انیمیشن مینیون‌ها از منظر زیرمتن‌های روایی‌ خود یکی از معدود انیمیشن‌هایی است که در این مدت نظر مرا به خود جلب کرد. احتمالا مینیون‌ها همان چیزی بود که در این مدت می‌خواستم از یک انیمیشن ببینم. این اثر فارغ از ایرادات شخصیت‌پردازی‌ خود جهان خوشایندی دارد. درواقع اصلا فکر نمی‌کنید که در حال تماشای یک انیمیشن هستید. مینیون‌ها شبیه دنیای پیکسار برای بزرگسالان ساخته شده است. جهانی که درش مفاهیم مهمی به حرکت درمی‌آیند. اگر میخواهید از مینیون‌ها لذت ببرید به ورای آنچه که نمایش داده می‌شود، نگاه کنید. در ادامه سعی کرده‌ام به تحلیل روانشناختی این اثر بپردازم و نقاط ضعف‌اش را نیز از منظر درام و روایت بگویم.

در ادامه داستان انیمیشن لو می‌رود

مینیون‌ها و هیولاها سومین فیلم مستقل مجموعه‌ی Minions و هفتمین فیلم در جهان Despicable Me است. این انیمیشن داستان خود را در هالیوود دهه‌ی ۱۹۲۰ روایت می‌کند، جایی که مینیون‌ها ابتدا به ستاره‌های سینمای صامت تبدیل می‌شوند، سپس با از دست دادن موقعیت خود در هالیوود برای ساخت فیلم هیولایی‌شان با وردهایی از یک کتاب جادوگری و طلسم، چند هیولا را آزاد می‌کنند. این همه‌ی ماجرای این انیمیشن است که در بطن خود به مسائل فلسفی و روانشناختی می‌پردازد.

آوارگی مینیون‌ها را می‌توان از منظر بحران هویت بررسی کرد

اهمیت این انیمیشن در این است که داستانی ساده و کمیک را بر بستری بنا می‌کند که درنهایت تبدیل به هیبریدی از ایده‌های مختلف فلسفی، روان‌شناختی و کهن‌الگویی می‌شود و اینجاست که مینیون‌ها تفاوت خود را با دیگر انیمیشن‌های نه‌چندان عمیق دیگر نشان می‌دهد. در ابتدا، مینیون‌ها با یک افتتاحیه روایت خودش را آغاز می‌کند، جائی که مسئول موزه‌ی هالیوود مشغول توضیح به مراجعه‌کنندگان است و بعد از آن به مجسمه جیمز و هنری مینیون می‌رسد. بعد از آن مینیون‌ها و هیولاها وارد مسیر درام می‌شود. آن‌ها همچون قوم آواره‌ای تمام دنیا را می‌گردند تا رئیس بزرگی را برای خود پیدا کنند و به خدمتش درآیند. البته رئیسی که از همه ظالم‌تر باشد! آن‌ها با اینکه مهربان هستند اما ظالم‌ها را دوست دارند.

آوارگی مینیون‌ها را می‌توان از منظر بحران هویت بررسی کرد. آنها موجوداتی هستند که بدون رئیس بزرگ هیچ تعریف وجودی برایشان وجود ندارد و نمی‌توانند متعلق به جائی باشند. درواقع آن‌ها نیاز به تعلق داشتن دارند، چراکه هدف درونی بزرگی برایشان تعریف نشده است. درواقع آن‌ها به یک قدرت بیرونی برای ادامه‌ی زندگی محتاج‌اند. اما آن‌ها چرا دنبال رئیس ظالم می‌گردند؟ مینیون‌ها درواقع اقتدار را در ظلم پیدا کرده بودند. آن‌ها خالی بودند، پس هرچقدر مقتدرتر و خشن‌تر، جذاب‌تر و قابل اعتناتر! به‌بیانی اقتدار در ظلم، باگ‌های درونی آن‌ها را پر می‌کرد و مینیون‌ها می‌توانستند زیر پرچم رئیس ظالم‌شان به معنای زندگی برسند.

این فقدان هویت و عدم پذیرش مسئولیت اقتدار درون، مینیون‌ها را درنهایت تبدیل به موجوداتی می‌کند که سایه‌شان دنیا را به نابودی می‌کشاند. درواقع مینیون‌ها با رسیدن به هر رئیس ظالمی بیش‌ازپیش از فردیت خود فاصله می‌گیرند و از آن طرف باعث می‌شوند که هیولاهای بیشتری از وجودشان آزاد شود. اولین طنز انیمیشن نیز همینجا شکل می‌گیرد، مینیون‌ها از آوارگی فرار می‌کنند، اما برای رهایی از بی‌هویتی، آزادی خود را به یک ظالم تقدیم می‌کنند. از منظر خوانش‌های یونگی نیز رئیس ظالم نمادی از سایه مینیون‌ها است. درواقع این موجودات حاضر نیستند با سایه‌شان در درونشان روبه‌رو شوند و می‌خواهند در بیرون با آن به‌عنوان رئیس ظالم ملاقات کنند. این عدم رویارویی با سایه و آوارگی بخاطر رسیدن به رئیس بزرگ باعث خلق همان هیولاهایی می‌شود که در پرده‌ی سوم می‌خواهند همه را ببلعند. درواقع سایه (رئیس بزرگ) در انتها خودش را به شکل خطرناک‌تری (چهار هیولا) نشان می‌دهد. یونگ در اینجا چاره کار را رسیدن به فردیت می‌داند. یعنی ادغام پرسونا (نقاب)، سایه، جنبه‌های مردانه و زنانه روان و خویشتن.

فقدان هویت و عدم پذیرش مسئولیت اقتدار درون، مینیون‌ها را درنهایت تبدیل به موجوداتی می‌کند که سایه‌شان دنیا را به نابودی می‌کشاند

از منظر خوانش‌های اگزیستانسیالیستی نیز، مینیون‌ها درگیر فرار از اقتدار درون هستند. آن‌ها در پی این‌اند که دیگری برایشان تصمیم بگیرد، راه‌ ور وش تعیین کند و اقتدار نداشته‌شان را زیر پرچم زور بهشان برگرداند! که البته این خود همانطور که در بالاتر نیز گفتم خالق طنز انیمیشن می‌شود. مینیون‌ها از منظر این خوانش فلسفی زمانی آزاد می‌شوند که خود خالق معنا شوند، یعنی همان کاری که هنری و جیمز انجام می‌دهند و هدفی را برای خود تعیین می‌کنند و آن اسکاری است که جایزه‌ی موز طلا را همراه خود دارد. درواقع جدایی جیمز و هنری یکی از مهم‌ترین اتفاقات دراماتیک، فلسفی و روانشناختی در مینیون‌ها است. این جدایی در ظاهر شاید به معنای ترک گروه باشد اما کارکرد مهم‌تری دارد و آن به معنای رسیدن به فردیت است.

جیمز و هنری حالا برای خودشان هدف پیدا کرده‌اند، به‌دنبال رسیدن به رئیس بزرگ نیستند و قرار است به فردیت، هویت، آزادی و یک انتخاب وجودی (اگزیستی) یعنی رسیدن به اسکار برسند. اما از نظر یونگ رسیدن به فردیت و این انتخاب اگزیستی خطرات خودش را دارد و آن آشکارشدن ضعف‌ها، ترس‌ها و رویارویی با هیولای سایه‌‌ی روان است. از طرفی هم طبق نظریه جوزف کمبل این دو نفر وارد مسیر سفر قهرمانی خودشان می‌شوند. آن‌ها نقطه امن زندگی‌شان یعنی قبیله را ترک می‌کنند. از آستانه رد می‌شوند و در مسیر ترس‌ها و شکست‌هایشان قرار می‌گیرند تا به فردیت خود و آنچه که آرزویش را دارند برسند. ساختن فیلم مسیر سختی است که درنهایت آن‌ها را تبدیل به یک قهرمان یونگی می‌کند. آن‌هایی که از آستانه عبور می‌کنند و با سایه‌هاشان روبه‌رو می‌شوند و خطرات زیادی را به جان می‌خرند، همان‌هایی هستند که در انتها جوزف کمبل با یک خوانش کلاسیکی لقب قهرمان را بهشان می‌دهد.

اما همانطور که از نام انیمیشن نیز پیداست، مینیون‌ها قرار است با هیولاها به معنای فردیت برسند. وقتی جیمز داستانش را می‌نویسد و به هیولا نیاز پیدا می‌کند، شرایطی بوجود می‌آید که باید با سایه روان‌اش روبه‌رو شود. درواقع رسیدن به هدف برای او هزینه دارد و اگر نتواند هیولا پیدا کند (بخوانید روبه‌رو شدن با سایه) باید دوباره به دوستانش که به دنبال رئیس بزرگ می‌گردند، بپیوندد. جیمز و هنری به‌همراه آن هیولای کوچک و دوست دیگرش از دریا عبور می‌کنند تا به غاری یخ‌زده برسند و دو هیولا را برای ساخت فیلم آزاد کنند. این اتفاق نقطه‌ای است که ابتدای رویارویی با سایه را رقم می‌زند. دریا در اسطوره‌شناسی یونگی نمادی است از ناخودآگاه، زایش و ناشناخته‌ها. از نظر یونگ آب یکی از نمادهای مهم ناخودآگاه است جائی که سایه درش قرار دارد. بنابراین زمانی که جیمز و هنری برای رسیدن به هیولاها از دریا عبور می‌کنند، وارد سرزمینی ناشناخته می‌شوند که قهرمانش کمبلی باید از آن عبور کند.

از نظر یونگ آب یکی از نمادهای مهم ناخودآگاه است جائی که سایه درش قرار دارد

پس هیولا سایه‌ای است که قرار گرفتن‌‌اش در آن غار یخی‌ در سوی دیگر دریا اینگونه کارکرد روانشناسی پیدا می‌کند که سایه در اعماق روان قرار دارد و برای مواجهه با آن باید از خودآگاه عبور کرد و از آستانه جوزف کمبلی رد شد. پس همانطور که در بالاتر نیز گفتم این دو مینیون برای رسیدن به فردیت یعنی ساخت فیلم باید با پیامدهای زیادی مواجه شوند و هزینه‌اش را بپردازند. شاید از نظر نظریه درام هیولاها تنها کارکرد یک ضدقهرمان را برای بهم ریختن تعادل دنیا داشته باشند اما در عمق کهن‌الگویی این انیمیشن هیولا یک سد است، یک مانع است، عنصری است که جیمز باید باهاش روبه‌رو شود. درواقع جنگیدن علیه این هیولاها در پرده‌ی سوم علاوه‌بر اینکه در مسیر گره‌گشایی قرار دارد از نظر روانشناسی استعاره‌ای است از رسیدن به فردیت.

دقت کنید که یونگ نمی‌گوید با سایه‌ها بجنگید بلکه می‌گوید، بپذیرید و ادغام کنید. حالا سایه می‌تواند استعداد سرکوب‌شده باشد یا یک رذالت رفتاری و روانی. نکته مهم اینجاست که مینیون‌ها می‌آیند و از سایه‌شان جهت رسیدن به موفقیت استفاده می‌کنند. سایه‌ای که در بالاتر گفتم از عدم داشتن یک هویت مستقل یعنی همان پیدا کردن رئیس بزرگ می‌آید. جیمز و هنری می‌توانستند از ضعف ذاتی‌شان که رسیدن به اقتدار یک ظالم است استفاده کنند و به آن هیولاها بپیوندند اما آن‌ها بخش‌ طردشده و تاریک روان خود را انکار نکردند بلکه هیولا (اقتدار ظالم) را پذیرفتند. در نتیجه مینیون‌ها از ضعف‌شان استفاده کردند و به اسکار (بخوانید فردیت) رسیدند.

حالا جالب اینجاست که همین عدم مواجه با سایه روان و پذیرش آن خالق کمدی این انیمیشن است. مینیون‌ها برخلاف یک قهرمان کلاسیک، خود خالق بحران می‌شوند. درواقع رواشناسی رفتار این موجودات در سازوکار دراماتیک اثر جای می‌گیرد و یک ژانر را شکل می‌دهد. به‌دنبال رئیس بزرگ ظالم بودن، گول هیولا را خوردن و دزدیدن کتاب طلسم که همه‌شان از جائی در سایه نشات می‌گیرند، کمدی و خنده را در این اثر بوجود می‌آورد. درواقع مینیون‌ها بخاطر ناتوانی در برخورد با سایه بحران ایجاد می‌کنند که این بحران خود منبع خنده می‌شود. اگر بحران تنها توسط دشمنی بیرونی بوجود می‌آمد و مینیون‌ها تنها واکنش نشان می‌دادند کمدی خلق نمی‌شد اما وقتی خود مینیون‌ها بخشی از بحران را ایجاد می‌کنند، و بین پیامد کار و نیت‌شان فاصله می‌افتد مخاطب خنده‌اش می‌گیرد. درواقع در این انیمیشن، بحران هم می‌خنداند و هم روایت را جلو می‌کشد. پس می‌توان اینگونه نتیجه گرفت که سایه می‌تواند هم ژانر خلق کند و هم اینکه شخصیت‌ها را به‌سوی موفقیت سوق دهد.

عدم مواجه با سایه روان و پذیرش آن خالق کمدی این انیمیشن است

عنصر دیگر ساختاری و معنایی مهم دیگری که در این انیمیشن حضور دارد، ارجاعات سینمایی متعددی است که فیلمساز به آثار هالیوودی می‌زند. علاوه‌بر اینکه این ارجاعات می‌تواند ادای احترامی به دوران طلایی هالیوود باشد، عنصری روایی برای پیشبرد روایت است. اما نقطه گرانش استفاده از این رویکرد در این است که ما گاهی فکر می‌کنیم در حال مشاهده‌ی سرفصل‌های تاریخ سینما هستیم و برای عاشق دنیای هالیوود کلاسیک طلایی این لحظات چقدر خوشحال‌کننده هستند، مخصوصا زمانی که کمپانی آن دو برادر اعلام می‌کند، صدا وارد سینما شد!

نکته‌ی دیگری که می‌توان در رابطه با این ارجاعات سینمایی گفت این است که این ادای احترام‌ها باعث خلق کمدی می‌شوند. مینیون‌ها در حال بازسازی اتفاقات و فیلم‌هایی است که مخاطب از قبل ازشان خبر دارد اما زمانی که این بازسازی‌ها توسط مینیون‌ها تحریف می‌شوند مخاطب را به خنده می‌اندازند. مثلا فیلم معروف سرقت قطار را به یاد بیاورید در نسخه‌ی اصلی‌اش خبری از مینیون‌ها نیست اما در این بازسازی، مینیون‌ها بخاطر پیدا کردن رئیس بزرگ این روایت را بازسازی و بازنویسی می‌کنند که موجب خلق کمدی و خنده مخاطب می‌شود. به‌همین دلیل آن‌ها اکنون در موزه هالیوود حضور دارند و در این انیمیشن تبدیل به بخشی از قهرمانان کلاسیک دوران طلایی هالیوود شده‌اند.

عنصر دیگری که در مینیون‌ها وجود دارد و نیازمند یک بررسی کوتاه است، آن موجود فضایی حلبی است که کارکرد روایی‌اش از سایه‌اش سرچشمه می‌گیرد. درواقع همه‌ی کارکترهای مهم این انیمیشن با سایه خود در ارتباط هستند. موجود بیگانه در ابتدا بخاطر سایه‌اش یعنی احساس بیگانگی با زمینی‌ها می‌خواهد دست به نابودی زمین بزند اما درست زمانی که با سایه خود روبه‌‎رو می‌شود و احساسات انسانی را درک می‌کند، دچار آرک شخصیتی می‌شود و تغییر وضعیت می‌دهد. او درنهایت بخاطر پی بردن به ارزش تعلق داشتن، دنیا را به کمک مینیون‌ها نجات می‌دهد.

اگر بخواهیم یک جمع‌بندی نهایی داشته باشیم، زیرمتن‌های روانشناسانه و اجتماعی مینیون‌ها خوب از آب درآمده‌اند اما انیمیشن از نظر درام و عناصرش کم می‌آورد

با اینحال انیمیشن مینیون‌ها و هیولاها همانطور که در ابتدای این نقد هم اشاره کردم در شیوه‌ی شخصیت‌پردازی کم می‌آورد. درواقع همه‌ی کارکترها در حد تیپ کارکرد روایی پیدا کرده‌اند، حتی جیمز! وقتی که پای خوانش‌های روانشناسی به میان می‌آید فیلمساز باید نسبت به آنچه که از این ایده‌ها دریافت می‌کند به کارکترهایش عمق ببخشد اما برای مینیون‌ها چنین اتفاقی نمی‌افتد. جیمز آن شخصیتی که سودای سفر قهرمانی کرده است باید مخاطب باهاش همذات‌پنداری می‌کرد و اضطراب سفرش را درک می‌کرد. از طرفی هم کمدی بیش از حد و کشمکش‌های نه‌چندان قوی، استخوان پیرنگ را می‌شکند. بحران‌ها خیلی راحت حل می‌شوند و مخاطب اضطراب هیچکدام از اتفاقات را نمی‌کشد و تعلیقی هم برایش پیش نمی‌آید.

ما در این انیمیشن نیازمند پیچیدگی‌های روایی و دراماتیک هستیم. باید تعلیق را ببینیم و باهاش لذت ببریم. مثلا نیازی نیست که هنری به‌سرعت از دست هیولا‌ها آزاد شود و یا خیلی راحت آدم حلبی فضایی آن هیولای خورنده را از پای درآورد. اگر بخواهیم یک جمع‌بندی نهایی داشته باشیم، زیرمتن‌های روانشناسانه و اجتماعی مینیون‌ها خوب از آب درآمده‌اند اما انیمیشن از نظر درام و عناصرش کم می‌آورد. با ایحال مینیون‌ها و هیولاها را می‌توان یک اثر تماشایی و سرگرم‌کننده در نظر گرفت.