نقد و موشکافی قسمت پنجم فصل سوم سریال سیلو | Silo
موشکافی قسمت پنجم فصل سوم سریال سیلو
سریال در این قسمت به بسیاری از سوالات ما پاسخ میدهد. و تنها تعداد کمی از آنها را بدون پاسخ رها میکند. در این قسمت سیمز بالاخره متوجه شد که تنها یک دستیار معمولی برای رئیس بخش آی تی است بههمین دلیل به سمت جولیت آمد مخصوصا زمانی که فهمیده بود زنش دیگر همه کاره سیلو خواهد بود. احتمالا اسلحه دست سیمز نیز در مقابل کمیل بخاطر همین بوده که ترسیده است الگوریتم حکم مرگش را به کمیل داده باشد
اما مسئلهی مهمی که برای ما در اینجا خیلی جذاب و جالب بهنظر میرسد این خواهد بود که سیمز تا به این لحظه همه چیز را اداره کرده است و بهخوبی درسها را از برنارد یاد گرفته اما چون کمیل دروغگوی بهتری است الگوریتم او را برای ادارهی سیلو انتخاب میکند. پس میتوان اینگونه نتیجه گرفت که دروغ عنصر مهمی برای حکومت و مدیریت یک مجموعه است و پایههای سیلو روی مخفی کردن حقیقت بنا شده است
در سکانسی که سیمز میخواهد برنارد را بکشد، سیمز بابت اطلاعات حیاتی او پشیمان میشود و دربارهی پادمان اشارههایی نیز میکند. جالب اینجاست که لوکاس درباره سیفگارد به برنارد سرنخهایی میدهد چیزهایی که خود برنارد نیز از این موضوع اطلاعی نداشته است. درواقع فرار برنارد از سیلو مربوط به همین پادمان میشود، یعنی او میخواسته که خودش را نجات دهد بههمین دلیل در اتاق ، آتش گیر میافتد. پس احتمالا سیمز بخاطر نجات پسرش برنارد را نجات میدهد تا زنده بماند، چراکه هم خانواده برایش مهم است و هم اینکه دوست دارد، بخشی از یک تاریخ باشد، چیزی که تا بحال نبوده است
هنگامی که والکر درحال پرستاری از برنارد است، با او به صحبت مینشیند و برنارد به او میگوید که تعداد پنجاه سیلو وجود دارد. مهمتر اینکه میگوید همهی سیلوها از طریق کانالهای رادیویی و فرکانسها با یکدیگر در ارتباط هستند پس میتوان نتیجه گرفت سیلوها از لحاظ فنی ایزوله و تنها نیستند، بلکه به اجبار ایزوله شدهاند و ارتباط با یکدیگر را از آنها گرفتهاند. برنارد همچنین اطلاع میدهد که سیلو شماره یک تمامی فرکانسها و کانال های رادیویی را شنود و کنترل میکند، پس سیلوها به شکل یک حکومت و یا کندوی عسل عمل میکنند که دارای یک رهبر و یا یک فرمانده هم هستند چیزی که در کتابها نیز آمده است و طبق نوشتهی منبع اصلی دنیل هم یکی از آن فرماندهان است. پس میتوان به این نتیجه رسید که جولیت با دوستش در سیلوی شماره 17 ارتباط برقرار خواهد کرد و بسیاری از رازها حل خواهد شد
این اطلاعات به این تئوری دامن میزنند که ممکن است آن صدایی که کامیل در طول این فصل به طور مداوم با او درحال گفتوگو و بحث کردن است، شاید از طرف سیلو شماره یک باشد
البته با توجه به این اطلاعات ما فقط به دنبال فهمیدن اینکه آیا آن صدا از سیلو شماره یک هست یا نه نیستیم بلکه به دنبال فهم آن هستیم که تفاوت سیلو شماره یک با دیگر سیلو ها در چیست؟
آیا در آن سیلو نیز دههزار شهروند زندگی میکنند و یا اینکه توسط ربات ها اداره میشود؟
اگر که سیلو شماره یک متشکل از چندین و چند نفر است، ممکن است صدایی که با کامیل صحبت میکند تنها یک نفر نباشد و بلکه تعدادی از مسئولان سیلو باشند، برای مثال ممکن است دنیل و یا دکتر سنکوویچ باشد
تئوری دیگر این است که یادگاری جولیت یعنی آن ساعت و اردک احتمالا متعلق به دنیل باشند، پس میتوان نتیجه گرفت که دنیل یا ساکن ابتدایی این سیلو بوده و یا در حال ادارهی آنهاست. این دو عتیقه دو خط زمانی متفاوت سیلو را به یکدیگر وصل میکنند این یادگاریها علاوه بر خاطرهبازی با جولیت قطعا کارکردی روایی خواهند داشت و در نقش کد معمایی ظاهر خواهند شد
پاول بلینگز در حین تحقیقات دربارهی قتل اورلا با کارلا ملاقات میکند، کارلا به او انبار لامپهای نوری سیلو را نشان میدهد که در وضعیتی بحرانی قرار دارد لامپهایی که برای کاشت و رشد مواد غذایی بهشان نیاز است
انبار لامپ های نوری به طور کامل خالی شدهاند و کارلا به پاول میگوید که با ذخیرهی لامپ های موجود تنها تا دوسال دیگر میتوان در سیلو زنده ماند که این شمارش معکوس دوم را نیز به داستان سریال اضافه میکند ما میدانیم که ممکن است کارلا با شخصی که احتمالا درحال دزدی از انبار لامپ های نوری بوده،درگیر و کشته شده است که آن دزد هم شامل مضنونین اصلی قتل او میشود، اما با اینحال نمیدانیم که چرا ممکن است شخصی دست به دزدی از این انبار زده باشد و هدف او چه ممکن است بوده باشد اینجا یک تئوری شکل میگیرد و اینکه آیا ممکن است یک شخصیت جدیدی در راه باشد؟ممکن است این لامپ دزدیها کار کسی از سمت الگوریتم باشد تا در صورت مسدود شدن سیفگارد، آدمهای سیلو از گرستگی بمیرند
و در آخر به هلن و دنیل میرسیم. این دو از طریق دوست دنیل متوجه میشوند که صاحب بیمارستانی که شارلوت در آن بستری است ارتباط مستقیمی با هوش مصنوعی دارد، پزشکی که مادرش را به خاطر آلزایمر از دست داده و در روز عملیات نیز همراه اسکادران بوده است. پس میتوان نتیجه گرفت که این دکتر پشت بسیاری از آزمایشات است و احتمالا او الگوریتم را بههمراه چند نفر دیگر شبیه خودش ساخته است. او در آزمایشهای مربوط به فراموشی حضور دارد و شاید هوش مصنوعی را جایگزین آدمهای مرده کرده باشد.
نقد قسمت پنجم فصل سوم سریال سیلو
همانطور که در نقد قسمت چهارم این سریال گفتم، سیلو در این قسمت به تعدادی از کدهای معمایی جواب داد. درواقع سریال بیش از این گنجایش مطرح کردن پرسشهای بدون پاسخ را نداشت، بههمین دلیل این قسمت نقطه ثقلی برای این فصل بهحساب میآید. در قسمتهای قبلی خرده روایتها بههمراه کدهای معمایی زیادی بههمراه کاشتهای روایی متعددی در درام پراکنده بودند و مخاطب منتظر بود تا همهی اینها به خط روایی جولیت بپیوندند. حالا در این قسمت بیشتر خردهروایتها در قالب یک گستره معنایی منسجم به یکدیگر اتصال خوردهاند، اتفاقی که مخاطب مدتها انتظارش را میکشید. بنابراین، کارکرد اصلی این قسمت را میتوان در سازماندهی، بازیابی و بازآرایی ساختار درام از لحاظ خردهروایتها جستوجو کرد.
سیلو به شکل گسترهای از معماها و پرسشها بهم پیوسته شکل گرفته است. اما در این اپیزود کارکرد معما خلق تعلیق نیست بلکه میخواهد مخاطباش را دوباره بدست آورد و به سریال نفس تازهای بدهد
با توجه به کدهای معمایی در قسمتهای قبلی از نظر نظریه درام هر سکانس دارای هدف روایی مشخصی است. پلانها یا اطلاعات تازه تولید میکنند مثل سرنخهایی درباره قتل اورلا، یا انگیزه شخصیتها بازتعریف میشوند و یا بستری برای کشمکشهای آینده را بوجود میآورند. این قسمت اپیزودی دیالوگمحور است و سریال از این طریق درصدد است تا گرهگشاییهایش را به سرانجام برساند. مسیر درام در این قسمت بهطور برگشتناپذیری تغییر کرده، چراکه برنارد زنده شده و جولیت هم در حال بازسازی حافظهاش است. در چهار قسمت ابتدایی فصل شخصیتها در حال مطرح کردن ایدههایشان هستند، اما در قسمت پنجم و در هنگامهی پاسخ به برخی از کدهای معمایی، هدف دراماتیک کارکترها تغییر میکند، پس میتوان اینگونه نتیجه گرفت که در قسمت آینده کشمکشها و تعارضها به اوج خود برسند.
از نظر نظریه درام این قسمت بهخوبی ازپس ایجاد روابط علتومعلولی درآمده است. یعنی هر آنچه که در چند قسمت قبلی برایمان سوال بود در اینجا به آنها پاسخ داده میشود. هر معلولی، نتیجه منطقی علتها و تصمیمهای قسمتهای پیشین است و هیچ اتفاقی بدون اینکه بنای کاشتاش در قسمتهای قبلی گذاشته نشده باشد، در اینجا رخ نمیدهد. هر پاسخ تازه اتفاق مستقلی نیست و مخاطب را همچون کاراگاهی به بازخوانی اتفاقات قبلی مجبور میکند. سیلو به شکل گسترهای از معماها و پرسشها بهم پیوسته شکل گرفته است. اما در این اپیزود کارکرد معما خلق تعلیق نیست بلکه میخواهد مخاطباش را دوباره بدست آورد و به سریال نفس تازهای بدهد.
اصلا این یکی از همان دلایلی است که سیلو تنها برای لحظاتی به گذشته فلشبک میزند و معمایی تازهای را شکل نمیدهد. مخاطب پاسخها را از طریق کنار هم قرار دادن قطعه پازلهای قسمتهای قبلی بهدست میآورد، نشانهها از قبل وجود داشتند و حالا افشاگری و گرهگشایی نتیجه حل و کنار هم قرار دادن همان نشانههای پراکنده است. اما ایرادی که به این قسمت وارد است این است که سریال بواسطهی افشای رازهای گفتگومحور خود ریتماش را از دست داده است. در قسمتهای قبلی کدهای معمایی خالق تعلیق میشدند و این تعلیقها ریتم را بالا میبردند اما حالا در این قسمت حل معما بر پایهی تعریف و دیالوگ است تا کنشهای نمایشی.
در قسمتهای قبلی کدهای معمایی خالق تعلیق میشدند و این تعلیقها ریتم را بالا میبردند اما حالا در این قسمت حل معما بر پایهی تعریف و دیالوگ است تا کنشهای نمایشی
از منظر نظریه روایت در این قسمت معماهای لایهی ابتدایی به جواب میرسند. مثلا مخاطب از سرنوشت برنارد و حافظه جولیت آگاه میشود اما معماهای اصلی همچنان سرجای خودشان هستند. اینکه سیلوها را چه کسانی ساختهاند؟ چه زمانی سیفگارد فعال میشود؟ اینکه در ماموریت شارلوت چه اتفاقی رخ داد؟ چه کسی پشت صدای الگوریتم است؟ این نوع از طبقهبندی اطلاعات، هم بهطور نسبی تعلیق را حفظ میکند و هم اینکه تا قبل از کلافه شدن مخاطب او را به پاسخ پرسشهایش میرساند و از همه مهمتر اینکه مانع از فروپاشی کشش روایی در پرده دوم فصل سوم سریال سیلو میشود. درواقع ما در این قسمت بیش از هر چیزی نیاز به حل معمایی داریم که گرانش لازم را برای کشمکشهای مهمتری در قسمتهای بعدی آماده کند.
آلفرد هیچکاک معتقد بود که تعلیق زمانی شکل میگیرد که مخاطب از وجود یک خطر آگاه است. در قسمت پنجم، خطر مبنی بر درگیریهای فیزیکی یا گسیل نیروهای کمیل شکل نمیگیرد بلکه تعلیق در روایت بخاطر نتایج گرهگشاییها شکل گرفته است. مخاطب میداند که هر اطلاعاتی از سوی هر فردی میتواند نظم سیلو را برهم بزند و بههمین دلیل، انتظار میکشد تا ببیند که در قسمتهای بعدی شخصیتها چه تصمیمی خواهند گرفت. چیزی که به آن تعلیق انتظار بعد از حادثه گفته میشود. بههمین دلیل این قسمت از لحاظ ساختار کلاسیک، اپیزودی کمتر تعلیقزا است. خطر فوری برای شخصیتها وجود ندارد، بخش عمده روایت صرف حل معما میشود و کشمکشهای بیرونی محدود هستند. درواقع، این قسمت بیش از آنکه مخاطب را نگران وقوع یک حادثه کند، او را درگیر فهمیدن روابط پنهان داستان میکند.
قسمت پنجم این فصل مرکز دگرگونی شخصیتها نیز هست. مهمترین اتفاق از منظر شخصیتپردازی، تغییر قالب دراماتیک برنارد و سیمز است. دو کارکتری که تا پیش از این بهعنوان ضدقهرمانهای سیلو در مقابل جولیت و شورشیان بودند، اما در این قسمت در مسیر جولیت نیکولز قرار میگیرند. این تغییر مسیر، در نظریه درام در معنای دوبارهسازی کارکرد شخصیتها قرار دارد. درواقع این دو نفر حالا نقش دراماتیک تازهای پیدا کردهاند. یک قوس شخصیتی که به لایهسازی کارکتری این دو نفر کمک میکند اما ایرادی که میتوان به این چرخش یکباره گرفت این است که همه چیز سریع رخ میدهد و روایت فرصت درک این تغییرها را به مخاطب نمیدهد.
مخاطب در دو فصل قبلی در سریال سیلو با پیرنگی براساس بقا روبهرو بود. اما از ابتدای فصل سوم تا این قسمت، روایت پیرنگی معمایی به خود پوشاند
برنارد را حالا میتوان یک قهرمان تراژیک در نظر گرفت بالاترین شخصیت سیاسی سیلو که بعد از درک حقیقت دچار بحران اخلاقی شده و دیگر به نظام سیلو وفادار نیست. حالا چنین کارکتر چند لایهای نیاز به پرداخت بیشتری دارد و اگر طبق نظریه قهرمان تراژیک پیش برود او درنهایت باید سقوط کند و همه چیزش را از دست بدهد. برنارد و سیمز عامل ایجاد نقطه عطف هستند. تغییر موضع این دو نفر باعث ایجاد نقطه عطف مهمی در سریال میشود و روایت را به جای دیگری پرتاب میکند. این دو کارکتر ابزار خلق نقطه عطف هستند و باعث تغییر اتحادها شدهاند.
مخاطب در دو فصل قبلی در سریال سیلو با پیرنگی براساس بقا روبهرو بود. اما از ابتدای فصل سوم تا این قسمت، روایت پیرنگی معمایی به خود پوشاند، درواقع این قسمت نقطه گذار روایت از پیرنگ معمایی به پیرنگ بقاست و به پیشزمینهای برای خلق بحران بقا تبدیل میشود. حالا با توجه به تغییر اتحادها، احتمال فعال شدن پادمان و حل شدن برخی معماها، سریال دوباره آستر پیرنگ بقا را به خود خواهد پوشاند. در نیمه ابتدایی فصل پرسش اصلی روایت این بود که حقیقت درباره چیست؟ چه کسی دروغ میگوید؟ سرنوشت شارلوت و نیکولز چه میشود؟ اما حالا که جواب معماهای سطح اول مشخص شده است سیلو دوباره بهدنبال این پرسش میرود که چگونه میتوان زنده ماند؟ البته این بدان معنا نیست که دیگر معمایی در کار نخواهد بود، چراکه از همان ابتدا مسئلهی بقا با معما در این سریال شکل گرفت.
و اما نکتهی آخر اینکه سریال سیلو در این قسمت از لحاظ سیاسی در مرحلهی ابتدایی یک کودتا قرار دارد. تغییر جایگاه دراماتیک برنارد و سیمز در شکلگیری این ایده اهمیت بسیاری دارد، زیرا تغییر ایدئولوژی آنها نشان میدهد که نظام از درون دچار فروپاشی شده است. درواقع، نقطه مهم روایت در این قسمت از دست رفتن ایدئولوژی در مغز کسانی است که در راس قدرت سیلو هستند. درواقع اگر از لحاظ سیاسی بخواهیم به سیلو نگاه کنیم این قسمت موقعیتی است که امکان کودتا از نظر سیاسی درش شکل میگیرد. سریال سیلو حالا دوباره وارد مسیر قبلی خودش شده است، جائی که هم قهرمانش دنبال حل معماست و هم اینکه برای بقا میجنگد. این قسمت به سوالات زیادی پاسخ میدهد اما سوالات اساسی را برای قسمتهای بعدی جا گذاشته است.