موشکافی و نقد قسمت ششم فصل سوم سریال سیلو | Silo

شنبه 17 مرداد 1405 - 21:59
مطالعه 11 دقیقه
ربکا فرگوسن در حال دیدن نشان اش در سریال silo
در قسمت ششم فصل سوم سریال سیلو قرار است کدهای معمایی بیشتری باز شوند و از طرفی هم رازهای تازه‌ای شکل بگیرند. با موشکافی این قسمت همراه زومجی باشید.

موشکافی قسمت ششم فصل سوم سریال سیلو

نقش سیلوی شماره یک

همانطور که در قسمت‌های قبلی هم متوجه شده بودیم که همه چیز تحت کنترل سیلوی شماره یک است و اتاق کنترل و فرماندهی در آنجا قرار دارد، در این قسمت باز هم به این موضوع اشاره‌ی مستقیمی می‌شود. هنگامی که برنارد، لوکاس و جولیت درباره لوله‌ها صحبت می‌کنند، می‌فهمیم که یک لوله مستقیم به بخش دادگستری می‌رود و لوله‌ی دیگر به اتاق آی‌تی که این لوله برقی است که از سیلوی شماره یک می‌آید. یعنی اگر همه‌ی سیلو از کار بی‌افتد صدای الگوریتم هیچگاه خاموش نمی‌شود. درست مثل سیلوی شماره ۱۷. پس تا به اینجا متوجه شدیم دو سیستم لوله وجود دارد یکی برای برق فرماندهی و دیگری همان پادمان که سیستم سیف‌گارد است و به طبقه‌ای می‌رود که در آن بخش دادگستری قرار دارد. پس اگر جولیت بخواهد کاری انجام دهد باید یکی از نقشه‌هایش این باشد که به لوله‌ی اتاق فرماندهی دست پیدا کند.

الگوریتم متوجه صحبت‌های کمیل با دیگران می‌شود

تئوری دیگری که در قسمت‌های قبلی به‌وجود آمده بود و هنوز ما به آن شک داشتیم این بود که آیا الگوریتم می‌تواند صدای مردم سیلو را بشنود و آن‌ها را تحت نظر بگیرد و یا تنها آن دوربین‌های مخفی کار نظارت را انجام می‌دهند؟ در این قسمت سیلو به پرسش‌هایمان پاسخ می‌دهد. زمانی که کامیل و جولیت در حال صحبت کردن هستند، سنسور کلید فراخوانی الگوریتم که در دست کامیل قرار دارد روشن می‌شود، این همان وسیله‌ی کنترلگری است که برنارد هم آن را در اختیار داشت و در مواقع ضروری روشن می‌شد. محتوای صحبت میان کامیل و جولیت برای سیلو خطرزا به‌شمار می‌آمد، به‌همین دلیل چراغ روشن شد و هردویشان به اتاق الگوریتم رفتند، پس می‌توان اینگونه نتیجه گرفت که سیستم صدا از همه چیز باخبر است، هم می‌تواند پروسه‌ی دروغ‌سنجی را انجام دهد، هم میزان اضطراب و ضربان قلب را. اما اینکه چرا هنوز متوجه نشده که برنارد زنده است تئوری دیگری را برایمان بوجود می‌آورد. آیا ممکن است که الگوریتم صبورانه اجازه می‌دهد تا جولیت و سیمز نقشه‌شان را پیش ببرند و بعد از آن وارد عمل شود؟ و یا اینکه تنها روی سیستم بدنی کمیل حساس است و متوجه میزان استرس او شده و کمیل را نزد خودش فراخوانده است؟ فعلا اطلاعات ما درباره الگوریتم تنها در حد حدس و گمان است و باید منتظر قسمت‌های بعدی بمانیم.

سیلوها آزمایشگاه‌های انسانی هستند

اما هنگام صحبت‌های میان الگوریتم و جولیت تئوری‌های بیشتری برای مخاطب پیش می‌آید. صدا به‌وضوح از ارتباط میان سیلوی ۱۷ و ۱۸ مخالفت می‌کند و اجازه نمی‌دهد تا بازماندگان آن سیلو به این سیلو منتقل شوند. خب مگر بنای ساخت سیلوها نجات نسل بشر از آلودگی نبوده پس چرا باید هر سیلویی ایزوله بماند و آدم‌هایش ارتباطی با یکدیگر نداشته باشند؟ این رویکرد چیزی شبیه‌به ایجاد شرایط آزمایشگاهی است. اجتماع سیلو باید از همه طرف بسته بماند. گذشته‌اش پاک شود، میزان بارداری‌ها تحت کنترل بماند، هیچ ناخودآگاه جمعی وجود نداشته باشد، در شرایط سخت حافظه‌ها پاک شوند و اگر هم شرایط وخیم شد و موش‌های آزمایشگاهی (آدم‌ها) خیلی آلوده شدند (بخوانید خارج از کنترل) سیف‌گارد فعال شود و نمونه‌ها را از بین ببرد.

همه چیز شبیه یک آزمایش است هیچ کاتالیزور و ماده‌ی غریبه‌ای از بیرون نباید وارد شود. این بحث پاک کردن حافظه‌ها یک تئوری ضعیف دیگری را هم مطرح می‌کند، اینکه اصلا ممکن است ساکنان ابتدایی این سیلوها خود برای یک آزمایش انسانی ثبت نام کرده باشند و با پای خود به اینجا آمده باشند و بعد از آن حافظه‌شان پاک شده باشد. اما به صحبت‌های الگوریتم برمی‌گردیم، الگوریتم نمی‌خواهد آنچه که از شورش سیلوی شماره ۱۷ باقی‌مانده است به این سیلو بیاید. آن بچه‌ها حالا هم عتیقه‌ها را دیده‌اند، هم می‌دانند سیف‌گارد چیست و هم جسارت زیادی برای مخالفت کردن دارند. پس آن‌ها بیش از جولیت برای امنیت سیلو تهدیدآفرین هستند. از طرفی هم الگوریتم می‌داند که جولیت در آن سیلو به‌دنبال چه‌چیزی می‌گردد و قصدش تنها کمک کردن به دوستش سولو نیست.

قرار بر این بوده که سیلو تنها تا ۷۰ سال دیگر زنده بماند

اما وقتی جلوتر می‌رویم این تئوری پروژه‌ی آزمایشی بودن سیلوها باز هم پررنگ‌تر می‌شود. در خط داستانی کلانتر بیلینگز که به‌دنبال قاتل اورلا می‌گردد، به یک مسئله‌ی دزدی بسیار مهمی برمی‌خوریم. از قسمت قبلی دیدیم که او می‌فهمد تنها برای دو سال لامپ رشد باقی مانده است اما چیزی که در این میان بیشتر ذهن مخاطب را کنجکاو می‌کند این است که کلا در سیلو برای ۷۰ سال دیگر لامپ وجود داشته است. جدای از اینکه چه‌کسی می‌خواهد فرآیند نابودی سیلو را به‌جلو بیاندازد و یا شورش مهمی را کنترل کند، مسئله اساسی اینجاست که سازندگان احتمالا برای حیات این سیلوها زمان مشخصی را در نظر گرفته بودند. چون وقتی لامپ رشد تمام شود، شورش رخ می‌دهد، و بعد از شورش احتمالا سیف‌گارد فعال خواهد شد و پروژه بسته می‌شود. احتمال اینکه سازندگان به‌دنبال شورشی کنترل‌شده نیز باشند وجود دارد، لامپ‌ها تمام شود، شورش شود و بعد از آن از جائی لامپ برسد. حالا با توجه به تئوری این لامپ‌ها احتمال این می‌رود که کسی که پشت این دزدی‌ها قرار دارد یا از راز ساخت سیلوها باخبر است و می‌داند احتمالا همه چیز یک آزمایش کنترل‌شده است و یا اینکه لامپ‌ها را از طریق راه‌های مخفی به سیلوهای دیگری انتقال داده است. گم‌شدن لامپ‌ها خط داستانی مهمی در روند این جریان است که ما فعلا چیز زیادی از آن نمی‌دانیم اما این روند تئوری‌های متعددی همراه خود دارد.

وجود یک شورشی دیگر که تاکنون او را ندیدیم

کلانتر برای پیدا کردن دزد لامپ‌ها و قاتل اورلا کنت به پدر ناکس می‌رسد. ناکس درباره‌ی پدرش می‌گوید که او بیشتر عمر خود را در معادن گذرانده و سرپرست خوبی برای خانواده‌اش نبوده است. اما ناکس در ادامه می‌گوید که پدرش مهندس کاربلدی بوده اما دزدی هم می‌کرده. وقتی هم که شرلی ناکس را راضی می‌کند تا سراغ پدرش را بگیرد، هاروود پدر گلیندا به او می‌گوید که پدرش مرده است. درواقع همه‌ی آدم‌هایی که به ناپدیدشدن لامپ‌ها مرتبط می‌شوند، ربطی به پدر ناکس پیدا می‌کنند. می‌توان اینگونه نتیجه گرفت که پدر ناکس یکی از کسانی است که راه‌های مخفی سیلو را می‌داند و شاید در ناپدیدشدن لامپ‌ها دست داشته باشد تا شورشی را به جلو بیاندازد. و اگر این تئوری‌ها درست باشد احتمال زنده بودنش نیز هست، چراکه او پدر ناکس است و ممکن نیست آدم بدی باشد و عمدا خودش را به معادن تبعید می‌کرده، چراکه در سیلوها اشیا باارزش تعریف نشده‌اند، پس همه‌ی دزدی‌ها نقشه بوده‌اند.

وجود راه‌های مخفی در دل سیلو و بین طبقات

از طرفی دیگر هم کلانتر متوجه می‌شود که گلیندا در عرض ده دقیقه ۵۰ طبقه را جابه‌جا شده است، یعنی او از راه‌های مخفی باخبر است، این یعنی اینکه پدرش هاروود نیز از این راه‌ها خبر دارد پس می‌توان این تئوری را بوجود آورد که هر دوی این‌ها پدر ناکس را از نزدیک می‌شناسند و احتمالا در نقشه‌هایش حضور دارند. اما از آنجائی که اورلا کنت در هیچکدام از فیلم‌های دوربین‌های مخفی نبود این تئوری نیز پیش می‌آید که او هم از این راه مخفی باخبر بوده، چراکه اصلا در ریه‌هایش هیچ گردوغباری پیدا نکرده بودند. و شاید مرگ او مک‌گافینی است که قرار است دنیای سیلوها را به راز بزرگتری ببرد و اصلا مردن او در روند معمای سیلوها هیچ مسئله‌ی باارزشی نباشد.

سیمز اجازه نمی‌دهد حافظه‌ها پاک شوند

از آنجائی که اختلافات میان سیمز و کمیل بالا گرفت و سیمز به گروه شورشیان پیوست این احتمال می‌رود که سیمز به جولیت، برنارد و دوستانشان این هشدار را بدهد که از آب سیلو مصرف نکنند وگرنه همه چیز بر باد می‌رود. پس می‌توان نتیجه گرفت که این نقطه عطف می‌تواند اینگونه پیش برود که جولیت و بقیه‌شان حافظه خود را داشته باشند اما مردم سیلو دیگر جولیت را به‌عنوان یک قهرمان شورشی نشناسند.

کمیل دچار چرخش دراماتیک شود

از آنجائی که کمیل فرزندش را دوست دارد و نگران آینده اوست و هم اینکه گاه‌به‌گاه دچار فروپاشی روانی می‌شود (همانطور که برنارد به سیمز گفت) این تئوری به میان می‌آید که او هم امکان این را دارد تا الگوریتم را گول بزند. ممکن است کمیل بزرگترین پیچش سریال را رقم بزند و در لحظه آخر اجازه ندهد تا جولیت دچار فراموشی شود.

چه کسی پشت صدای الگوریتم است؟

در کتاب‌ها سازندگان به نوبت پشت صدا قرار می‌گیرند که یکی‌شان دنیل است ولی ممکن است در سریال شرایط فرق کند. اما در این قسمت چند پلان خیلی حساس درباره‌ی ماهیت این الگوریتم داریم. اول اینکه الگوریتم در جائی شبیه یک انسان رفتار کرد و با تاخیر جواب کمیل را داد، گویی او در اتاق حضور نداشت و یا حتی در حال مشورت با دیگری بود. این تاخیر در جواب نمی‌تواند عادی باشد به‌نحوی که جواب بیشتر پرسش‌هایمان در رابطه با مرکز کنترل و سیلوی شماره یک پشت همین تاخیر خوابیده است.

نقش دنیل و هلن در ساخت سیلوها

اما چیزی که حالا دیگر از آن مطمئن شده‌ایم این است که دنیل و هلن در ساخت و کنترل سیلوها نقش دارند. دوباره همان اردک! آنهم در مسیری که حالا قرار است مستقیم به‌سمت سازندگان بروند. جائی که سناتور به هر دویشان می‌گوید آیا برای نجات جهان آماده‌اید؟ پس به‌طور قطع می‌توان نتیجه گرفت، اردکی که جورج به جولیت داده متعلق به هلن و دنیل است و آن‌ها در سیلوی شماره 18 حضور داشته‌اند.

نقد قسمت ششم فصل سوم سریال سیلو

از نظر نظریه روایت قسمت ششم فصل سوم سریال سیلو را می‌توان دوباره‌تعریفی بر اطلاعات قبلی در نظر گرفت. همانطور که در نقد دو قسمت قبلی گفته بودم این سریال دیگر گنجایش خلق کدهای معمایی تازه‌ای را در خود نداشت و نمی‌توانست تعلیق بیشتری را تحمل کند، به‌همین دلیل سازندگان کارکرد این قسمت را همانند قسمت قبلی روی بازتعریف اطلاعات قبلی قرار دادند. این قسمت با کنترل میزان اطلاعاتی که در طول روند روایت در اختیار درام قرار می‌دهد، باعث می‌شود تا مخاطب دوباره سری به اطلاعات قبلی بزند و قطعه پازل‌های بیشتری را کنار یکدیگر قرار دهد. درواقع قرار نیست، کد معمایی تازه‌ای وارد شود، بلکه بنا بر این است که اتفاقات قبلی قوام دراماتیکی بیشتری بگیرند.

در این قسمت، روایت همچنان نقطه گرانش‌اش را روی ارائه‌ی اطلاعات ناقص قرار می‌دهد اما کنترل‌شده تا مخاطب بتواند به دور از تعلیق زیاد به‌دنبال مضمون و معنای جهان بسته‌ی سیلوها هم برود

در این قسمت، روایت همچنان نقطه گرانش‌اش را روی ارائه‌ی اطلاعات ناقص قرار می‌دهد اما کنترل‌شده تا مخاطب بتواند به دور از تعلیق زیاد به‌دنبال مضمون و معنای جهان بسته‌ی سیلوها هم برود. در این قسمت مخاطب و شخصیت‌ها در وضعیت ناآگاهی نسبی قرار دارند و تنها با اطلاعات قبلی بازی می‌کنند. مثلا مخاطب می‌داند که اورلا کشته شده است و حالا در این قسمت سازندگان با یک تغییر زاویه اطلاعاتی او را به اتاق کنترل می‌کشانند تا ببیند اورلا در دوربین‌ها حضور ندارد و از زاویه‌ای دیگر به موضوع نگاه کند. این رویکرد مخاطب را وادار می‌کند تا درباره‌ی حقیقت جست‌وجو کند.

در این قسمت تعارض و کنش تبدیل به نقطه گرانش سیلو می‌شود. شخصیت‌ها بیش از همیشه کنشگر هستند تا اینکه محصول اتفاقات اطرافشان باشند. این قسمت در میانه‌ی پرده‌ی دوم قرار دارد، جائی که بحران پیچیده‌تر شده و دو موضوع بیرون رفتن لوکاس و پاتریک و اضافه کردن ماده فراموشی قرار است داستان را به جای دیگری پرتاب کنند. سریال سیلو حالا دیگر تبدیل به روایتی درباره‌ی مبارزه برای پیدا کردن حقیقت شده است. روایت‌های آخرالزمانی معمولا روی مبارزه برای بقا پیش می‌روند اما سیلو حقیقت را هم به این جریان اضافه می‌کند، رویکردی که کشمکش‌های درونی افراد را برای نگه داشتن حافظه و هویت‌شان فرامی‌خواند. حقیقتی که در جائی تبدیل به مسئله‌ی بقا هم می‌شود. بقا مگر چیزی جز هویت و حقیقت است؟ آخرالزمان تنها متعلق به تمام شدن لامپ‌های حیاتی نیست، بلکه متعلق به هویت نیز هست، اینکه حقیقت را چه کسانی مصادره می‌کنند؟

کشمکش‌ها در این قسمت از جائی سرچشمه می‌گیرند که شخصیت‌ها میان دو لایه‌ی تعارض گیر می‌افتند. در لایه‌ی بیرونی، الگوریتم و کمیل در حال کنترل کردنشان هستند و در لایه‌ی درونی نیز آن‌ها نمی‌خواهند هویت و خاطراتشان را فراموش کنند. این همان نقطه‌ای است که خالق کشمکش‌ها می‌شود. درواقع بحران سیاسی و بحران هویتی با یکدیگر گره می‌خورد و قهرمان‌ها علیه یک نظام کنترل‌گر طغیان می‌کنند.

از نظر درام معما زمانی به خود کارکردی دراماتیک می‌گیرد که اطلاعات موجود در بطن روایت با اطلاعاتی که نمی‌توان دیدشان فاصله داشته باشند، در این صورت مخاطب سفری را به‌سوی کشف حقیقت شروع می‌کند

اما چیزی که در سریل سیلو از نظر دراماتیک مرا به خود جذب می‌کند، روند حل معماست. در این قسمت همانطور که پیش‌تر نیز گفتم کد معمایی بر پایه‌ی بازخوانی اطلاعات بنا شده است. یعنی معما توسط مخاطب و کارکتر قرار است از تغییر زاویه دید آن‌ها به موضوع حل شود، درواقع منظور نوعی کلنجار رفتن است. از نظر درام معما زمانی به خود کارکردی دراماتیک می‌گیرد که اطلاعات موجود در بطن روایت با اطلاعاتی که نمی‌توان دیدشان فاصله داشته باشند، در این صورت مخاطب سفری را به‌سوی کشف حقیقت شروع می‌کند، کاری که در این قسمت و دو قسمت قبلی اتفاق افتاد. مخاطب در موقعیتی مشابه کارکترها قرار می‌گیرد، نه چیزی بیشتر از جولیت می‌داند و نه چیزی کمتر. مخاطب در اینجا با همه‌ی شخصیت‌های اصلی به بازتعریف اتفاقات می‌پردازد و تئوری‌بافی می‌کند.

هیچکاک اینگونه فیلم می‌ساخت، او اهمیت معما را در رسیدن به پاسخ‌اش نمی‌دید بلکه پروسه‌ی انتظار برایش مهم بود. سیلو هم در این قسمت همین کار را انجام می‌دهد. تماشاگر را با استفاده از اطلاعات ناقص، میان تئوری‌بافی و بازنگری اطلاعات قدیمی قرار می‌دهد. هر نشانه همچنان که بخشی از راز را آشکار می‌کند، پرسش‌های تازه‌ای را هم ایجاد می‌کند. مثلا اگر اورلا کنت در دوربین‌ها نیست پس از کدام قسمت وارد معادن شده است؟ معما در این قسمت اینگونه خلق می‌شود. کلانتر اورلا را نمی‌بیند اما به جایش گلیندا را دو بار رویت می‌کند.

سریال سیلو فارغ از عناصر مصالح درام درگیر معنایی عمیق است. عموما آثار دیستوپیایی طبق پارادایم‌های ژانر پیش می‌روند اما سیلو اثری است که مفاهیم بزرگی را نیز با خود حمل می‌کند. در جهان سیلو قدرت حاکم با کنترل اطلاعات، دستکاری حافظه و از بین بردن ناخودآگاه جمعی، هویت آدم‌ها را هم مدیریت می‌کند. زیرا هویت تنها مختص به ویژگی‌های فردی نیست. مسئله فراموشی جولیت صرفا یک بحران روان‌شناختی نمی‌تواند باشد بلکه مسئله هویت او نیز هست. پس بازگشت حافظه او در این قسمت به‌نوعی بازپس‌گیری بخشی از ناخودگاه جمعی افراد سیلو نیز مربوط می‌شود.

سیلو نقدی سیاسی است. اثری درباره‌ی جوامعی که با حذف تاریخ، حقیقت، هویت و بازنویسی دوباره‌ی تاریخ قصد کنترلگری روی افرادش را دارد

حقیقت در این سریال یک مسئله‌ی سیاسی است، اینکه چه‌کسی حق دارد حقیقت را تعریف کند و چه کسی تصمیم می‌گیرد دیگران چه‌چیزی بدانند؟ مسائلی که در یک اثر دیستوپیایی اتفاق می‌افتد. حقیقت در سیلو چاقویی دو لبه است هم می‌تواند آدم‌ها را از زیر زمین به بالا بکشاند و هم می‌تواند باعث نابودی شود و پادمان را فعال کند. این سریال با حقیقت بازی می‌کند و نظام‌های دموکراتیک را نیز مورد آزمایش قرار می‌دهد. آیا می‌توان در هر شرایط‌ی حقیقت را به مردم گفت؟ از طرفی دیگر هم سیلو نقدی سیاسی است. اثری درباره‌ی جوامعی که با حذف تاریخ، حقیقت، هویت و بازنویسی دوباره‌ی تاریخ قصد کنترلگری روی افرادش را دارد. سیلو به‌بهترین نحو یکی از المان‌های ژانر دیستوپیایی یعنی نظام توتالیتر را از این طریق پرداخت می‌کند.

نظرات