت دارد چه کسی از آن پیروز بیرون میآید وقتی انگیزهی دوندگان، چیزی فراتر از برد و باخت باشد؟ وقتی هر انسان پاسخی مخصوص به این پرسشها دارد؟ وقتی واقعیت هر آن چیزی است که حاضرند برایش بجنگند؟ همانطور که زایتسو بیان میکند: «امید، افتخار... ناامیدی، عقبنشینی... خستگی، خشنودی... ناکامی، پیروزی... همراه با هر احساسِ دیگری... همهی اینها را درونِ صد متر بگذارید و بهترین ده ثانیهی عمرتان را بچشید!». من که میگویم ارزشش را داشت، شما چطور؟