آخرین خانه از آن دسته از فیلم‌هایی است که آرزو می‌کنید ای کاش بهتر ساخته می‌شد. به‌هیچ عنوان نمی‌توان از ایده‌ی جذاب فیلم چشم‌پوشی کرد و نمی‌توان دوباره آرزو نکرد که ای کاش بهتر تمام می‌شد! فیلم با یک جمله از آرتور سی کلارک شروع می‌شود: چقدر بد است که این سیاره را زمین بنامیم در حالی که کاملا یک اقیانوس است. دریا، اسکله، ماهیگیری و زیر آب اولین عناصری هستند که در فیلم به ما نشان داده می‌شوند. با جمله‌ی ابتدایی تیتراژ فیلم و این تصاویر می‌فهمیم که قرار است ماده‌ی سینمایی این درام عنصری از طبیعت باشد.

در ادامه داستان فیلم لو می‌رود

کریسمس است و باران شدیدی شروع به باریدن می‌کند، وقتی خانواده می‌خواهند برای خرید درخت کریسمس بیرون بروند، متوجه می‌شوند که هیچ دری باز نمی‌شود. به زودی آن‌ها می‌فهمند که همه‌ی مردم این سیاره در خانه‌هاشان گیر افتاده‌اند. فیلم با این رویکرد خیلی زود وارد یک اثر موقعیت‌محور می‌شود و پدر خانواده هرچه سعی می‌کند تا با شکستن پنجره‌ها خانواده‌اش را نجات دهد، به‌جایی نمی‌رسد. اما نقش خانه در اینجا به‌عنوان یک عنصر مهم در سینمای ترسناک خیلی استخوان‌دار خودش را به چالش می‌کشد. در سینمای وحشت خانه معمولا منبعی برای ایجاد ترس است. جغرافیایی که یا باید از آن گریخت و یا جن‌گیری‌اش کرد. همیشه یک خانه وجود دارد که شخصیت‌های ژانر وحشت در آن گیر می‌افتند و باید در انتها پاکسازی‌اش کنند. حالا در این فیلم نیز خانه تبدیل به یک کابوس می‌شود اما کابوسی که نباید از آن فرار کرد، بلکه باید در آن پناه گرفت. خانه موتور اصلی روایت است عنصری که در ژانرهای بکار رفته در این فیلم نقشی اساسی دارد.

در سینمای وحشت خانه معمولا منبعی برای ایجاد ترس است. جغرافیایی که یا باید از آن گریخت و یا جن‌گیری‌اش کرد

خانواده در ابتدا می‌خواهد از آن فرار کنند اما درنهایت پدر تصمیم می‌گیرد تا همیشه در آن بمانند و برای بقا بجنگند. همین رویکرد فیلم را از مسیر دیگر فیلم‌های سینمای وحشت جدا می‌کند. جیسون به شخصیت خانه‌ای که در آن مهروموم شده‌اند می‌چسبد و تنها راه زنده ماندن را مخفی شدن و پناه گرفتن می‌داند. درواقع یکی از جذاب‌ترین جنبه‌های روان‌شناختی این فیلم، اصرار پدر خانواده بر ماندن در خانه و مخالفت‌اش با فرار است. او که قبل از این ماجرا بیکار شده بوده حالا می‌خواهد از همه‌ی ابزارها استفاده کند تا همسر و فرزندانش را در امان نگه دارد. در خوانش فرویدی خانه می‌تواند به قلمرویی تبدیل شود که در آن واقعیت با میل به کنترل و امنیت درگیر است. خانه برای جیسون آخرین محدوده‌ای است که هنوز احساس می‌کند قوانینش را می‌شناسد. بنابراین ترک خانه می‌تواند معنای روانی پذیرفتن شکست کنترل باشد، چنانچه او از قبل شکست خورده بود و حتی نمی‌توانست یک ماهی بزرگ شکار کند.

جیسون به‌جای مواجهه کامل با ناشناخته‌ی بیرون، بر عنصری آشنا یعنی خانه تأکید می‌کند. اما این تأکید بسیار افراد خانواده را دچار فرسودگی می‌کند. در خوانش یونگی نیز خانه در اینجا تبدل به استعاره‌ای از روان پدر می‌شود و عدم‌مواجهه‌ی او با دنیای بیرون را می‌توان ترس از رویارویی با سایه‌اش در نظر گرفت. در سایه‌ی جیسون ترس از موفق نشدن وجود دارد. ترس از بی‌قدرتی، وحشت از شکست، میل به فرمان‌دادن و ناتوانی در پذیرش آسیب‌پذیری. آنچه او از بیرون می‌ترسد، درون خودش متولد می‌شود. او به دروغ به همسرش می‌گفت که یک صید بزرگ داشته و می‌تواند از خانواده‌اش مراقبت کند. حالا او فکر می‌کند که با بیرون رفتن از خانه شرایط شبیه قبل می‌شود و او دوباره نمی‌تواند برای خانواده‌اش منبع غذایی پیدا کند. پس اگر در فیلم‌های سینمای وحشت خانه محلی برای حضور اجنه و ارواح شیطانی بود در اینجا خانه تبدیل به محلی می‌شود که اجازه نمی‌دهد ساکنانش با سایه درونشان ملاقات کنند. این همان چالش دراماتیکی است که فیلمساز برای عنصر خانه در نظر می‌گیرد.

در خوانش یونگی نیز خانه در اینجا تبدل به استعاره‌ای از روان پدر می‌شود و عدم‌مواجهه‌ی او با دنیای بیرون را می‌توان ترس از رویارویی با سایه‌اش در نظر گرفت

از این جهت، خانه به تصویری هولناک از روان پدر تبدیل می‌شود. او خانواده را از موجودات بیرون پنهان می‌کند، اما همزمان آنها را درون جهانی نگه می‌دارد که خودش مرزهایش را بخاطر سایه‌های روانش تعیین کرده است. در این خوانش یونگی، مهروموم‌شدن خانه از خود استعاره‌ای دوگانه نشان می‌دهد. درواقع تنها درها از بیرون بسته نشده‌اند، بلکه بخشی از این حبس از درون ساخته شده است. به‌همین دلیل عنصر خانه گرانش تبدیل شدن به یک عنصر ترسناک روانشناختی را پیدا می‌کند اما این نقطه همان جائی است که درام عقب می‌کشد و اجازه نمی‌دهد خانه بیش از این هویتی روانشناختی به خود بگیرد. همان لحظه‌ای که آرزو می‌کنید ای کاش آخرین خانه از دل این عنصر روانشناختی تعلیق و وحشت دراماتیکی استخوان‌داری را بیرون می‌کشید.

از این جهت می‌گویم که فیلم به خانه اهمیتی چندانی به لحاظ یک عنصر روانشناختی نمی‌دهد، که خانه در پایان کاملا فرو می‌ریزد و نشست می‌کند. درواقع فروریختن خانه را نمی‌توان تنها یک حادثه فیزیکی یا راهی برای ایجاد اوج دراماتیک دانست. اگر از منظر روان‌کاوانی به مسیر فیلم نگاه کنیم، فروپاشی ساختمان درواقع پایان جهانی است که از ابتدا بر پایه ترس و میل به کنترل بنا شده بود. در خوانش یونگی، خانه تصویری از روان است و فروپاشی آن می‌تواند نشانه فروپاشی خود روانی باشد که در پی دوری از سایه‌ها است. پدر تا زمانی می‌تواند در نقش محافظ باقی بماند که جهان مطابق قواعد ذهنی او عمل کند. اما بحران، او را وادار می‌کند با بخش‌هایی از وجودش روبه‌رو شود که سرکوب کرده است یعنی ترس از ناتوانی و شکست. خانه زمانی فرو می‌ریزد که این عنصر دیگر قادر نیست اضطراب را پنهان کند و این فروپاشی باعث می‌شود که خانواده با چیزی روبه‌رو شود که چندین سال از آن گریخته بود.

نکته‌ی جذاب این فروپاشی و رهایی آنجاست که بعد از رویارویی خانواده با سایه‌ی روان پدر، آن‌ها قایق همسایه را پیدا می‌کنند و باهاش به دل اقیانوس می‌زنند. حالا وضعیت زمانی جالب‌تر می‌شود که همین اقیانوس خانه‌ی موجوداتی است که زمین را تصاحب کرده‌اند. از منظر یونگ، ورود به اقیانوس را نمادی از ورود به لایه‌های ناشناخته روان می‌توان در نظر گرفت. قلمرویی که زیر سطح آرام و آشنای جهان، نیروهایی ناشناخته و سرکوب‌شده حضور دارند. خانه‌ای که زمانی آخرین مکان برای پناه گرفتن بود، فروریخته و خانواده اکنون وارد فضایی می‌شود که هیچ نقشه‌ای برای شناختنش ندارند. نکته مهم این است که خانه این موجودات در اقیانوس قرار دارد. یعنی خانواده برای فرار از تهدید، وارد قلمرو تهدید می‌شود. این جابه‌جایی از نظر یونگی شبیه عبور از آستانه به سمت مواجهه با سایه است.

از منظر یونگ، ورود به اقیانوس را نمادی از ورود به لایه‌های ناشناخته روان می‌توان در نظر گرفت

بنابراین فرونشست و خرابی خانه پایان مسیر نیست بلکه آغاز مرحله‌ای عمیق‌تر است. خانواده از خانه خارج می‌شود، اما در واقع وارد خانه‌ای بزرگ‌تر و تاریک‌تر می‌شود یعنی ناخوداگاه انسانی که یونگ یکی از تعابیرش را اقیانوس می‌نامد. درواقع فیلم نشان می‌دهد که ورود به ناخودآگاه (اقیانوس) و رویارویی با موجودات بیگانه (سایه) می‌تواند امکان نجات را فراهم کند. از منظر یونگ، نجات زمانی امکان‌پذیر می‌شود که فرد با سایه خود روبه‌رو شود و بخش‌های انکارشده‌ی وجودش را بشناسد. بنابراین اقیانوس می‌تواند هم‌زمان عنصر تهدید و امکان رهایی باشد. درواقع آخرین خانه به‌دنبال نمایش این است که نشان دهد عبور از ترس و ورود آگاهانه به فضای تهدیدزا، تنها راه عبور از بن‌بست است.

همه‌ی این ایده‌ها می‌توانست در چارچوب درام و ژانر، ترس و وحشت را به‌خوبی به مخاطب القا کنند. مثلا خانه، باران و اقیانوس به‌عنوان عناصر روانشناختی استخوان‌دار می‌توانستند نقش خوبی در پیشبرد این اثر آخرالزمانی داشته باشند اما متاسفانه فیلمساز دوست دارد تا اثرش به عمق نفوذ نکند. این رویکرد باعث می‌شود که فیلم از لحاظ ژانری لنگ بزند و ایده‌هایش را بسوزاند. پس آخرین خانه اگر فیلم خوبی از آب درنیامده به این دلیل است که نقشه‌اش را می‌کشد اما آن را اجرایی نمی‌کند. مثلا یک فیلم‌بین مبتدی ممکن است هیچگاه متوجه نشود که پدر چرا از خانه بیرون نمی‌زند و اصلا رویارویی با موجودات دریایی بیگانه چه معنا و مفهوم روانشناختی دارد. فیلمساز وارد قلمرو ناخودآگاه می‌شود از عناصر مهمی چون خانه، دریا و باران استفاده می‌کند اما ترجیح‌اش این است که فیلم، اثر خاصی را از آب درنیاورد.

آخرین خانه یک ترکیب ژانری است. غیلمی که بُعد آخرالزمانی‌اش پررنگ‌تر از خاصیت وحشت‌آفرینی‌اش خود را نشان می‌دهد: پناه گرفتن در پناهگاه، کمبود مواد غذایی، روی آوردن به یک زندگی بدوی، شکار، کاشت سبزیجات در خانه، پدری که سعی بر زورگویی دارد و از همه مهمتر اینکه اعضای خانواده در حال جنگیدن برای بقا هستند. این آخرالزمان در مقیاس یک خانواده شکل می‌گیرد و فیلمساز دیستوپیا را در چارچوب روابط خانوادگی بررسی می‌کند. درواقع فیلم با انتخاب این رویکرد از مسیر یک اثر آخرالزمانی کلاسیک بودن فاصله می‌گیرد و بحران را از خانه آغاز می‌کند. این انتخاب باعث می‌شود آخرالزمان در فیلم بیشتر از آنکه یک رویداد جهانی باشد، یک تجربه خانوادگی و روانی باشد. فیلم همچنین برخلاف بسیاری از آثار آخرالزمانی، قهرمان خود را در موقعیت نجات جهان قرار نمی‌دهد.

این آخرالزمان در مقیاس یک خانواده شکل می‌گیرد و فیلمساز دیستوپیا را در چارچوب روابط خانوادگی بررسی می‌کند

جیسون تمام هدف‌اش این است که خانواده‌ی خود را در خانه‌ای که جهان اطرافش نابود شده است زنده نگه دارد. درواقع همه چیز در چارچوب آن خانه و ضعف‌های پدر رخ می‌دهد. در خوانش یونگی، آخرالزمان این فیلم را می‌توان بیش از آنکه نابودی زمین بدانیم، فروپاشی جهانی دانست که خانواده در آن احساس معنا و امنیت می‌کرد. به‌همین دلیل، خانه مهم‌ترین نقطه پیوند فیلم با هویت آخرالزمانی اثر است. خانه فقط محل زندگی خانواده نیست، بلکه یک عنصر ساختاری است که برای جهان فیلم مرزبندی می‌کشد. تا زمانی که خانه پابرجاست، خانواده هنوز می‌تواند تصور کند جهان بیرون خطرناک است اما درون خانه امن باقی مانده است. آخرالزمان زمانی آغاز می‌شود که جهان بیرون به درون خانه نفوذ می‌کند. این ویژگی فیلم را به‌سمت یک اثر آخرالزمانی روانشناختی می‌کشاند که باز هم فیلمساز از رسیدن به چنین اثر جذابی طرفه می‌رود.

این آخرالزمان مرحله‌به مرحله اتفاق می‌افتد و یک اتفاق ناگهانی نیست، بلکه فرایند تدریجی فروپاشی یک ساختار روانی در ذهن افراد خانواده خواهد بود. این فرایند از خانه آغاز می‌شود و هر مرحله، علت مرحله بعدی است. در ابتدا که هنوز آخرالزمان وارد خانه نشده کسی مشکلی ندارد اما به محض اینکه موجودات دریایی به خانه حمله می‌کنند دیستوپیا شروع می‌شود و جهان آشنای خانواده از بین می‌رود. با این رویکرد فیلم دوباره از بحث روانشناختی استفاده می‌کند و روابط آخرالزمانی‌اش را پیش می‌برد اما همانطور که در بالاتر نیز گفته بودم فیلمساز توانایی پرداخت این ایده‌های سنگین را ندارد.

اما علاوه‌بر مشکلات ژانری و ضعف در لایه‌ی روانشناختی، فیلم در نحوه‌ی پیشبرد درام نیز مشکل دارد، چراکه حادثه به کشمکش موثری تبدیل نمی‌شود. فیلم موقعیت و ایده‌ی قدرتمندی دارد، خانواده‌ای در خانه‌ای محاصره‌شده که در بیرونش آخرالزمانی در جریان است. اما این موقعیت شرایطی خطرناکی را بوجود نمی‌آورد که شخصیت‌ها دست به انتخاب‌های دشوار بزنند. از طرفی هم، کشمکش اصلی میان پدر و تهدید بیرونی موجودات و گرسنگی شکل می‌گیرد. اما در بخش‌هایی از فیلم، اصرار پدر برای ماندن در خانه بیشتر تکرار یک تصمیم است تا نیرویی که درام را جلو بکشاند. درنتیجه، اختلافات خانوادگی نیز فرصت پیدا نمی‌کنند تا تعلیق و کشمکش پتانسیل‌داری را ایجاد کنند. شخصیت‌ها باید بخاطر بحران، تصمیم‌هایی بگیرند که پیامدهای برگشت‌ناپذیر داشته باشد، در حالی که فیلم به‌جای تشدید بحران، دماسنج درام را ثابت نگه می‌دارد.

آخرین خانه را می‌توان یک فیلم دیستوپیایی در نظر گرفت که نمی‌تواند وحشت را به‌خوبی القا کند

از طرفی دیگر ما نقطه عطف قوام‌داری را در فیلم نمی‌بینیم و همه چیز یک‌دست و بدون حضور هیچ دست‌اندازی پیش می‌رود. درست است که نشست و فروپاشی خانه از نظر روانشناختی تصویر بسیار مهمی است اما بخاطر عدم‌وجود روابط دراماتیکی قدرتمند و نقطه عطفی حساب‌شده مخاطب احساس می‌کند که این خرابی صرفا وابسته به یک اتفاق در پایان فیلم است. و درنهایت آخرین خانه را می‌توان یک فیلم دیستوپیایی در نظر گرفت که نمی‌تواند وحشت را به‌خوبی القا کند و ساختار منسجمی از یک ترکیب ژانری را به ما بدهد. اما بدون شک فیلم ایده‌های روانشناختی و ژانری جذابی دارد، ایده‌هایی که بخاطر ضعف فیلمساز نمی‌توانند تبدیل به کشمکش و بحران شوند. با اینحال آخرین خانه ارزش یکبار دیدن را دارد.