راز لذت بردن از این فیلم یک چیز است و آن این است که مخاطب همیشگی سینمای جیسون استاتهام باشید. مشکلی که در میان مخاطبان سینمای اکشن وجود دارد این است که فکر میکنند یک فیلم اکشن تنها باید سرگرم کند و مخاطباش را با صحنههای زدوخورد و کتککاری سرپا نگه دارد. اما چنین دیدگاهی اشتباه است. یک فیلم اکشن هم باید در قالب ژانر حرکت کند و هم اینکه درام درستدرمانی داشته باشد. حالا فیلم شورش چیزی بین این دو ایده است. اثر بدی نیست اما فیلمی هم نیست که خیلی به دراماش اهمیت داده باشد. با این حال میشود برای مدتی باهاش سرگرم شد. در ادامه به این میپردازم که شورش داخل چارچوب یک اثر اکشن چگونه عمل کرده و چرا دراماش ضعیف است؟
فیلم شورش بیشتر پارادایمهای یک اکشن کلاسیک را همراه خود دارد. فیلم قهرمانی حرفهای و قدرتمند دارد که درگیر توطئهای بزرگ میشود، تحت تعقیب قرار میگیرد و برای کشف حقیقت به دل مبارزه میزند. او همزمان میجنگد، فرار میکند و به دل نیروهای دشمن میزند. روایت شورش بر ساختاری از درگیریها، تعقیبوگریزها، مبارزههای تنبهتن، تیراندازی و رویارویی تدریجی و مرحلهای با دشمن بنا شده است. این ساختار باعث میشود که داستان برای حرکت مداوم قهرمان از یک موقعیت خطرناک به موقعیت بعدی باشد. پس تا به اینجا میتوان اینگونه نتیجه گرفت که شورش قرار نیست چیزی به ژانر اکشن اضافه کند. درواقع فیلمهایی که طبق فرمولهای همیشگی و از قبل امتحانشده، ساخته میشوند، اصولا فیلمهای بدی از آب درنمیآیند و تنها مشکلشان این است که مخاطب از همان ابتدا میداند با چهچیزی طرف است و قرار است چه اتفاقی در طول روند ماجرا رخ بدهد. مثلا در فیلم شورش از همان لحظهای که جیسون استاتهام نگران جلسه تیبو میشود و از طرفی هم میفهمیم که فروش شرکت خواست کامرون پسر تیبو بوده، مخاطب آشنا با فرمول فیلمهای اکشن و جیسون استاتهامی میفهمد که قرار است چهچیزی درنهایت رخ بدهد و در انتها نیز چه پیچش داستانی جنایی انتظارش را میکشد.
فیلم شورش بیشتر پارادایمهای یک اکشن کلاسیک را همراه خود دارد
این رویکرد تکراری فرمولشده را میتوان در ستاره فیلم یعنی جیسون استاتهام جستجو کرد. درواقع اگر بخواهیم مخاطب اینگونه آثار اکشن را روانشناسی کنیم، میبینیم که او تنها حاضر است برای دیدن استاتهام کلاسیک به سینما برود و نه استاتهام مدرن. در سینمای مدرن اکشن، قهرمان باید ضعفپذیر باشد و از چیزهایی نیز بترسد. اما مخاطب استاتهام چنین چیزی را دوست ندارد، بههمین دلیل است که فیلمسازانی که از این بازیگر استفاده میکنند از همان اول مجبورند تا فرمول کلاسیک آثار اکشن را اجرا کنند. پس میتوان اینگونه نتیجه گرفت که ستارههای سینمای اکشن کلاسیک در هر فیلمی که بازی میکنند آن فیلم یک اکشن کلاسیک خواهد بود. درواقع مخاطب برای دیدن استاتهام کلاسیک به سینما میآید. او دوست دارد تا بدن، حرکات، خشونت کنترلشده، کاریزما و تیپ مرد کمحرف و بسیار خطرناک را از این بازیگر ببیند نه اینکه شاهد یک بازآفرینی ژانر باشد. پس هیچ سرمایهگذار و تهیهکنندهای چنین ریسکی را نمیکند که استاتهام را از قالب همیشگی خودش درآورد.
از طرفی دیگر نیز این بازیگر حالا خودش تبدیل به یک زیرژانر در سینمای اکشن شده است و اگر بخواهند این فرمول را برایش تغییر دهند، احتمالا دیگر کسی برای دیدن فیلمهایش پول خرج نمیکند. گذشته مرموز، کمحرفی، اخلاق حرفهای، قدرت و تواناییهای فوقالعاده و بدمنهایی که یکی پس از دیگری توسط او کشته میشوند، پارادایمهایی هستند که باید همیشه با این بازیگر همراه باشند در غیراینصورت احتمالا فیلم فروش نکند. پس اگر مخاطب به دنبال یک اکشن مدرن باشد فیلمهای استاتهامی به دردش نخواهند خورد، چراکه این گونه از آثار برای خودشان زیرژانری تشکیل دادهاند. مثلا سینمای استاتهام را با سینمای جانویک مقایسه کنید. این فیلمها معمولا برای نمایش جیسون استاتهام ساخته میشوند، نه اینکه تهیهکنندگان بخواهند هر بار جهان تازهای از اکشن را به مخاطب معرفی کنند. اما برخلاف استاتهام، جانویک بهطرز دیگری عمل میکند. این سینما فیلم را تنها برای کیانو ریوز نمیسازد، بلکه جهان مستقلی نسبت به سینمای اکشن کلاسیک نیز دارد و قواعد اکشن را برای خودش بازنویسی میکند. جانویک فرم و است و جهانی تازه اما استاتهام ستارهای است که فرقی ندارد پیرامون چه جهانی مشت میزند و تیراندازی میکند. حالا بیایید جهان این دو شخصیت را با یکدیگر عوض کنیم، خواهیم دید که چیزی از هیچکدامشان باقی نمیماند و مخاطب دیگر حاضر نیست برایشان پول خرج کند، بههمین دلیل در سینمای استاتهام نباید به دنبال نوآوری بود.
در سینمای استاتهام مخاطب میداند که مرحلهبهمرحله چه اتفاقی برای ستارهاش خواهد افتاد، پس او برای دیدن همین مراحل میآید و اصلا دلش نمیخواهد که چیزی در این میان تغییر کند. مخاطب همان همیشگی را سفارش داده است، همان موقعیتها، همان اکشنها و همان قهرمان خونسردی که با ضربات کوتاه آدم میکشد و به غول مرحله آخر میرسد. اصلا مخاطب دوست دارد که ببیند قهرماناش در میان انبوهی از دشمنان توانایی رزمی و روانی بسیار بالایی از خود نشان میدهد و همه را به رگبار میبندد. پس اگر بخواهیم شورش را در چارچوب یک اکشن مدرن و فیلم جیسون استاتهامی در نظر بگیریم، فیلم نسبتا خوب عمل کرده است، چراکه هم اکشنهایش سرگرمکننده هستند و هم اینکه قهرمان قصه همهی دشمنانش را از پای درمیآورد، توطئهها را خنثی میکند و درنهایت هم انتقام دوستش تیبو را میگیرد. پس درنهایت از لحاظ فرمولبندی این ژانر میتوان اینگونه نتیجه گرفت که شورش قواعد آشنای زیرژانر جیسون استاتهامی را بهطرز سرگرمکنندهای دوباره اجرا میکند.
در آثار موقعیتمحور، ویژگیهای لوکیشنی که قهرمان قصه در آن گرفتار شده است، باید روی خاصیت درام تاثیرگذار باشد
اما در ابتدای مطلب گفتم که فیلم شورش در مقایسه با بخش اکشن خود، جاهطلبی کمتری دارد. بهنظر من بالا آوردن یک درام استخواندار در یک اثر اکشن هیچ منافاتی با هویت ژانری آن فیلم ندارد و اگر به درام سینمای اکشن پرداخت شود، از دلاش آثار ماندگاری بیرون میآید که هم خوب میفروشد و هم جایگاه قوامداری را در سینما پیدا میکند. شما فرض کنید که ما همچنان جیسون استاتهام همیشگی را داریم اما در دل ماجرایی که درام بهتری دارد، رویکردی که اصلا به اکشنها نیز ضرری نمیرساند. در فیلم شورش ما یک نقطه گرانش بسیار قدرتمندی بهنام موقعیتمحور بودن روایت داریم. اتفاقات فیلم در یک کشتی روی آب میگذرد و جیسون استاتهام باید در این موقعیتی که درش گیر افتاده است زنده بماند و از طرفی هم انتقام بگیرد. اما فیلم از چنین ظرفیت مهمی استفاده نمیکند. درواقع کشتی در اینجا بیشتر نقش یک لوکیشن را دارد تا اینکه روی روابط دراماتیک تاثیرگذار باشد.
در آثار موقعیتمحور، ویژگیهای لوکیشنی که قهرمان قصه در آن گرفتار شده است باید روی خاصیت درام تاثیرگذار باشد، مثلا این فیلم میبایست خود فضا را به بخشی از روایت تبدیل میکرد و جغرافیای کشتی نیز به بخشی از بحران تبدیل میشد. یا مثلا فیلمساز از فضای بستهی کشتی میتوانست تعلیق بیرون بکشد و حس ناامنی خلق کند. اصلا شما در نظر بگیرید که اولین خطری که انسان را بخاطر حضور در کشتی تهدید میکند، خطر غرق شدگی است اما این خطر برای هیچکدام از قهرمانها و ضدقهرمانها احساس نمیشود و مخاطب اینگونه حس میکند که مبارزه در کشتی برای فیلم هیچ فرقی با مبارزه روی زمین یا حتی هوا ندارد. از همه مهمتر اینکه حضور در یک فضای بسته برای قهرمان و دوجین دشمنی که به دنبالش هستند، باید بار روانی ایجاد کند اما در این فیلم هر دو قهرمان روایت خیالشان از همه جهت راحت است و حتی از خود خدمه کشتی، نقشه کشتی را بیشتر میشناسند و اصلا نگرانی بابت محبوس شدن روی دریا را ندارند.
ویژگی دیگر کمتر پرداختشده این فیلم ارتباط مرگ پدر استاتهام با مرگ تیبو پدر کامرون است. وقتی تیبو در حال مرگ است او از استاتهام میخواهد که مراقب پسرش کامرون باشد. از همینجا بخاطر پیشینهی خانوادگی قهرمان قصه لایهای به فیلم اضافه میشود. این اتفاق به تریلر شورش با پیرنگ توطئه یک لایه شخصی میدهد. استاتهام در این وضعیت دیگر تنها نمیخواهد بیگناهی خودش را ثابت کند او حالا درگیر خاطرهای شخصی شده است و این احساس درش شکل میگیرد که دوباره زندگیاش قربانی همان اتفاقات گذشته یعنی مرگ پدرش خواهد شد. پس پدر بودن تیبو در اینجا المانی از گذشتهای است که استاتهام باید با آن روبهرو شود. درواقع انتقام استاتهام از قاتل تیبو، به نوعی معنای رستگاری میدهد، چراکه پدر استاتهام برای حفاظت از او کشته میشود. اما مشکل اینجاست که فیلم از ظرفیت دراماتیک این دو مرگ استفاده نکرده است.
انتقام استاتهام بهنوعی معنای رستگاری میدهد
این دو مرگ تبدیل به سوختی برای پیشبرد روایت میشوند اما نه به پرداخت آن رستگاری که استاتهام به دنبالش هست میرسند و نه عمق خوبی به شخصیتپردازی کارکترها میدهند. فیلم با استفاده از این دو مرگ به ما میگوید که چرا استاتهام باید دنبال انتقام باشد، اما چیزی از کشمکشهای درونیاش به ما نشان نمیدهد. استاتهام میخواهد هویت قهرمانانهاش را برگرداند، به یک رستگاری روایی برسد و جلوی الگویی که در زندگیاش به راه افتاده است را بگیرد اما همهی اینها با عدم نمایش رابطه استاتهام با پدرش اهمیت دراماتیک خود را از دست میدهند. به بیانی ما اینجا نیازمند یکسری فلشبک از رابطه او با پدرش هستیم نه اینکه افسر نیروی دریایی برایمان گذشته قهرمان قصه را باز کند. شورش درنهایت یک فیلم اکشن سرگرمکننده است. روایتی که حتی اگر نشود از دراماش لذت برد، میتوان با اکشنهایش سرگرم شد و از کاریزمای جیسون استاتهام لذت برد.