خلاصه داستان رزیدنت ایول تا قبل از Resident Evil Requiem
بحرانهای بیولوژیکی در دنیای رزیدنت ایول هیچگاه تنها به شیوع یک ویروس ساده ختم نمیشوند؛ این فجایع در واقع بازتابی از فروپاشی اخلاقی شرکتهای چندملیتی، فساد سیستماتیک دولتها و تقلا برای بقا در تاریکترین روزهای بشریت هستند. ریشه تمام این تاریکیها به شرکت آمبرلا بازمیگردد که در سال ۱۹۶۸ توسط اوزول ای. اسپنسر، دکتر جیمز مارکوس و دکتر ادوارد اشفورد، با الهام از جنبشهای اصلاح نژاد اواسط قرن بیستم تأسیس شد.
این غول داروسازی در ظاهر عادی به نظر میرسید، اما در خفا روی سلاحهای بیولوژیکی کار میکرد و در اواخر دهه ۱۹۶۰، پروژه «ویروس تایرانت» یا همان ویروس تی (T-Virus) را آغاز کرد تا هیولاهای بیاراده را جایگزین ارتشهای نظامی کند. طمع بیپایان آنها در نهایت به فاجعه ویرانگر راکون سیتی در سال ۱۹۹۸ ختم شد. با وجود اینکه آمبرلا پس از این رسواییهای بزرگ در سال ۲۰۰۳ ورشکست و منحل شد، اما میراث شوم پروژههای ژنتیکی آن تا دههها گریبانگیر بازماندههایی شد که ترومای این اتفاقات را با خود حمل میکردند؛ بازماندههایی نظیر لیان اس. کندی، شری برکین و آلیسا اشکرافت که اکنون در آستانه رویارویی نهایی با پروژه مخوف «الپیس» در بازی Resident Evil Requiem قرار دارند.
پخش از رسانه
لطفا برای حمایت از زومجی، ویدیو را در یوتیوب تماشا کنید
سقوط راکون سیتی در اواخر سپتامبر ۱۹۹۸، همان نقطه صفری بود که مسیر زندگی این قهرمانان را برای همیشه تغییر داد و مرزهای انسانیت را به چالش کشید. لیان اس. کندی، یک افسر پلیس تازهکار و ایدهآلگرا بود که در همان نخستین روز کاریاش، دیرتر از موعد به شهری رسید که دیگر توسط ارتش مردگان متحرک بلعیده شده بود. او پس از رویارویی اولیه با کلر ردفیلد در پمپ بنزین میزویل و جدا شدنشان به دلیل تصادفی مهیب با یک کامیون، مجبور شد به تنهایی به سوی اداره پلیس راکون (RPD) حرکت کند. در آنجا بود که با واقعیت تلخ فساد ریشهدار مواجه شد؛ جایی که ستوان ماروین برانا در آستانه مرگ، به عنوان آخرین نماد شرافت، وظیفه باز کردن مسیرهای مخفی را بر عهده لیان گذاشت و بن برتولوچیِ روزنامهنگار نیز، پرده از همکاری رئیس پلیس برایان آیرونز با آمبرلا برداشت.
لیان در این وضعیت که بیوقفه توسط تایرانت وحشتناک T-00 (مستر ایکس) تعقیب میشد و استرس فلجکنندهای را تحمل میکرد، با ایدا وانگ آشنا شد. ایدا با این ادعای دروغین که مامور FBI است و برای تحقیق درباره آنت برکین آمده، از ذات وظیفهشناس و محافظهکار لیان سوءاستفاده کرد. اما در تاسیسات زیرزمینی NEST مشخص شد که پوشش FBI دروغ بوده و او جاسوسی است که برای سرقت ویروس جی (G-Virus) آمده است. مرگ ظاهری ایدا در اعماق تاسیسات و از بین رفتن نمونه ویروس، روان لیان را در هم شکست، اما او با فرار از طریق قطار زیرزمینی، دیگر آن پلیس تازهکار نبود؛ بلکه به بازماندهای سرسخت بدل شد که سوگند یاد کرد فعالیتهای مرگبار آمبرلا را برای همیشه متوقف سازد.
در دل همین هرجومرج، داستان شری برکین به عنوان تجسم یک تراژدی کودکانه در میان طمع بزرگسالان شکل گرفت. شری که دختر دانشمندان برجسته آمبرلا، یعنی ویلیام و آنت برکین بود، ناخواسته به میان این توطئه بیولوژیکی کشیده شد. اگرچه او در ابتدا تحت حمایت کلر قرار داشت، اما خیلی زود مشخص شد که هدف اصلی بسیاری از افراد است؛ به طوری که به خاطر گردنبندش که حاوی تراشه کلیدی دسترسی به تحقیقات ویروس جی بود، توسط رئیس پلیس آیرونز ربوده و به یتیمخانه منتقل شد.
وحشتناکترین بخش داستان شری زمانی رقم خورد که پدرش، ویلیام، پس از ترور شدن توسط نیروهای آمبرلا، ویروس جی را به خود تزریق کرد و در فرم جهشیافتهاش، پس از از هم دریدن مستر ایکس، با غرایز ویروسی خود برای تولیدمثل به تعقیب دخترش پرداخت و در نهایت ویروس را به او تزریق کرد. در یک مسابقه حیاتی با زمان، آنت در آخرین تلاشهای مادرانهاش با کمک کلر در تاسیسات NEST واکسنی ساختند که جان شری را نجات داد، اما ویروس جی برای همیشه به صورت خفته در ساختار ژنتیکی او باقی ماند. شری پس از از دست دادن هر دو والد خود، به همراه لیان و کلر با قطار فرار کرد و لیان به او قول داد که تا زمانی که با یکدیگر باشند، زنده خواهد ماند؛ پیوندی که به هسته اصلی رابطه آنها در دهههای آینده تبدیل شد.
همزمان با این درگیریها، آلیسا اشکرافت، یک گزارشگر تحقیقی، مغرور و عدالتخواه در روزنامه راکون سیتی تایمز و رقیب کاری بن برتولوچی، در حال پیش بردن مبارزهای متفاوت بود. ریشه درگیری او با آمبرلا به سال ۱۹۹۳ بازمیگشت؛ زمانی که در حال تحقیق روی آزمایشهای بالینی غیرقانونی شخصی به نام «ال» در بیمارستانی واقع در کوهستان آرکلای بود و همکارش کرت به قتل رسید. این اتفاق چنان ترومای سنگینی به روان آلیسا وارد ساخت که وی به طور کل این خاطرات را در ذهن خود سرکوب کرد.
در زمان شیوع ویروس تی، آلیسا در یک سناریوی فلشبک به همان بیمارستان مخروبه بازگشت، با «ال» روبهرو شد و با یادآوری خاطرات مرگ کرت، توانست بر ترومای گذشتهاش غلبه کند. او با دفاع از پناهگاه اداره پلیس، کمک به بازماندگان و ایفا کردن نقشی اساسی در ساخت واکسن معجزهآسای «دیلایت»، توانست به عنوان یکی از بازماندگان تاییدشده، پیش از نابودی شهر توسط موشک، از راکون سیتی فرار کند و سوگند یاد کرد که چهره واقعی و سلاحهای بیولوژیکی آمبرلا را رسوا سازد.
پس از نابودی کامل راکون سیتی از طریق «عملیات عقیمسازی» دولت که جان بیش از صد هزار نفر را گرفت، لیان غرق در عذاب وجدان شد و این فاجعه را شکست خود میپنداشت. او برای بقا در دنیایی که آمبرلا در آن نفوذ داشت، از یک پلیس ساده به مامور عالیرتبه دولت ارتقا یافت که مستقیماً به شخص رئیسجمهور پاسخگو بود. او تحت نظر سرگرد جک کرازر با آموزشهای بیرحمانه، طاقتفرسا و فوقمحرمانه، از یک بازمانده آسیبپذیر به یک جنگجوی مرگبار بدل گردید. در سال ۲۰۰۴، لیان با اسم رمز Baby Eagle، برای یافتن و نجات اشلی گراهام، دختر ربودهشده رئیسجمهور، به یک منطقه دورافتاده کوهستانی به نام والدلوبوس در اسپانیا اعزام شد. در آنجا با یک تهدید کاملاً جدید، یعنی فرقه مذهبی افراطی «لوس ایلومینادوس» درگیر شد که روستاییان را با یک انگل باستانی به نام «لاس پلاگاس» آلوده کرده بودند؛ انگلی که برخلاف ویروسهای پیشین، هوش تاکتیکی میزبان را حفظ میکرد اما ارادهاش را به طور کامل در اختیار رهبر فرقه قرار میداد. لیان در همان ابتدای کار توسط رئیس دهکده، بیتورس مندز، دستگیر و به تخم پلاگاس آلوده شد.
او در مسیر یافتن راه درمان برای خود و اشلی، پیش از آنکه ذهنش تسخیر شود، از میان ارتش روستاییان خشمگین و مردان ارهبرقیبهدست عبور کرد، اتحاد کوتاهی با لوئیس سرا تشکیل داد و مجدداً با ایدا وانگ روبهرو شد که اکنون برای خودش کار میکرد. لیان پس از نجات اشلی از کلیسا و رد کردن درخواست او برای تبدیل شدن به یک مامور به منظور تضمین بقایش، در یک مبارزه مرگبار و روانی توانست مربی سابق خود، جک کرازر را - که پس از فروپاشی روانی در «عملیات خاویر» به فرقه پیوسته بود و مدام لیان را تحقیر میکرد - شکست دهد. در نهایت نیز با نفوذ به قلب جزیره و استفاده از دستگاههای رادیوتراپی، انگل را از بدن خود و اشلی خارج کرد و در انبار کهربا با نابود ساختن رهبر فرقه، اسموند سدلر، به بحران والدلوبوس پایان داد.
یک دهه و نیم پس از فاجعه راکون سیتی، جهان با پارادایم جدیدی از بیوتروریسم مواجه شد و در سال ۲۰۱۳، مسیر لیان و شری برکین مجدداً به یکدیگر گره خورد. لیان که اکنون مامور ارشد سازمان تازهتاسیس DSO بود، در ۲۹ ژوئن در دانشگاه آیویِ شهر تال اوکس با یک فاجعه روبهرو شد. رئیسجمهور آدام بنفورد که قصد داشت حقایق راکون سیتی را فاش کند، به دلیل پخش گاز ویروس سی (C-Virus) توسط هیولای لپوتیکا به زامبی تبدیل شد و لیان مجبور گردید فاجعهبارترین تصمیم را اتخاذ کرده و به او شلیک کند. با راهنمایی هلنا هارپر از سرویس مخفی، آنها به دخمههای کلیسای جامع رفتند و در آزمایشگاه مخفی نئو آمبرلا نواری با عنوان «تولدت مبارک ایدا وانگ» یافتند که تولد زنی شبیه به ایدا (که در واقع کارلا رادامز بود) را نشان میداد.
پس از رویارویی با خواهر جهشیافته هلنا، یعنی دبورا، که با کمک ایدای واقعی شکست خورد، حقیقت شوم فاش گردید: درک سی. سیمونز، مشاور امنیت ملی، برای حفظ ثبات جهانی و مخفی نگه داشتن اسرار راکون سیتی این حملات را سازماندهی کرده بود. پس از مشاهده نابودی تال اوکس با موشک، لیان و هلنا مرگ خود را با کمک هانیگان جعل کردند و در تعقیب سیمونز به سوی لانشیانگ چین رهسپار شدند. همزمان، شری برکین نیز به عنوان مامور عملیاتی DSO تحت نظر سیمونز، با قابلیت بازسازی سلولی چشمگیر خود به دلیل وجود ویروس جی، در دسامبر ۲۰۱۲ به جمهوری ادونیا فرستاده شده بود تا جیک مولر (پسر بیولوژیک آلبرت وسکر) را پیدا کند؛ چرا که خون او تنها کلید ساخت واکسن ویروس سی بود و جیک نیز برای این کار درخواست ۵۰ میلیون دلار دستمزد کرد. آنها که بیوقفه توسط هیولای شکارچی و بیرحمی به نام اوستاناک تعقیب میشدند، علیرغم تلاش کریس ردفیلد و تیمش، توسط نئو آمبرلا اسیر شدند و شش ماه در یک تاسیسات مخفی تحت آزمایشهای وحشتناکی قرار گرفتند.
در ۳۰ ژوئن ۲۰۱۳، هنگامی که شری و جیک در خیابانهای لانشیانگ در حال فرار بودند، هواپیمای لیان و هلنا نیز در همان مکان سقوط کرد و این تجدید دیدار تاریخی به وقوع پیوست؛ هرچند که خیلی زود با حمله اوستاناک نیمهتمام ماند. آنها با هماهنگی یکدیگر، اوستاناک را به زیر یک برج ارتباطی مشتعل انداختند. لیان حقیقت را در مورد سیمونز به شری بازگو کرد و شری نیز مموری کارت حاوی تحقیقات آنتیبادی جیک را به لیان تحویل داد.
با تماس لیان، کریس ردفیلد برای نجات شری و جیک اقدام کرد. در اول جولای در یک تاسیسات زیردریایی، پس از آنکه کریس اعتراف کرد که وسکر را به قتل رسانده و جیک با شلیک گلوله به این موضوع واکنش نشان داد، آنها نبرد نهایی را با اوستاناک به انجام رساندند و فرار کردند. جیک نیز با کاهش دستمزد خود از ۵۰ میلیون به ۵۰ دلار، نمونه خونش را تحویل داد. در سطح شهر نیز لیان و هلنا با کمک ایدا وانگ، سیمونز را که به خاطر ویروس سی مدام به اشکال هولناکی نظیر تیرکس جهش پیدا میکرد، با یک راکتلانچر بر روی پشتبام برج کواد متوقف ساختند.
در جبهه جنگ اطلاعاتی، آلیسا اشکرافت مسیر متفاوتی را در پیش گرفت و رهبری جنگ رسانهای علیه بیوتروریسم را به دست آورد. او با نگارش مقاله «ناپدید شدن بیش از ۲۰ نفر» در سال ۲۰۱۶، سازمان مخفی The Connections را رسوا کرد که ایتن وینترز آن را در عمارت بیکرها یافت و در سال ۲۰۲۱ نیز تالیف جامع «گزارش حادثه بیکر» را به رشته تحریر درآورد. اما تحقیقات بیوقفهاش روی پروژه خطرناک «الپیس»، او را در سال ۲۰۱۸ به هتل متروکه رنوود کشاند؛ جایی که توسط عوامل ناشناس در همان پالتوی بارانی شرابیرنگش به طرز فجیعی به قتل رسید و اسناد به جا مانده از او، راه را برای ورود شخصیتهای جدید هموار ساخت.
اکنون بازی Resident Evil Requiem آخرین ایستگاه در تقابل با باقیماندههای آمبرلا محسوب میشود. قهرمان اصلی این داستان، گریس اشکرافت، دختر آلیسا است. گریس برخلاف مادرش، یک تحلیلگر اطلاعاتی درونگرای FBI است که به راحتی دچار وحشت میشود و بیشتر روی تفکر استنتاجی خود حساب میکند. او که در کودکی فرار از دست قاتلان سیاهپوش را تجربه کرده است، هشت سال پس از قتل مادرش، در سال ۲۰۲۶ برای بررسی مرگهای فرقهای به هتل رنوود فرستاده میشود و نهایتاً توسط یک نیروی ناشناس ربوده شده و در تشکیلات مخوفی به نام مرکز مراقبتهای مزمن رودز هیل زندانی میگردد.
در این مرکز پزشکی، آنتاگونیست اصلی یعنی دکتر ویکتور گیدئون با دندانهای پوسیده و پوست وحشتناکش در انتظار اوست. گیدئون که در گذشته ساختمانهایی را در راکون سیتی خریداری کرده، مستقیماً به گریس میگوید که دههها منتظر او بودهاند و تئوریها حاکی از آن است که ژنتیک گریس که احتمالاً به دلیل واکسنهای مادرش دستخوش تغییر شده، کلید تکمیل پروژه بیولوژیکی نهایی است. هسته وحشت در رکوئیم، یک عامل مفهومی به نام «الپیس» است؛ نمادی از امید در جعبه پاندورا که به فاجعه نیز تعبیر میشود.
اطلاعات افشاشده نشان میدهند که برخلاف ویروس تی یا پلاگاس، ویروس الپیس ماهیت متفاوتی دارد و مستقیماً بر روان و درک میزبان تاثیر میگذارد. از سوی دیگر، لیان اس. کندی نیز از طرف سازمان DSO برای بررسی علت مرگ بازماندگان فاجعه راکون سیتی پس از ۳۰ سال وارد میدان میشود. دموهای بازی نشان میدهند که مسیر لیان و گریس در رودز هیل با یکدیگر تلاقی پیدا میکند و لیان پیش از بسته شدن یک در فلزی ضخیم، یک هفتتیر قدرتمند را برای محافظت به گریس میدهد.
اما این رویارویی برای لیان به هیچ وجه بیهزینه نیست. تریلرها تایید کردهاند که لیان مجدداً آلوده شده است. یک زخم خونی و تاریک روی گردن او و دستهایی با بافت خاکستری و بیمارگونه نشان میدهد که زمان برای او رو به پایان است. ماهیت عفونت الپیس متفاوت است و لیان را مجبور میسازد تا در تکاندهندهترین لحظه تریلر، پس از دههها با چشمانی اشکبار قدم در خیابانهای مخروبه راکون سیتی بگذارد و از درهای RPD عبور کند؛ یک بازگشت که نماد رویارویی نهایی با تمام ترومای سرکوبشده سال ۱۹۹۸ است.
در این ماموریت جهنمی، همراه لیان در پشت بیسیم، برخلاف تصور اولیه هانیگان نیست؛ بلکه صدای یک زن مو بلوند است که بازگشت شری برکین را نوید میدهد. شری که اکنون در سال ۲۰۲۶ به یک زن ۴۲ ساله و مامور ارشد DSO تبدیل شده است، به عنوان راهنما در کنار لیان حضور دارد تا یک چرخه روایتی کامل شود: دختری که روزگاری در همین شهر توسط لیان نجات یافت، اکنون تنها نقطه اتصال او با امید در تاریکی الپیس است. تقاطع سرنوشت لیان، شری و آلیسا نمایشی از تاثیرات بلندمدت و بیننسلی بیوتروریسم است؛ جایی که لیان نماد وظیفه و رنج، شری نماد بقا، و آلیسا صدای حقیقت است که اکنون از طریق دخترش شنیده میشود. جعبه پاندورای آمبرلا برای آخرین بار در رودز هیل گشوده شده تا سرانجام مشخص گردد که آیا ویروس الپیس، مرثیهای برای جهان خواهد خواند یا امید نهایی بشر را آزاد خواهد کرد.