نقد سریال خاندان اژدها (House of the Dragon) | قسمت ششم فصل سوم

سه‌شنبه 6 مرداد 1405 - 23:59
مطالعه 8 دقیقه
اما دارسی در سریال House of the Dragon
سریال خاندان اژدها در قسمت ششم خود از فصل سوم با یک نقطه عطف تراژیک و شخصیت‌پردازی‌های بهتری همراه است. با نقد این سریال همراه زومجی باشید.

سریال خاندان اژدها (House of the Dragon) در قسمت ششم خود از فصل سوم وارد کشمکش‌های سیاسی شده است. خبری از جنگ‌های حماسی نیست و هرکدام از طرف‌ها سعی بر این دارند تا با روابط سیاسی و نقشه‌های روانی به خواسته‌های خود دست پیدا کنند. این قسمت از لحاظ ریتم و شخصیت‌پردازی نسبت به قسمت قبلی خود شتاب بیشتری گرفته است و می‌توان امیدوار بود که در قسمت‌های بعدی نقاط عطفی که در اینجا کاشت شده‌اند به ثمر برسند.

در ادامه داستان سریال لو می‌رود

قسمت ششم خاندان اژدها (House of the Dragon) در ادامه‌ی پرده‌ی میانی این سریال قرار دارد. یعنی جائی که تعارض‌ و کشمش‌ به اوج خود رسیده‌ است. از جنبه نظریه درام، پیرنگ در این قسمت یکی از عمیق‌ترین عناصر جنبه‌های درام است. در قسمت ششم روابط علت‌ومعلولی تماما براساس کشمکش‌های بیرونی و حوادث، اکشن و جنگ‌ها شکل نمی‌گیرد. بلکه این کارکترها هستند که درام را جلو می‌کشانند. درواقع شخصیت‌ها نیروی گرانش پیرنگ می‌شوند، نه اینکه ماجرا و داستان کارکترها را بسازند و آن‌ها را در بطن درام قرار دهند. قسمت ششم این فصل نیز همانند چند قسمت قبلی سریال چندین خط داستانی متفاوت را دنبال می‌کند که هرکدامشان خالق پیرنگ متفاوتی از دیگری است.

کنش‌های درونی طبق روایت‌های مدرن جایگزین کنش‌های بیرونی شده‌اند و کشمکش‌ها از طریق شخصیت‌ها و انتخاب‌هایشان زاده می‌شوند

درواقع این قسمت برخلاف الگوی آثار اکشن و حماسی‌محور که بر نمایش نبردها تکیه دارند، محوریت بحران‌ها را در راستای روایت‌های شخصیت‌ها قرار می‌دهد. در اینجا کنش‌های درونی طبق روایت‌های مدرن جایگزین کنش‌های بیرونی شده‌اند و کشمکش‌ها از طریق شخصیت‌ها و انتخاب‌هایشان زاده می‌شوند. رابرت مک‌کی در نظریه درام خود معتقد است که باید شخصیت را در سختی قرار داد، جائی که او جوهره‌ی خودش را بیرون می‌ریزد. این قسمت و چند قسمت قبلی خاندان اژدها نیز پایبند به اصول مک‌کی بوده است. فشاری که شخصیت‌ها در طول این روایت متحمل می‌شوند، تبدیل به تعارض و کشمکش خواهد شد. مثلا رینیرا بعد از در جریان قرار گرفتن خبر زنده بودن ایموند، مجبور به فرستادن آلیسنت به هرنهال می‌شود.

کشمکش در این روایت وضعیت داستان را به مرحله‌ای تازه رسانده است. درواقع شخصیت‌ها با یکدیگر روبه‌رو می‌شوند، بحث می‌کنند و در نتیجه‌ی این تعارض‌ها پیرنگ به مرحله‌ی بعدی می‌رود. مثل انصراف سربازان از نگهبانی در بارانداز پادشاه و فرستادن آلیسنت به هرنهال. اما چیزی که در این میان آنچنان خوب بهش پرداخت نشده، کشمکش‌های درونی است که کارکترها با خودشان دارند، درواقع چیزی که فیلمساز مد نظرش بوده، خوب از آب درنیامده است. می‌بینیم که شخصیت‌های مهم داستان در یک جنگ بی‌پایان درونی قرار دارند، جنگ‌هایی که باعث تصمیم‌گیری‌هایی شده که درنهایت پیرنگ را پیش می‌برند اما این جنگ درونی بر ما از لحاظ کیفیت پوشیده مانده است. مثلا درگیری مار دریا با خودش، جنگی که در درون رینیرا بخاطر مشروعیتش برپاست، نبرد ایموند با گذشته‌اش و آنچه که در سر آلیسنت می‌گذرد.

درواقع کشمکش‌ها به‌طور عمده‌ای از جنس شخصیت در برابر خود و جهانی که او را تحت فشار قرار داده نشات می‌گیرند. آن‌ها با تعارض میان خانواده، اخلاق، مشروعیت و هویت در خود درگیرند. این ویژگی‌ها، باعث می‌شود که شخصیت‌ها همانطور که در نقد قسمت‌های قبل نیز گفتم تبدیل به قهرمانان تراژیک شوند و در مسیر انتخاب‌ها و وضعیت‌های دشواری قرار گیرند. مسیری که سفر قهرمانی نمی‌سازد و تنها پیرنگی تراژیک خلق می‌کند. اگر بخواهیم با دید بازتری به این قسمت سریال خاندان اژدها نگاه کنیم، خواهیم دید که این قسمت خالق تعارض شخصیت‌ها با خودشان است و بعد از آن با جهان بیرونی‌شان. درگیری میان هایتاورها و تارگرین‌ها و تارگرین‌ها با خودشان تنها بر سر یک چیز است و آنهم اینکه شخصیت‌ها نمی‌توانند با خود به صلح برسند.

در نظریه درام، کنش یکی از مهم‌ترین عامل‌های پیش‌برنده روایت است. زیرا ماجرا با تصمیم‌هایی که شخصیت‌ها در شرایط بحرانی می‌گیرند (مثل اتفاقاتی که منجربه شروع نقطه عطف می‌شود و...)، پیش می‌رود

در نظریه درام، کنش یکی از مهم‌ترین عامل‌های پیش‌برنده روایت است. زیرا ماجرا با تصمیم‌هایی که شخصیت‌ها در شرایط بحرانی می‌گیرند (مثل اتفاقاتی که منجربه شروع نقطه عطف می‌شود و...)، پیش می‌رود. در این قسمت کنش شخصیت‌ها حاصل انباشت تجربه‌های گذشته، فشار سیاسی و بحران هویت است. اولین مثال برای کنش شخصیت‌ها رینیرا است، کسی که تا قسمت قبلی بیشتر مخلوق جهان اطرافش بود تا اینکه خود کنشی دراماتیک داشته باشد. هدف رینیرا در این قسمت، تماما حفظ مشروعیت حکومت و بقای خاندان تارگرین‌ها است. بنابراین، تصمیم‌های اکنون او نتیجه فشارهای خیانت اطرافیان، طولانی شدن جنگ و احساس طردشدگی سیاسی است. در نتیجه، کنش‌های او دیگر براساس احساسات نیست و همین مسئله شخصیت او را از یک قهرمان تراژیکی که منتظر است تا دیگران برایش تصمیم‌گیری کنند به ملکه‌ای تبدیل می‌کند که به‌تدریج هزینه‌های در اختیار داشتن قدرت را می‌پذیرد. مثلا رینیرا، آلیسنت را به هرنهال می‌فرستد، در شورایش قصد تصمیم‌گیری‌های بزرگی را دارد و در پاسخ به رعیت‌ها دیگر احساسات خود را دخیل نمی‌کند.

تغییر و عطف شخصیتی رینیرا از نظر نظریه فرمالیستی در سکانسی که او با مردم‌اش مشغول صحبت بود نیز به‌طرز اثربخشی، مشخص است. این پلان‌ها، بدون استفاده از دیالوگ، یکی از موفق‌ترین نمونه‌های هویت بصری در سریال است و نشان می‌دهد چگونه فرم، معنایی عمیق‌تر از دیالوگ‌ خلق کند. زخمی شدن دست رینیرا هنگام نشستن بر تخت آهنین، یکی از عمیق‌ترین تصاویر خاندان اژدها است. از منظر فرمال‌ها، معنا از هویت در میزانسن، اشیا، نور، صدا، حرکت و تصویر خلق می‌شود. فیلمساز در اینجا از تکنیک آینه‌داری و یا پیش‌آگاهی استفاده می‌کند و کاشت می‌زند. زخم دست رینیرا، نشانه‌ای از شکاف میان شخصیت قبلی و تحت تاثیر او و مسئولیت ملکه بودن است. روایت از طریق هویت بصری مخاطب را برای ورود شخصیت به مرحله‌ای تازه‌ای آماده می‌کند. درواقع این پلان ادامه‌ای است بر روند مسیر این قهرمان تراژیک. مرزی که حالا میان مدعی تاج‌وتخت و یک فرمانروای تراژیک از بین رفته است.

اما این قسمت شاهد یک نقطه عطف بزرگ در ساختار خود یعنی مرگ سر کریستون کول است. طبق نظریه درام مرگ کریستون کول یک امر حتمی بود. چراکه او یک ضدقهرمان تراژیک است و باید در چنین وضعیتی جانش را از دست می‌داد. اما چیزی که این مرگ را از لحاظ روایی و عناصر پیرنگ استخوان‌دار به‌تصویر می‌کشد، نحوه کشته شدن اوست. درام الگوی مرگ‌های باشکوه در جنگ را کنار می‌زند و درست زمانی که مخاطب انتظار کشته شدن یکی از ضدقهرمانان روایت را ندارد، او را در میدان نبرد به زمین می‌اندازد. زمانی که کریستون کول بخاطر رابطه‌اش با رینیرا قصد خودکشی داشت، از لحاظ روانی فرو ریخت، چراکه فکر می‌کرد، سوگند و افتخار شوالیه بودن را از دست داده است. کریستون کول بعد از اینکه توسط آلیسنت نجات پیدا می‌کند، هویت تازه‌ای درش شکل می‌گیرد و وفاداری‌اش به سبزها زمینه‌ساز مسیر تراژیک او تا مرگ‌اش در این قسمت می‌شود.

از منظر نظریه فرمالیستی هویت بصری حامل معنایی است که ممکن است دیالوگ نتواند بار معنایی‌اش را خیلی پرطمطراق نشان دهد

حالا مرگ به یکباره‌ی کریستون کول آنهم با تیرهایی که از راه دور از کمان رها شده ریشه در زندگی تراژیک او دارد. کریستون کول بعد از مدت‌ها سرگردانی درمی‌یابد جنگ و عقده‌ی سوگندی که زیر پا گذاشته، همه آرمان‌هایش را به نابودی کشانده است. این آگاهی دیرهنگام، شخصیت او را از یک ضدقهرمان ساده به شخصیتی تراژیک نزدیک می‌کند. او قبل از مرگ شکست درونی را تجربه کرده، به‌همین دلیل حتی در هرنهال هم نمی‌تواند بماند و یا زمانی که برادر آلیسنت به او درباره‌ی تعرض سربازان هشدار می‌دهد، کریستون کول همه‌ی جهان را نابود شده می‌بیند. حالا او طبق ایده‌های جهان شکسپیری انسانی است که شرافت‌اش، او را به سقوط می‌کشاند.

اما مرگ کریستون کول نیز همانند دستی که از رینیرا روی تخت آهنین زخمی می‌شود، حامل هویتی فرمال است. از منظر نظریه فرمالیستی هویت بصری حامل معنایی است که ممکن است دیالوگ نتواند بار معنایی‌اش را خیلی پرطمطراق نشان دهد. ریتم کند صحنه هنگام غیاب موسیقی حماسی، پرهیز از پلانی اسطوره‌ای، مرگ غافلگیرانه و تأکید بر سکوت و... همه‌ی این ویژگی‌ها باعث می‌شوند مرگ کریستون کول تجربه‌ای هولناک از یک تراژدی باشد. در اینجا هویت فرم نشان از مرگ مردی دارد که نقطه ضعف تراژیک‌اش، سرنوشت او را از قبل رقم زده بود. درواقع مرگ جسمانی او آخرین حلقه این تراژدی است.

اما نقطه عطف بعدی خاندان اژدها در این قسمت ایموند است. در نقد قسمت‌های قبلی گفتم که هرنهال تنها یک قلعه نظامی معمولی نیست، بلکه فضایی دراماتیک است که سایه‌های شخصیت را آشکار می‌کند. روایت با پایین آوردن ریتم و افزایش کنش‌های درونی، مخاطب را به درون روان ایموند هدایت می‌کند. گرفتار شدن ایموند در هرنهال مسائل زیادی را درباره‌ی او مشخص می‌کند، اینکه ایموند تا چه اندازه با مادرش مشکل داشته و نمی‌توانسته ببیند که اگان از او برتر است اما از همه مهمتر اینکه از سوزاندن برادرش نیز حال حوشی ندارد.

هرنهال تنها یک قلعه نظامی معمولی نیست، بلکه فضایی دراماتیک است که سایه‌های شخصیت را آشکار می‌کند

با اینحال سریال تنها در میان این ایده‌ها می‌چرخد و در این قسمت نیز چیز دندان‌گیری در رابطه با او به ما نشان نمی‌دهد. هرچه که هست فضای ذهنی این شخصیت است. اما در میان رابطه‌ی آلیس و ایموند لحظه‌ای تاثیرگذار وجود دارد و آن نزدیک شدن آلیس به ایموند است. در قسمت‌های قبلی آلیس هرنهال را از دیمون طلب کرد اما او آلیس را پس زد، پس نزدیکی این جادوگر به ایموند نمی‌تواند نشان از علاقه باشد، بلکه نشان از این دارد که ایموند تارگرین به کنترل این زن درآمده است. با اینحال این نقطه عطف شکل گرفته در ساختار روایت با استفاده از زندگی ایموند هنوز به تکامل نرسیده است.

سریال خاندان اژدها شخصیت دیگری نیز دارد که اگر فرزندش پسر باشد به نقطه عطف مهمی در روایت تبدیل خواهد شد. کارکتری که کمتر به او پرداخت شده است. هلینا یک رویابین است. شخصیتی تراژیک که فیلمساز به پیچیدگی او نمی‌پردازد. او به‌شدت منفعل است و با اینکه می‌تواند مهره‌ای ارزشمند باشد فیلمساز ترجیح می‌دهد راجع‌به او زیاد حرف نزد. آلیسنت در این قسمت متوجه می‌شود که هلینا روی پارچه تصویری از ایموند تارگرین را گلدوزی کرده است. آنهم برهنه و غرق در خون و در هارنهال هولناک. این تصویر رویای هلینا است که از ایموند دیده است، چیزی که آلیسنت را به‌سمت این قلعه می‌فرستد.

سریال خاندان اژدها خطوط روایی متعددی دارد که در پایان این قسمت هرکدام تبدیل به نقاط عطف متعددی شده‌اند. شبیخون به مار دریا، فرستادن آلیسنت به هرنهال، تغییر شخصیتی دیرون و... مسائلی هستند که می‌توانند در آینده مسیر روایی این سریال را تعیین کنند. خاندان اژدها حالا که در میانه‌های راه خود قرار دارد، درنهایت نیازمند نبردی بزرگ است که اگر غیر از این باشد، مخاطب ناامید از این فصل بازخواهد گشت.

نظرات