سینمای پدرو آلمودوار را میتوان سینمایی درباره انسانهایی دانست که در مرز میان هویت، میل، خاطره و تنهایی زندگی میکنند. آلمودوار بیش از آنکه بخواهد جهان را همانگونه که هست بازنمایی کند، به دنبال کشف لایههای پنهان آن است. لایههایی که معمولا در زندگی روزمره دیده نمیشوند. در فیلمهای او، خانواده، عشق، گذشته و روابط انسانی موضوعات مهمی هستند و شخصیتها را با پرسشهایی درباره خودشان روبهرو میکنند. یکی از ویژگیهای برجسته سینمای آلمودوار، استفاده پررنگ از رنگ، طراحی صحنه و لباس است. رنگها در آثار او فقط جنبه زیباییشناختی ندارند، بلکه میتوانند احساس، خاطره یا وضعیت روانی شخصیتها را منتقل کنند. فضای بصری فیلمهایش اغلب پرانرژی و چشمگیر هستند، اما در پشت این ظاهر پررنگ، داستانهایی درباره فقدان، رنج و آسیبهای عاطفی جریان دارد. همین تضاد میان زیبایی تصویر و تلخی تجربه انسانی، بخش مهمی از جذابیت آثار او را شکل میدهد.
آلمودوار همچنین به شخصیتهایی علاقه دارد که درگیر پیچیدگیهای زندگیشان هستند. زنان در بسیاری از فیلمهای او حضوری اساسی دارند و اغلب با وجود تجربههای دشوار، شخصیتی فعال و پیچیده پیدا میکنند. روابط خانوادگی نیز در سینمای او اهمیت زیادی دارد اما خانواده همیشه مکانی امن نیست و گاهی گذشته پنهان آن میتواند زندگی شخصیتها را تغییر دهد، شبیه چیزی که برای زندگی دوست السا یعنی پاتریسیا اتفاق میافتد. همسرش به او خیانت میکند و حالا دیگر خانه برایش مکان مناسبی نیست. از نظر روایی، آلمودوار علاقه زیادی به راز، گذشته و افشاگری دارد. داستان ممکن است در ابتدا ساده بهنظر برسد، اما با آشکار شدن اطلاعات تازه، معنای اتفاقات قبلی تغییر میکند. بههمین دلیل، تماشای فیلمهای او فقط دنبال کردن یک داستان نیست نوعی کشف تدریجی شخصیتها و حقیقت زندگی آنهاست. درست شبیه رازی که از زندگی شوهر پاتریسیا برملا میشود.
سینمای آلمودوار ترکیبی از ملودرام، طنز، رنگ و واقعیتهای پیچیده انسانی است. او میتواند از موضوعی بسیار شخصی، مسئلهای جهانی بسازد
سینمای آلمودوار ترکیبی از ملودرام، طنز، رنگ و واقعیتهای پیچیده انسانی است. او میتواند از موضوعی بسیار شخصی، مسئلهای جهانی بسازد و نشان دهد که پشت رفتارهای عادی انسانها، دنیایی از ترس، عشق و خاطره وجود دارد. شاید مهمترین ویژگی سینمای او همین باشد، دعوت تماشاگر به پذیرفتن پیچیدگی انسان، بدون اینکه شخصیتها را به خوب و بد تقسیم کند. در سینمای این فیلمساز شخصیتها لزوما به دلیل پیوند خونی خانواده نیستند. فقدان، عشق و تجربه مشترک آنها را به یکدیگر نزدیک میکند. آلمودوار در این فیلم، شخصیت محبوبش یعنی السا را فراتر از یک دوست بهتصویر میکشد و با اینکه او هیچ نسبت خونی با اطرافیانش ندارد اما از آنها مراقبت میکند.
کریسمس تلخ در نگاه اول داستان کارگردانی است که دیگر نمیتواند مثل گذشته ایده پیدا کند. رائول، فیلمسازی شناختهشده، پس از مدتی سکوت تصمیم میگیرد فیلمنامهای بنویسد. اما مسئله خیلی زود پیچیده میشود، داستانی که او مینویسد درباره زنی به نام الساست که زندگی، شکستهای عاطفی و بحرانهای شخصی او کمکم به زندگی آدمهای واقعی اطراف رائول شباهت پیدا میکند. فیلم میان دو جهان رفتوآمد میکند، جهان رائول در زمان حال و جهان داستانی السا در سال ۲۰۰۴. همین ساختار، فیلم را از یک درام ساده دربارهی بحران خلاقیت به اثری درباره خود فرایند داستانگویی تبدیل میکند. اما نقطه اصلی فیلم برای مخاطب اینجا رقم میخورد که هنرمند چه حقی نسبت به زندگی دیگران دارد؟ رائول برای نوشتن از تجربههایی استفاده میکند که متعلق به خودش نیستند. دستیارش مونیکا متوجه میشود که بخشی از زندگی شخصی او نیز وارد فیلمنامه شده است از جمله ماجرای دوستی که بخاطر مرگ فرزندش دست به خودکشی زده است. در اینجا اختلاف میان رائول و مونیکا فقط یک دعوای شخصی نیست، درواقع فیلم در حال محاکمه اخلاقی رفتارهای یک هنرمند است. آیا چون یک تجربه میتواند به اثر هنری خوبی تبدیل شود، هنرمند مجاز به استفاده از آن است؟
این پرسش، کریسمس تلخ را به شکل جالبی به آثار قبلی آلمودوار متصل میکند. او همیشه علاقه داشته است مرز میان زندگی و داستان را از بین ببرد. در آغوشهای گسسته سینما، خاطره و زندگی خصوصی بهطور دایم در یکدیگر نفوذ میکنند. اما در کریسمس تلخ آلمودوار یک قدم جلوتر میرود، این بار خود هویت زندگی بهعنوان سوخت سینمایی، موضوع فیلم شده است. اما از این نظر، نزدیکترین فیلم به کریسمس تلخ، فیلم درد و شکوه است. در آنجا نیز فیلمساز، یعنی سالوادور، بخشهایی از زندگی خودش را به سینما تبدیل میکند. اما تفاوت مهم این است که درد و شکوه بیشتر درباره خاطره و آشتی با گذشته بود، در حالیکه کریسمس تلخ درباره مسئولیت هنرمند در برابر دیگران است. در درد و شکوه، گذشته عنصری برای خودشناسی است در کریسمس تلخ، گذشته و زندگی دیگران تبدیل به مسئلهای اخلاقی میشوند. بههمین دلیل آخرین اثر آلمودوار سردتر و بیرحمانهتر با شخصیت هنرمند برخورد میکند.
کریسمس تلخ درباره مسئولیت هنرمند در برابر دیگران است
ساختار چندلایه فیلم نیز بسیار مهم است. ما رائول را میبینیم که درباره السا مینویسد سپس وارد زندگی السا میشویم و داستان او را دنبال میکنیم اما پشت هر دو، خود آلمودوار بهعنوان نویسنده و کارگردان واقعی حضور دارد. بنابراین فیلم در سه سطح آلمودوار، رائول و السا حرکت میکند. هر شخصیت میتواند انعکاسی از دیگری باشد. مرز میان واقعیت، خاطره و داستان بهم میریزد و ما به این پرسش میرسیم که خود آلمودوار در کجای این روایت حضور دارد و آیا خودش نیز دیگران را دستمایهی آثارش قرار میدهد؟ این مسئله با کتاب زندگینامهای آلمودوار، یعنی آخرین رویا، نیز ارتباط دارد. عنوان فیلم از فصل کریسمس تلخ در همان کتاب گرفته شده و فیلم را میتوان بهنوعی ادامهی همان کتاب در نظر گرفت و به کریسمس تلخ عنوان یک اثر شخصی را داد.
از نظر سبک نیز فیلم همچنان آلمودواری است. رنگهای شدید، موسیقی، روابط عاطفی پیچیده و شخصیتهایی که احساساتشان را پنهان نمیکنند، حضور دارند. اما تفاوتی ظریف وجود دارد، این عناصر در کریسمس تلخ کمتر برای ایجاد شور و هیجان ملودراماتیک و بیشتر برای فکر کردن به فرآیند خلق هنری استفاده میشوند. حتی عنوان کریسمس نیز نوعی تضاد ایجاد میکند، انتظار داریم با گرما و خانواده روبهرو شویم، اما با داستانی درباره فقدان، تنهایی، بحران خلاقیت و سواستفاده از درد دیگران مواجهیم. از این جهت، فیلم را میتوان ادامه مسیری دانست که آلمودوار در درد و شکوه آغاز کرد. اما این بار او دست به خودارجاعی میزند و از طریق رائول از خودش میپرسد مرز میان سواستفاده و الهام گرفتن از دیگران کجاست؟
البته همین خودارجاعی میتواند نقطه ضعف فیلم هم باشد. چراکه فیلم بیش از اندازه در جهان شخصی آلمودوار فرو میرود و مسئله اخلاقی مهمی را که مطرح میکند، به اندازه کافی از سطح زندگی خصوصی فیلمساز فراتر نمیبرد. درواقع فیلمساز تنها از سطح اندیشهای که مطرح کرده استفاده میکند. از طرفی هم کریسمس تلخ بیش از آنکه درباره بحران خلاقیت باشد، دربارهی هویت نوشتن است. آلمودوار در بسیاری از فیلمهایش نشان داده که چگونه رنج میتواند به داستان تبدیل شود. این بار اما او از خودش میپرسد که آیا هر رنجی حق دارد داستان شود یا نه؟ همین دیدگاه، فیلم را به درد و شکوه و آغوشهای گسسته پیوند میدهد، اما تفاوت اصلیاش این است که در اینجا موضوع دیگر فقط خاطره نیست بلکه حقی است که باعث تبدیل رنج به هنر میشود.
آلمودوار سوگ را مرحلهای همیشگی میداند
کریسمس تلخ را میتوان اثری دربارهی سوگواری نیز دانست، درباره انسانی که پس از فقدان، نمیتواند به سادگی به زندگی عادی بازگردد. همین نگاه، فیلم را به بخش مهمی از سینمای پدرو آلمودوار پیوند میدهد. آلمودوار در پی شخصیتهایی است که گذشته برایشان تمام نشده است. گذشته در آثار او چیزی نیست که پشت سر شخصیت باقی بماند بلکه مثل یک نیروی زنده وارد زمان حال میشود و رفتار آدمها را شکل میدهد. در کریسمس تلخ نیز گذشته مدام بازمیگردد. شخصیتها به جای آنکه فقدان را پشت سر بگذارند، آن را به شکل خاطره، داستان و رابطه دوباره زندگی میکنند. بههمین دلیل، روایت فیلم را میتوان نوعی فرآیند سوگواری دانست بازگشت مداوم به چیزی که از دست رفته و قدرتی که برای رها شدن از آن وجود ندارد.
نکته مهم این است که آلمودوار سوگواری را با سکوت و انزوا نشان نمیدهد. جهان او برخلاف تصور معمول از سوگ، پر از رنگ، گفتوگو، رابطه و حتی طنز است. این تضاد بسیار مهم است. فیلم به ما یادآوری میکند که سوگ تنها چهرهای تاریک و خاموش ندارد. ممکن است انسان در میان آدمها بخندد اما همچنان در درون خود با فقدانی حلنشده زندگی کند. از این جهت کریسمس تلخ درباره فراموش کردن نیست بلکه درباره زندگی کردن با چیزی است که نمیتوان آن را برگرداند. آلمودوار سوگ را مرحلهای همیشگی میداند. فقدان بخشی از هویت شخصیتهایش میشود و او مسئلهی اصلی را اینگونه مطرح میکند، که چگونه میتوان بدون انکار سوگ، دوباره زندگی را آغاز کرد. بههمین دلیل است که سینمای او در غمگینترین لحظات نیز زندگی را مقدس میشمارد، آنهم از طریق رنگها و لحنی طنزناک.
السا یکی از مهمترین عناصر فیلم است. شخصیتی که فیلمساز در حال نگارش اوست. او زنی است که فقدان و شکست عاطفی برایش به یک اتفاق تمامشده تبدیل نشده، بلکه همچنان در تصمیمها و نگاهش به زندگی حضور دارد. بههمین دلیل، السا را میتوان شخصیتی در حال سوگواری دانست اما سوگواری او فقط برای یک انسان یا یک رابطه نیست، بلکه برای نسخهای از زندگی است که دیگر امکان بازگشت به آن وجود ندارد. میل السا به کمک کردن به دیگر زنان را میتوان ادامه مستقیم تجربه شخصی او از رنج و فقدان دانست. او بهدلیل آنچه خودش پشت سر گذاشته، درد دیگران را فقط از بیرون مشاهده نمیکند بلکه رنج آنها برایش قابل لمس است. بههمین دلیل، کمک کردن برای او تنها یک رفتار عاطفی نیست، بلکه راهی برای تبدیل تجربه تلخ خودش به چیزی معنادار است.
اما این رفتار یک بُعد پیچیدهتر هم دارد. کمک به دیگران میتواند برای السا راهی برای فرار از مواجهه مستقیم با زخم خودش باشد. وقتی مشغول حل کردن مشکلات دیگران است، مجبور نیست با فقدان و گذشته خودش روبهرو شود. از این منظر، کمک کردن همزمان میتواند مکانیسمی برای فرار از سوگ باشد. این دوگانگی شخصیت او را جذاب میکند. السا نمیتواند گذشته را تغییر دهد، اما میتواند اجازه ندهد رنجی که تجربه کرده بیمعنا باقی بماند. درنهایت، نجات دادن دیگران برای او تلاشی است تا خودش را نیز آرام کند. او شاید نتوانسته باشد که مادرش را نجات دهد اما میتواند دیگران را از رنج رهایی ببخشد.
اما السا رفتار عجیبی هم دارد. او نامزدش را پس میزند اما دوستان دخترش را نه. به این رفتار میتوان از زاویهی ترس دوباره از فقدان نگاه کرد. السا در برابر رابطه عاشقانه، با امکان وابستگی عاطفی روبهرو میشود یعنی احتمال دارد دوباره کسی برایش به اندازهای مهم شود که از دست دادنش دردناک باشد. بنابراین طرد کردن مرد میتواند نوعی دفاع در برابر تکرار همان زخم باشد. او ترجیح میدهد رابطه را پیش از آنکه به وابستگی عمیق برسد، متوقف کند. اما رابطه او با دوستان زن ماهیت متفاوتی دارد. دوستی برای السا با همان انتظارات و آسیبپذیری رابطه عاشقانه همراه نیست. او در کنار زنان دیگر میتواند همدلی کند، مراقبت کند و حتی درباره رنجهایش حرف بزند، بهخصوص اگر این زنان خود تجربههایی از شکست یا فقدان را داشته باشند.
السا میتواند به زنان دیگر نزدیک شود چون در کنار آنها درد خودش را دوباره تجربه میکند اما عشق مردانه او را مجبور میکند با زخمی مواجه شود که هنوز نمیتواند با آن روبهرو شود. السـا دیگران را نجات میدهد تا مجبور نباشد خودش را نجات دهد. این شاید تلخترین تناقض شخصیت او باشد. السا برای تحمل رنج دیگران آماده است، اما هنوز آمادگی ندارد اجازه دهد دیگری در رنج خودش شریک شود. از طرفی هم شباهت زندگی رائول و السا بخش دیگری از ستون فقرات این فیلم است. چون این دو در دو سوی یک مسئله قرار میگیرند، رائول میخواهد رنج را روایت کند، اما السا کسی است که رنج را زندگی کرده است. بنابراین رابطهی آنها تنها رابطهی نویسنده و شخصیت نیست، رابطهی میان تجربهی زیسته و تجربهای است که قرار است به داستان تبدیل شود.
فیلم کریسمس تلخ در ادامهی کارنامهی کاری آلمودوار قرار دارد، اثری دربارهی روایت کردن، تبدیل رنج به هنر و چگونگی کنار آمدن با سوگ و فقدان
در ابتدا رائول بهنظر میرسد خالق است و السا مخلوق روایت او اما به تدریج این الساست که رائول را وادار میکند با بحران خودش روبهرو شود. او آینهای برای شخصیت رائول میشود. در نتیجه، داستان السا، فقط داستان السا نیست ابزاری است برای آشکار کردن چیزی دربارهی خود رائول. رائول تصور میکند دارد زندگی السا را به داستان تبدیل میکند، اما در سطح عمیقتر، این زندگی الساست که رائول را وادار میکند تا بهطرز متفاوتی به زندگی نگاه کند و دست به استفادهی ابزاری از رنج دیگران نزند. فیلم کریسمس تلخ در ادامهی کارنامهی کاری آلمودوار قرار دارد، اثری دربارهی روایت کردن، تبدیل رنج به هنر و چگونگی کنار آمدن با سوگ و فقدان. کریسمس تلخ یکی از فیلمهای قابل احترام برای تماشاست، اثری که هم تماشاگر را درگیر میکند و هم میداند چگونه او را از دردهایش برهاند.