موشکافی قسمت هفتم فصل سوم سریال Silo
ارتباط رادیویی
همانطور که در قسمت قبل نیز پیشبینی کرده بودیم، ارتباط رادیویی قرار است در آینده این سریال نقش مهمی داشته باشد، چنانچه نام این اپیزود نیز Radio است. حالا که نیکولز از طریق بیسیم و طول موج آنالوگ با لوکاس و پاتریک کندی در سیلوی شماره ۱۷ ارتباط برقرار میکند، این انتظار میرود که نیکولز بتواند بار دیگر با سولو حرف بزند و از همه مهمتر اینکه با دیگر سیلوها نیز ارتباط برقرار کنند. چیزی که الگوریتم از آن میترسد. به احتمال زیاد بیسیمها نقشههای جولیت را جلو میکشانند و افراد زیادی را از سیلوهای متفاوت به یکدیگر وصل میکنند. احتمالا تا پایان فصل دستکم جولیت با چند سیلو بتواند ارتباط برقرار کند.
صدای الگوریتم تنها هوش مصنوعی نیست و همه چیز را نمیداند
اگر بخواهیم طبق کتابها صدایی که با کمیل و پیشتر نیز با برنارد حرف میزد را رمزگشایی کنیم، به این فکت میرسیم: آدمهایی از سیلوی شماره یک به خواب زیستی مصنوعی میروند و به ترتیب برای هدایت سیلوها بیدار میشوند. در این قسمت صدا بهطور قطع از نیت واقعی نیکولز باخبر نبود و نمیدانست که او واقعا لوکاس و پاتریک کندی را برای نجات بچهها فرستاده و یا پیدا کردن مسیر لوله پادمان. همین اتفاق این تئوری را تقویت میکند که احتمالا صدای پشت این الگوریتم یک انسان است که از خیلی چیزها خبر ندارد. چراکه حسوحال پشت این صدا و اقرار به اضطرابش نسبت به نیکولز شبیه این بود که یک انسان از ندانستن جواب مسئلهای دچار اضطراب شده است. از طرفی هم اگر لوکاس و پاتریک کشته نشده باشند و الگوریتم به کمیل دروغ گفته باشد درصد احتمال انسان بودن صدای پشت این الگوریتم را بالا میبرد.
چند سیستم سیفگارد وجود دارد؟
وقتی که لوکاس و پاتریک با لباسی که جولیت ایمنیشان را چک کرده است به بیرون از سیلو میروند، صدای وزوز پهباد میآید و بعد از آن صدای تیراندازی. بعد از این اتفاق الگوریتم به کمیل میگوید که کار لوکاس و پاتریک را تمام کرده است. اینجا یک تئوری پیش میآید و آن این است که پروژهی سیفگارد به شیوهی دیگری نیز بیرون از سیلوها در جریان است. سولو در فصل قبل به جولیت گفت که آدمهای سیلو هنگام بیرون رفتن از سیلو زنده بودند و به محض اینکه پایشان به بیرون رسید کشته شدند. طبق این صحبتها و حملهای که به لوکاس و پاتریک شد این تئوری قوت میگیرد که سازندگان بههیچ عنوان نمیخواهند کسی بیرون از سیلوها زنده بماند. احتمالا برای آدمهایی که خارج از قوانین به بیرون از سیلوها میآیند یا نانوباتها را میفرستند تا کشته شوند و یا با پهبادهایی به آنها حمله میکنند.
آزمایشگاه بودن سیلوها
با توجه به پروژه سیفگارد، کشته شدن آدمهایی که از سیلوی شماره ۱۷ بیرون آمده بودند و حمله به پاتریک و لوکاس این تئوری پررنگتر میشود که پروژه نجات دنیا یا دروغ است و یا دستکم بخشی از واقعیت پروژه را نگفتهاند. اگر دقت کنیم سیستمی که مشغول هدایت و مدیریت این سیلوهاست بههیچ عنوان نمیخواهد کسی زنده از آن زیرزمینها بیرون بیاید. از طرفی هم سیلو انسانهای مطیع میخواهد و برنامهی بارداری هم زیر نظر آنها پیش میرود. پس میتوان نتیجه گرفت که سازندگان مشغول آزمایش چیزی هستند، مخصوصا حالا که دیگر میدانیم آن دانشمند بلندپرواز که اتفاقا شبیه ایلان ماسک نیز بود پشت این ماجراست.
اگر هستهی متفکر پشت برنامه سیلوها دانشمندان باشند چه تئوری در این میان بوجود میآید؟
اگر آن سناتورها یا کنگره پشت برنامه ساخت سیلوها بودند، این تئوری را میتوانستیم باور کنیم که احتمالا یک حملهی هستهای باعث نابودی زمین شده است و مردم برای زنده ماندن نیاز است که تا امن شدن زمین در سیلوها بمانند. اما حالا که پای دانشمند ژنتیک نیز به جریان سیلوها باز شده است این امکان بیشازپیش تقویت میشود که آنها در پی آزمایش چیزی هستند و منظور از نجات دنیا این است که انسانهایی مطیع بسازند که بتوانند رویشان انواعواقسام آزمایشهای سیاسی، اجتماعی و پزشکی را انجام دهند تا نسل آیندهی بشر بتواند بهتر زندگی کند. درواقع اینگونه میتوان نتیجه گرفت که سیلوها بیشتر نتیجهی یک آزمایش علمی است که خوانشهای زیادی میتوان رویش انجام داد.
پدر ناکس واقعا چه کسی است؟
همانطور که پیشتر نیز حدس زده بودیم پدر ناکس زنده است و هویت خودش را جعل کرده. اما حالا ارتباط نزدیک پدر ناکس با هاروود بیشتر برایمان روشن میشود. پدر ناکس مشغول ساخت چیزی در اعماق معدن است. درواقع او با جعل هویت خودش میخواسته با خیال راحت به برنامهاش برسد. احتمالا او بههمراه هاروود در حال ایجاد تونلهای افقی و عمودی برای ارتباط با دیگر طبقات و سیلوهاست و مسائل بیشتری نسبت به جولیت نیکولز میداند. پدر ناکس در ادامه میتواند به گروه جولیت بپیوندد، چراکه ناکس بهدنبال پدرش به معدنها خواهد رفت. حالا این تئوری برایمان پررنگتر میشود که لامپها توسط هاروود به پدر ناکس میرسند تا بهتر بتواند برنامه خودش را جلو ببرد. و از آنجائی هم که تعداد قابل توجهی لامپ گم شده است، این گمان میرود که پدر ناکس پیشرفت قابل توجهی در برنامهی خودش داشته است.
اورلا کنت را چه کسی کشته است؟
حالا که ارتباط میان پدر ناکس و هاروود برایمان روشن شده این احتمال میرود که اورلا کنت در مسیر رسیدن به علت ناپدید شدن لامپها کشته شده است. یعنی او قبل از مرگش از هدف هاروود و پدر ناکس باخبر شده و دنبالشان کرده است و یا حتی به راههای مخفی رسیده است. حالا در این میان یا سرش به جائی خورده و کشته شده و یا اتفاقی با او درگیر شدهاند. اما هرچه که هست این است که با احتمال بالا اورلا کنت از خیلی چیزها باخبر بوده و یا دستکم قبل از مردنش به یکسری اطلاعات درباره پدر ناکس رسیده است.
آیا لوکاس و پاتریک زنده هستند؟
جواب این سوال یکی از بزرگترین معماهای این قسمت را حل میکند. درواقع بیشترین تعلیق این قسمت روی پاسخ این سوال بنا شده است. وقتی که با گلوله و پهباد به لوکاس و پاتریک حمله کردند، جولیت دیگر از طریق امواج و بیسیم نتوانست با آنها ارتباط برقرار کند. از طرفی هم الگوریتم به کمیل گفت که آن دو نفر کشته شدهاند. اما درست زمانی که جولیت میخواست لولهی سیفگارد را منفجر کند، پاتریک با سیلو ارتباط گرفت و اعلام کرد که به سیلوی شماره ۱۷ رسیده است. اولین باگ این ماجرا این است که به لباسهای پاتریک بیسیم وصل نبود و تنها جولیت میتوانست با لوکاس صحبت کند. پس این سوال مطرح میشود که بیسیم چگونه بهدست پاتریک افتاده است؟ احتمال اول این است که آنها به سیلوی ۱۷ رسیده و لباسهایشان را درآوردهاند آنهم در شرایطی که لوکاس زخمی شده و حالا پاتریک بهجای او حرف میزند. چراکه امکان ندارد، شخصیت لوکاس به این راحتی از سریال حذف شود. اتفاقا برای این تئوری نیز میتوان یک جواب روایی هم پیدا کرد. لوکاس عاشق ستارهها بود و اگر یادتان باشد او صور فلکی را به جولیت نشان داد و حالا سازندگان او را در شب به بیرون فرستادند تا که آسمان و صورت فلکی عقرب را ببیند. درواقع وقتی که چنین پرداختی پشت سر اوست امکان مرگش نیز کم است. از طرفی هم لوکاس برای این داستان بیش از حد اطلاعات دارد و همه چیز را درباره سیفگارد و الگوریتم میداند، پس نمیتوان بهطور قطع گفت که او مرده است. یک تئوری دیگر نیز این است که آنها دستگیر شدهاند و کسی پاتریک را مجبور به گفتگو با جولیت کرده است.
از طرفی هم ممکن است که الگوریتم صدای پاتریک را تقلید کرده باشد تا مانع از خراب کردن لولهی سیفگارد توسط جولیت شود. اما باید این نکته را در نظر گرفت که امواج آنالوگ را نمیتوان هک کرد و میتوان تنها بهشان گوش داد. درواقع رمزگزاریشده نیستند. این اتفاق شبیه همان چیزی است که در هواپیمای شارلوت پیش آمد. پس بهنظر من احتمال زنده بودن پاتریک و لوکاس خیلی بیشتر از تقلید صدای آنها توسط الگوریتم است.
آیا الگوریتم به کمیل دروغ گفت؟
با رفتاری که از سمت سیستم با برنارد شد، متوجه شدیم که افرادی که رئیس بخش آیتی میشوند تنها شبیه یک پادویی هستند که باید دستورات الگوریتم را انجام دهند. همانطور که صدا همه چیز را به برنارد نگفته بود، میتوان در اینجا هم اینگونه نتیجه گفت که الگوریتم واقعیت را به کمیل نگفته باشد. درواقع الگوریتم کمیل را فقط برای کارهای داخل سیلو در نظر گرفته است و نمیخواهد که او از اطلاعات بیرون از سیلو سردربیاورد، بههمین دلیل الگوریتم هدفش این بوده که پرونده را برای کمیل ببندد و ذهناش را منحرف کند تا او تنها به پروژه داروی فراموشی بپردازد. درواقع کمیل دارد بهعنوان مهرهای در یک بازی بسیار بزرگتر استفاده میشود و قرار نیست که همه چیز را بداند.
Flamekeepers چه کسانی هستند؟
در دو فصل قبلی با زنی بنام گلوریا برخوردیم که جز همین گروه بود. گلوریا توضیح میدهد که شعلهداران (حافظان شعله) گروهی بودند که حافظه و اشیای مربوط به دنیای قبل از سیلو را حفظ میکردند یعنی در برابر تلاش سیستم برای پاککردن گذشته مقاومت میکردند و گلوریا خودش یکی از آنها بوده است. اما نکتهای که این قسمت اضافه میکند این است که شاید ما فقط نسل فعلی شعلهداران را میبینیم، نه منشأ واقعی آنها را. حالا بخاطر خصوصیتهای شخصیتی هلن ممکن است هلن یکی از اولین کسانی باشد که حقیقت را فهمیده و برای جلوگیری از نابودی آن، شبکهای برای حفظ اطلاعات ایجاد کرده باشد، یعنی همان گروه شعلهداران را. اما حالا ما برای این تئوری یک سرنخ بسیار جالب داریم و آن دفترچهای سیمی است که برنارد به آن اشاره میکند. دفترچهای که رؤسای آیتی طی حدود ۳۰۰ سال به دنبال آن بوده و هرگز پیدایش نکردهاند. دقیقا از همان بازهی زمانی که هلن وارد سیلو شده است. حالا ما در اینجا چه مدرک تطبیقی داریم؟ در خط زمانی هلن، او را با یک دفترچه سیمی میبینیم، هم در ماشین و هم زمانی که با شارلوت صحبت میکند. پس میتوان نتیجه گرفت که آن دفترچه حاوی تاریخچهی سیلوهاست و نشان میدهد که در گذشته چه اتفاقاتی افتاده و مردم چرا و چگونه در این سیلو گرفتار شدهاند. و نکتهی مهمتر اینکه هلن به استنسون نزدیک شد و احتمال این میرود که او اطلاعات زیادی را از این شخصیت بیرون کشیده باشد.
پر استنسون چه کسی است؟
گویا ما با این کارکتر تا اتمام سریال سیلو کار داریم. میلیاردر و دانشمندی که پشت ماجرای سیلوها قرار دارد. او صاحب همان کلینیکی است که شارلوت برای مشکل حافظهاش در آنجا بستری بود. همچنین در خط زمانی گذشته، استنسون با فناوریهای بسیار پیشرفته ژنتیک سروکار دارد و خودش میگوید فناوری ویرایش ژنی بسیار پیشرفتهای ساخته است. با توجه به اینکه او با ژنتیک سروکار دارد، میتوان این نتیجه را گرفت که استنسون ممکن است در حال هدایت سیلوها باشد. یک احتمال این است که افراد برگزیده بواسطهی فناوری او به خواب مصنوعی رفته باشند و در زمان لازم برای هدایت سیلوها بیدار شوند و یا ممکن است که استنسون نسخههای متفاوتی از خودش را تکثیر کرده باشد و صدای پشت الگوریتم نیز او باشد.
پاک کردن حافظه
سازوکار پاککردن حافظه ابتدا یک فناوری پزشکی برای حذف خاطرات تروماتیک بود، اما بعدها به ابزار کنترل جمعی در سیلو تبدیل شد. در خط زمانی جولیت، همان ایده در مقیاس بزرگتری اجرا میشود. دارو وارد آب سیلو میشود و همه چیز را ریست میکند. پس ممکن است افراد داخل سیلو را تا چند قرن با این دارو برنامهریزی کرده باشند. پس اینجا سوال دیگری نیز درباره سیلو مطرح میشود و آن این است که چند بار حقیقت را از ذهن خود مردم پاک کردهاند؟ پس همانطور که قبلا نیز به این نتیجه رسیده بودیم که حافظه شارلوت عمدا و بخاطر ماموریتاش دستکاری شده است و با توجه به صحبتهای دکتر کرنکوویچ و دنیل در هواپیما محال است که دنیل و هلن به دنبال راز پاکسازی حافظه نرفته باشند پس میتوان نتیجه گرفت که هلن قبل از پاک شدن حافظهاش در دفترچه سیمی خود اطلاعات زیادی را در مورد این مکانیزم کنترل جامعه سیلو نوشته باشد.
چه بلایی سر شارلوت آمده است؟
اگر به رفتارهای شارلوت دقت کرده باشیم او شبیه یک ربات رفتار میکند. گویا آنقدر به او دارو داده اند تا بهطور کامل هر آنچه که از ماموریتش میدانسته را فراموش کند. شارلوت در هواپیما به دختر سناتور جملهای را میگوید که ما فکر میکنیم گرایشهای جنسیاش تغییر پیدا کردهاند. این اتفاق یک تئوری مهمی را شکل و آن این است که درمان کرنکوویچ فقط برای پاک کردن حافظه و تروما نیست بلکه دسترسی به خاطرات و حتی بازسازی آنها و جایگزین کردنشان را هم شامل میشود. درواقع احتمال این میرود که آنها روی شارلوت آزمایش تغییر هویت را هم انجام داده باشند. چیزی شبیه به کنترل انسان و تبدیلشدنشان به چیزی که سیستم میخواهد.
نقد قسمت هفتم فصل سوم سریال سیلو
در قسمت هفتم فصل سوم سریال سیلو که با نام Radio، منتشر شد سریال همچنان الگوی کلاسیک معمایی لایهای خودش را پیش میگیرد و هر پاسخ مقدمهای میشود بر پرسش بعدی. مثلا مأموریت لوکاس و کندی برای رسیدن به سیلوی ۱۷ پاسخی به حل بحران سیفگارد بهنظر میرسید اما صدای پهباد و تیراندازیها معمایی تازه را برای روایت ایجاد کرد. دوباره باز هم در این قسمت اطلاعات بهطور ناقص به مخاطب ارائه میشود و ما مجبوریم برای رسیدن به حل معما دوباره اطلاعات را بازتفسیر کنیم. درواقع این فرمول همیشگی سریال سیلو بوده است، رویکردی که بهطور دقیق اجرا میشود.
در قسمت هفتم فصل سوم سریال سیلو که با نام Radio، منتشر شد سریال همچنان الگوی کلاسیک معمایی لایهای خودش را پیش میگیرد و هر پاسخ مقدمهای میشود بر پرسش بعدی
حالا علاوهبر اینکه هنوز معمای سیفگارد حل نشده است باید بهدنبال این هم باشیم که ببینیم آیا لوکاس و پاتریک کندی زنده هستند یا نه؟ از طرفی هم خط زمانی گذشته و پروژه استنسون، معماهای تازهای را میسازد. آیا سیلوها پناهگاهاند، آزمایشگاهاند یا سازوکاری برای کنترل؟ با ورود این شخصیت به ماجرای سیلوها دایرهی پرسشها بزرگتر میشود و همانند خط داستانی جولیت هر پاسخ پرسش تازهای را شکل میدهد. درواقع شکل حل معما در هر دو خط داستانی همچنان از جنس پاسخ قطعی نیست. سریال بهجای افشای مستقیم پاسخها، از بازتفسیر نشانهها استفاده میکند.
از نظر نظریه درام مزیت چنین رویکردی نسب به معماسازی و به عقب انداختن پاسخهای قطعی بالا بردن تعلیق و حفظ کنجکاوی مخاطب است اما اگر روایت به این رویه به چشم یک مسیر همیشگی نگاه کند و هرچند وقت یکبار پاسخهای بزرگی به مخاطب ندهد، مخاطباش را از دست خواهد داد. مثلا همین بیرون فرستادن به یکباره لوکاس و پاتریک کندی از آن جوابهای بزرگی است که باید در این قسمت اتفاق میافتاد. ما کاری به این نداریم که حالا لوکاس و پاتریک تبدیل به معمای بزرگتری شدهاند اما همینکه معمای سیفگارد بهطرز معناداری جلو رفت مخاطب راضی خواهد شد. چنانچه بیرون رفتن لوکاس و کندی را میتوان نقطه عطف مهمی در روند این روایت در نظر گرفت.
اما روایت در خط زمانی گذشته رازهای بیشتری را برایمان افشا کرد و از چگالی معماها کاست. اتفاقات این خط زمانی در حل معمای خط زمانی اکنون، کارکردی علت و معلولی دارد، نه اینکه تنها بخواهد توضیحی بدهد و برود. اطلاعات گذشته، نشانههایی را برای مخاطب بازتفسیر میکند. درواقع گذشته اجازه میدهد تا نشانهها و المانهای پراکنده در یک گذرگاه مبنی بر روابط دراماتیکی قرار بگیرند. مثلا همین دفترچه سیمی هلن که در بالاتر و در قسمت موشکافی گفتم نمونهای دربارهی همین رویکرد است. دفترچه سیمی از گذشته در یک نظام علیتی قرار میگیرد و مخاطب با کنار هم قرار دادن نشانه ها به سمت ساخت معما و پیدا کردن جواب میرود.
گاهی جامعه نیاز به شنیدن دروغ دارد، چراکه خیلیها ممکن است از حقیقت بترسند
سریال سیلو در فصل سوم خود به روایتی درباره حقیقت تبدیل شده است. روایتی که معمایش را روی این مضمون بنا میکند، اینکه آیا حقیقت ساخته شده است؟ و از همه هولناکتر و تاریکتر اینکه حقیقت چند بار ساخته شده است؟ اصلا چه کسی راوی حقیقت است؟ رویارویی لوکاس و کندی با آسمان یکی از مهمترین لحظههای معنایی این سریال است که در راستای پرداختن به نوع حقیقت شکل میگیرد. آسمان در اینجا بهعنوان تجربهای از فروپاشی حقیقت سیاسی و ساختارمندانه در نظام سیلو معرفی میشود. اصلا یکی از دلایلی که لوکاس در شب به بیرون فرستاده شد، همین است، کاشتی که نشان میدهد، حقیقت چیزی نیست که نظام اجتماعی و سیاسی سیلو به ساکنانش میدهد. لوکاس آسمان را با شگفتی میبیند نگاههای او نشاندهنده ی حقیقتی است که بدان رسیده است. اما در عوض پاتریک کندی از آسمان میترسد، از اطرافش میترسد و حقیقت را کتمان میکند. درواقع این سکانس نشان میدهد که گاهی جامعه نیاز به شنیدن دروغ دارد، چراکه خیلیها ممکن است از حقیقت بترسند.
از نظر ایدهای فرمالیستی نیز صحنه رهایی لوکاس از سیلو خود نمایندهی یک هویت بصری فوقالعاده است که قرار است سبک روایی را هدایت کند. قاب باز آسمان در تضاد با محدودیت و چارچوبهای بسته معماری سیلو قرار میگیرد و نشان میدهد که ما تنها چیزهایی را میبینم که سیستم بهمان اجازهاش را میدهد. در اینجا مسئله، دیگر خروج فیزیکی از سیلو نیست بلکه خروج از چارچوبهای بسته فکری است که سیلو به آدمها القا میکند. حالا باید این موضوع را بررسی کرد که چرا به لوکاس صور فلکی آسمان را نشان میدهند؟
همانطور که در قسمت موشکافی نیز گفتم لوکاس در دو فصل قبلی کسی بود که میدانست ستاره ها و صور فلکی وجود دارند، پس میتوان به این نتیجه رسید که او ممکن است جلوتر از همه به حقیقت برسد. لوکاس را به نوعی میتوان شاهد حقیقت نامید. سیلو همواره در پی حذف تاریخ و گذشته آدمها بوده و آسمان نیز که از دیدگاه یونگ نمادی بر ناخودآگاه جمعی است و در خوانشهای باستانی به عنوان یک کهنالگو شناخته میشود حالا روبهروی لوکاس قرار دارد. درواقع لوکاس در حال تماشای گذشته، حال و آیندهای است که سیلو قصد دارد تا حقیقتاش را کتمان کند. حالا لوکاس و پاتریک کندی تبدیل به معمای قسمت بعدی میشوند، دو شخصیتی که اگر زنده باشند باید، واقعیت را بازگو کنند.