نقد فیلم روز افشاگری (Disclosure Day) | وقتی اسپیلبرگ، اسپیلبرگ نیست
استیون اسپیلبرگ از نسل هفتم (نسل نو هالیوود) کارگردانان سینمای هالیوود است. نسلی که از اواخر دههی ۱۹۶۰ شروع شد و تا اواسط دههی ۱۹۸۰ ادامه یافت. این گارگردان همگام با مارتین اسکورسیزی، فرانسیس فورد کاپولا و چند کارگردان دیگر به مفهوم تنیدگی هنر در سینمای تجاری رسیدند و آثاری خلق کردند که بعدها توسط کارگردانان جوانتر مورد الگوبرداری قرار گرفت. با این تفاسیر اسپیلبرگ را میتوان یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین کارگردانان تاریخ سینما دانست. آثار اسپیلبرگ طیف گستردهای از ژانرها، از علمیتخیلی فضایی گرفته تا جنگی و تاریخی را در بر میگیرد.
سینمای زیرژانر فضایی در آثار استیون اسپیلبرگ یکی از مهمترین جنبههای کارنامهی فیلمسازی او بهشمار میآید، رویکردی که نقش مهمی در تحول ژانر علمیتخیلی ایجاد کرد. برخلاف بسیاری از فیلمهای فضایی که بر نمایش نبردهای فضایی تأکید داشتند، اسپیلبرگ از مفاهیم فرازمینی بهعنوان بستری برای نمایش مسائل انسانی استفاده میکند. اوج این تفکر را در فیلمهایی مثل برخورد نزدیک از نوع سوم، ئیتی، موجود فضایی و جنگ دنیاها میتوان پیگیری کرد. فیلمهایی با تجربه واقعگرایانه که درشان هیبریدی از جهان علمیتخیلیها، درامهای انسانی و ایدههای فلسفی به چشم میآیند.
در ادامه داستان فیلم لو میرود
وقتی خبر ساخت فیلم روز افشاگری توسط اسپیلبرگ بههمراه دیوید کپ نویسنده پارک ژوراسیک منتشر شد بهشخصه منتظر اثری فوقالعاده بودم اما با توجه به درجا زدن همهی کارگردانان معروف در این روزهای تلخ سینما به زودی ذوقم فروکش کرد که البته اشتباه هم نمیکردم. روز افشاگری یک اثر خسته از اسپیلبرگ است. سینمایی که هم به جهان فکری او ربط دارد و هم ندارد، هم میشود دیدش و هم ندیدش. بدون شک اگر روز افشاگری متعلق به این کارگردان افسانهای نبود مخاطب طرفدار سینمای علمیتخیلی و فضایی نمیتوانست فیلم را تا انتها تماشا کند. روز افشاگری ادامهای بر دغدغهی استیون اسپیلبرگ درباره رویارویی انسان با موجودات ناشناخته است. اما این فیلم بیش از آنکه شبیه دیگر آثار او بهدنبال کیف کشف راز و ایجاد هیجان در ایدههای فضایی باشد، در پی افشاگری از سیستمهای دولتی است.
رویکردِ دوری اسپیلبرگ از جهان انسانی خودش در این فیلم سبب شده است که این فیلمساز از الگوهای همیشه آشنای زیرژانر فضایی استفاده کند. درواقع آن چیزی که نقطه تمایز اسپیلبرگ با دیگر فیلمسازان فضاییساز بود در روز افشاگری از بین رفته است
درواقع اسپیلبرگ با این رویکرد بهنوعی همصدا با گرایشهای جهانی افشاگری از طریق رسانهها شده است. در دو فیلم برخورد نزدیک از نوع سوم و ئی تی، اسپیلبرگ رابطه انسان با موجودات فضایی را در نقطه فوکوس خود قرار میداد و در آن به مسائلی مانند معنویت و میل انسان به شناخت ناشناختهها و ارتباط انسان با بیگانهها میپرداخت. اما در این فیلم اسپیلبرگ از جهان همیشگیاش قدری فاصله میگیرد و در روز افشاگری به این ایده میپردازد که اگر دولتها حقیقت موجودات فرازمینی را آشکار کنند، چه اتفاقی برای معنویت، ساختارهای قدرت، ایمان و دین میافتد. اسپیلبرگ در آثارش مخصوصا فیلمهایی که دربارهی موجودات فضایی ساخته شدهاند به تجربههای انسانی اهمیت ویژهای میدهد. رویکردی که فیلم را از لحاظ عمق عاطفی و فلسفی غنا میبخشد.
اما در روز افشاگری ما شاهد چنین چیزی نیستیم، چراکه اسپیلبرگ تصمیم گرفته تا از جهان مضمونی همیشگیاش فاصله بگیرد و فیلم را بهسمت مسائل سیاسی سوق دهد، بههمین دلیل است که ما نمیتوانیم با هیچکدام از شخصیتهای فیلم ارتباط عاطفی لازم را برقرار کنیم. این رویکردِ دوری اسپیلبرگ از جهان انسانی خودش در این فیلم سبب شده است که این فیلمساز از الگوهای همیشه آشنای زیرژانر فضایی استفاده کند. درواقع آن چیزی که نقطه تمایز اسپیلبرگ با دیگر فیلمسازان فضاییساز بود در روز افشاگری از بین رفته است. اسپیلبرگ از داستان آشنای حقیقت موجودات بیگانه و مخفیکاری دولتها استفاده میکند و دیگر کاری به جهان انسانی خودش ندارد.
اما حالا بهسراغ خود فیلم میرویم. من فکر میکنم اسپیلبرگ روز افشاگری را در خستهترین حالت روحی خودش ساخته است. در فیلمهای قبلی این فیلمساز کشمکش بیرونی بستری است برای مضمونی بزرگتر و انسانی. مثلا در فیلم ئی تی پرسش اصلی تنها نجات یک موجود فضایی نیست بلکه فیلم در زیرمتنی از بلوغ عاطفی اتفاق میافتد. اما در روز افشاگری چنین چیزی شکل نمیگیرد و مخاطب نمیتواند آن زیرمتن را بیابد. اسپیلبرگ به دنبال این است که مذهب و اعتقادات را نیز وارد این بازی کند اما برخلاف همیشه شکست میخورد و بُعد سرگرمکنندهی اثر بر همه چیز میچربد. اسپیلبرگ به دنبال این است تا که نشان دهد بزرگترین بحران، واکنش انسانها به حقیقت موجود است اما آیا فیلم توانسته چنین چیزی را در بیاورد؟
فرمول استیون اسپیلبرگ در شخصیتپردازیاش این است: کشمکش بیرونی با کشمکش درونی همپوشانی میکند و شخصیت را به دل ماجرا میفرستد
یکی از مشکلات بزرگ فیلم که مخاطب را از اثر تازهی اسپیلبرگ دور میکند، ضعف در شخصیتپردازی کارکترهای ماجراست. ما اصلا کارکترها را نمیشناسیم، مخاطب ارتباط درستی نمیتواند باهاشان برقرار کند. درواقع ممکن است بیننده اهمیت موضوع را درک کند اما از نظر احساسی با هیچکدام از قهرمانها و ضدقهرمانها همراه نمیشود. درواقع هیچ چیز از درون شخصیتها آغاز نمیشود و هر چه هست محصول فشارهای بیرونی است. مارگارت کنشهایش در جهت اتفاقات اطرافش است و گویی از خود هیچ ارادهای ندارد. در ئی تی، الیوت پیش از مواجهه با موجود فضایی شخصیتی آسیبپذیر است و رابطه او با ئی تی باعث تحول روانیاش میشود. در جنگ دنیاها نیز اوضاع بههمین گونه است، قبل از شروع درام ری فریر فردی بیمسئولیت است.
اما در روز افشاگری ما شاهد چنین پرداختی قبل از شروع درام نیستیم. کارکترها دچار تحول دراماتیکی نمیشوند و پیچیدگی خاصی از خود بروز نمیدهند. بهطور خلاصه فرمول استیون اسپیلبرگ در شخصیتپردازیاش این است: کشمکش بیرونی با کشمکش درونی همپوشانی میکند و شخصیت را به دل ماجرا میفرستد تا هم یک زیرمتن قوی شکل بگیرد و هم اینکه مسئلهی اصلی فیلم به جلو حرکت کند. اما در روز افشاگری بحران درونی شخصیتها حذف شده است. طبق نظریه روایت، فیلم برای نگهداشتن مخاطب نیازمند مدیریت اطلاعات است. فیلمساز در برخورد نزدیک از نوع سوم از تاخیر در ارائهی اطلاعات استفاده میکند. مخاطب همراه شخصیتها بهسوی کشف ناشناختهها میرود و همین روند تاخیر باعث خلق تعلیق میشود. روز افشاگری نیز همین مدل را پیاده میکند. رویکردی که تعلیق ایجاد میکند و حس کنجکاوی مخاطب را برمیانگیزد. اما از آنجائی که پرسش اساسی فیلم یعنی اگر حقیقت برملا شود، چه میشود؟ به پرداخت درستی نرسیده است، شدت تعلیق در فیلم پایین میآید. درواقع آنقدری پرسش اصلی فیلم قوی مطرح نشده است که بتواند مخاطب را بترساند.
مشکل دیگری که فیلم با آن دستبهگریبان است، وابستگی بیش از حداش به اطلاعات توضیحی است. مثلا جائی که هوگو با نوح دربارهی حقیقت صحبت میکند. توضیحاتی که حوصله مخاطب را سرمیبرد. طبق نظریه روایت، زمانی که توضیح اطلاعات جای کنش شخصیتها را بگیرد، ریتم و تعلیق پایین میآیند. درواقع در روز افشاگری دیالوگها جایگزین نمایشهای دراماتیک شدهاند. به بیانی همه چیز این فیلم بهم ریخته است. اسپیلبرگ گویا بهسختی دو خط روایی مارگارت و دنیل را بهم پیوند میزند. از طرفی هم هیچ منطق روایی در این بین وجود ندارد. در چنین جهانهایی فیلمساز باید بیاید و منطق و قوانین دنیایش را توضیح دهد ولی اسپیلبرگ این کار را نمیکند.
طبق نظریه روایت، زمانی که توضیح اطلاعات جای کنش شخصیتها را بگیرد، ریتم و تعلیق پایین میآیند. درواقع در روز افشاگری دیالوگها جایگزین نمایشهای دراماتیک شدهاند
مثلا اسپیلبرگ برگزیده بودن دنیل و مارگارت را به مرحلهی بسط نرسانده است و به آنها فرصت کافی برای پیدا کردن خودشان را نمیدهد. فیلم تا انتهای پردهی ابتدایی قابل تحمل است ولی از آنجا به بعد روز افشاگری واقعا خندهدار میشود. مخصوصا جائی که قدرتهای فرازمینی مارگارت دنیل را نجات میدهند. اصلا خود مارگارت سوال بزرگی در روند این ماجراست و چرا اسپیلبرگ هیچ توضیحی راجعبه او نمیدهد؟ مگر میشود با یک برگزیده اینقدر دمدستی برخورد کرد؟ بعدش اصلا این برگزیدهها قرار است چه کاری برای فرازمینیها انجام دهند؟ بیایند و افشاگری کنند؟ مگر میشود شخصیت اصلی قصهای تا به این اندازه فاقد پرداخت باشد. از سمت دیگر نیز هوگو از کجا مارگارت را میشناسد؟ چون قبل از اینکه او را در اخبار ببیند، مشغول ساخت خانهی خاطرات مارگارت بود. چرا فیلم چیزی دربارهی هوگو نمیگوید، اصلا این کارکتر چرا باید از همه چیز سر دربیاورد؟ چه کسی با هوگو همهی اینها را هماهنگ کرده است؟ آن چند نفری که آن روز سر کار نرفتهاند از کجا میدانستند که قرار است مارگارت بهشان بپیوندد؟
اگر به فیلم دقت کنیم، متوجه یکسری خطوط داستانی درهم میشویم که بههیچ عنوان نمیتوان آنها را کنار یکدیگر چید و بهم وصلشان کرد. هوگو، دنیل، مارگارت، دوست دختر دنیل و نوح شخصیتهایی که در هرکدام راه خودشان را میروند و گویی از مسئلهی اصلی جدا افتادهاند. از همه بدتر پردهی سوم روز افشاگری است. مگر میشود اینقدر راحت سروته یک فیلم را هم آورد؟ دارودستهی نوح میریزند، برق را قطع میکنند، بعد برق اضطراری را میزنند، دوباره برق میرود و بعدش یکهو جین از راه میرسد و آن قطعهی فرازمینی را به مارگارت میدهد و بعدش هم نوح تسلیم میشود! و از همه کلیشهایتر اینکه همهی مردم دنیا با تلفنهایشان شاهد افشاگری مارگارت میشوند.
اصلا مگر سوال اصلی روز افشاگری این بود که هوگو و دوستانش میتوانند اطلاعات را به مردم برسانند یا نه؟ سوال این بود که جهان بعد از فهمیدن حقیقت چه بر سرش میآید؟ اسپیلبرگ در همان پردهی ابتدایی همهی زیرمتنهای فیلم را فراموش میکند و از بُعد فلسفی اثرش فاصله میگیرد. درواقع روز افشاگری از ابتدای پردهی دوم به اثری اکشن همراه با تعقیبوگریزهایی جیمز باندی نزول میکند. و اما مسئلهی مهمی که باید به آن پرداخت شود، زیرمتن اعتقادات و دین است. هرچند که اسپیلبرگ از ادامهی نمایش این ایده صرفنظر میکند اما لازم است که به معنای این جهان نیز پرداخت شود.
اسپیلبرگ در همان پردهی ابتدایی همهی زیرمتنهای فیلم را فراموش میکند و از بُعد فلسفی اثرش فاصله میگیرد
در ابتدا اسپیلبرگ میخواهد، مخاطب را با پرسشهای بنیادین دینی و مفهوم آفرینش روبهرو کند. از آنجائی که بسیاری از ادیان انسان را اشرف مخلوقات مینامند، اسپیلبرگ میخواهد این سوال را مطرح کند که اگر بشر با شکل جدیدی از حیات روبهرو شود، اعتقاداتش به خداوند چه تغییری میکند؟ آیا انسان همچنان در مرکز معنای جهان باقی میماند؟ آیا معبودش تغییری پیدا میکند؟ که در اینباره پای کلیسا را نیز وسط میکشد و دوست جین هم غیرمستقیم مهر تاییدی برای افشاگری میزند. او میگوید که در کتاب مقدس انسان اشرف مخلوقات «زمین» است، پس وجود فرازمینیها هیچ منافاتی با اعتقادات انسانها و پروردگاری که خلقشان کرده است ندارد. البته فیلمساز از ادامهی این مسیر طفره میرود و به کلی زیرمتن فلسفی و دینی فیلم را فراموش میکند. گویا او از به چالش کشیدن خیلی چیزها واهمه دارد!
فیلم روز افشاگری یکی از ضعیفترین فیلمهای کارنامهی اسپیلبرگ است. این فیلم اصلا قابل مقایسه با آنچه که او در گذشته دربارهی موجودات فرازمینی ساخته است نیست. همانطور که در بالاتر هم گفتم این فیلم را به این دلیل میبینیم که متعلق به یکی از کارگردانان افسانهای هالیوود است.