فصل سوم خاندان اژدها نیز به قسمت پایانی خود رسید. فصلی که برخلاف تبلیغات اولیهاش نتوانست مخاطبان دنیای جورج مارتین را راضی نگه دارد. این سریال هرچند که به کتابها وفادار بود اما خیلی از مخاطبان بابت تغییراتی که سازندگان به متن اصلی داده بودند، رضایت نداشتند. سریال خاندان اژدها در قسمت آخر خود در فصل سوم توانست قدری از کاستیهای پرداختی خود را جبران کند، هرچند که هنوز هم نمیتواند برایمان تجربهای بر تکرار بازی تاجوتخت باشد. این سریال در یکی از مهمترین نقاط عطف خودش به پایان رسید، حالا باید در مسیری بیبازگشت منتظر فصل بعدی بمانیم. با این امید که شروع فصل جدید شبیه پایان این فصل باشد.
در ادامه داستان سریال لو میرود
قسمت هشتم سریال خاندان اژدها تقریبا چیزی بود که ما از ابتدای فصل منتظرش بودیم، قوسهاس شخصیتی و صحنههای نبرد. این قسمت گویی یک جز جداگانه از این فصل بود چراکه ما در قسمتهای پیشین کاشتهای لازم در رابطه با این قسمت را نمیدیدیم. ذات سریال خاندان اژدها روی یک پیرنگ تراژیک بنا شده است. شخصیتها قرار نیست به سفر قهرمانی بروند، هرچه که هست یک تراژدی ارسطویی با چاشنی ایدههای متنی مدرن است. همانطور که در نقد قسمتهای قبلی گفته بودم درنهایت باید همهی خطوط داستانی به خط روایی رینیرا برسند که در این قسمت همه چیز وارد یک مفهوم مشترک شدند و آن قدرتی است که باید هر طور که شده متحدان و مخالفان بهش دست یابند.
ذات سریال خاندان اژدها روی یک پیرنگ تراژیک بنا شده است. شخصیتها قرار نیست به سفر قهرمانی بروند، هرچه که هست یک تراژدی ارسطویی با چاشنی ایدههای متنی مدرن است
در این قسمت ما شاهد یک تراژدی هستیم، همان چیزی که ارسطو از لحاظ ساختاری همیشه بهدنبالش بود. پیرنگ در اینجا بهخوبی شکل گرفته است، ساختار بهطرز منسجمی عمل میکند و از همه مهمتر اینکه شخصیتها از نظر نوع پرداخت به آن چیزی که میخواستیم رسیدند. در نظر ارسطو، تراژدی روی چند اصل حرکت میکند. شخصیت، نقطه ضعف تراژیک، عطف تراژیک، کشف حقیقت و ایجاد حس ترحم و ترس در مخاطب. خاندان اژدها طبق همین فرمول پیش میرود و بحران تراژیک در این قسمت، به اوج خودش میرسد. تارگرینها قهرمانهای تراژیکی هستند که زمانی بواسطهی خون والریایی و اژدهایانشان تجلی غرور و شکوه بودند، حالا به دلیل همان ویژگیهایی که باعث بزرگیشان بود، در حال نابودی یکدیگر هستند.
حتی هیو همر و اولف وایت دو اژدهاسوار رینیرا نیز که خون خالص تارگرینها را ندارند نیز دچار شکست تراژیک میشوند. یکیشان دیوانه شده و روی هر دو جبههی نبرد آتش میکشد و دیگری نیز دارایی مهم زندگی خود یعنی همسرش را از دست میدهد. عنصری که (اژدها) در ابتدا گویا میخواست زندگی بهشان ببخشد حالا نابودشان میکند. تا جایش هست این را باید بگویم که انتخاب این دو نفر از نظر روایی نیز بسیار مهم است، چون نشاندهندهی کنار گذاشتن قوانین تارگرینها است. رینیرا برای پیروزی در جنگ مجبور میشود که به خونهای ناخالص، اژدها بدهد، یک کنش تراژیک که حالا از جانب اولف به ضررش تمام میشود. درواقع همیشه در روایتهای تراژیک ابزاری که قهرمان برای نجات خودش برمیگزیند، بعدها تبدیل به عاملی برای نابودی اش میشود.
تراژدی در اینجا از فاصله میان خواست فردی و نیروهایی که در مقابل شخصیت صف کشیدهاند شکل میگیرد. رینیرا در پی اثبات مشروعیت خود برای جانشینی است، اما هرچه به هدف نزدیکتر میشود، مجبور است خشونت بیشتری به خرج دهد و اژدهایان بیشتری را جمع کند. بنابراین پیروزی او همزمان حامل شکست او نیز هست، همانطور که هلینا پیشبینی کرد. همان عنصر دوگانگی تراژیک که در تراژدی شکسپیری حضور دارد. این قسمت از لحاظ ساختار تراژدی ارسطویی گذرگاه هولناک میان شکوه و سقوط است.
مهمترین نقطه گرانش این قسمت از نظر ساختار تراژیک ارسطویی، شخصیتپردازی آن است
مهمترین نقطه گرانش این قسمت از نظر ساختار تراژیک ارسطویی، شخصیتپردازی آن است. از ابتدا منتظر بودیم تا جهان اطراف رینیرا حاصل کنشهای او شود نه اینکه ملکهی هفت پادشاهی را دنیای پیراموناش کنترل کند. اگر از شخصیتپردازی بیهدف و بیرمق رینیرا در قسمتهای قبلی چشم بپوشیم، در این قسمت رینیرا بُعد تراژیک خودش را بهخوبی نشان میدهد و از لحاظ نظریه درام ارسطویی دست به کنش میزند. هر چند که این تغییر به یکباره از نظر درام جای بحث دارد. خطای تراژیک او، اصرار بر حفظ تصویری صلحطلبانه همانند پدرش از مشروعیتی که ویسریس از خود بجای گذاشته آنهم در سیستم سیاسی و نظامی که باید خشونت به خرج دهد. تناقضی که او را در این قسمت در مقابل بُعد انسانیاش قرار میدهد.
رینیرا در این قسمت از مشروعیت خود برای رسیدن به تاج استفاده میکند. همین قوس شخصیتی، از نظر شخصیتپردازی بهشدت دراماتیک است. کارکتری که پیشتر قربانی کنش جهان اطرافاش بود، اکنون خود خالق بحران میشود. حالا علاوهبر اینکه کنشگری او نشانهی قدرتی است که هرگز پدرش نداشته است، اما همزمان آغاز مسیر سقوط اخلاقیاش نیز بهحساب میآید. حالا رینیرا در آغاز مسیری است که در انتها باید حقیقت را بفهمد، حقیقتی که قهرمانان تراژیک بدان دست مییابند، جائی که سقوط اجتنابناپذیر است، همان لحظهای که باید متوجه شود قدرت او را به سقوط کشانده و نه به رستگاری.
شخصیتپردازی رینیرا در این قسمت خوب عمل میکند اما ضعف پرداختیاش در قسمتهای پیشین اجازه نمیدهد تا ما با یک چهرهی تماموکمال از قهرمانی تراژیک روبهرو شویم. درواقع ما شاهد همهی مراحل زندگی یک کارکتر در حال سقوط نیستیم. زمانی را به یاد بیاورید که رینیرا وارد بارانداز پادشاه شد، او حتی نمیتوانست شمشیر در دست بگیرد و مهمترین عضو هایتاورها یعنی پدر آلیسنت را بکشد. او در مقابل کاهن معبد کوتاه آمد و تاجگذاری نکرد و از همه مهمتر اینکه آنقدر خسته بود که به دامان میساریا پناه برد. اما حالا به یکباره تغییر وضعیت میدهد، آنهم تنها به این دلیل که خبر زنده بودن اگان بهش میرسد. برای یک شخصیت تراژیک چنین چیزی از نظر پرداختی قابل قبول نخواهد بود.
کنشی که قهرمان تراژیک برای نجات خود انجام میدهد، به عاملی برای آسانتر شدن سقوط او تبدیل میشود
در این قسمت او نخست به دیمون دستور حمله میدهد و میخواهد تا آخرین نفر هایتاورها به قتل برسد. بعد از آن مهمترین دستور قوس شخصیتیاش یعنی تبعید میساریا را میدهد. او تا پیش از این میدانسته است که میساریا چیزهایی از جمله بارداری هلینا را از او مخفی کرده بوده اما از آنجائی که شخصیتی کنشگر نبود، نمیتوانست او را تبعید کند. از منظر تراژدی، این تصمیمی بسیار مهم است، زیرا نشان میدهد رینیرا دارد به همان چیزی تبدیل میشود که در آغاز داستان از آن گریزان بود. او ابتدا میخواست ملکهای متفاوت باشد اما اکنون وقتی میساریا را غیرقابلکنترل میبیند، پاسخاش به این وضعیت حذف است. بنابراین تبعید میساریا نمونهای از کنشگری اوست. اما از طرفی هم حذف او برایش گران تمام خواهد شد، کنشی که قهرمان تراژیک برای نجات خود انجام میدهد، به عاملی برای آسانتر شدن سقوط او تبدیل میشود. این اتفاق عنصر مشترک میان همهی شخصیتهای تراژیک است.
قوس تراژیکی دیگر او همانطور که در بالا نیز گفتم، قتل کاهن معبد است. رینیرا در آغاز ورودش به بارانداز پادشاه برای مشروعیت خود به حق وراثت متوسل میشد، اما اکنون برای گرفتن تخت آهنین به حذف فیزیکی نیز روی میآورد. از منظر شخصیتپردازی، قتل کاهن نشان میدهد که رینیرا دیگر فقط به وقایع واکنش نشان نمیدهد او آگاهانه استانداردهای اخلاقی ابتدای زندگی خود را جابهجا میکند. بنابراین این قتل را میتوان لحظهی تثبیت دگرگونی تراژیک رینیرا دانست همانند قتل پدر آلیسنت در ابتدای کار. قدرت او در این زمان افزایش مییابد، اما همزمان مثل دیگر کارکترهای تراژیک فاصلهاش با رینیرایی که فکر میکند حق مشروعیت از طرف ویسریس برای او کار را تمام میکند، بیشتر میشود.
همانطور که بالاتر نیز گفتم، خاندان تارگرین گرفتار این نفرین تراژیک هستند. از این منظر رینیرا به دنریس تارگرین در بازی تاجوتخت شباهت پیدا میکند. هردویشان درنهایت وارد مسیر سقوط میشوند. تراژدی برای این دو شخصیت زمانی شکل میگیرد که قهرمان برای تحقق هدف خود به چیزی نزدیک میشود که در ابتدا از آن رویگردان بود. هر دویشان درنهایت دست به نابودی میزنند، یکیشان تراژیکتر و یکیشان سریعتر و آشکارتر. رینیرا حالا از منظر نظریههای درام و ساختار تراژیک ارسطویی وارد مسیر بیبازگشت شده است. او دورهی واکنشگر بودن را رد کرده است و حالا در فصل بعدی قرار است شاهد یک شخصیت تراژیک کنشگر از او باشیم، البته اگر سازندگان به پرداختاش ادامه دهند.
برای یک شخصیت تراژیک درنهایت مسیر رسیدن به هدف است که او را در دام گذرگاه سقوط میاندازد
حضور شخصیت هلینا در این قسمت به پایان میرسد. هلینا در کتابها نیز چندان پرداخت مهمی ندارد اما چارچوبهای سینمایی، سازنده را ملزم به این میکند تا کارکترش را در حد پارادایمهای یک اثر تصویری پرداخت کند. اما سازندگان ترجیح میدهند تا هلینا در همان سطح کتابها باقی بماند. او یک پیشگوست و پیشگوییهایش را میبافد. پارچهها رمزهایی دربارهی آیندهی تاجوتخت هستند. مهمترین تصویر پارچه، رینیرا با تاج و تخت آهنین است، اما اطرافاش را آتش احاطه کرده است. این تصویر مهمترین پیشگویی هلینا درباره رینیراست. برای یک شخصیت تراژیک درنهایت مسیر رسیدن به هدف است که او را در دام گذرگاه سقوط میاندازد، همان چیزی که هلینا در رویاهایش دیده بود. پارچه هلینا از طریق شبکهسازی عناصر بصری مثل اژدها، آتش، تاج و رنگ قرمز، هویت و سرنوشت تراژیک خاندان تارگرین را تولید میکند. زمانی که رینیرا پارچه را میبیند در برابر رویاهای خواهرش متوقف میشود و سرنوشت خود را به نظاره میشیند. نخها و تارها نمادی از تقدیری هستند که برای رینیرا پیشاپیش بافته شدهاند و گریزی از آن را نیست.
اما دیمون در این قسمت نیز همانند شخصیت رینیرا به آن پختگی لازم رسیده و دچار بسط شخصیتی شده است. تجربهی هارنهال و آلیس، او را وادار کرده تا واقعیت را ببیند و از نقطه ضعف خود برای بدست آوردن قدرت و تایید دیگران مخصوصا ویسریس و رینیرا چشمپوشی کند. چنانچه او خیلی زودتر از رینیرا از میساریا رد شده بود. دیمون تا پیش از این قدرت را برای خودش میخواست اما حالا میداند که باید برای بقای وارث تاجوتخت بجنگد. پس میتوان نتیجه گرفت که او نقش پل پیونددهندهی گذشته، حال و آینده را در خاندان تارگرین برعهده دارد. درواقع دیمون دیگر در مرحلهی خطای تراژیک نیست او به مرحلهای رسیده که باید با پیامد شخصیت گذشتهی خودش روبهرو شود. به بیانی دیمون در حال رسیدن به یک رستگاری تراژیک است که پس از دیدن نسخه های متفاوت خود در هرنهال به آن رسیده است. مردی که حالا فهمیده باید برای شاهزاده وعدهداده شده ویسریس بجنگد و نه برای جاهطلبی خودش.
با اینحال از نظر نظریه تراژیک ارسطویی رینیرا و دیمون در دو مسیر متفاوت قرار دارند. رینیرا به تازگی پا در مسیری گذاشته که دیمون سالها پیش طی کرده بود. رینیرا به سمت خشونت و فرسایش تراژیکی میرود اما در مقابل دیمون، شناخت کاملی از شرایط و تراژدی تارگرینها پیدا کرده است. درواقع رینیرا میکوشد آینده را با مشروعیت و خشونت خود کنترل کند، اما در مقابل دیمون به پذیرش نقش خود رسیده است. بنابراین تراژدی رینیرا، تراژدی تختوتاج و میراثی است که ویسریس برایش بجا گذاشته است و تراژدی دیمون، تراژدی رستگاری دیرهنگام پس از هرنهال است که البته هرنهال و آلیس آن را به او هدیه دادند.
از نظر نظریه تراژیک ارسطویی رینیرا و دیمون در دو مسیر متفاوت قرار دارند
اما در قسمت آخر این فصل اتفاق مهمی از نظر کارکرد شخصیتی رخ میدهد و آن مرگ اورموند هایتاور است. مرگ او طبق گفته ی خود جیمز نورتون بازیگر این نقش با طنزی سیاه همراه شده است. سریال از قسمتهای پیشین، شخصیت اورموند را بهعنوان فرماندهای منضبط و اقتدارگرا شکل داده است. کارکتری که میکوشد جنگ را با سیاست مهار کند و از اژدهایان تارگرینها ضعف بسازد. از همین رو، مردی که به نظم نظامی باور دارد، درنهایت در دل بینظمی جنگ با ضربه خنجری در جائی مضحک همراه با آتش اژدها کشته میشود. اورموند از ابتدا بر این باور بود که میتواند جنگ را با انضباط و سیاست کنترل کند و نه صرفا توسط خون والریایی و اژدها اما ساختار جنگ چیزی نبود که او فکرش را میکرد. درواقع جنگ خلاف چیزی پیش رفت که او برایش برنامهریزی کرده بود. گروگانگیری مار دریا، تحت کنترل قرار دادن دیرون و بدست آوردن اولف و اژدهایش هیچکدام نتوانستند شرایط را سمت موقعیتی پیش ببرند که او میخواست.
بااینحال، نقطهضعف اصلی در نحوه مرگ این شخصیت است. مرگ اورموند به اندازهی کارکرد رواییاش در طول سریال پرداخت نمیشود. منظور بههیچوجه مرگی حماسی برای او نیست. بهبیانی مسئله اصلی، عدمتناسب میان سرمایهگذاری شخصیتپردازی و کارکرد دراماتیک مرگ است. اورموند در طول فصل فرماندهای است با جهانبینی سیاسی بالا، که نقشی ایدئولوژیک را در جناح سبزها بازی میکند و از همه مهمتر اینکه وارث مهمی را همراه با اژدهایش در اختیار دارد. بنابراین مخاطب انتظار دارد مرگ او نتیجهی مهمی را با خود حمل کند اما چنین نمیشود مرگ او حتی حامل تحقق یک خطای تراژیک شخصی نیز نیست و تنها کارکردی از جنس روایی دارد یعنی از بین رفتن فرمانده هایتاورها و قدرت گرفتن دیرون و اژدهایش. درواقع ما میدانیم که اورموند چه جور فرماندهای است، اما نحوهی مرگش نشان نمیدهدنتیجهی انتخابهایش چیست. درواقع مرگ اورموند باید نتیجهی تصمیمهای قبلی خودش باشد نه اینکه به یکباره در میدان جنگ کشته شود، مرگ او باید شبیه مرگ سر کیستون اتفاق می افتاد، تراژیک و معنادار.
از آن طرف هم پای اگان به هرنهال رمیرسد. همان قلعهای که یک قلعهی ساده نیست بلکه روح دارد. اگان در خرابههای هرنهال از اژدهایش پیاده میشود و با ایموند ملاقات میکند. در این صحنه، اگان که تا پیش از این فردی مفلوک بود و بواسطهی دارزدن موشگیرها قصر را پر از موش کرده بود، حالا با وجود ضعف ظاهریاش بالای سر ایموند میایستد، چرخشی که از نظر دراماتیک اصلا پرداخت نشده بود و ما نمیدانیم چگونه حالا شبیه سیاستمداران نقشه میکشد. اما در مقابل، ایموند که خود را صاحب واقعی قدرت میدانست، حالا با بحران موقعیت مواجه شده است. رویارویی این دو نفر در هرنهال بخشی از جهان تراژدی در ادبیات است. وقتی که جایگاه ظاهری شخصیتها چرخش پیدا میکند. اگان شکستخورده اکنون ارادهی سیاسی دارد و ایموند قدرتمند ناچار است دوباره برادرش را بپذیرد.
سریال از نظر فرمی و هویت بصری نیز همراه با هویت رواییاش پیش میرود. یکی از مهمترین ویژگیهای غیرکلامی این قسمت، رویارویی میان سکوت بارانداز و همهمهی میدان جنگ است
اما مسئله اینجاست که دیدار این دو نفر در فضایی که بحران هویت برای مهمانهایش خلق میکند، از نظر دراماتیک در این فصل چندان طولی نمیکشد و ادامهاش به فصل بعدی موکول میشود. زمانی که باید ببینیم آیا آلیس، اگان را هم به سفر فردیت میفرستد و یا این دو برادر نه برای رستگاری بلکه برای رسیدن به اهداف خود برای مدتی با یکدیگر متحد میشوند؟
سریال از نظر فرمی و هویت بصری نیز همراه با هویت رواییاش پیش میرود. یکی از مهمترین ویژگیهای غیرکلامی این قسمت، رویارویی میان سکوت بارانداز و همهمهی میدان جنگ است. پلانهای آرام، نگاههای طولانی، مکث شخصیتها، فضاهای سرد دربار و پالتهای رنگی سرد همگی در تضاد با آتش جنگ هستند. این فضای پارادوکسیکال مخاطب را در یک پوچی قرار میدهد. فضایی گرفته و جهانی که هر لحظه امکان فروریختنش هست. فضای سرد بارانداز پادشاه در مقابل تغییر شخصیتی رینیرا و از آن طرف هم آرامش دیمون زیر آتش اژدها همگی نشان از جهانی دارد که از قبل موریانهها به جانش افتادهاند. و درست جائی که جنگ به نیمه میرسد و اژدها هر دو جبهه را میسوزاند، سکوت میدان جنگ شبیه سکوت بارانداز پادشاه میشود، شبیه تقدیری که هلینا آن را بافته بود.
همانطور که بالاتر نیز گفتم قسمت هشتم فصل سوم خاندان اژدها هنوز به مرحله گرهگشایی نرسیده است. قسمت هشتم دوباره نقطه عطف دیگری در این سریال است. جائی که کاشتها به مرحله تجمیع رسیدهاند و خطوط داستانی متفاوت در راستای یک هدف پیش میروند. قسمت هشتم جایی است که جنگ داخلی خاندان تارگرین از یک منازعه سیاسی برای تصاحب تخت آهنین، به مطالعهای درباره تراژدی فروپاشی انسان در برابر قدرت تبدیل شده است. سریال در انتهای فصل سوم به باوری که میخواست میرسد، اینکه درنهایت قدرت انسانها را تغییر خواهد داد. رینیرا تغییر میکند همانند همهی اجداد تارگریناش.
بازی تاجوتخت روایتی درباره رسیدن به قدرت بود. اما این سریال اثری دربارهی فرسایش قدرت است. اینکه چگونه قدرت موجب تغییر انسانها میشود و شخصیتها برای رسیدن به آن باید به ناچار تغییر کنند
سریال خاندان اژدها که اسپینآفی از بازی تاجوتخت است تا به اینجا ضعیف عمل کرد و نتوانست توجه مخاطبانی را که بازی تاجوتخت را دنبال میکردند به خود جلب کند. بازی تاجوتخت روایتی درباره رسیدن به قدرت بود. اما این سریال اثری دربارهی فرسایش قدرت است. اینکه چگونه قدرت موجب تغییر انسانها میشود و شخصیتها برای رسیدن به آن باید به ناچار تغییر کنند. مسئله در این سریال همانند بازی تاجوتخت رسیدن به قدرت نیست، بلکه این است که چگونه قدرت انباشتهشده و موهبتهایشان یعنی خون والریایی و اژدها یک خاندان را از درون نابود میکند. بههمین دلیل، تراژدی خاندان اژدها بیشتر موروثی و تقدیرگرایانه است و پیشگوییها و رؤیاهای هلینا نیز این جهانبینی را تقویت میکند.
خاندان اژدها در نقطه ای سرنوشتساز و تعیینکننده در فصل سوم به اتمام رسید. جائی که باید امیدوار بود شبکه HBO در فصل بعدی روند همین قسمت را ادامه دهد و ضعفهای این سه فصل را جبران کند. خاندان اژدها خیلی دیر به این قسمت مخصوصا تغییر شخصیت رینیرا رسید. باید امیدوار بود که در فصل بعدی خاندان اژدها چیزی بیشتر از روایتهای این قسمتها و فصلها را تحویلمان دهد.