مرد سه هزار چهره، سومین فصل از یک مجموعه تلویزیونی طنز به کارگردانی مهران مدیری است. داستان این مجموعه دربارهی مردی به نام مسعود شصتچی با بازی خود مهران مدیری است که به دلیل اتفاقات مختلف وارد موقعیتهای دراماتیکی خاصی میشود و برایش دردسرهای متعددی بوجود میآید. طنزهای مهران مدیری معمولا در میان قشر مرفه جامعه اتفاق میافتد و به قول خودش اصطلاحا وارد طنزهای چرک نمیشود. در این سینما مدیری به نقد مسائل اجتماعی میپردازد، شخصیتها اغراقشده پرداخت میشوند و نقطه فوکوس را روی آدمهایی قرار میگیرد که با جامعه و مسائلاش ارتباط مستقیم دارند و در تعامل هستند. از این منظر طنز مدیری تفاوت زیادی با آثار رضا عطاران دارد.
وقتی فصل اول مرد هزار چهره منتشر شد این سریال به اقبال خوبی رسید. اما حالا وقتی که فصل سوم این مجموعه منتشر شده است، بهنظر نمیرسد که این اقبال دوباره برای مدیری تکرار شود. وقتی در نوروز ۱۳۸۷ اولین فصل از این مجموعه پخش شد، هنوز در دههی ۸۰ زندگی میکردیم و قرار نبود که مخاطب با انواع و اقسام سریالهای تلویزیونی بمباران شود. پلتفرمها هنوز نیامده بودند و حتی سریالهای خارجی نیز تا به این اندازه تولید نمیشدند. پس مخاطب مجبور بود که پای این سریال بنشیند. از طرفی هم مخاطب دوست داشت بخندد و دلش هم تا حتی نسبت به کنایههای اجتماعی مدیری خنک میشد و لذت میبرد که فیلمسازی در حال انتقاد به یکسری مسائل اجتماعی است. اما حالا چنین سریالی واقعا جواب نمیدهد و اسمش احتمالا در حد یک نوستالژی بخواهد در ذهن مخاطب باقی بماند.
فضای سیاسی و اجتماعی سالهایی که مدیری دوران خوب خود را میگذراند بسته بود و او میتوانست با انتقاداتی سربسته مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد
وقتی که مخاطب امکان دسترسی به سریالهای خوب و جذاب را دارد واقعا نیازی نمیبیند که پای مرد سههزار چهره بنشیند. درواقع مخاطب این روزهای سینما باهوش است و نمیتواند اثری را تماشا کند که حتی قدرت خنداندن هم ندارد. این ایده از آن ایدههایی است که تنها یکبار آنهم در زمان خودش جواب میدهد نه اینکه خیال کنیم برای مخاطبی که با سریالهای خارجی سروکار دارد میتواند خوشایند باشد. اصرار به تکرار ایدههای قبلی برای مخاطبی که دیگر مخاطب دهههای پیشین نیست، میتواند به ضرر فیلمساز تمام شود. از طرفی هم نوع اعتراض مدیری برای مخاطب پذیرفتنی نیست. شاید در دههی هشتاد بیننده از کنایههای این فیلمساز به وجد میآمد اما حالا این نوع طنزسازی برای مخاطب جذاب نیست. مثلا شاید مخاطب سالهای پیش، از اینکه مدیری به قیمت یک کیلو شیرینی بگوید بیش از نیم میلیون تومان کیفزده میشد اما روی مخاطب این روزها چنین کنایههایی تاثیر ندارد. فضای سیاسی و اجتماعی سالهایی که مدیری دوران خوب خود را میگذراند بسته بود و او میتوانست با انتقاداتی سربسته مخاطب را تحت تاثیر قرار دهد اما حالا در چنین وضعیتی ببینده نیازی به شنیدن کنایههای پاستوریزه ندارد.
هر اثر سینمایی باید در همان لحظهی نخست ببیننده را تحت اثیر قرار دهد و در دقایق طلایی اثرش را روی مخاطب بگذارد. کاری که مرد سههزار چهره نتوانست انجام دهد. اول اینکه دنبالهسازیها تا زمانی باید پیش بروند که موضوعی بهجا مانده باشد نه اینکه فیلمساز بخواهد پول باقیمانده را به جیب بزند. با دیدن اولین قسمت متوجه خواهیم شد که مسئلهی تازهای از دو فصل قبلی جا نمانده و گویا قرار است که مسعود شصتچی بدون هیچ تغییری در ساختار، رفتار، گفتار و تفکراتش وارد همان چرخهای شود که در دو فصل قبلی شده بود. یعنی موقعیتهایی که خودش در شکلگیری آنها هیچ نقشی نداشت. یا هر کارکتر دیگری را که در این قسمت میبینیم از لحاظ دراماتیکی جذابیت چندانی ندارد. شخصیتهای طنز باید دربردارندهی ویژگیهای منحصربفردی باشند که مخاطب بهشان بخندد و بواسطهی آنها جهانبینی خاصی را درک کند. در این سریال ویژگی مادر شصتچی این است که با هر اتفاقی گریه میکند. حرف میزند اشک میریزد، لکه روی دیوار میبیند اشک میریزد شصتچی را بیدار میکند اشک میریزد و... . اینها نمیتوانند بهعنوان یک خصوصیت هوشمندانه از یک کارکتر طنز عمل کنند.
شیوهی طنزپردازی مهران مدیری قدیمی است. در سینمای طنز مدیری، دیالوگمحور بودن یک اصول بود، اصولی که حالا دیگر کار نمیکند
از طرفی دیگر نیز شیوهی طنزپردازی مهران مدیری قدیمی است. در سینمای طنز مدیری، دیالوگمحور بودن یک اصول بود، اصولی که حالا دیگر کار نمیکند. از همان ابتدا، سریال ما را با دیالوگهای بیمزه بمباران میکند، آنهم دیالوگهایی که نه طنزی درشان وجود دارد و نه جهانبینی خاصی. مدیری مخاطب را خسته میکند و او را به جائی میرساند که دیگر حسی برای دیدن ادامهی اثر نداشته باشد. درواقع ادای این همه دیالوگ به درد مخاطب امروزی نمیخورد. دیالوگهای مدیری در این سریال هم باعث بد ریتمی اثر میشوند و هم اینکه مخاطب در انتها از خود میپرسد: خب که چی؟ دیالوگ یا باید موقعیت طنز ایجاد کند و یا روایت را به جلو بکشاند اما در این سریال ادای دیالوگ توسط شخصیتها حتی به درد پیشبرد روایت هم نمیخورد.
از طرفی دیگر هم قاببندیهای سریال بهشدت توی ذوق میزنند. قابهایی خستهکننده که بهشدت تلویزیونی هستند. در این قابها هیچ میزانسن جذابی که معنای مستقلی تولید کند دیده نمیشود و هرچه هست نمایش بازیگر است و دیالوگهایی که قرار نیست معنای جذابی را خلق کنند. دوربین معمولا ثابت میماند و فیلمساز ترجیح میدهد که از حرکات پَن و تیلت استفاده نکند. از طرفی هم نورپردازیها بسیار تخت و یکنواخت هستند و برای مخاطب جذابیتی ندارند. درواقع سبک بصری همیشه باید معنای واحدی را تولید کند. این بدان معناست که مخاطب با دیدن سبک کارگردانی و نوع قاببندی و چینش میزانسنها به جهان اثر دسترسی پیدا کند، اتفاقی که در این سریال رخ نمیدهد.
مثلا در ابتدای سریال جائی که مسعود شصتچی با همسرش در اتاق بایگانی صحبت میکند را به یاد بیاورید، نمایی توشات (دو نفره)، دوربین ثابت همراه با دیالوگهایی که نه همراهشان طنز است و نه یک جهانبینی اجتماعی. در چنین وضعیتی قاب بهشدت کمتحرک بهنظر میرسد و خطوط و پروندههایی که به صورت عمودی در قفسهها قرار دارند برای بیننده حواسپرتی ایجاد میکنند. در این وضعیت گویی این دو نفر در میان خطوط عمودی ادغام شدهاند و همه چیز تخت به چشم میآید. از طرفی هم نبود تنوع در اندازه نما، زاویه دید و حرکت دوربین، ریتم بصری را محدود میکنند.
درنهایت سریال مرد سههزار چهره نه از نظر فرم و نه از نظر فیلمنامه نمیتواند برای مخاطب امروزی جذابیت زیادی داشته باشد. هنگام تماشای این سریال بیننده حس میکند که فیلمساز از دنیای سینمایی جدید بیاطلاع است و گمان میبرد که مخاطباش مخاطب ۲۰ سال پیش است. نظر شما در این مورد چیست؟