نقد انیمیشن الیو (Elio) | آیا پیکسار در حال سقوط است؟

شنبه 8 شهریور 1404 - 17:59
مطالعه 10 دقیقه
الیو در فضا در انیمیشن Elio
انیمیشن الیو (Elio) بدترین محصول پیکسار است. اثری که پایبند سنت‌های همیشگی این کمپانی رویاساز نیست. با نقد این انیمیشن همراه زومجی باشید.
تبلیغات

پیکسار روح را ساخت و بعد از آن دیگر تمام شد. این کمپانی بعد از ساخت این انیمیشن دیگر نتوانست به دوران طلایی خود بازگردد. المنتال برای مدتی پیکسار را به ریل بازگرداند اما این کمپانی دوباره با ساختن یک انیمیشن نه‌چندان دلچسب دیگر از مسیر همیشگی‌اش خارج شد. اوج شکست‌های اخیر پیکسار را می‌توان در لایت‌یر جستجو کرد انیمیشنی که صدای همه را در آورد.  درون بیرون ۲ هم نسبتا خوب بود اما نه آنچنان که شایسته‌ی پیکسار و قسمت اول‌اش باشد. وقتی که در سال ۱۹۹۵ پیکسار اولین انیمیشن متهورانه‌ی خودش  را ساخت و بعد از آن در سال ۱۹۹۹ دومین قسمت‌اش را روانه سینماها کرد، همه فهمیده بودند که با یک کمپانی رویاساز طرف هستند.

پیکسار یک کمپانی مولف با ایده‌های منحصربفردی بود که می‌دانست چگونه از ناخودآگاه جمعی مخاطبانش استفاده کند و دست به قصه‌پردازی‌های متهورانه‌ای بزند که تاکنون هیچ کمپانی به آن دست نیافته بود. پیکسار دو سیاست اساسی دارد: غول‌های پیکساری یا با ایده‌های جدید انیمیشن‌های خود را روانه‌ی پرده‌های اکران می‌کنند و یا با بهره‌گیری از موفقیت‌های آثار قبلی دست به دنباله‌سازی می‌زنند، چیزی خارج از این محدوده وجود ندارد. وقتی که پیکسار بعد از داستان اسباب‌بازی‌های ۱، انیمیشن شکست‌خورده‌ی زندگی یک حشره را ساخت، درس بزرگی گرفت و همین شکست تبدیل به حادثه محرکی برای موفقیت‌های پی‌درپی این کمپانی شد، شکستی که از پس‌اش انیمیشن‌های موفقی مثل روح، کوکو، بالا و... ساخته شدند.

اما پیکسار گویا در دهه‌ی سوم حیات‌اش از لایت‌یر درس نگرفته است، که اگر گرفته بود ایلو ساخته نمی‌شد. جالب اینجاست که لایت‌یر اسپین‌آفی از یکی از محبوب‌ترین و بهترین فرانچایزهای پیکسار یعنی داستان اسباب‌بازی‌ها است. حال چه رسد به ایلو که نه دنباله و اسپین‌آف است و نه قصه‌ی قدری دارد. الیو جز ضعیف‌ترین کارهای پیکساری است و اگر بخواهیم بگوییم که این انیمیشن کجای کارنامه‌ی این کمپانی ایستاده است، قطعا جائی بهتر از کنار زندگی یک حشره و لایت‌یر گیرش نمی‌آید. حال در ادامه بررسی خواهیم کرد که چرا الیو انیمیشن خوبی نیست؟

در ادامه داستان فیلم لو می‌رود

قصه‌گویی را می‌توان از پیکسار آموخت. آن‌ها چندین دهه است که در  ساختار کلاسیک سه‌پرده‌ای خود قصه‌های باورپذیر و بدون خرده‌داستان‌های غیردراماتیک تعریف می‌کنند. یک استراتژی قدرتمند که اولین برگه برنده‌ی این کمپانی است. پیکسار از همان ابتدا مخاطب را روبه‌روی خودش می‌نشاند و به او می‌فهماند که داستان از چه قرار است و قهرمان قصه به دنبال چه‌چیزی می‌گردد. هیچ پیچاندنی وجود ندارد، یک‌خطی داستان همانجا رو می‌شود و اگر مخاطب خوشش بیاد تا آخر پایش می‌نشیند. انیمیشن به‌پیش را به یاد بیاورید همان روایتی که از همان ابتدای کار به مخاطب نشان می‌دهد که این دو برادر الف در جستجوی طلسمی اند که دوباره پدرشان را ببینند.

انیمیشن الیو به‌طور ضمنی تنها از چند سنت‌ همیشگی پیکساری پیروی می‌کند و از به‌تصویر کشیدن برخی جهان‌بینی‌های مضمونی این غول رویاساز سر باز می‌زند

الیو نیز همینگونه شروع می‌شود، الیو خانواده‌اش را از دست داده و حالا به‌دنبال آدم‌فضایی‌هایی است که او را از زمین ببرند. با همین سکانس ابتدایی خیلی چیزها برایمان روشن می‌شود، اینکه با قهرمان‌مان چند‌چندیم و او دلش در پی چه چیزی است؛ و دیگر اینکه انیمیشن الیو اولین جهان‌بینی پیکساری خودش را رو می‌کند: خانواده! یکی از اصلی‌ترین عناصر دراماتیکی پیکسار که در همه‌ی آثار این کمپانی رویاساز تکرار می‌شوند. انیمیشن الیو به‌طور ضمنی تنها از چند سنت‌ همیشگی پیکساری پیروی می‌کند و از به‌تصویر کشیدن برخی جهان‌بینی‌های مضمونی این غول رویاساز سر باز می‌زند.

مشکلی که الیو دارد، خرده‌داستان‌ها و ایده‌های اضافه‌اش است. چیزی که پیکسار همیشه از آن دوری کرده است. قهرمانان پیکساری معمولا با یک قصه طرف هستند، قصه‌ای بدون شاخ‌وبرگ‌های مزاحم. اما الیو شاخ‌وبرگ‌های مزاحم دارد. مخاطب هم باید ناراحت خانواده‌ی از دست رفته‌ی الیو باشد و هم اینکه نگران بچه‌های سرکشی باشد که قهرمان قصه را مورد آزار قرار می‌دهند. رابطه‌ی اولگا و الیو هم به کنار! آنقدر مصیبت سر این بچه ریخته شده که بیننده فرصت سرکشی به همشان را پیدا نمی‌کند. همین استراتژی یکی از سنت‌های مهم و قدیمی پیکسار را زیر پا می‌گذارد و تبدیل به یکی از دلایل اصلی شکست این انیمیشن می‌شود. فیلمنامه‌ای شلوغ که کارگردانش به پرداخت هیچکدام‌شان نمی‌رسد.

مشکلی که الیو دارد، خرده‌داستان‌ها و ایده‌های اضافه‌اش است. چیزی که پیکسار همیشه از آن دوری کرده است

آن جهان قصه‌گویی بدون شاخ‌وبرگ‌های اضافه حالا دیگر در الیو وجود ندارد اتفاقی که زندگی و هدف قهرمان پیکساری را کسل‌کننده جلوه می‌دهد. درون بیرون را دوباره به یاد بیاورید، رایلی از مهاجرت‌اش به شهر جدید ناراحت بود و حالا باید شادی هر جور که شده خوشحال‌اش می‌کرد. همه‌ی ماجرا همین بود، اما الیو هم به دنبال آدم‌فضایی‌هاست، هم به دنبال پنهان شدن از دوستان شراش و هم اینکه باید با خاله اولگا رابطه‌اش را درست کند. این گزافه‌گویی حتی یکی دیگر از سنت‌های دیرینه‌ی پیکسار را هم نادیده می‌گیرد. پیکسار برای خلق روایت‌هایش دانه‌به‌دانه اتفاقات و رویدادها را مطابق ماهیت دومینویی کنار هم می‌چیند تا درنهایت درام موردنظرش را شکل دهد. در ماشین‌ها مک‌کوئین از جاده منحرف می‌شود و سر از رادیاتور اسپرینگز درمی‌آورد، جائی که اولین حرکت دومینویی شروع می‌شود.

اما در ابتدای الیو ما شاهد چندین حرکت دومینویی همزمان هستیم که همه‌شان به یک اندازه خاصیت دراماتیکی دارند و قهرمان قصه را به‌سمت فرار از زمین سوق می‌دهند. الیو تنها به یک حادثه‌ی محرک نیاز دارد و آن تنها مرگ خانواده‌اش است. حتی به‌نظر من نیازی به وجود اولگا هم نبود او باید با یک تصویر محو الیو را از خود می‌راند و به فضا می‌رفت و در فضا دوباره خواهرزاده‌اش را ملاقات می‌کرد.

الیو حتی به سفر قهرمانی همیشگی پیکساری هم پایبند نیست. امبر در المنتال از تماس با عناصر آبی نهی می‌شد اما برای جلوگیری از پلمپ مغازه‌ی پدرش به ناچار باید از دایره‌ی امن‌اش بیرون می‌آمد و با مامور آب هم‌مسیر می‌شد. اما برای الیو هیچ سفر پرخطری وجود ندارد، هیچ تضادی بین زمین و آسمان نیست و او تنها کافی است که اراده کند و برای آدم‌فضایی‌ها پیغام بفرستد. یا حتی لوکا هم که از نظر ساختاری بهش خورده می‌گرفتند باز هم از دایره‌ی امن استفاده می‌کرد و دو جهان متضاد را با شیوه‌ای منحصربفرد به یکدیگر گره می‌زد.

قهرمان انیمیشن الیو غیرپیکساری‌ترین قهرمان پیکسار است، نه چالش خاصی را از سر رد می‌کند و نه با جان و دل برای چیزی می‌جنگد

همانطور که قصه جز داشته‌های اصلی پیکسار است، قهرمان و هدف‌اش نیز بخش مهمی از پازل جهان پیکساری محسوب می‌شوند. قهرمان باورپذیری که هدف‌هایش شبیه اهداف آدم‌های جهان واقعی باشد و تا سرحد مرگ برای خواسته‌هایش بجنگد، قهرمانی پرطرفدار است. همیشه پیکسار قهرمانی ساخته است که مخاطب بدان نیازمند باشد. شخصیتی که بیننده آرزوهایش را در او ببیند و از اینکه قهرمان‌اش کوتاه نمی‌آید، کیفور شود. اما الیو چنین ویژگی‌هایی را ندارد. امبر تا سر حد مرگ برای رسیدن به خواسته‌هایش می‌جنگد و خود را وارد دنیای پرچالش عناصر می‌کند، ایان در به‌پیش تا سرحد مرگ با ترس‌اش روبه‌رو می‌شود و بین دره قدم برمی‌دارد، اما الیو هیچکدام از این ویژگی‌ها را ندارد.

قهرمان انیمیشن الیو غیرپیکساری‌ترین قهرمان پیکسار است، نه چالش خاصی را از سر رد می‌کند و نه با جان و دل برای چیزی می‌جنگد. الیو شاید اولین قهرمان پیکساری باشد که تقلیدی از رویدادهای کهن‌الگویانه درش دیده نمی‌شود و نمی‌تواند در اعماق روان مخاطب جای باز کند. اهداف قهرمانان پیکساری به جانشان وابسته است، آن‌ها حاضرند که همه چیزشان را بدهند تا به خواسته‌ی خود برسند. به بیانی در ورای هدف‌هایشان یک دیدگاه پیکساری نهفته است: یا به مقصود برسند یا اگر نرسند، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند. همین رویکرد کافی است تا تعلیقی دوست‌داشتنی شکل بگیرد و مخاطب برای قهرمان‌اش دل بسوزاند. اما الیو خیلی چیزها برای از دست دادن دارد. حتی اگر او را از قلمروی کهکشانی اخراج کنند، آن پایین روی زمین خاله اولگایی هست که از الیو مراقب کند. همین خرده داستان باعث می‌شود که مخاطب چندان برای الیو دل نسوزاند و نگران‌اش نباشد. گویا هدف الیو به جان‌اش بسته نیست، اگر اینجا موفق نشود پلن ب را در اختیار دارد.

جهان‌های ساخته‌شده‌ی پیکساری، غیرقابل لمس اما قابل درک هستند. اتاق فکر پیکسار همیشه در پی دنیاهایی بوده که مخاطب در آرزوی دیدن‌اش است. درواقع این غول‌ها از ابتدا فهمیده بودند که باید به دنبال برآورده کردن رویاهای دست‌نیافتنی مخاطب باشند، به‌همین دلیل به پیکسار کارخانه‌ی رویاسازی می‌گویند. انیمیشین اسباب‌بازی‌ها را به یاد بیاورید، جائی که اسباب‌بازی‌ها جان دارند و صحبت می‌کنند، دنیایی غیرقابل دسترس که بدون شک آرزوی خیلی‌هایمان بوده است. کوکو، لوکا، روح، درون بیرون و... همه‌شان با چنین جهان‌هایی قصه‌پردازی می‌کنند. الیو هم همینطور است، مسلما خیلی‌هایمان (از جمله خود من) در کودکی دوست داشته‌ایم که آدم‌فضایی‌ها بیایند و ما را با خود ببرند.

الیو در قعر دره‌ی جهان‌سازی پیکساری ایستاده است و روح، کوکو و درون بیرون در اوج قله آن

اما این کهکشان و آدم‌فضایی‌هایش شبیه هیچکدام از دیگر جهان‌های غیرقابل لمس پیکساری تراش نخورده‌اند. جهان عناصر در المنتال ما را با چیزهایی روبه‌رو می‌کرد که تا آن زمان حتی فکرش را هم نکرده بودیم. حتی دنیای مردگان کوکو هم که شاید بیش از هر جهان دیگری در دسترس مخاطب قرار داشت، آنچنان پرداخت شده بود که مخاطب دوست داشت بیشتر و بیشتر درش غرق شود و داستان‌سرایی‌های پیکساری را بشنود. اما فضا و آدم‌فضایی‌های جهان الیو ما را در بهترین حالت به یاد فیلم‌های علمی‌تخیلی دهه‌ی ۷۰ و ۸۰ می‌اندازند. کشف جهان‌های جدید یکی از جذابیت‌های پیکسار است اما آدم‌فضایی‌های الیو آنچنان جدید نیستند که ما را سر کیف بیاورند. آن‌ها تنها ایده‌‌های یک خطی‌ای هستند که پرداخت نمی‌شوند.

پیکسار می‌بایست چیز تازه‌ای را در جهان الیو خلق می‌کرد، ایده‌ای آوانگارد که بتواند همچنان در برابر دیگر کمپانی‌های انیمیشن‌‌سازی حرفی برای گفتن داشته باشد. الیو در قعر دره‌ی جهان‌سازی پیکساری ایستاده است و روح، کوکو و درون بیرون در اوج قله آن. بدون شک جهان فضایی الیو به مذاق مخاطبی که جهان مردگان کوکو و برزخ روح را دیده خوش نخواهد آمد. ای کاش خلاقیت بی‌حدوحصر جهان روح دوباره تکرار می‌شد.جهان‌های پیکساری شخصیت دارند و به‌عنوان یک کارکتر خاص در هویت روایت تاثیرگذاری می‌کنند؛ و بعد از اینکه انیمیشن تمام شد، مخاطب آن‌ها را به‌عنوان یک عنصر مجزا برای خودش یادآوری می‌کند. جهان عناصر، جهان روان انسان، جهان مردگان، جهان برزخ، جهان اسباب‌بازی‌ها همراه با قوانین‌شان آنقدری آوانگارد و استثنائی هستند که محال است از یاد مخاطب بروند.

اما در دنیای الیو و کامیونورس قانون خاصی وجود ندارد که به کهکشان آدم‌فضایی‌ها شخصیت ببخشد. اصلا کامیونورس جائی شبیه درون بیرون، کوکو و روح نیست. کارکترهایش شخصیت‌پردازی نشده‌اند و نمی‌توان هیچکدامشان را شناخت. درون بیرون را به خاطر بیاورید همه‌ی احساسات برای ما قابل لمس بودند و می‌شد باهاشان ارتباط برقرار کرد. اما اصلا نمی‌دانیم اهالی کامیونورس برای چه کاری در این جهان فضایی جمع شده‌اند. شخصیت‌های انیمیشن الیو برای ما غیرقابل دسترس هستند، انگار نمی‌شود باهاشان ارتباط برقرار کرد. آن‌ها خیلی دورتر از مخاطب قدم برمی‌دارند. جهانی آشفته با یکسری شخصیت‌های درهم که هدف خاصی برایشان ترتیب داده نشده است.

بدون شک این جهان فلسفی پیکسار بود که انیمیشن‌هایش را در میان بزرگسالان محبوب کرد

یکی از جهان‌بینی‌های اصلی پیکسار توجه به اختلافات، ضدیت‌ها و نژادهای مختلف است. موش سرآشپز را به یاد بیاورید که چگونه یک موش به آشپزخانه‌ی آدم‌ها راه پیدا کرد و با یک انسان سرآشپز دوست شد. حال الیو با لوکا و موش سرآشپز وارد یک هم‌قرینگی می‌شود. الیو با آن موجود نرم‌آلوی فضایی دوست می‌شود و وقت می‌گذراند. اما یک چیزی در این میان با دیگر انیمیشن‌های پیکساری جور درنمی‌آید و آن شیمی بین این دو شخصیت است. لوکا با دوست دریایی‌اش چالش‌های زیادی را از سر رد می‌کند، امبر اگر خشمگین شود، دوستش تبخیر می‌شود و شادی اگر زیاد از حد خوشحالی کند رایلی آینده‌اش را از دست می‌دهد. پیکسار در مرز به‌شدت باریکی در میان این تضادها همیشه حرکت کرده است اما در الیو چنین تضادی وجود ندارد و قهرمان قصه با دوست نرم‌آلوی فرازمینی‌اش گولدران چالش خاصی را خلق نمی‌کند.

بدون شک این جهان فلسفی پیکسار بود که انیمیشن‌هایش را در میان بزرگسالان محبوب کرد. انیمیشن‌های پیکساری جهانی تسهیل‌گر دارند. به دنیای مردگان و جهان برزخ می‌روند، از کتاب مقدس کمک می‌گیرند به ناخودآگاه بشری متوسل می‌شوند، از اگزیستانسالیست استفاده می‌کنند اما همه‌ی این‌ها را با کلمات و تصاویری ساده به زبان می‌آورند. در انیمیشن الیو چیزی به نام فلسفه و نگرش‌های بزرگ برای مخاطب وجود ندارد. انگار می‌خواهند در قالب یک داستان نوجوانانه‌ی ساده اهمیت خانواده را بگنجانند. در این انیمیشن خبری از آن دنیای منحصربفرد و سنگین روح که هم بزرگسال باهاش ارتباط برقرار می‌کردند و هم نوجوانان می‌فهمیدنش وجود ندارد.

در این انیمیشن شما با دنیایی تخت و یک بُعدی طرف هستید که هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای درش نمی‌افتد. کوکو خیلی خوب مفهوم خانواده را به‌تصویر می‌کشید و ازش ایده‌های فلسفی خلق می‌کرد اما در الیو چنین نمی‌شود. الیو روایتی درباره‌ی تنهایی است مثل المنتال که داستانی درباره‌ی تضادها بود اما این انیمیشن نمی‌تواند از پس ایده‌ی تنهایی چیز دندان‌گیری را نصیب مخاطب کند. الیو توانایی این را ندارد که از ایده‌ی جهان‌شمول و فوق‌العاده‌اش جهان فلسفی خاصی را بیرون بکشد.

در این انیمیشن شما با دنیایی تخت و یک بُعدی طرف هستید که هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای درش نمی‌افتد

الیو یکی از بی‌سروصداترین انیمیشن‌های پیکساری بود که بدون تبلیغات هدفمندی به بازار پخش آمد. این انیمیشن از لحاظ مالی به یک ضرر تمام‌وکمال برای این کمپانی تبدیل شد. گویا این انیمیشن فرزندناخوانده‌ی پیکسار بود، چراکه هیچ برنامه‌ای برایش نداشتند. در ابتدای مراحل تولید که کارگردانش یعنی مولینا عوض شد، تهیه‌کنندگان پیکسار شخصیت‌سازی منحصربفرد کارکتر الیو را که برگرفته از زندگی مولینا بود تغییر دادند و بعد از آن هم بسیاری از طراحی‌ بصری شخصیت‌ها را عوض کردند. الیو حتی از زندگی یک حشره هم بدتر است، ای کاش پیکسار خاطرات خوبمان را خراب نمی‌کرد.

مقاله رو دوست داشتی؟
نظرت چیه؟
داغ‌ترین مطالب روز
تبلیغات

نظرات