نقد سریال خاندان اژدها (House of the Dragon) | قسمت هفتم فصل سوم

سه‌شنبه 13 مرداد 1405 - 22:30
مطالعه 9 دقیقه
اما دارسی روی میز شام در سریال house of the dragon
در قسمت هفتم فصل سوم خاندان اژدها اتفاقات مهمی رخ می‌دهد و نقطه عطف بزرگی شکل می‌گیرد. جائی که دیگر روایت نمی‌تواند به عقب بازگردد. همراه زومجی باشید.

قسمت هفتم سریال خاندان اژدها از فصل سوم این سریال را می‌توان یک نقطه عطف دیگر در نظر گرفت. در این قسمت تعارض‌ها و کشمکش‌ها ماجرا را به نقطه اوج بحران نزدیک می‌کنند و روایت را به‌سوی یک درام جنگی می‌برند. در این قسمت کاشت‌های سیاسی دو قسمت قبلی، خود را به‌عنوان تعارض‌های حماسی نشان می‌دهد. حالا با توجه به این روند باید منتظر بود که تا قبل از پایان فصل، سریال شاهد رویارویی بزرگی از دو جناح سبز و سیاه باشد وگرنه در غیراینصورت خاندان اژدها از لحاظ دراماتیکی نمی‌تواند برای فصل بعدی خود مخاطبان زیادی را جمع کند.

در ادامه داستان سریال لو می‌رود

مشکل سریال خاندان اژدها این است که سازندگان نتوانسته‌اند جهان و ایده‌ی ابتدایی و اصلی این دنیای فانتزی را به‌تصویر بکشند. برخلاف سریال بازی تاج‌وتخت که جهانش می‌دانست در پی چه‌چیزی آمده، خاندان اژدها نمی‌داند و سردرگم است. تاج‌وتخت کارکترهایش را می‌شناخت اما خاندان اژدها ترجیح می‌دهد کارکترهایش را در سطحی‌ترین وضعیت ممکن پرداخت کند، به‌همین دلیل است که ما در قسمت هفتم فصل سوم این سریال هنوز نتوانسته‌ایم با این جهان فانتزی و حماسی ارتباط خوبی بگیریم. درواقع اگر مخاطب همچنان پیگیر این سریال است دلیل‌اش را می‌توان در پشتوانه‌های آن یعنی جورج مارتین و بازی تاج‌وتخت جستجو کرد.

مشکل سریال خاندان اژدها این است که سازندگان نتوانسته‌اند جهان و ایده‌ی ابتدایی و اصلی این دنیای فانتزی را به‌تصویر بکشند. برخلاف سریال بازی تاج‌وتخت که جهانش می‌دانست در پی چه‌چیزی آمده، خاندان اژدها نمی‌داند و سردرگم است

این قسمت درگاهی است برای ورود به نقطه اوج روایت، جائی که بعد از اتفاقات این قسمت دیگر راه برگشتی برای هیچ نیروی دراماتیکی وجود ندارد. بازگشت سان‌فایر و اتحاد دوباره او با ایگان دوم، موازنه قدرت را به شکلی ناگهانی تغییر می‌دهد و از طرفی هم خیانت اژدهاسوار رینیرا و اقدام به قتل آلیسنت دیگر چیزی را به عقب بازنمی‌گرداند. در این قسمت برخلاف قسمت قبلی کشمکش‌ها روی کشمکش‌های بیرونی سوار هستند، درواقع تعارض‌های این قسمت برداشتی از کشمکش‌های درونی شخصیت‌ها (هرچند نصفه‌ونیمه) در قسمت قبل است. به‌همین دلیل روابط علت‌ومعلولی بیشتر به شکل زنجیره‌ای از پیامدهای تصمیم‌های گذشته عمل می‌کنند تا رخدادهای دراماتیک ناگهانی.

از منظر نظریه درام مهم‌ترین کارکرد روابط علت و معلولی در قسمت هفتم این است که بحران نتیجه‌ی انتخاب‌ها و شخصیت‌پردازی‌های گذشته است. ضعف‌های ذاتی رهبری دیمون و رینیرا، اختلافات درونی، بی‌اعتمادی میان متحدان و تصمیم‌های اشتباه شخصیت‌ها، به‌تدریج شرایطی را ایجاد کرده‌اند که دشمن بتواند دوباره قدرت بگیرد. درواقع، این قسمت از لحاظ روابط علت‌ومعلولی حاصل انباشت تعارض‌های قبلی است. درواقع زنجیره علت‌و‌معلولی در برخی نقاط به اندازه کافی ساخته نمی‌شوند. به بیانی بعضی تغییرات مهم در داستان بیشتر شبیه اتفاق هستند تا نتیجه طبیعی کنش شخصیت‌ها. برای مثال یکی از مشکلات پیرنگ این است که رینیرا در موقعیتی قرار می‌گیرد که قدرت‌اش کاهش پیدا کرده است، اما این کاهش بیشتر حاصل رخدادهای بیرونی است. در یک پیرنگ استخوان‌دار، پیامدها نتیجه‌ی تصمیم‌های رینیرا باید باشند اما در این قسمت، بحران‌ها او را مجبور به انتخاب می‌کنند.

از جهتی دیگر بازگشت ایگان که به‌عنوان یک نقطه عطف مهم عمل می‌کند، نیازمند این است که پیرنگ برای ایجاد این نقطه دراماتیک مهم تلاش بزرگی را انجام دهد. درواقع زمان کافی برای نشان دادن مسیر تحول او در طول روایت صرف نمی‌شود. ایگان کارکتر شکست‌خورده‌ای که او را مرده نامیده بودند، به ناگاه تبدیل به یک قدرت جدی می‌شود و اژدهای مرده‌اش دوباره به او می‌پیوندند. از منظر پیرنگ این‌ها همگی نیازمند نشان دادن یک مسیر علت‌ومعلولی قدرتمند است تا مخاطب بتواند پای روایت خاندان اژدها بنشیند. درواقع هیچ دلیل دراماتیکی وجود ندارد که به یکباره ایگان در قالب یک پادشاه دربیاید و در مقابل یک ارتش بایستد.

مشکل پیرنگ این قسمت ضعف در ایده نیست، اتفاقا ایده‌ها در جایگاه خود نقش مهمی را ایفا می‌کنند، اما چیزی که در اینجا از خود ضعف نشان می‌دهد، چگونگی شکل گرفتن ایده‌هاست

مشکل پیرنگ این قسمت ضعف در ایده نیست، اتفاقا ایده‌ها در جایگاه خود نقش مهمی را ایفا می‌کنند، اما چیزی که در اینجا از خود ضعف نشان می‌دهد، چگونگی شکل گرفتن ایده‌هاست. اینکه چه می‌شود که ایگان قدرتمند می‌شود؟ در نظریه پیرنگ هر اتفاق در داستان باید پیامد اتفاق قبلی باشد و خودش نیز زمینه‌ساز اتفاق بعدی شود. یک پیرنگ ساختارمند مثل زنجیره عمل می‌کند، اگر یکی از حلقه‌ها حذف شود، مسیر ماجرا نامفهوم جلوه می‌کند. مثلا داستان نشان می‌دهد که جبهه رینیرا با مشکلاتی مانند اختلافات داخلی، کاهش اعتماد متحدان و تهدیدهای بیرونی روبه‌رو است، اما این مشکلات به یک کنش مشخص تبدیل نشده‌اند. برای مثال، اگر بی‌اعتمادی میان متحدان رینیرا یک بحران است، پیرنگ باید نشان دهد که این بی‌اعتمادی چگونه باعث خیانت اژدهاسوار رینیرا یا شکست سیاسی با مار دریا می‌شود. وقتی بحران فقط مطرح می‌شود اما به نتیجه نمی‌رسد، یکی از حلقه‌های زنجیر پیرنگ قطع می‌شود. درواقع مشکل این قسمت این است که میان علت، کنش و نتیجه فضای خالی (باگ) وجود دارد. مخاطب در جریان اتفاق است، اما باید خودش حلقه‌‌ی ناپدید شده را در ذهن‌اش پرداخت کند و در روند داستان بچیند.

از منظر نظریه درام و روایت، زمانی شخصیت‌پردازی موفق است که کارکتر به‌عنوان یک نیروی خالق برای پیشبرد و خلق پیرنگ عمل کند. همانطور که در نقد قسمت‌های قبلی نیز گفتم رینیرا یک شخصیت تراژیک شکسپیری و ارسطویی است که معمولا اینگونه کارکترها مسیر سختی را تا رسیدن به نقطه‌ی انتهایی روایت طی می‌کنند. رینیرا همچنان در این قسمت نیز خصیصه‌ی دراماتیکی مهمی از خود نشان نمی‌دهد. او همچنان محصول کنش‌های جهان اطراف‌اش است. تاثیری روی کسی ندارد، شورایش بهم‌ریخته و فاقد انسجام است و گویی جوهره‌ی ملکه بودن را نمی‌تواند از خود بروز دهد. قهرمانان تراژیک درگیر خصیصه‌ای هستند که آن‌ها را درنهایت به‌سمت پرتگاه می‌کشاند که در این قسمت، رینیرا را یک قدم به این سرنوشت نزدیک‌تر کرد. او در جائی که از هلینا می‌پرسد آیا درنهایت بخاطر مشروعیتش می‌تواند حکمفرمایی کند یا نه؟ همان نقطه سقوط است. تمرکز بیش از حد رینیرا روی این مسئله از لحاظ چارچوب شخصیت‌پردازی شکسپیری او را در گرداب بزرگی خواهد انداخت.

از طرفی دیگر نیز رینیرا همانند اجداد تارگرین خود، اژدهایان را برگ برنده‌ی مهمی برای حکمرانی و مشروعیت‌اش می‌داند، به‌همین دلیل به‌دنبال اژدهاسوارانی به‌جز خانواده‌ی سلطنتی تارگرین رفت؛ اتفاقی که او را به‌عنوان یک قهرمان تراژیک به پرتگاه نزدیکتر کرد. اورموند هایتاور، یکی از سوارکاران بدنام رینیرا را به‌سمت خود کشید، اتفاقی که موازنه‌ی قدرت را تغییر داد. رینیرا فکر می‌کرد می‌تواند با اژدهایان بسیار پیروز شود اما نمی‌دانست این ضعف ذاتیِ وابستگی تارگرین‌ها به اژدهایان حداقل تا به اینجا زمینه‌ساز سقوط او خواهد شد. پافشاری شخصیت اصلی روایت روی دو عنصر مشروعیت و اژدهایان المان‌های خلق‌کننده‌ی مسیر سقوط هستند، ویژگی‌هایی که یک شخصیت تراژیک را می‌سازند. از طرفی دیگر نیز رینیرا همچنان مخلوق جهان اطرافش است و کنش‌های او تحت تاثیر رفتارهای اطرافیانش شکل می‌گیرند.

پافشاری شخصیت اصلی روایت روی دو عنصر مشروعیت و اژدهایان المان‌های خلق‌کننده‌ی مسیر سقوط هستند، ویژگی‌هایی که یک شخصیت تراژیک را می‌سازند

از سمتی دیگر نیز ایموند همچنان در هرنهال حضور دارد و کاملا در اختیار نیروی جادویی آلیس قرار گرفته است. در نقد قسمت قبلی گفتم که هرنهال مکانی معمولی نیست و هرکسی که پای در آنجا می‌گذارد وابسته به شرایط‌اش راهی ناخودآگاه خود می‌شود. همانطور که دیمون در آنجا وارد سایه‌های درون خود شد، ایموند هم لایه‌های پنهانش را دید و قبل از اینکه آلیسنت به آنجا برسد، با مادرش در یک موقعیت خصوصی قرار گرفت. ایموند در رویایش دید که آلیسنت بابت شرایط کودکی‌اش از او عذرخواهی می‌کند و می‌گوید که جز او کسی را ندارد. این همه‌ی آن چیزی است که ایموند می‌خواهد و آلیس نیز درصدد این است تا هم نقش معشوقه را برای او بازی کند و هم نقش مادر را. ایموند درگیر تعارض در عقده ادیپ است و نمی‌توان به‌طور قطعی گفت که او دوست دارد با مادرش در رابطه باشد. این شخصیت، برادرش اگان را رقیبی برای خود می‌دید، به‌همین دلیل رویش آتش گشود و حالا که آلیسنت به نزدش آمده است، فکر می‌کند می‌تواند صاحب مادر خود شود. البته او به‌دنبال آن عشق از دست‌رفته از مادرش است و به‌نوعی می‌خواهد خودش را جایگزین پدر کند تا آلیسنت او را دوست داشته باشد.

اما آلیسنت در این قسمت، شخصیت اصلی ماجرا است، چراکه دست به کاری با نیروی دراماتیکی به‌شدت قوی‌ و مهمی می‌زند. آلیسنت بیش از رینیرا درگیر جهانی تراژیک است. او به هرنهال می‌رود تا کار ایموند را یکسره کند (البته هنوزسرانجام ایموند مشخص نشده است). نقطه سقوط آلیسنت حساسیت روی خانواده‌اش بود، جائی که اعلام کرد ایگان پادشاه بعدی است همانجا مسیر سقوط‌ خود را فراهم کرد و حالا هم به خاطر نقشه‌هایش برای از میان بردن دو فرزند خود تبدیل به ضدقهرمانی تراژیک شبیه سر کیستون شده است که گویی دیگر جهان جائی برایش ندارد. آلیسنت تراژیک است باید دست به قتل کسی بزند که پیش‌تر بابتش دست رینیرا را زخمی کرده بود. در ناخودآگاه آلیسنت احساس خشم، پشیمانی و میل به رهایی انباشته شده است. سقوط او از سر شرارت نیست بلکه بخاطر انتخاب‌های اخلاقی پیچیده است. او حالا از ملکه‌ای مقتدر به شخصیتی زخمی تبدیل شده که شبیه رینیرا درگیر جنگی مردسالارانه است که از گذشته‌ها به جای مانده است.

نکته‌ی دیگر این قسمت شخصیت هلینا است. او از لحاظ گرانش دراماتیکی قدرتمند است اما همچنان سریال به او نمی‌پردازد. او هم کارکتری تراژیک است. او میان تجربه‌ی واقعیت بیرونی و جهان ناخودآگاه درونی به تنگ آمده است. دیدن آینده برای او یک موهبت نیست بلکه زبان ناخودآگاه‌اش است که اینگونه فریاد می‌زند. با اینحال او همچنان منفعل است. او می‌داند که قرار است جهان به‌سمت خشونت پیش برود اما ساختار قدرت اجازه‌ی انجام هر کاری را از او می‌گیرد. او یک پیشگو است که سریال از طریق او از نظر روایت‌شناسی بُعدی اسطوره‌ای به خود می‌گیرد. از لحاظ دراماتیکی فیلمسازان نتوانسته‌اند از کارکتر هلینا در مسیر درستی استفاده کنند. او بیشتر از اینها می‌ارزد!

سریال خاندان اژدها همچنان در مجرای روایت خود دنباله‌رو خطوط روایی متعددی است که باز هم در این قسمت به بیشترشان پرداخته است. قرار است همه‌ی این خطوط روایی متعدد در جائی بهم بپیوندند. جائی که قدرت‌ها بر سر تخت پادشاهی با یکدیگر به نزاع خواهند پرداخت

اما یک خط داستانی دیگری در این سریال وجود دارد که در منبع اصلی جورج مارتین به‌طرز دیگری به آن پرداخته و آن ماجرای اژدهای گوسفنددزد و رنا دختر دیمون است. در کتاب اصلی گوسفنددزد به‌همراه سوارش در کوهستان زندگی می‌کند و آن سوار دختر دیمون نیست. اما نویسندگان ترجیح داده‌اند که برای پرداخت بهتر شخصیت دیمون رام‌کننده‌ی گوسفنددزد را دختر دیمون انتخاب کنند تا از این طریق به‌دنبال کنش‌های استخوان‌دارتری از این شخصیت باشند و بتوانند لایه‌ی خوبی به این کارکتر تراژیک اضافه کنند. کسی که خانواده برایش مفهومی جز پوچی ندارد، حالا بخاطر دخترش به رینیرا دروغ گفته و جان فرزندش را نجات می‌دهد. این اتفاق را می‌توان بخشی از یک اقتباس خوب در نظر گرفت حالا باید دید که سرنوشت دختر دیمون با این اژدهایی که حالا زخمی شده است به کجا کشیده خواهد شد.

سریال خاندان اژدها همچنان در مجرای روایت خود دنباله‌رو خطوط روایی متعددی است که باز هم در این قسمت به بیشترشان پرداخته است. قرار است همه‌ی این خطوط روایی متعدد در جائی بهم بپیوندند. جائی که قدرت‌ها بر سر تخت پادشاهی با یکدیگر به نزاع خواهند پرداخت. اورموند هایتاور، دیرون، اگان، دیمون، رینیرا و ایموند (اگر زنده بماند) همگی قرار است روبه‌روی یکدیگر قرار گیرند. جنگی که اژدهایان سهم زیادی در آن خواهند داشت. با اینحال سریال خاندان اژدها آن کشش لازم برای کنترل مخاطب را ندارد. در سریال تاج‌وتحت هر شخصیت و هر خط روایی ابعاد متعددی را در خود پرورش می‌داد و هر کارکتری به‌شدت منحصربفرد بود اما در این سریال ما تفاوت چندانی بین شخصیت‌ها نمی‌بینیم، تنها چیزی که مشخص است این است که همه به‌دنبال حکمرانی و نشستن روی تخت آهنین هستند. مثلا اگر جای ایموند و اگان عوض شود، چه‌چیزی در این بین تغییر می‌کند؟ اصلا آن‌ها چه تغییرات بنیادینی با یکدیگر دارند. هرچند که تا پایان این فصل اتفاق قدرتمند دراماتیکی رقم نخواهد خورد اما باز هم تا پایان فصل صبر می‌کنیم.

نظرات