تیونر یکی از فیلم‌های جذاب روزهای اخیر است. اثری با بازی داستین هافمن و ژان رنو که ایده‌ی جذابی هم دارد. منتقدان همگی فیلم را پسندیدند و مخاطبان نیز از آن خوششان آمد. تیونر یک ترکیب ژانری است، رویکردی که برای سینما همیشه جواب داده و توانسته از یک ایده‌ی کم‌رمق، روایتی جذاب را بیرون بکشد. البته ایده‌ی این فیلم به‌خوی‌خود جذاب است اما همینکه در یک ترکیب ژانری قرار گرفته روایتی قابل اعتنا را خلق می‌کند. درواقع از آنجائی که دوران کلیشه‌های ژانری خالص تمام شده حالا تنها می‌توان با اتکا به هیبریدهای ژانری فیلم‌های خوبی ساخت که تیونر نیز از آن دسته از فیلم‌ها است.

در ادامه داستان فیلم لو می‌رود

تیونر فیلم سرگرم‌کننده‌ای است، از آن فیلم‌هایی که شاید نیش نزند اما اذیتتان هم نخواهد کرد. این فیلم درباره‌ی نیکی کوک‌کننده‌ی پیانو است که به‌همراه داستین هافمن به خانه‌ها می‌رود و پیانوها را کوک می‌کند. اما این ایده زمانی جذاب می‌شود که نیکی قدرت شنوایی فوق‌العاده‌ای دارد و حتی به کم‌شدت‌ترین صداها نیز واکنش نشان می‌دهد. این استعداد کم‌کم او را به یک قهرمان تراژیک مدرن تبدیل می‌کند، چراکه او درنهایت مجبور می‌شود با استفاده از قدرت شنوایی‌اش دست به بازکردن گاوصندوق‌های آدم‌های پولدار بزند. این ویژگی منحصربفرد مسیر زندگی نیکی را تغییر می‌دهد و او را در موقعیتی قرار می‌دهد که درنهایت دست به انتخاب‌های تراژیک می‌زند.

شخصیت اصلی روایت را می‌توان نمونه‌ای از قهرمان تراژیک مدرن دانست

شخصیت اصلی روایت را می‌توان نمونه‌ای از قهرمان تراژیک مدرن دانست اما تراژدی او نه بر پایه سرنوشت محتوم، بلکه بر محور انتخاب و پیامدهای اخلاقی آن شکل می‌گیرد. فیلم از این طریق الگوی کلاسیک قهرمان تراژیک را به جهان معاصر منتقل می‌کند، انسانی که یک ویژگی استثنایی دارد اما همین ویژگی به‌جای آنکه تنها امکانی برای رهایی او باشد، به نقطه‌ی آغاز سقوط او تبدیل می‌شود. نخستین مولفه تراژیک شخصیت نیکی، رابطه دوگانه او با استعدادش است. شنوایی فوق‌العاده حساس او از یک سو نشانه‌ی تمایز و توانایی است و از سوی دیگر او را از از جهان آدم‌های دیگر جدا می‌کند. فیلم این استعداد را تنها یک قابلیت داستانی نمی‌بیند بلکه آن را به استعاره‌ای برای وضعیت روانی و اخلاقی شخصیت تبدیل می‌کند. نیکی بیش از دیگران می‌شنود، اما همین توانایی به معنای درک بهتر جهان نیست.

نیکی به‌جای اینکه جهان را بخاطر ویژگی منحصربفردش بهتر بشنود وارد دنیای جنایت می‌شود. نیکی قربانی شرایط نیست او در شکل‌گیری سرنوشت خود نقش دارد. همین مسئله شخصیت او را تراژیک می‌کند. تراژدی زمانی شکل می‌گیرد که قهرمان امکان انتخاب داشته باشد، اما انتخابی انجام دهد که پیامدهای آن فراتر از پیش‌بینی اوست. نیکی نیز تصور می‌کند می‌تواند از توانایی خود استفاده کند و همچنان کنترل زندگی‌اش را در دست داشته باشد، در حالیکه هر انتخاب، او را بیشتر به ساختاری وابسته می‌کند که خروج از آن دشوارتر است. از منظر روایی، سقوط نیکی نیز تدریجی است و همین تدریجی بودن اهمیت دارد. فیلم او را یک‌باره به نقطه تاریک داستان پرتاب نمی‌کند، بلکه مرزهای اخلاقی او را مرحله‌به‌مرحله، جابه‌جا می‌کند. در نتیجه، تماشاگر با یک سقوط ناگهانی مواجه نیست بلکه شاهد فرایند تبدیل شدن یک انسان معمولی به فردی گرفتار در پیامدهای انتخاب‌های خودش است.

اینجا تفاوت نیکی با یک ضدقهرمان روشن می‌شود. ضدقهرمان شخصیتی است که هنجارهای اخلاقی قهرمان سنتی را نقض می‌کند و جذابیتش تا حد زیادی از همین سرپیچی ناشی می‌شود. اما در مورد نیکی، مسئله اصلی سرپیچی از اخلاق نیست بلکه مسئله، فرایند از دست رفتن اخلاق است. فیلم به‌جای اینکه نیکی را تنها به‌عنوان فردی خلافکار معرفی کند، مسیر تصمیم‌هایی را بررسی می‌کند که او را به چنین موقعیتی می‌رسانند. بازگشت نیکی به نواختن پس از دست دادن شنوایی، یکی از مهم‌ترین لحظات شخصیت‌پردازی اوست. زیرا فیلم در این نقطه رابطه میان استعداد و هویت را پیچیده‌تر می‌کند. نیکی در آغاز داستان به‌واسطه شنوایی استثنایی‌اش از دیگران متمایز است. او جهان را از طریق صدا به شکلی متفاوت تجربه می‌کند و همین توانایی، هم بخشی از هویت اوست و هم ابزاری که او را وارد مسیر جرم می‌کند. بنابراین وقتی شنوایی خود را از دست می‌دهد، در ظاهر مهم‌ترین ویژگی‌اش را از دست داده است.

اما بازگشت او به پیانو معنای متفاوتی به این فقدان می‌دهد. نیکی برای نخستین بار مجبور می‌شود موسیقی را نه از مسیر همان توانایی خارق‌العاده، بلکه از طریق حافظه، لمس، بدن و تجربه درونی خود درک کند. در اینجا موسیقی از یک مهارت به بخشی عمیق‌تر از هویت او تبدیل می‌شود. او دیگر کسی نیست که صداها را بهتر از دیگران می‌شنود، او کسی است که حتی در غیاب صدا نیز تلاش می‌کند با موسیقی ارتباط برقرار کند. این لحظه با ساختار قهرمان تراژیک نیکی نیز ارتباط مستقیم دارد. تراژدی او پیش‌تر از جایی آغاز شده بود که استعدادش به ابزار قدرت و دزدی تبدیل شد. اکنون همان استعداد، در شکل اولیه خود، از او گرفته شده است. با این حال، فقدان شنوایی امکان بازتعریف هویت او را فراهم می‌کند. چیزی که زمانی منبع قدرت بود، دیگر در اختیارش نیست. بنابراین نیکی مجبور می‌شود بفهمد چه‌چیزی از هویت او باقی می‌ماند وقتی مهم‌ترین قابلیت‌اش حذف شود.

بازگشت به پیانو برای قهرمان قصه رستگاری کامل نیست

از این منظر، بازگشت به پیانو برای قهرمان قصه رستگاری کامل نیست. فیلم او را به نقطه‌ی آغاز بازنمی‌گرداند بلکه نشان می‌دهد نیکی پس از تجربه سقوط و فقدان، رابطه متفاوتی با موسیقی پیدا کرده است. تراژدی او دوباره باز هم در اینجا خودش را نشان می‌دهد. نیکی برای دوباره پیدا کردن معنای موسیقی، باید چیزی را از دست بدهد که زمانی فکر می‌کرد تمام هویت اوست. بنابراین، نواختن دوباره نیکی را نباید پایانی امیدبخش دانست این صحنه بیشتر نشانه تغییر معنای هویت اوست. او دیگر با صداهای تیزی که می‌تواند بشنود تعریف نمی‌شود، بلکه با چیزی که اکنون می‌تواند خلق کند، شناخته می‌شود. از دست دادن شنوایی، بنابراین، تنها یک مجازات نیست بلکه نقطه فروپاشی هویت قبلی نیکی است. وقتی توانایی شنیدن از او گرفته می‌شود، آن ابزار اصلی‌ که با آن خود را تعریف کرده بود نیز از دست می‌رود. در اینجا مخاطب وارد تعلیق می‌شود و نمی‌داند که آیا قهرمانش همان نیکی قبلی است یا نه؟ بازگشت او به پیانو پاسخی به همین سوال است. نیکی موسیقی را دوباره پیدا می‌کند، اما این بار بدون تکیه بر امتیاز استثنایی شنوایی. او مجبور است موسیقی را از طریق حافظه و تجربه بازسازی کند. بنابراین موسیقی برای او دیگر چیزی نیست که از شنوایی‌اش خلق شود بلکه قرار است مهارت او را پس از سقوط به‌تصویر بکشد.

همین‌جا تراژدی شخصیت پیچیده می‌شود. نیکی برای بازگشت به معنای اصیل موسیقی، باید بخشی از همان ویژگی‌ای را از دست بدهد که زمانی او را از دیگران متمایز می‌کرد. این یک رستگاری ساده نیست، زیرا استعدا مهمی از دست رفته است. اما فقدان به او این امکان می‌دهد که هویت‌اش را دوباره از نو تعریف کند. در نتیجه، تراژدی نیکی در تقابل میان شنیدن و نشنیدن شکل می‌گیرد. او ابتدا تصور می‌کند موسیقی بخشی کمرنگ از زندگی اوست اما در پایان درمی‌یابد که موسیقی عمیق‌تر از توانایی شنیدن است. پارادوکس شخصیت همین است او زمانی که بیشترین توانایی شنیدن را داشت، از معنای موسیقی دور شد و زمانی که دیگر نمی‌توانست بشنود، دوباره امکان یافت موسیقی را به‌عنوان بخشی از هویت انسانی خود تجربه کند.

در این فیلم شنیدن کارکرد یک ابزار جاسوسی را پیدا می‌کند

تیونر در نگاه نخست یک تریلر جنایی است، اما اگر آن را تنها در یک ژانر قرار دهیم، بخش مهمی از ساختار معنایی فیلم بواسطه‌ی شخصیت تراژیک قهرمان قصه از دست می‌رود. فیلم از عناصر آشنای سینمای سرقت و جنایت استفاده می‌کند، اما هدف اصلی‌اش بررسی خالی کردن گاوصندوق‌ها نیست بلکه بررسی این پرسش است که یک استعداد چگونه می‌تواند انسان را هم به‌سوی خلق هنر و هم به سوی نابودی و جنایت هدایت کند. به‌همین دلیل، توانایی شنیداری نیکی به یک ابزار روایی تبدیل می‌شود که می‌تواند موقعیت‌های غیرممکن را ممکن کند. این ایده به فیلم این امکان می‌دهد که از الگوی سنتی سرقت فاصله بگیرد و تنش را نه فقط از تعقیب‌وگریز، بلکه از نحوه استفاده شخصیت از توانایی شنوایی‌اش ایجاد کند. در این فیلم شنیدن کارکرد یک ابزار جاسوسی را پیدا می‌کند. با این حال، فیلم زمانی جذاب‌تر می‌شود که از منطق تریلر فاصله می‌گیرد و وارد قلمرو یک درام عاشقانه و شخصیت‌محور می‌شود. مسئله اصلی دیگر این نیست که آیا نیکی می‌تواند از یک موقعیت خطرناک فرار کند، بلکه این است که استفاده از توانایی‌اش چه تغییری در هویت او ایجاد می‌کند. به همین دلیل، موسیقی و شنوایی در فیلم تنها عناصر داستانی نیستند بلکه یک جهان مضمونی جذابی را خلق می‌کنند.

درواقع همه‌ی ژانرها در این فیلم در پیوند با یکدیگر قرار می‌گیرند تا جهانی تراژیک را خلق کنند. اگر دقت کرده باشید همه‌ی عناصر ژانری در این فیلم در خدمت مولفه‌های تراژیک قهرمان قصه هستند. نیکی عاشق می‌شود تا بواسطه‌ی سقوط‌اش رابطه خود را از دست بدهد، او وارد دنیای سرقت می‌شود تا دوباره بنوازد و درنهایت هم همه چیز دست‌به‌دست هم می‌دهد تا قهرمان قصه زندگی‌ای تازه را شروع کند. فیلم تیونر همانطور که در ابتدا نیز گفتم یک ترکیب ژانری است که اگر چنین رویکردی وجود نداشت، هیچکدام از ایده‌های فیلم به‌تنهایی درست کار نمی‌کردند. درنهایت تیونر در قالب یک اثر سرگرم‌کننده وظیفه‌ی خود را به‌خوبی انجام می‌دهد و مخاطب را برای مدتی درگیر خود می‌کند.