گم شدن Checkpoint امید؛ چرا گیم برای خیلیها دیگر قابل بازی نیست؟

وقتی دلار از مرزهای خود عبور میکند و به قول بازاری جماعت، دهنه افسارش از دست میرود؛ اولين چيزی که گران میشود فقط کالا نيست؛ «حس عادی بودن» است. همان حس سادهای که اجازه میدهد آدم بعد از يک روز سخت، يک نفس عميق بکشد و چند ساعت، نه برای فرار از زندگي، بلکه برای دوام آوردن در آن، به چيزی پناه ببرد. براي خيلیها اين پناه، گيم است. حالا تصور کنيد در روزگاری که قيمتها هر صبح با يک شوک تازه بيدار میشوند، يک بازی که تا ديروز با پس انداز یکی دو ماهه قابل خريد بود، ناگهان به عددهایی نزديک میشود که آدم را خجالت زده میکند: ده ميليون تومان برای يک عنوان جديد، آن هم در بهترين حالت و تازه اين فقط قیمت خود بازی است است؛ کنسول، قطعات، کنترلر، اشتراک، هزينه اينترنت و آن پرداخت های درون برنامهای که در دنيای امروز گاهی از خود بازی مهمتر شده اند.
اینجا مسئله فقط گران شدن یک سرگرمی نیست. مسئله این است که برای یک نسل، یک «راهِ حرف زدن» از دسترس خارج میشود. گیم برای خیلی از نوجوانها و جوانها تنها تفریح نیست؛ زبان دوم است. جایی است که میتوانند قهرمان باشند، شکست بخورند، دوباره تلاش کنند، دوست پیدا کنند، در یک تیم جا بگیرند و بیآنکه مجبور باشند همه چیز را با کلمه توضیح بدهند، احساساتشان را زندگی کنند. در روزگاری که فشارها زیاد است و فرصتهای تخلیه سالم کم، آنهم با محدودیتهایی که داخل کشور وجود دارد، گیم میتواند یک اتاق امن باشد؛ یک تمرین کوچک برای کنترل، برای معنا دادن، برای اینکه «من هنوز میتوانم انتخاب کنم»، حتی اگر انتخابم فقط بین دو مسیر در یک مرحله باشد.
اما وقتی اقتصاد با تفریح مثل یک کالای لوکس رفتار میکند، نتیجهاش فقط حذف چند ساعت سرگرمی از برنامه روزانه نیست؛ نتیجهاش حذف یک تکه از هویت است. آن نوجوانی که سالها با یک دنیا و یک شخصیت و یک داستان بزرگ شده، حالا باید از پشت شیشه مانیتورش به آن نگاه کند و استریم کردن بقیه را ببیند، تازه اگر اینترنت قطع نباشد و قیمت بستههای اینترنت را بتواند تحمل کند. درواقع فاصله بین «خواستن» و «توانستن» ناگهان تبدیل به یک دیوار بلند شده است. و این دیوار، آرام آرام چیزی درون آدم میسازد که خطرناک است. هیچکس هم حق ندارد این خواستهها را تمسخر کند و آنها را تقلیل ببخشد. اگر کسی گفت فعلا نگران نان و برنج باشید؛ از آن گذر کنید. هر نگرانی جای خودش را دراد؛ ضمن آنکه بسیاری از قشر گیمرها قرار نیست نگران نان باشند! آنها سن و سالشان برای چنین نگرانیهایی زود است.
چیزی شبیه اینکه «من از بازی بیرون ماندهام» برای همه پیش آمده است. نه فقط از بازی، از جهانِ همنسلها، از گفتوگوها، از شوخیها، از لحظههایی که قرار بود فردا در مدرسه یا دانشگاه (اگر برودت هوا بگذارد) یا محل کار دربارهشان حرف بزنیم. گیم برای بسیاری از جوانها یک تجربه جمعی است؛ یک زبان مشترک. وقتی دسترسی به آن قطع میشود، شکاف اجتماعی هم عمیقتر میشود؛ شکافی که نه با شعار پر میشود نه با نصیحت.
آن طرفتر، یک واقعیت تلختر هم هست: والدین. پدر و مادری که شاید حتی گیم را «جدی» نگیرند، اما فشار را با گوشت و پوستشان لمس میکنند. آنها قرار نیست فقط هزینه کنسول را بدهند؛ قرار است هزینه «جاری ماندنِ یک خانه» را بدهند. هزینه اینکه فرزندشان در پایان یک روز خستهکننده، یک راه کمخطر برای تخلیه داشته باشد. وقتی تفریح سالم گران میشود، تفریح حذف نمیشود؛ شکلش عوض میشود. به جای بازی قانونی، گزینههای غیررسمی، ناامن و بیکیفیت زیاد میشود. به جای بازیِ کنترلشده در خانه، ممکن است آدمها به سمت انزوا و افسردگی بروند. این موارد اولین آیتمهایی هستند که از سبد خانوارها حذف میشوند تا بقای خانواده تضمین پیدا کند اما آن کودکی که گیم بخشی از زندگیاش بوده، تکهای از وجودش را از دست میدهد. کسی که از بیرون نگاه میکند شاید بگوید «خب بازی نکنید»، اما واقعیت این است که انسان بدون تفریح، بدون لحظههای سبکشدن، دوام نمیآورد. ما ماشین نیستیم که فقط کار کنیم، بخوابیم و دوباره کار کنیم. اصلا همین شد که دیدیم هرچه کار کنیم به جایی نمیرسیم و حالا نسبت به این وضع اقتصادی انتقاد داریم.
گران شدن دلار و حذف بازی از سبد خانوارها در اینجا فقط یک عدد و رقم و آمار نیست؛ یک زلزله کوچک در زیست روزمره نسلی از گیمرها با همه سنین است. اتفاقی است که از یک نقطه شروع میشود و تا عمق روابط خانوادگی میرود. وقتی یک نوجوان میبیند حتی با هشتاد درصد تخفیف هم بازی برایشان «گران» است، پیام پنهانی که دریافت میکند این است: «تو در اولویت نیستی. شادی تو سهمیه ندارد.» این پیام، اگر تکرار شود، میتواند به بیحسی تبدیل شود؛ به اینکه دیگر آرزو نکند، دیگر دنبال نکند، دیگر شوق نداشته باشد. خطر اصلی شاید همین باشد: مرگِ آرامِ شوق.
در چنین وضعیتی، طبیعی است که بخشی از جامعه گیمرها واکنش احساسی نشان بدهند؛ بعضیها میگویند «الان وقت گیم نیست»، بعضیها میگویند «تفریح بیمعناست»، بعضیها هم خشمگین میشوند و میخواهند چیزی بگویند و فریاد بزنند. اما واقعیت پیچیدهتر است. همانطور که گفتم خیلی از گیمرها، مخصوصاً سنهای پایینتر، درک دقیق اقتصادی و سیاسی ندارند؛ نه از سر بیمسئولیتی، بلکه چون کسی این زبان را به آنها یاد نداده. اقتصاد برایشان یک موضوع دور است تا وقتی که یک روز میبینند آن دوردست آمده وسط اتاقشان و از پشت مانیتور بهشان زل زده است. از آن لحظه به بعد، بحث فقط «سرگرمی» نیست؛ بحث «حق زندگی معمولی» است.
با این حال باز هم عدهای هستند که میگویند «در این وانفسا، دغدغهتان بازی است؟ نان شب واجبتر است یا فیفا و کالآفدیوتی؟». این همان نگاه تقلیلگرایانهای است که روح جامعه را نمیبیند. مسئله اصلاً یک دیسک پلاستیکی یا چند خط کد برنامهنویسی نیست. مسئله، حذف شدن آخرین سنگر امید و سرگرمی برای نسلی است که خیابان برایش جذاب نیست، آینده برایش مبهم است و حالا اتاق شخصیاش هم دارد خالی میشود. برای نوجوان یا جوانی که هویتش را در تعامل با جهانهای دیجیتال میسازد، گرفتن کنسول بازی، گرفتنِ ابزار تنفس اوست. وقتی پدری با شرمندگی به فرزندش میگوید که «نمیشود»، تنها یک اسباببازی از خانه حذف نمیشود؛ بلکه اقتدار پدر میشکند و حس محرومیت در فرزند ریشه میدواند. این محرومیت، خشم میزاید. خشمی پنهان که در سکوت اتاقها تلنبار میشود.
اگر بخواهیم با زبان نرمتر حرف بزنیم، باید گفت که هر جامعهای به «تفریحِ قابل دسترس» نیاز دارد، همانقدر که به نان و دارو نیاز دارد. چون تفریح، سوختِ روان است. وقتی این سوخت را از یک نسل میگیریم، انتظار داریم چطور در فشارهای روزمره تاب بیاورند؟ این یک مطالبه عجیب نیست؛ یک اصل ساده است: ثبات اقتصادی فقط ثبات قیمتها نیست، ثباتِ امید است. ثباتِ امکان برنامهریزی است. اینکه نوجوان بداند اگر درس بخواند، اگر کار کند، اگر صبر کند، میتواند چیزهایی را که دوست دارد تجربه کند. وقتی این خط قطع شود، انگیزه هم آسیب میبیند.
فراموش نکنیم مسئله فقط بازیهای «خریدنی» نیست و عناوین موبایلی و فرمیموم و… هم دچار آسیب شدند. امروز حتی بازیهای به ظاهر رایگان هم با پرداخت درونبرنامهای نفس میکشند. یعنی شما وارد یک جهان میشوید، اما برای اینکه واقعاً «بازی کنید»، برای اینکه عقب نمانید، برای اینکه تجربه کامل را داشته باشید، باید پول بدهید. این پول در ایران به خاطر نرخ ارز، گاهی تبدیل میشود به عددهایی که از منطق روزمره خارجاند. نتیجهاش دو چیز است: یا بازیکن کنار میکشد، یا وارد مسیرهای پیچ در پیچی میشود که هر دو، یعنی گسست؛ گسست از بازار رسمی، از کیفیت، از امنیت، از تجربهای که میتوانست سالم و استاندارد باشد.
باید بار دیگر تاکید کنم شاید از بیرون، گیم یک تفریح «غیرضروری» به نظر برسد. اما از درون، برای خیلیها گیم یک شیوه «زنده ماندن» است؛ یک راه کوچک برای کنترل اضطراب، برای ایجاد حس پیشرفت، برای تجربه موفقیت در زمانی که موفقیتهای بیرونی کم شدهاند. وقتی همه چیز گران میشود، وقتی آدم حس میکند هیچ چیز دست خودش نیست، بازی میتواند آن نقطه کوچکی باشد که هنوز «دستِ آدم» است. حذف شدن همین نقطه کوچک، یعنی فشارها بیپناهتر میشوند.
در نهایت، گران شدن دلار شاید یک خبر اقتصادی باشد، اما نباید فراموش کنیم اثرش فرهنگی و اجتماعی است. وقتی سرگرمی از دسترس خارج میشود، فرهنگ هم فقیرتر میشود. وقتی یک نسل نتواند در جهانهای داستانی رشد کند، تخیلش هم آسیب میبیند. و این شاید بزرگترین فقدان باشد: جامعهای که تخیلش کوچک شود، رویاهایش هم کوچک میشود. رویاهای کوچک، آدمهای خسته میسازد. آدمهای خسته، خیلی چیزها را کمکم رها میکنند: از مطالبهگری آرام و مدنی گرفته تا تلاش برای بهتر شدن.
ما در بازیها یاد میگرفتیم شکست پایان راه نیست، یاد میگرفتیم استراتژی بچینیم، همکاری کنیم و برای رسیدن به هدف بجنگیم. با حذف شدن گیم از سبد مصرف فرهنگی خانوادهها، ما داریم این کلاس درس خاموش را تعطیل میکنیم. جامعهای که مردمانش نتوانند بازی کنند، نتوانند برای ساعتی از فشار واقعیت جدا شوند و در دنیایی دیگر نفس بکشند، جامعهای عبوس، خسته و فرسوده خواهد شد. انسان بدون بازی، ماشینی است که فقط کار میکند تا زنده بماند، اما زندگی نمیکند.
این دلنوشته (اسمش را نگذارید یادداشت) قرار نیست نسخه بدهد یا شعار بدهد. فقط میخواهد یک چیز را با صدای بلند، اما محترمانه بگوید: وقتی تفریح سالم گران میشود، جامعه فقط یک سرگرمی را از دست نمیدهد؛ بخشی از تابآوریاش را از دست میدهد. و اگر قرار است آیندهای ساخته شود که در آن نسل جوان بماند، کار کند، یاد بگیرد و امید داشته باشد، باید جایی هم برای نفس کشیدن داشته باشد. گیم برای خیلیها همان نفس است. نفس را که بگیری، آدم شاید هنوز سر پا بماند… اما دیگر آن آدمِ قبلی نیست.
این روزها خیلی از گیمرها دیگر «بازنده» نشدهاند؛ فقط از بازی بیرون افتادهاند. انگار زندگی برایشان یک Game Over بیصدا گذاشته و حتی گزینهی Continue هم خاکستری شده است. وقتی تفریح سالم به قیمتِ چند ماه نفس کشیدن میرسد، جامعه دارد نقطهی سیوِ تابآوریاش را از دست میدهد. و حقیقت تلخ این است: کشوری که برای جوانش چکپوینتِ امید نگذارد، دیر یا زود میفهمد بازگردانی از این مرحله، خیلی گرانتر از هر بازی است.