موشکافی قسمت نهم فصل سوم سریال سیلو

الگوریتم انسان است؟

این معما از ابتدای فصل سوم ذهن ما را خیلی به خود مشغول کرده است. تئوری‌های متعددی پیرامون جواب این سوال وجود دارد و تقریبا در هر موشکافی مجبوریم که در رابطه با آن صحبت کنیم. اگر بخواهیم طبق کتاب‌ها پیش برویم، قطعا صدای پشت الگوریتم انسان است و نه هوش مصنوعی اما خب این سریال اقتباس است و امکانش هست که روایت طبق مرجع اصلی پیش نرود. در این قسمت وقتی برنارد با الگوریتم صحبت می‌کند بلافاصله متوجه این می‌شود که الگوریتم یک انسان است.

به چند دلیل می‌توان حرف‌های برنارد را قبول کرد. اول اینکه همانطور که قبلا هم گفته بودم، برنارد از کمیل بسیار باهوش‌تر است و قدرت تجزیه و تحلیل بیشتری دارد و از طرفی هم سال‌های بیشتری نسبت به کمیل با الگوریتم در ارتباط بوده است، به‌همین دلیل به‌محض اینکه با عصبانیت الگوریتم روبه‌رو می‌شود؛ می‌فهمید که او نسبت به شرایط پایدار موقعیت‌های قبلی یک واکنش انسانی نشان می‌دهد و عصبانی می‌شود. از طرفی دیگر هم در قسمت‌های قبلی دیده بودیم که الگوریتم کمیل را تراپی می‌کرد. پس ما یک قدم به این تئوری نزدیکتر شدیم که الگوریتم یک انسان است و هوش مصنوعی در حد تحلیل داده‌ها یه مدیریت سیلوی شماره یک کمک می‌کند.

چه چیزی باعث مرگ برنارد شد؟

مرگ برنارد یک سرنخ‌ دیگری در رابطه با معمای سیف‌گارد است. همانطور که در قسمت قبلی زنده ماندن لوکاس به ما سرنخ داد، بیرون رفتن برنارد نیز کارت تازه‌ای به این معما اضافه می‌کند. فیلمساز با استفاده از میزانسن روی محفظه مواد ضدعفونی کننده در ایرلاک تمرکز می‌کند و به این سیستم توجه نشان می‌دهد. از طرفی هم مادر سولو وقتی که می‌خواهد سیف‌گارد را متوقف کند، موادسمی را با شعله گاز می‌سوزاند.

در اینجا هم بعد از خروج برنارد آتش‌ها فعال می‌شوند. اگر این اتفاقات را کنار یکدیگر قرار دهیم، سرنخ‌های تازه‌ای اضافه می‌شود و متوجه می‌شویم که فرآیند مرگ در سیلوها ممکن است طبق یک پروتکل پیچیده و چند مرحله‌ای انجام شود. مثلا برنارد با مه ایرلاک مسموم می‌شود و اگر کشته نشد، گردوغباری مسموم از اطراف سیلوها به سمت او فرستاده می‌شوند و اگر خارج از سیلو هم با گاز مسموم نمرد، پهپادها را برایش می‌فرستند. پس حالا مه سمی در ایرلاک هم تبدیل به یکی از سرنخ‌های سیف‌گارد می‌شود و این تئوری را فعال می‌کند که ممکن است آن‌هایی که برای پاکسازی می‌روند، در ابتدا با همین گاز مسموم شده باشند.

هلن شروع کننده تفکر شعله‌داران است؟

با توجه به اینکه هلن به سیلوی شماره ۱۸ می‌رود و ذاتا یک خبرنگار کنجکاو است و از آن طرف هم به پروژه ساخت این سیلوها روی خوش نشان نداد، این احتمال می‌رود که هلن با ورودش به سیلو به‌دنبال کشف حقیقت باشد. درواقع او تنها کسی است که روز افتتاحیه سیلوها ناراحت بود و علاقه‌ای نداشت که در آن اعماق غذا بخورد. احتمالا هلن تنها کسی بود که با خواست خودش در آنجا حضور نداشت. پس احتمالش هست که این کارکتر مشکلات زیادی را برای سیلو درست کرده و جز اولین افراد شورشی باشد.

آیا انفجار هسته‌ای از قبل برنامه‌ریزی شده بود؟

در روز افتتاحیه سیلوها همه چیز بیش از حد تحت کنترل است. ترومن یک سخنرانی مشکوک و عجیب انجام می‌دهد، استنسن رفتارهایی همراه با اضطراب دارد و بقیه‌شان هم مثل دکتر و هنری در حال چک کردن اوضاع هستند. از طرفی هم هرکسی باید وارد سیلویی شود که قبلا برایش انتخاب شده است، پس هیچکسی حق انتخاب ندارد. پس می‌توان اینگونه نتیجه گرفت که افتتاحیه سیلوها همان مرحله نهایی انتقال انسان‌ها به سیلوها است.

درواقع استنسن با خود اینگونه نتیجه‌گیری کرده بود که اگر اتفاقی بیفتد، باید افراد موردنظرمان همین امروز اینجا باشند. پس یک انفجار هسته‌ای کنترل‌شده طبق برنامه راه انداخت تا پروژه سیلوها رسما برای ۵۰۰ سال شروع شوند. از طرفی هم نمی‌توان این تئوری را رد کرد که استنسن از یک حمله اتمی باخبر بوده و روز افتتاحیه را با روز حمله همپوشانی داده است.

چرا نانوبات‌ها حمله نکردند و بجایش انفجار هسته‌ای رخ داد؟

در قسمت‌های قبلی دیدیم که استنسن به‌دنبال تهدید نانوربات‌ها سیلوها را ساخت اما در این قسمت درنهایت بخاطر یک انفجار هسته‌ای مردم برگزیده را وارد سیلوها کردند. یکی از تئوری‌ها این است که استنسن خود این آخرالزمان را قبل از آمدن نانوربات‌ها به‌ راه انداخته، تا فرصت جمع‌آوری بذرهای انسانی را داشته باشد. درواقع او تنها نابودی زمین را به جلو انداخته و می‌خواسته خود نسل بشر را کنترل کند. درواقع اماده بودن همه چیز در روز افتتاحیه مهم‌ترین سرنخ برای این است که همه چیز طبق برنامه‌ریزی پیش رفته و چیزی اتفاقی بوقوع نپیوسته است.

چرا استنسن با وجود دانش و قدرت زیاد با تهدید نانوربات‌ها مقابله نکرد و ترجیح داد که سیلوها را بسازد؟

یکی دیگر از تئوری‌ها این است که احتمالا استنسن به‌دنبال ایجاد امپراطوری خودش بوده است. او می‌خواسته از فرصت استفاده کند و از ابتدا تمدن بشر را دوباره بسازد. درواقع پروژه نجات بشر نباید تا این اندازه امنیتی پیش می‌رفت. مثلا نباید سیف‌گاردی وجود داشت و پروژه پاکسازی اجرا می‌شد. احتمالا استنسن از فرصت آخرالزمانی که بمب هسته‌ای و نانوربا‌تها در اختیارش قرار داده بودند برای ایجاد تمدنی تازه استفاده کرده است. تمدنی که در آن انسان‌های مطیع بسازد.

شارلوت در زمان حمله کجا بود؟

در این قسمت وقتی دنیل به گوشی شارلوت پیام می‌دهد، جوابی دریافت می‌کند که با شوخی خانوادگی همیشگی آنها جور درنمی‌آید و دنیل هم به این موضوع مشکوک می‌شود. در همان زمان هم هنری در حال پیام دادن با تلفن همراه‌اش است. بخاطر این چینش میزانسنی این تئوری بوجود می‌آید که شاید تلفن شارلوت در دست هنری باشد و او در حال پیام دادن به دنیل است. اما حالا مسئله اینجاست که شارلوت کجاست؟

اولین احتمال این است که شارلوت از داستان پشت پرده سیلوها باخبر شده و استنسن برای اینکه به برادرش خبر ندهد، برای مدتی او را در اختیار گرفته تا انفجار انجام شود و مردم وارد سیلوها شوند. از ابتدا شارلوت به‌عنوان یک قربانی در این پروژه حضور داشت، کسی که استنسن از او برای پیشبرد اهدافش استفاده می‌کرد. پس ناپدید شدن شارلوت می‌تواند نشان از شروع مرحله جدیدی در این سریال باشد.

چه چیزی نشان از این دارد که شارلوت کاملا در اختیار استنسن است؟

در قسمت‌های گذشته و زمانی که شارلوت در بیمارستان بستری بود، سریال هیچ نشانه‌ای مبنی بر همجنس‌خواهی او نشان نمی‌داد. حتی زمانی که دنیل به دیدن پدر یکی از دوستان شارلوت می‌رود، می‌فهمیم که او با یک مرد ارتباط بسیار صمیمی داشته است. اما حالا در این قسمت شارلوت به آنا نزدیک است. درواقع این احتمال می‌رود که آن‌ها همه چیز شارلوت را دستکاری کرده‌ و هویت‌اش را تغییر داده‌اند. پس این اتفاق این تئوری را قوی‌تر می‌کند که در روز افتتاحیه شارلوت در اختیار گروه ترومن بوده است.

آیا برش زمانی چند ساله در خط داستانی گذشته مشکوک است؟

پرش زمانی چندساله در خط داستانی گذشته بسیار مشکوک است و به‌نظر می‌رسد اطلاعات مهمی از ما پنهان شده باشد. این می‌تواند به این معنا باشد که در آن فاصله، اتفاقات مهمی افتاده است. مثلا شارلوت ناپدید شده، دنیل وارد پروژه سیلوها شده یا مقدمات واقعی حمله و انتقال افراد به آن‌ها آغاز شده است.

بنابراین این پرش زمانی احتمالا تنها برای روایت سریع نیست و می‌تواند یکی از کلیدهای فصل پایانی باشد. چراکه امکان ندارد استنسن دنیل را به حال خود رها کرده باشد. در کتاب‌ها دنیل سیلوها را طراحی می‌کند و بعد از آن متوجه می‌شود که از او سواستفاده شده است. پس احتمالا در این پرش زمانی دنیل وارد پروژه سیلوها شده و بعد از آن حافظه‌اش را پاک کرده‌اند.

بنیان‌گذاران ممکن است عمدا زوج‌ها را از هم جدا کرده باشند؟

ممکن است بنیان‌گذاران عمدا زوج‌ها را به‌عنوان بخشی از برنامه خود برای کنترل جمعیت سیلو از هم جدا کرده باشند. فرستادن دنیل و هلن به سیلوهای مختلف می‌تواند بیش از یک تصمیم عملیاتی ساده باشد. این ممکن است نشان دهد که روابط شخصی هنگام تقسیم افراد به هر سیلو مورد توجه قرار گرفته است. روابط قوی می‌تواند وفاداری ایجاد کند که قوی‌تر از وفاداری به سیستم باشد.

یک زوج، خانواده یا گروه نزدیک ممکن است یکدیگر را بر قواعد مقدم بدانند، که در نهایت می‌تواند منجر به اتحادها، شورش یا انتشار اطلاعات ممنوعه شود. با جدا کردن افراد مهم، بنیان‌گذاران می‌توانستند از تبدیل شدن این ارتباطات به تهدیدی برای ثبات سیلو جلوگیری کنند. از طرفی روابط نزدیک می‌تواند شبیه ماهیت عتیقه هنگام پاکسازی حافظه عمل کند.

مثلا اگر بخواهند حافظه‌ها را پاک کنند، باید شرایطی را بوجود آورند که هیچ عنصری جلوی این اتفاق را نگیرد. اگر زوج‌ها همراه هم باشند، این همراهی هنگام پاکسازی باگ ایجادمی‌کند و خاطرات مشترک اجازه پاک شدن کامل حافظه را نمی‌دهد. خانواده نیز همانند اشیا خاطرات را بازمی‌گرداند، این می‌تواند دلیلی برای جدا کردن هلن از دنیل باشد.

آیا بارداری هلن اتفاقی است؟

احتمال دارد بارداری هلن برای تاریخ سیلوها اهمیت پیدا کند. قسمت ۹ نشان می‌دهد که او درست قبل از آخرالزمان باردار شده است، در حالی که دانیل از او جدا شده و به سمت سیلو شماره یک فرستاده می‌شود. این جزئیات ممکن است بعدها مهم شوند، به ویژه اگر فرزند او بخشی از جمعیت یا تاریخ اولیه سیلو ۱۸ باشد. بارداری او همچنین می‌تواند توضیح دهد که چرا بنیان‌گذاران در مورد اینکه برخی افراد به کجا فرستاده شوند این‌قدر محتاط بودند.

اگر آن‌ها عمدا در حال برنامه‌ریزی جمعیت‌های آینده هر سیلو بودند، هلن و فرزندش ممکن است از ابتدا بخشی از آن برنامه بوده باشند. این کودک حتی می‌تواند داستان قبل از آخرالزمان را به نسل‌هایی که در نهایت جامعه‌ای را ساختند که ما در حال حاضر می‌بینیم، متصل کند. فرزند هلن به احتمال زیاد جد آدم‌هایی مثل جورج و یا حتی ژولیت است.

آیا درنهایت کمیل به شورشیان می‌پیوندد؟

کامیل می‌تواند تبدیل به یکی از مهم‌ترین شخصیت‌ها در مبارزه با سیستم سیلو شود. او مدت زیادی ار دستورات الگوریتم پیروی کرد اما حالا در قسمت ۹ احتمالا شک و تردیدهای برنارد، سوال‌های مهمی را در ذهن او کاشته است. اگر الگوریتم آنقدر که همه اعتقاد دارند کامل یا قابل اعتماد نباشد، چه می‌شود؟ چیزی که کمیل را جالب می‌کند این است که او سیستم را از درون می‌شناسد.

او می‌داند که سیستم چگونه کار می‌کند، اطلاعات چگونه کنترل می‌شوند و مقامات چگونه از قوانین برای نگه داشتن مردم در حالت اطاعت استفاده می‌کنند. اگر او درنهایت متوجه شود که سیستم به آن‌ها دروغ گفته است، می‌تواند به یک متحد قدرتمند برای ژولیت تبدیل شود. تغییر او احتمالا ناگهانی رخ نخواهد داد. او ممکن است ابتدا به چیزهای کوچک شک کند، سپس تناقضات بیشتری را مشاهده کند و درنهایت متوجه شود که افرادی که از سیستم محافظت می‌کنند به سایر افراد دروغ گفته‌اند.

نقد قسمت نهم فصل سوم سریال سیلو

مهم‌ترین اتفاق این قسمت را از نظر دراماتیکی می‌توان مرگ برنارد در نظر گرفت. همانطور که در نقد قسمت‌های قبلی گفته بودم، برنارد یک شخصیت مدرن تراژیک است و مرگش نیز کاملا حتمی بود. تراژدی اصلی اینجاست که برنارد در نهایت با همان مجازاتی می‌میرد که خودش برای دیگران تعیین می‌کرد. اما بیرون رفتن او صرفا یک مرگ یا اعدام عادی نیست او آگاهانه خودش را قربانی می‌کند تا توجه کل سیلو را منحرف کرده و به شورشیان فرصت بدهد عملیاتشان را انجام دهند.

از منظر نظریه روایت، مرگ برنارد یک منطق رستگاری را همراه خود دارد. شخصیتی که زمانی ابزار نظم و کنترل بود، در پایان خودش را به ابزار شورش تبدیل می‌کند. درواقع تراژدی در پارادوکس زندگی اوست. همان پاکسازی که زمانی که برای حفظ سیستم بر دیگران تحمیل می‌کرد، اکنون برای رهایی شورشیان نصیب خودش می‌کند. از نظر درام، مرگ او یک کنش قهرمانانه است. کنشی که ناخوداگاه جمعی او را فعال می‌کند. درخت سرسبزی که برنارد در لحظه مرگش می‌بیند یک خوانش یونگی همراه خود دارد.

درخت در اسطوره‌ها و اندیشه‌های یونگی یک کهن‌الگوی قدرتمند است

درخت در اسطوره‌ها و اندیشه یونگی، یک کهن‌الگوی قدرتمند است. ریشه‌هایش در تاریکی و ناخودآگاه فرو می‌روند و شاخه‌هایش به جهان آگاه و آسمان می‌رسند. بنابراین درخت در اینجا نماد تمامیت، پیوستگی، زندگی، مرگ و تولد دوباره است. برنارد تمام عمر در جهانی مصنوعی زندگی کرده که در آن حقیقت توسط سازندگان تعریف می‌شده است. حتی تصویر درخت بیرون نیز بخشی از همین نظام تحریف‌گر است.

صحنه‌ای از قسمت نهم فصل سوم سریال سیلو (Silo) که شخصیت اصلی را در محیط بیرون نشان می‌دهد.

اما در لحظه مرگ، درخت را نه خشک و مرده، بلکه سبز و زنده می‌بیند. این می‌تواند لحظه شکستن مرز میان واقعیت تحمیل‌شده و حقیقت سرکوب‌شده باشد. در نتیجه، مرگ برنارد از دید یونگ نوعی رسیدن به فردیت‌ است. او درست در لحظه‌ای که می‌میرد، از هویت قبلی خود عبور می‌کند و دوباره با بخش عمیق‌تر و انسانی‌تر وجودش پیوند پیدا می‌کند.

از نظر تعلیق نیز مرگ این شخصیت به‌شدت مهم است. برنارد کسی است که خیلی چیزها می‌داند و می‌تواند به شارلوت در پیشبرد برنامه‌هایش کمک کند اما درست زمانی که او کاملا وارد بازی شده و اطلاعات خودش را به نیکولز می‌دهد سریال او را می‌کشد. این اتفاق خالق تعلیق می‌شود و برای مخاطب این سوالات را پیش می‌آورد که شورشیان بعد از مرگ برنارد قرار است چه کاری انجام دهند؟

درواقع خلا کسی که مدت زیادی با الگوریتم در ارتباط بوده است می‌تواند خالق اضطراب شود و یک منبع مهم در رابطه با پاسخ‌های معماها را مسدود کند. قسمت نهم فصل سوم سریال سیلو باز هم همانند قسمت‌های قبلی خود با جواب یک پرسش، پرسش دیگری را ایجاد می‌کند. تا پیش از این قسمت، پرسش اصلی حول ماهیت سیلو، سیف‌گارد و ماهیت الگوریتم می‌چرخید. اما خط زمانی گذشته، معما را به وقوع آخرالزمان هدایت می‌کند، چه کسانی از فاجعه اطلاع داشتند و چرا سیلوها از قبل آماده بودند؟ بنابراین روایت وارد مسیر توطئه می‌شود و معماهای تازه‌تری شکل می‌گیرد.

قسمت نهم از نظر ژانری، نمونه‌ای موفق از ترکیب سینمای علمی‌تخیلی، دیستوپیایی، تریلر معمایی و درامی سیاسی است

قسمت نهم از نظر ژانری، نمونه‌ای موفق از ترکیب سینمای علمی‌تخیلی، دیستوپیایی، تریلر معمایی و درامی سیاسی است. ویژگی مهم اپیزود این است که هیچ‌کدام از این ژانرها به‌تنهایی بر دیگری غلبه نمی‌کند بلکه هر ژانر، کارکرد ژانر دیگر را تقویت می‌کند. درواقع موفقیت ژانری این قسمت در نوع به کارگیری و تغییر پارادایم‌های روایی ژانری است: داستانی که ابتدا شبیه بقای علمی‌تخیلی است، در این قسمت با غیب شدن شارلوت و انفجار هسته‌ای به معمای توطئه تبدیل می‌شود و در نهایت به پرسشی فلسفی درباره آزادی، حقیقت و نظام‌های توتالیتر می‌رسد.

نمایی از شخصیت اصلی در قسمت نهم از فصل سوم سریال سیلو

از نظر معنایی، این قسمت درباره‌ی معنای زندگی پس از نابودی حقیقت است. سیلو در ظاهر پناهگاهی برای نجات بشر است، اما روایت به‌تدریج نشان می‌دهد که این نجات با حذف حافظه، محدودکردن اطلاعات و کنترل انتخاب‌های انسان همراه شده است. بنابراین پرسش بنیادین قسمت این است که اگر برای زنده ماندن مجبور شویم حقیقت و آزادی خود را قربانی کنیم، آیا واقعاً نجات یافته‌ایم؟ این سوال را می‌توان از جنبه جدایی هلن و برنارد نیز بررسی کرد.

هلن و دنیل در لحظه‌ای که جهان فرو می‌پاشد، نه به‌دلیل انتخاب شخصی، بلکه به‌وسیله‌ی سیستمی که از پیش برای تقسیم انسان‌ها طراحی شده از یکدیگر جدا می‌شوند. این جدایی نشان می‌دهد سیلو پیش از آنکه پناهگاه باشد، یک سازوکار برای مدیریت روابط انسانی و آزادی نیز هست.

با توجه به جدایی هلن و دنیل، این قسمت را می‌توان روایتی درباره‌ی تبدیل بقا به ابزار جداسازی انسان‌ها برای پیشبرد تفکرات توتالیتری در نظر گرفت. رابطه‌ی این دو در آستانه‌ی فاجعه، آخرین تصویر از جهانی است که در آن آینده هنوز با انتخاب شخصی، عشق و پیوند خانوادگی تعریف می‌شود، اما پروژه‌ی سیلو این روند را از بین می‌برد و انسان را به عنصری قابل‌مدیریت تبدیل می‌کند.

سریال سیلو از نظر مخاطب در این قسمت به نقطه جذابی رسید، چراکه جواب خیلی از پرسش‌هایش را داد و او را برای معماهای بیشتری آماده کرد. حالا باید دید که سیلو در آخرین قسمت این فصل خود تا چه اندازه‌ای حاضر به دادن پاسخ‌های بیشتری می‌شود.