سینمای وسترن بعد از عبور از دنیای کلاسیک‌اش مجبور شد دست به دستکاری عنصرهای حیاتی‌ خود بزند، چراکه مخاطب دیگر حوصله‌ی دیدن فیلم‌های تکراری وسترن را نداشت. به‌همین دلیل بود که وسترن‌های اسپاگتی ساخته شدند و بعد از آنهم مخاطب با موج بزرگی از وسترن‌های تجدیدنظرطلبانه روبه‌رو شد. درواقع این ژانر تا به امروز با پیوند در ژانرهای دیگر دوام آورده است. وسترن از آینده‌ی سینما قابل حذف شدن نیست و نمی‌توان گذشته‌ی طلایی‌اش را فراموش کرد. به‌همین دلیل وسترن امروز در ترکیب با دیگر ژانرها جان می‌گیرد و ادامه پیدا می‌کند. در ادامه به نقد یکی از جدیدترین نئووسترن‌های سینما با بازی متیو مک‌کانهی می‌پردازیم.

در دامه داستان فیلم لو می‌رود

فیلم از همان ابتدا نشان می‌دهد که قرار نیست مخاطب‌اش را با یک داستان سرراست و ساده همراه کند. داستان در ظاهر درباره‌ی بازگشت دختری به گذشته و دیدن دوباره‌ی مردی است که زمانی نقش پدر را برای او داشته است، اما خیلی زود مشخص می‌شود که موضوع اصلی فیلم فقط یک رابطه‌ی خانوادگی نیست. فیلمنامه به‌تدریج درباره‌ی تعلق، میراث، وفاداری و تأثیر انتخاب‌های گذشته بر نسل بعدی صحبت می‌کند. از همه مهمتر اینکه فیلمساز در یک مقدمه، فضاسازی خوبی را با استفاده از کندوها به مخاطب نشان می‌دهد و به‌دنبال استعاره‌سازی می‌رود. درواقع کندو به‌عنوان یک الگوی اجتماعی به درام پیوند می‌خورد. دزدیدن کندو‌ها فقط به‌عنوان یک حادثه محرک عمل نمی‌کند بلکه زبانی است برای توضیح روابط انسانی در جامعه. فیلم از منطق کندو بهره می‌گیرد تا به عناصری روایی مثل نظم، وابستگی و جایگاه فرد در یک شهر کوچک برسد.

فیلمساز در یک مقدمه، فضاسازی خوبی را با استفاده از کندوها به مخاطب نشان می‌دهد و به‌دنبال استعاره‌سازی می‌رود

گرانش این ایده زمانی قدرت زیادی به‌دست می‌آورد که به رابطه‌ی آمزایا و کاتاری در روند درام نگاه کنیم. وقتی که کاتاری دوباره وارد زندگی آمزایا می‌شود او نمی‌تواند با زندگی جدیدش کنار بیاید و رفتارهای پدرخوانده‌اش را درک کند. بنابراین کندو می‌تواند تصویری از یک خانواده باشد، خانواده‌ای که ورود، خروج و بازتعریف جایگاه اعضایش همیشه ساده نیست. آمزایا در این میان شباهت زیادی به کسی دارد که مرکز یک کندو را مدیریت می‌کند. او فقط صاحب زنبورها نیست بلکه در جامعه‌ی اطراف خود نیز نوعی نقشی هدایت‌کننده دارد. آدم‌ها به او اعتماد می‌کنند، از او کمک می‌گیرند و حضورش برای نظم زندگی‌شان اهمیت دارد. بنابراین وقتی گذشته و سرنوشت آمزایا دچار بحران می‌شود، مسئله فقط مربوط به یک فرد نیست و تأثیر آن به اطرافیانش نیز منتقل می‌شود. درواقع کندو در لایه‌ی عمیق‌تر، مدلی کوچک‌شده از جهان فیلم است، جهانی که در آن هر فرد جایگاهی دارد، اما این جایگاه هم‌زمان می‌تواند منبع امنیت، وابستگی و محدودیت نیز باشد. در مجموع، رابطه کندو و درام یکی از ایده‌های منسجم فیلمنامه است. کندو در معنای فرم، ابزاری برای بررسی خانواده، مسئولیت و تعلق است. شکلی که محتوای اثر را همراهی می‌کند.

ساختار The Rivals of Amziah King بر پایه‌ی کشف تدریجی جهان‌بینی داستان بنا شده است. فیلم ابتدا بیشتر به معرفی آمزایا، محیط زندگی او و رابطه‌اش با آدم‌های اطراف می‌پردازد و سپس آرام‌آرام بحران اصلی را وارد روایت می‌کند. این انتخاب باعث می‌شود مخاطب پیش از آن‌که درگیر حادثه شود، با فضای اجتماعی و عاطفی داستان که همان درامی خانوادگی است آشنا شود. از نظر ساختاری، می‌توان فیلم را روایتی دانست که مرکز گرانش آن در طول داستان تغییر می‌کند. در بخش‌های ابتدایی، آمزایا مهم‌ترین شخصیت و نقطه‌ی پتانسیل‌دار درام خانوادگی فیلم است. اما هرچه روایت جلوتر می‌رود، اهمیت رابطه‌ی او با کاتاری افزایش پیدا می‌کند. این قوام رابطه باعث می‌شود که فیلم دیگر تنها داستانی از زندگی آمزایا نباشد و از لحاظ ژانری و جهان‌بینی دنیایی تازه در فیلم خلق شود.

فیلمنامه‌ی این اثر یکی از ویژگی‌های جالب خود را از همان ابتدا آشکار می‌کند، فیلم درباره‌ی شخصیتی است که نامش در عنوان آمده، اما تمام جهان روایت را نمی‌سازد. آمزایا کینگ در نیمه‌ی نخست، مرکز گرانش روایت است، مردی که کسب‌وکار عسل، موسیقی، دوستان و نوع خاصی از زندگی اجتماعی‌اش، جهان فیلم را شکل می‌دهد. ورود کاتاری، دخترخوانده‌ی سابق او، در ابتدا بیشتر شبیه یک خط فرعی عاطفی به‌نظر می‌رسد، اما فیلمنامه به‌تدریج جایگاه او را تغییر می‌دهد. از نظر فیلمنامه‌نویسی، این جابه‌جایی یک گرانش جذاب به‌حساب می‌آید. داستان ابتدا کاری می‌کند که مخاطب تصور کند قرار است روایت آمزایا را دنبال کند. سپس با تغییر شرایط، کاتاری را وارد موقعیتی دراماتیک می‌کند که باید خودش تصمیم بگیرد، خطر کند و میراثی را که آمزایا برایش ساخته، به‌دست آورد و همانند مادرش قربانی نباشد.

نکته قابل توجه در این فیلم این است که شخصیت اصلی و قهرمان داستان یک نفر نیستند

نقطه‌ی قوت فیلمنامه در این است که آمزایا و کاتاری هرکدام خاصیت متفاوتی را برای دو بخش مجزای فیلم دارند. آمزایا المانی از یک سبک زندگی خاص و قدیمی است. کاتاری در مقابل، کسی است که باید دست به عمل بزند و تاریخی را تغییر بدهد. با این حال، همین ساختار دوپاره مهم‌ترین ضعف فیلم نیز هست. بخش اول زمان زیادی را صرف شخصیت‌پردازی، موسیقی، زندگی اجتماعی و فضای کندو می‌کند و بخش دوم ناگهان وارد مسیر جنایی و نقشه‌های انتقام می‌شود. در نتیجه، فیلم به‌طور عمد از الگوی کلاسیک یک قهرمان، یک هدف و یک مانع اصلی در سه پرده فاصله می‌گیرد. به‌همین دلیل زمانی که داستان به او منتقل می‌شود، ممکن است مخاطب احساس کند فیلم قهرمان خود را دیر معرفی کرده است. درواقع از لحاظ احساسی فیلم زمان بیشتری را با آمزایا می‌گذراند و زمانی که به قهرمان قصه می‌رسد، زمانش را بیشتر صرف ایده‌های ژانری می‌کند تا اینکه درام زندگی کاتاری را قوام ببخشد.

درنهایت نکته قابل توجه در این فیلم این است که شخصیت اصلی و قهرمان داستان یک نفر نیستند. فیلم این دو نقش را از یکدیگر جدا می‌کند و همین مسئله ساختار روایی آن را متفاوت می‌سازد. آمزایا کینگ در آغاز فیلم، بدون تردید مهم‌ترین شخصیت داستان است. دوربین و روایت زمان زیادی را صرف شناختن او، سبک زندگی‌اش، ارتباطش با آدم‌های اطراف و جایگاهی می‌کند که در جامعه‌ی کوچک خود دارد. به‌همین دلیل می‌توان آمزایا را شخصیت‌محوری فیلم دانست. درواقع شخصیت اصلی کسی است که فیلم بیشترین صحبت را راجع‌به او انجام می‌دهد. آمزایا با اینکه از نیمه‌ی دوم فیلم به بعد می‌میرد اما همچنان در همه جای روایت حضور دارد. اما قهرمان داستان کسی نیست که بیشترین حضور را دارد. قهرمان کسی است که دست به عمل می‌زند و مجبور می‌شود با بحران اصلی روبه‌رو بجنگد. کاتاری دست به انتقام می‌زند و همه چیز را برمی‌گرداند وزنه‌ای که برای یک درام بسیار مهم است. درواقع قهرمان‌های قصه باید کارهایی انجام دهند که دیگران قادر به انجامش نیستند. کاتاری می‌خواهد کاری را انجام دهد که مادرش نتوانست. او نمی‌خواهد قربانی باشد و اجازه دهد که دیگران کندوهای آمزایا را صاحب شوند.

فیلم همچنین از نظر لحن یکدست نیست. روایت در مقاطعی حال‌وهوای یک درام خانوادگی را دارد و سپس به سمت تنش، جنایت و درگیری حرکت می‌کند. این تغییر ژانری بخشی از هویت فیلم است. اما در عین حال باعث می‌شود بعضی بخش‌ها از نظر ریتم و شدت خاصیت دراماتیکی فاصله‌ی محسوسی با یکدیگر داشته باشند. درواقع مشکل اینجاست که فیلم برای رفتن به بخش بعدی برنامه‌ریزی چندانی انجام نمی‌دهد و قهرمانش را در نیمه‌ی دوم فیلم بدون همراهی درامی قوام‌دار تنها رها می‌کند. کاتاری نسبت به آمزایا سهم چندانی در پرداخت ندارد و مخاطب در وضعیتی قرار نمی‌گیرد که با او آشنا شود. همین اتفاق این احساس را در ما بوجود می‌آورد که فیلم را دوپاره ببینیم.

فیلم ترجیج می‌دهد به‌سمت انتقامی انسانی برود تا اینکه قهرمانش را منتظر انتقامی مدنی نگه دارد

همانطور که در ابتدای این نقد گفتم رقبای آمزایا کینگ یک نئووسترن است که در ترکیب با دیگر ژانرهای سینمایی کار می‌کند. ما سرخپوستی را در یک جامعه‌ی کوچک آمریکایی داریم که برای گرفتن حق یک سفیدپوست می‌جنگد و سیاهپوستی را داریم که دلش می‌خواهد حق یک سفید از بدمن ماجرا گرفته شود. این‌ها همه المان‌هایی هستند که ما را به سمت یک نئووسترن جنایی می‌برند. درواقع این ترکیب ژانری را می‌توان با تحول زندگی کاتاری مرتبط دانست. درواقع هر بار که کاتاری وارد مرحله‌ی تازه‌ای از سفر قهرمانی‌اش می‌شود، لحن و قواعد ژانری فیلم نیز تغییر می‌کند. بنابراین جابه‌جایی میان درام خانوادگی، جنایی، تریلر و انتقام از فرآیند پرداختی شخصیتی کاتاری می‌آیند. با ورود عناصر جنایی، موقعیت کاتاری نیز تغییر می‌کند. جهانی که ابتدا برای او بیشتر خاصیت خانوادگی داشت، اکنون چهره‌ی هولناک خود را نشان می‌دهد. این تغییر ژانر باعث می‌شود که کاتاری دیگر نتواند همانند یک قربانی عمل کند. درنتیجه، ژانر جنایی همان شرایطی را ایجاد می‌کند که شخصیت برای تبدیل شدن به یک کارکتر کنشگر و قهرمان نیاز دارد.

وقتی فیلم به سینمای تریلر نزدیک می‌شود، درام این سوال را می‌پرسد که کاتاری در مواجهه با این کشمکش‌ها قرار است چه تصمیمی بگیرد و چگونه به‌دنبال انتقام باشد؟ عنصر انتقام در این فیلم از جذابیت‌هایی است که نقطه گرانش مهمی را ایجاد می‌کند. انتقامی که تعلیق بوجود می‌آورد و ما را از سرنوشت قهرمان قصه می‌ترساند. اما مسئله‌ی جالبی که درباره‌ی روند انتقام در این فیلم وجود دارد این است که فیلم ترجیج می‌دهد به‌سمت انتقامی انسانی برود تا اینکه قهرمانش را منتظر انتقامی مدنی نگه دارد. کاتاری سرخپوستی است که ترجیح داده تا خود دست‌ به کار شود تا اینکه از قانونی کمک بخواهد که باعث خودکشی مادرش شده است. به‌همین دلیل، خشونت و انتقام برای او بیش از آنکه مسئله‌ی اجرای قانون باشد، مسئله‌ی تسویه‌ حساب با یک زندگی در گذشته است. استعاره‌ی کندو اینجا اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. کندو محل نظم و همکاری است، اما درون آن سلسله‌مراتب، قلمرو، کار و امکان طرد نیز وجود دارد. کاتاری وقتی وارد این جهان می‌شود، متوجه می‌شود که طبق قانون طبیعت باید رفتار کند. او منتظر قانون نمی‌ماند و همانند زنبورهای کارگر از ملکه محافظت می‌کند.

درواقع انتقام کاتاری شبیه انتقامی است که از طبیعت می‌آید. به کشته شدن هر دو نفری که در فیلم می‌میرند نگاه کنید، همه‌اش ظاهرا از روی اتفاق است با اینکه کاتاری هردویشان را مدیریت می‌کند. این روند را می‌توان به سرخپوست بودن قهرمان قصه نیز نسبت داد. کسی که ترجیح می‌دهد از قانون مدنی فرار کند و درعوض خودش انتقام آمزایا را بگیرد. این رویکرد، یکی از جذابترین بخش‌های فیلم است، جائی که قانون مدنی ممکن است که جلوی قهرمان را بگیرد و بدون کارکرد شود. و درانتها فیلم رقبای آمزایا کینگ ما را به یاد چندگانه‌ی یاران اوشن می‌اندازد، جائی که قرار است نقشه‌ای برای انتقام و بازپس‌گیری چیزی که دزدیده شده کشیده می‌شود. این فیلم یک اثر حال‌خوب‌کن و جذاب است که چیزی بیشتر از سرگرمی به مخاطب‌اش خواهد داد.