جیمز گان و پیتر سفرن در سال ۲۰۲۲، وقتی رهبری بخش DC Studios را برعهده گرفتند، به این نتیجه رسیدند که باید یک جهان سینمایی تازه با برنامه‌ای بلندمدت داشته باشند. آنها به این نتیجه رسیده بودند که دنیای قدیم دی سی یعنی DCEU انسجام کافی برای ادامه روند داستان سازی ها را ندارد و باید تغییرات بنیادینی به روند فیلمسازی شان داد. آنها با توجه به اینکه فرمول مارول یعنی یک جهان مشترک با شخصیتهای متفاوت جواب داده بود، تصمیم گرفتند تا نسخه خود را از این ساختار خلق کند. در واقع DC شخصیت‌هایش را حذف نکرد، بلکه یک خط داستانی سینمایی تازه ای را بوجود آورد. مثلاً آنها آمدند و سوپرمن David Corenswet را برای یک شروع تازه بر خط داستانی جدید ساختند. حالا سوپرگرل دومین فیلم سینمایی از دنیای جدید DC است فیلمی که بعد از سوپرمن David Corenswet در سال ۲۰۲۵ است.

در ادامه داستان فیلم لو میرود

در فیلم سوپرگرل ۲۰۲۶، Milly Alcock نقش سوپرگل یا همان کارا را بازی می‌کند. این شخصیت در همان جهان جدیدی قرار دارد که سوپرمن David Corenswet در آن خلق شده بود. این فیلم با محوریت شخصیت کارا یا همان سوپرگرل جدید پیش می‌رود. شخصیت سوپرگرل جدید برخلاف نسخه‌های قبلی خود، کارکتری تاریکتر است و میل چندانی به قهرمان بودن ندارد. او دختر سوگواری است که هنوز نتوانسته کریپتون را فراموش کند و خانواده اش را از یاد ببرد. به‌همین دلیل این غم از او دختری ساخته که خوش می‌گذارند، به‌طور مداوم می‌نوشد و علاقه‌ای به این موضع ندارد که در زمین کنار سوپرمن یا همان پسرعمویش زندگی کند. درواقع تراژدی شخصیتی او در رفتارهای روزمره‌اش قابل دیدن است و در مرکز هویتی‌اش قرار دارد.

سوپرگرل جدید را می‌توان یک شخصیت تراژیک مدرن در نظر گرفت، چراکه قهرمان داستان قبل از اینکه ابرقهرمان باشد، زخم می‌خورد

سوپرگرل جدید را می‌توان یک شخصیت تراژیک مدرن در نظر گرفت، چراکه قهرمان داستان قبل از اینکه ابرقهرمان باشد، زخم می‌خورد. کارکتری که مسئله اصلی‌اش شکست دادن دشمن نیست، بلکه غلبه بر زخمی است که گذشته در هویت‌اش ایجاد کرده است. تراژدی کارا از اینجا می‌آید که برخلاف پسرعمویش سوپرمن، نابودی کریپتون را درک کرده و از بین رفتن خانواده‌اش را به یاد دارد و حالا با این خاطره بزرگ شده است. بنابراین پشت انکار قهرمان بودنش سوگ خیلی بزرگی حضور دارد. به‌همین دلیل این فیلم تبدیل می‌شود به روایتی از یک انسان زخمی که باید گذشته خودش را بپذیرد و به دیگران کمک کند. چنین رویکردی در شخصیت‌پردازی این کارکتر به سوپرگرل جدید قوام بیشتری داده است و مخاطب بهتر می‌تواند با چنین کارکتر دردمندی ارتباط برقرار کند.

حالا به سراغ خود روایت می‌رویم، جائی که قرار است کارا دوباره خودش را بازیابی کند. فیلم یک جهان داستانی کلیشه‌ای دارد و از همان ابتدا می‌توان پایانش را حدس زد. کارا با گذشته‌ای که قصد فرار از آن را دارد با دختری به نام روثی که می‌خواهد از اتفاقات گذشته انتقام بگیرد روبه‌رو می‌شود. درواقع فیلم به‌دنبال این است که با رویارویی روثی و کارا، قهرمانش را به یک سفر درونی و بیرونی ببرد تا دوباره به زندگی برگردد. ملاقات روثی و کارا اینگونه شکل می‌گیرد که روثی برای درخواست کمک به سفینه‌ی کارا می‌رود اما سوپرگرل پس‌اش می‌زند. داستان روثی هم از این قرار است که یک راهزن به‌نام کرِم خانواده‌اش را به قتل رسانده و حالا او می‌خواهد انتقام بگیرد.

مطابق زندگی همه‌ی قهرمانان تراژیک کارا در ابتدا قبول نمی‌کند اما به‌محض اینکه کرم سگ‌اش را مسموم می‌کند، سوپرگرل برای گرفتن پادزهر تصمیم می‌گیرد تا به‌دنبال این راهزن برود. جدای از اینکه این اتفاق ما را یاد جان ویک می‌اندازد اصلا دلیلی ندارد تا کرم سگ کارا را زخمی کند. این بازار کلیشه‌بازی از همین‌جا گرم می‌شود و ما تا پایان شاهد انواع‌واقسامی از کلیشه‌هایی هستیم که حوصله‌مان را سر می‌برد. درواقع همین کلیشه‌ها هستند که کمک می‌کنند تا پایان را بدون هیچ خطایی حدس بزنیم! درواقع محال است که شما در ابتدای فیلم نتوانید حدس بزنید که درنهایت سوپرگرل به زمین می‌رود، انتقام روثی گرفته می‌شود و سگ کارا هم زنده می‌ماند.

فیلم می‌داند که در جستجوی چه چیزی است اما نمیتواند ایده‌اش را پیاده کند

کارا به روثی می‌گوید که از سگ‌اش کریپتو نگه‌داری کند تا او هم پادزهر را بیاورد و هم اینکه اگر شد کرم را بکشد. اما خب طبق کلیشه‌ها می‌دانیم که روثی هم هر لحظه ممکن است در سفینه‌ی فضایی عمومی سروکله‌اش پیدا شود که می‌شود. مثل همه‌ی ژانرهای دورفیق این دو نفر به دنبال پیدا کردن کرم همه جا را می‌گردند. همانطور که در ابتدا گفتم شخصیت‌پردازی کارا نسبتا خوب است اما بازی میلی آلکاک بیشتر. حتی می‌توان اینگونه گفت که نقطه گرانش فیلم روی بازی این بازیگر است و اگر او نبود فیلم دیگر چیزی برای ارائه از خود نداشت. اما کارکتر روثی و بازیگرش، هر دو عنصر به‌شدت آزاردهنده‌ای هستند. روثی نه شخصیت‌پردازی خوبی دارد و نه بازیگرش آنقدر تواناست که حداقل بتواند کمبودهای قالبی که در آن رفته است را جبران کند.

روثی اولا دست و پا گیر است و از آن شخصیت‌هایی است که باید در انتها به یک نقطه گرانشی برسد اما چنین نمی‌شود و ما اصلا نمیفهمیم که او برای پیمودن چه مسیری وارد سفر با کارا شده است. درواقع او درگیر کشمکشهای درونی است و طبق محافظتی که کارا از او انجام می‌دهد باید نشانی از شفا را در مرحله‌ی آخر با خود حمل کند. درواقع هر سفری در انتها نیازمند یک نتیجه است که ما چنین نتیجه‌ی دراماتیکی را در روثی نمی‌بینیم. درواقع فیلم می‌داند که در جستجوی چه چیزی است اما نمیتواند ایده‌اش را پیاده کند. فیلم می‌داند که روثی و کارا را باید به سفری بفرستد تا در انتها این دو نفر تغییر کنند و وارد مرحله‌ی تازه ای از زندگی خودشان شوند، اما خب به لطف فیلمنامه‌نویس کم تجربه و کارگردانی که گویا تنها می‌خواسته یک کپی جیمز گانی بسازد چنین اتفاقی نمی افتد.

بعد از این دو نفر شخصیت دیگری داریم به نام لوبو با بازی جیسون موموآ. موموآ نیز شبیه آلکاک بازی خوبی دارد اما همان همیشگی خودش را اجرا می‌کند. اما مشکل اینجاست اصلا نمی‌توان فهمید چرا وارد این ماجرا شده است. شبیه یکجور امداد به سبک پیام تبلیغاتی است. او مرموزانه وارد می‌شود اما اصلا مرموزانه ادامه نمی‌دهد. درواقع یکی از پتانسیل‌های ازدست‌رفته‌ی فیلم همین شخصیت لوبو است. کارکتری که تبدیل به یک کلیشه می‌شود و مخاطب به دنبال پرداخت استخوان‌داری از او می‌گردد. لوبو کارکتری جیمز گان پسند است که فیلمساز می‌خواسته تنها یک کپی از جهان فکری او داشته باشد.

جیمز گان با این امید دنیای تازه دی‌سی را راه‌اندازی کرد که دیگر مشکلات گذشته برای فیلم‌های ابرقهرمانی پیش نیاید

حالا از همه ی اینها که رد شویم باید سری هم به ایده‌های جیمز گان بزنیم. جیمز گان با این امید دنیای تازه دی‌سی را راه‌اندازی کرد که دیگر مشکلات گذشته برای فیلم‌های ابرقهرمانی پیش نیاید. جالب اینجاست که او گفته بود در آثار جدید دی‌سی فیلمنامه‌هایی قوی خواهیم دید، چیزی که ما در سوپرگرل ندیدیم. اول اینکه سوپرگرل با آنچه که جیمز گان برای دنیای دی‌سی در نظر گرفته بود فاصله دارد و تبدیل شده به یک کپی جیمز گانی. جهان فکری جیمز گان آدم‌های شکسته و ناکامل دارد، قهرمان‌هایش معصوم نیستند و از همه مهمتر اینکه احساسات صادقانه پشت یک ظاهر ابلهانه و کمیک قرار گرفته است، چیزی که در این فیلم وجود داشت اما تنها پوسته‌ای از آن‌ها را به خود پوشانده بود. مثلا جیمز گان شخصیت بی پروای کارا را دوست دارد اما الکی خشن بودن او بدون پرداخت دردش را نمی‌تواند تحمل کند.

این فیلم را حتی می‌توان یک اثر ضد جیمز گان نیز در نظر گرفت. عناصر گان در آن فراوان‌اند. اما مسئله این است که فلسفه‌ی عناصر گان را ندارد. درواقع فیلمساز باید بجای کپی‌برداری عجولانه فیلم را طبق این جهان‌بینی می‌ساخت، دختری که به خاطر نابودی سیاره‌اش دیگر نمی‌تواند مثل Superman به‌خوبی ایمان داشته باشد، و مجبور می‌شود دوباره انتخاب کند که چه جور انسانی باشد، این همان سبک جیمز گانی است. از طرفی دیگر هم فیلمی با این مقیاس کیهانی باید اکشن‌های به‌یادماندنی داشته باشد اما ما شاهد شکل‌گیری چنین نبردهایی نیستیم. سوپرگرل بخاطر شخصیت‌پردازی خوبش باید در نبردهای بزرگ نیز خودش را نشان می‌داد.

سوپرگرل را بیشتر می‌توان تنها یک ژانر در نظر گرفت، فیلمی که تنها یک اثر ابرقهرمانی است با اینکه دوست دارد یک فیلم جاده‌ای نیز باشد و قهرمان‌هایش را هم به رستگاری برساند. با اینحال این فیلم نه می‌تواند خودش باشد و نه یک اثر جیمز گانی. سوپرگرل دقیقا برعکس چیزی درآمد که جیمز گان ابتدای ساخت جهان جدید دی‌سی به دنبالش بود. یک اثر پر از کلیشه با فیلمنامه‌ای که نمی‌تواند ایده اصلی‌اش را پیش ببرد. جالب اینجاست که این فیلم در گیشه هم شکست خورد. فیلمی که حدود ۱۷۰ میلیون دلار بودجه تولید داشت چیزی در حدود ۱۲۵ میلیون دلار در سراسر جهان فروخت. و در آخر اینکه در جهانی که مخاطب با انواع فیلم‌های ابرقهرمانی احاطه شده است، دنیای جدید دی‌سی باید جهان تازه‌ای را برای عرضه در مارکت داشته باشد وگرنه در گیشه و در قلم منتقدان چیزی گیرش نخواهد آمد.