به احترام پدران؛ قابهای ماندگار پدرانه سینمای ایران و جهان
میگویند پدر ستون نامرئی هر خانهای است؛ همان کسی که ایستادنش را میبینیم، اما لرزش زانوهایش را زیر بار سنگین زندگی، نه. در دنیای جادویی سینما، این قامت ایستاده گاه در قامت پیرمردی صبور تجلی مییابد و گاه در هیبت قهرمانی که برای لبخند فرزندش جهان را به مبارزه میطلبد. سینما جایی است که مفهوم پدرانگی از یک نسبت خونی فراتر میرود و به ایثاری بیپایان تبدیل میشود.
در آستانه روز پدر قصد داریم تا لنز دوربین را روی چهرههایی تنظیم کنیم که با میمیکهای ماندگارشان، مفهوم پناهگاه را برای ما معنا کردند. از دستان پینهبسته کارگری در قابهای مجید مجیدی تا نگاه پرصلابت اما لرزان آتیکوس فینچ؛ از پدری که در «زندگی زیبا است» جهنم نازیها را به یک بازی کودکانه تبدیل کرد تا قادر در «درخت گردو» که بار مصیبتی به وسعت یک تاریخ را بر دوش کشید.
در این مقاله بهسراغ قابهایی میرویم که در آنها عشق نه با کلمات، بلکه با سکوت، عرق جبین و گاه با یک فداکاری جنونآمیز روایت شده است. از انیمیشنهایی که درس شجاعت دادند تا درامهای تلخی که مفهوم مسئولیت را در قلب بحران بازتعریف کردند. با زومجی همراه باشید تا مروری داشته باشیم بر جاودانهترین تصویر مردانی که بهنام پدر، الفبای عشق و فداکاری را به ما آموختند.
۱۸. فیلم To Kill a Mockingbird
کشتن مرغ مقلد
- کارگردان: رابرت مالیگن
- سال اکران: ۱۹۲۵
اگر قرار باشد فهرستی از شریفترین مردان تاریخ سینما تهیه کنیم، نام آتیکوس فینچ با بازی جاودانه گریگوری پک در صدر جدول میدرخشد. آتیکوس در اقتباس بینظیر رابرت مالیگن، تعریف جدیدی از پدرانگی ارائه میدهد؛ پدری که بهجای دیکتهکردن دستورات، با زیستنِ خود به فرزندانش درس انسانیت میدهد. آتیکوس برای اسکات و جم، چیزی فراتر از یک سرپناه است. او همان درختی است که سایهاش نهتنها بر سر فرزندان خود، بلکه بر سر عدالت رو به زوال شهر گسترده شده است.
صحنهای که آتیکوس در دادگاه از شرافت یک سیاهپوست دفاع میکند، درواقع بزرگترین کلاس درسی است که برای فرزندانش برگزار میکند. او به بچههایش میآموزد که شجاعت یعنی حتی وقتی سایه شکست را بر سر راهت حس میکنی، باز هم تا انتها پیش بروی. آتیکوس فینچ به ما ثابت کرد که بهترین میراث یک پدر برای فرزندانش، نه ثروت و شهرت، بلکه یک وجدان بیدار و نام نیک است. او از روی شکافهای اخلاقی جامعه عبور میکند، بدون اینکه ذرهای از انسانیتش سقوط کند.
۱۷. فیلم گاو
- کارگردان: داریوش مهرجویی
- سال اکران: ۱۳۴۸
آقای بازیگر سینمای ایران توانست دو روی سکه پدرانگی را با مهارتی بینظیر به تصویر بکشد: پدر دلسوز و پدر پشیمان. در فیلم گاو با بدویترین و خالصترین شکل دلبستگی روبهرو هستیم. مشحسن پدری است که تمام دارایی و هویتش را در مراقبت از موجودی دیگر تعریف میکند. گاو برای مشحسن فرزند نداشته، اعتبار زیسته و تمام دلخوشی مردی است که در دنیای تهی از معنای اطرافش، تنها به همین یک دلبستگی چنگ زده است. وقتی گاو میمیرد، گویی ستون فقرات هویت این مرد نیز میشکند!
اما عزتالله انتظامی در خانهای روی آب سیمای دیگری از پدر را ترسیم میکند. اینجا با پدری سالخورده و رنجور روبهرو هستیم که رابطهای گسسته با پسرش دارد. سکانسهای تقابل این پدر با فرزندش، آیینهای از شکاف نسلها است؛ پدری که در تلاش برای رسیدن به پسرش است و بار سنگین گناهها و سکوتهای گذشته را بر دوش میکشد. عزتالله انتظامی در این دو فیلم به ما یادآور میشود که پدرانگی گاهی در «چسبیدن تمامعیار» به داشتهها و گاهی در «تلاش برای ترمیم پیوندهای شکسته» معنا مییابد.
۱۶. فیلم پدربزرگ
- کارگردان: مجید قاریزاده
- سال اکران: ۱۳۶۴
در دهه ۶۰ که سینمای ایران در جستوجوی هویت جدید خود بود، مجید قاریزاده با فیلم پدربزرگ یکی از ماندگارترین پرترههای خانواده ایرانی را خلق کرد. اما ستون اصلی این قاب، کسی نبود جز جمشید مشایخی. او در این فیلم باید در مقام پدربزرگ توازنی ظریف میان دنیای نو و سنتهای در حال فراموشی برقرار کند. جمشید مشایخی در نقش پدربزرگی که خانه کهنهاش زیر تیغ آپارتمانسازی قرار میگیرد، نه با فریاد، بلکه با سکوت سنگین و نگاههای مهربانش، اعتراض خود را به فروپاشیِ حرمتها نشان میدهد.
رابطه عاطفی این پدربزرگ با نوهاش قلب تپنده فیلم است؛ رابطهای که نشان میدهد چطور پدرانگی میتواند از مرز نسلها بگذرد و در سیمای پیر راهنما به آیندگان برسد. کمالالملک سینمای ایران در فیلم پدربزرگ به ما یادآوری میکند که پدرها حتی وقتی پیر و ناتوان میشوند، باز همان ریشههایی هستند که بدون آنها درخت خانواده در طوفان تغییرات اجتماعی دوام نمیآورد. او در این فیلم، نه فقط پدر فرزندانش، بلکه پدر معنوی یک خانه است؛ کسی که رفتنش، معنای امنیت و اصالت را با خود میبرد.
۱۵. انیمیشن The Lion King
شیرشاه
- کارگردان: راجر آلرس
- سال اکران: ۱۹۹۴
در دنیای انیمیشن، موفاسا مفهوم اقتدار توأم با عطوفت را معنا میکند. شاهکار دیزنی در دهه نود میلادی، یکی از تکاندهندهترین و آموزندهترین رابطههای پدر و پسری تاریخ سینما را خلق کرد. مرگ موفاسا، هنوز هم پس از دههها، یکی از غمانگیزترین لحظات تاریخ سینما برای تمام نسلها است. اما قدرت پدرانگی موفاسا دقیقاً بعد از این فاجعه نمایان میشود. او پدری است که حتی وقتی حضور فیزیکی ندارد، صدایش در گوش سیمبای سرگشته طنینانداز میشود: «به یاد بیار که تو کی هستی.»
موفاسا به ما و به سیمبا یاد داد که پدر بودن یعنی پذیرفتن این حقیقت که روزی باید صحنه را ترک کنی، اما باید طوری زندگی کنی که میراث فکری و اخلاقیات، چراغ راه فرزندت در تاریکترین جنگلهای زندگی باشد. او نماد پدری است که فرزندش را نه برای خودش، بلکه برای «مسئولیتهای بزرگتر» تربیت میکند. صحنه ظهور چهره موفاسا در میان ابرها در انیمیشن شیرشاه استعارهای است از این حقیقت که پدرها هرگز نمیروند؛ آنها فقط تغییر مکان میدهند تا از دوردستها، مراقب قدمهای ما باشند.
۱۴. فیلم کیمیا
- کارگردان: احمدرضا درویش
- سال اکران: ۱۳۷۳
اگر سینما قرار بود برای مفهوم شکوه رنج پدرانه یک صدا انتخاب کند، بیشک این صدا متعلق به خسرو شکیبایی بود. خسرو شکیبایی در فیلم کیمیا در نقش رضا، تصویری از پدری را میآفریند که بزرگترین ابزار قدرتش، «گذشتش» است. رضا پدری است که جنگ همه چیزش را گرفته است؛ از همسرش تا سالهای جوانیاش در اسارت. اما وقتی بازمیگردد، با سختترین آزمون پدرانگی روبهرو میشود. خسرو شکیبایی در این فیلم به ما یاد میدهد که گاهی غایت عشق یک پدر، در رهاکردن است. او برای اینکه کیمیا در آرامش بماند، از حق پدریاش میگذرد و این، از هر قهرمانی جنگی، دلاورانهتر است.
اما این تنها قاب ماندگار خسرو شکیبایی نیست. این چهره جاودانه سینمای ایران در فیلم دستهای خالی نیز بار دیگر در نقش پدری رنجکشیده ظاهر میشود. زندهیاد خسرو شکیبایی در این فیلم نماد پدری است که با وجود تمام ناملایمات و سوءتفاهمها، مثل یک سد محکم دربرابر طوفانی میایستد که زندگی دخترش را تهدید میکند. او در دستهای خالی نقش پدری را بازی میکند که حتی با تهیدستی و تنی رنجور اجازه نمیدهد غبار بیعدالتی بر چهره فرزندش بنشیند. خسرو شکیبایی در حافظه سینمای ایران پدری است که با اشکهای پنهان و لبخندهای خسته، امنیت خانهاش را حفظ میکند.
۱۳. فیلم پدر
- کارگردان: مجید مجیدی
- سال اکران: ۱۳۷۴
مجید مجیدی در فیلم پدر مفهوم پذیرش را با ظرافتی کمنظیر به تصویر میکشد. داستان این فیلم درباره نوجوانی است که نمیتواند ناپدری خود (با بازی مقتدرانه محمد کاسبی) را بهعنوان جایگزین پدر از دست رفتهاش بپذیرد. اما معجزه فیلم در همین تضاد شکل میگیرد. ناپدری در این فیلم نماد همان نگاه سنتی و باصلابت پدرانهای است که پشت چهرهای جدی و گاه خشن، قلبی به وسعت کویر دارد.
محمد کاسبی در این فیلم تصویری از پدری ارائه میدهد که برای تصاحب قلب پسرش، بهجای التماس ثابت میکند که تکیهگاه محکمی است. فیلم پدر به یادمان میآورد که پدر صرفاً یک نسبت شناسنامهای نیست، بلکه کسی است که در لحظه سقوط، دستت را میگیرد، حتی اگر پیشتر دربرابرش ایستاده باشی. مجید مجیدی با این فیلم نشان داد که گاهی خشنترین چهرهها، امنترین پناه میشوند.
۱۲. فیلم Life Is Beautiful
زندگی زیبا است
- کارگردان: روبرتو بنینی
- سال اکران: ۱۹۹۷
در تاریخ سینما، هیچ پدری بهاندازه گوییدو در فیلم Life Is Beautiful مفهوم ایثار را معنا نکرده است. درحالیکه جهان در آتش جنگ جهانی دوم میسوزد، گوییدو با بازی تکرارنشدنی روبرتو بنینی تصمیمی جنونآمیز اما عاشقانه میگیرد: او باید پسر کوچکش را قانع کند که همه این وحشت چیزی جز یک بازی بزرگ برای بردن یک تانک واقعی نیست. هنر پدرانه گوییدو این است که او رنج گرسنگی، ترس و شکنجه را به جان میخرد، اما اجازه نمیدهد که حتی ذرهای از این سیاهی به روح فرزندش نفوذ کند.
او هر بار که با لبخندی تصنعی دربرابر پسرش ظاهر میشود، درواقع سنگری از جنس شوخی و خنده مقابل گلولهها و گازهای سمی میسازد. گوییدو ثابت کرد که حتی در دل هولوکاست هم میتوان زیبا زندگی کرد؛ به شرط اینکه پدری داشته باشی که حاضر باشد برای حفظ معصومیت فرزندش، تا پای جوخه اعدام نقش یک دلقک شاد را بازی کند. نگاه پنهان گوییدو به پسرش در واپسین لحظههای فیلم سندی است بر این ادعا که پدر بودن یعنی قهرمان قصهای بودن که خود، نویسنده فداکارش هستی.
۱۱. انیمیشن Finding Nemo
در جستوجوی نمو
- کارگردان: اندرو استنتون
- سال اکران: ۲۰۰۳
مارلین در انیمیشن Finding Nemo نماد بارز پدری است که میان دوراهی بزرگی گیر افتاده است: «ترس ازدستدادن» و «شجاعت رهاکردن». این روایت با سوگی جانکاه آغاز میشود؛ زخمی که مارلین را به پدری بیشازحد محافظهکار بدل میکند. اما عشق پدرانه گاهی نه در مراقبت همیشگی، بلکه در اعتماد تجلی مییابد. سفر اُدیسهوار مارلین در اقیانوس بیانتها، بیش از اینکه سفری برای یافتن پسرش باشد، سفری برای کشف دوباره خودش است. او نشان میدهد که پدر برای فرزندش ناممکن را ممکن میکند.
مارلین ثابت میکند قهرمان کسی نیست که هرگز نترسد؛ قهرمان کسی است که با دستوپای لرزان، تنها بهخاطر فرزندش قدم در تاریکی میگذارد. این بلوغ شخصیتی در دنباله این انیمیشن با نام Finding Dory نیز به زیبایی تکمیل میشود. جاییکه مارلین، حالا باید یاد بگیرد که به توانمندیهای متفاوت اطرافیانش (و حتی فرزندش در شرایط بحرانی) ایمان بیاورد. او در انیمیشن دوم میآموزد که پدرانگی فقط یک فرمول ثابت ندارد و گاهی باید از نگاه فرزند به دنیا نگریست تا راه درست را پیدا کرد.
۱۰. فیلم به نام پدر
- کارگردان: ابراهیم حاتمیکیا
- سال اکران: ۱۳۸۴
ابراهیم حاتمیکیا در فیلم به نام پدر، یکی از تلخترین شمایل پدرانگی در سینمای ایران را به نمایش میگذارد. اینجا خبری از پدری نیست که با لبخند قهرمانانه، فرزندش را از خطر نجات دهد، بلکه با پدری طرف هستیم که متوجه میشود بزرگترین دشمن فرزندش، در واقع گذشته خودش است. این فیلم روایتگر استیصال تمامنشدنی مردی است که عمری را برای امنیت دیگران در میدانهای مین گذرانده است، اما حالا مین خودش، گریبان دخترش را میگیرد. ابراهیم حاتمیکیا با بیرحمی تمام، مخاطب را با این سؤال روبهرو میکند: یک پدر چطور میتواند با حقیقت آسیبرساندن به فرزندش زندگی کند؟
حاج ناصر در طول فیلم از مقام یک «قهرمان جنگ» به یک «پدر درمانده» سقوط میکند. پرویز پرستویی در این فیلم در نقش پدری ظاهر میشود که از اقتدار نظامی خود میگذرد تا دربرابر معصومیت ازدسترفته دخترش زانو بزند و طلب بخشش کند. سینمای ابراهیم حاتمیکیا در اینجا به اوج غلیان احساسات میرسد؛ جایی که پدر بودن بهمعنای پذیرش یک گناه ناخواسته و تلاش برای معجزهای است که شاید هرگز رخ ندهد. سکانس فریادهای حاج ناصر در دل کوهستان تجسم عینی درد پدرانه است؛ تصویری از مردی که حاضر است همه چیزش را بدهد تا فقط یک لحظه، زمان را به عقب برگرداند.
۹. فیلم The Pursuit of Happyness
در جستوجوی خوشبختی
- کارگردان: گابریل موچینو
- سال اکران: ۲۰۰۶
در دنیای سرد و بیرحم وال استریت، کریس گاردنر (با بازی استثنایی ویل اسمیت) تعریف جدیدی از قهرمان را ارائه میدهد. فیلم در جستوجوی خوشبختی فقط داستانی درباره فقر و ثروت نیست؛ این شاهکار مرثیهای است برای تمام پدرانی که شبها با چشمانی گریان میخوابند، اما صبحها طوری بند کفشهای فرزندشان را محکم میبندند که گویی صاحب تمام دنیا هستند. کریس پدری است که خستگی را شرمنده میکند و به فرزندش ثابت میکند که خوشبختی، چیزی نیست که هدیه داده شود، بلکه چیزی است که باید با دستهای پینهبسته و قلبی امیدوار به جستوجویش پرداخت.
کریس به همه ما یاد داد که پدرانگی یعنی مدیریت بحران در اوج استیصال. اوج این پدرانگی را در سکانس ماندگار ایستگاه مترو میبینیم؛ جایی که او برای اینکه پسرش از خوابیدن در یک دستشویی عمومی نترسد، با قدرت تخیلش آنجا را به غاری برای فرار از دست دایناسورها بدل میکند. این همان جادوی پدرانه است: تبدیل تلخترین واقعیتهای دنیا به یک بازی شیرین تا دنیای درون کودک دستنخورده باقی بماند. او قهرمانی است که مدالش نه طلا، بلکه قطره اشکی است که در پایان فیلم در جستوجوی خوشبختی از سر شوق و برای امنیت آینده پسرش بر گونهاش مینشیند.
۸. فیلم آواز گنجشکها
- کارگردان: مجید مجیدی
- سال اکران: ۱۳۸۷
مجید مجیدی در آواز گنجشکها یکی از لطیفترین تصاویر پدرانگی را خلق میکند. در این فیلم کریم پدری است که برای تأمین نیازهای خانواده بهناچار رهسپار تهران میشود. او در هیاهوی شهر، میان اشیاء کهنه و آهنپارهها، کمی از سادگی خود را گم میکند، اما تماشای تلاش این پدر برای حفظ دنیای کوچک و شکننده فرزندانش، قلب مخاطب را به درد میآورد. آواز گنجشکها به ما میآموزد که پدرانگی گاهی یعنی پذیرفتن حقارت در دنیای آدمبزرگها، برای اینکه فرزندت در دنیای کوچک خودش احساس حقارت نکند.
رضا ناجی در این فیلم تصویرگر پدری است که صورتش را با سیلی سرخ نگه میدارد، اما اجازه نمیدهد که غبار دنیای مدرن و بیرحم شهری، آیینه زلال خانهاش را کدر کند. کریم تجسم دستهای زبری است که وقتی به صورت فرزند کشیده میشوند، نرمترین نوازش دنیا را رقم میزنند. مجید مجیدی در این فیلم قهرمانی را به ما نشان میدهد که زره جنگی نپوشیده است، بلکه کتی کهنه بر تن و باری از ضایعات آهنی بر پشت دارد؛ اما در نگاه فرزندانش، هنوز هم همان پادشاهی است که میتواند همه چیز را درست کند.
۷. انیمیشن Kung Fu Panda
پاندای کونگفوکار
- کارگردان: جان استیونسن و مارک آزبرن
- سال اکران: ۲۰۰۸
در دنیای جنگجویان اژدها و اساتید کونگفو، شاید عجیب بهنظر برسد که یکی از قهرمانانهترین چهرهها، یک غاز آشپز باشد که دغدغهای جز فروختن نودل ندارد. اما آقای پینگ در پاندای کونگفوکار تعریف تازهای از شکوه پدرانه ارائه میدهد. او نه براساس شباهتهای ظاهری، بلکه براساس یک انتخاب قلبی، پو را زیر بال و پر خود میگیرد. درحالیکه تمام دنیا به پو به چشم یک پاندای بیدستوپا نگاه میکردند، پو برای آقای پینگ همیشه همان نوزاد کوچکی بود که در سبد تربچهها پیدا کرده بود.
آقای پینگ پدری است که میداند همیشه لازم نیست فرزندش را بهسوی قلههای افتخار هول بدهد؛ گاهی فقط کافی است که وقتی فرزند از نبرد زندگی خسته برمیگردد، با یک کاسه سوپ و یک آغوش گرم منتظرش باشد. در دنیایی که همه بهدنبال فرمولهای جادویی برای موفقیت هستند، این پدر به فرزندش میآموزد که هیچ راز پنهانی در کار نیست. آقای پینگ به همه ثابت کرد که پدرانگی نه به رگ و ریشه، بلکه در همان مهر سادهای است که زندگی را برای فرزند، گوارا و تحملپذیر میکند.
۶. فیلم The Road
جاده
- کارگردان: جان هیلکات
- سال اکران: ۲۰۰۹
پدرانگی در فیلم جاده، دیگر یک نقش اجتماعی نیست، بلکه مأموریتی مقدس است. ویگو مورتنسن در این فیلم تصویرگر پدری است که در برهوت آخرالزمانی تنها یک هدف دارد: محافظت از پسرش. او نهتنها باید شکم پسرش را در دنیای قحطیزده سیر کند، بلکه باید ذهنش را هم از هجوم سیاهی و ناامیدی نجات دهد. او مدام به پسرش یادآوری میکند که ما حاملان آتش هستیم؛ آتشی که نه برای گرمشدن، بلکه برای روشن نگهداشتن کورسوی انسانیت در دنیایی است که به توحش بازگشته است.
ویگو مورتنسن پدری را به تصویر میکشد که ذرهذره از جان خودش میکاهد تا به پسرش توان راه رفتن بدهد. او پدری است که حتی در لحظه مرگ هم نگران خودش نیست، بلکه نگران تنهایی فرزندی است که حالا باید در این دنیای بیرحم، راهش را پیدا کند. فیلم The Road به ما یادآوری میکند که پدر، آخرین سنگر دربرابر تاریکی است؛ کسی که حتی وقتی تمام دنیا به پایان رسیده است، باز هم راهی برای دویدن، راهی برای زندهماندن و راهی برای «آدم خوب ماندن» پیش پای فرزندش میگذارد.
۵. فیلم جدایی نادر از سیمین
- کارگردان: اصغر فرهادی
- سال اکران: ۱۳۸۹
در قابهای هدفمند اصغر فرهادی، نادر پدری است که در برزخ اخلاق و اجبار گرفتار شده است. او نه قهرمان قصههای کلاسیک است و نه پدری که با فداکاریهای گلدرشت، اشک مخاطب را درآورد؛ قدرت پدرانگی نادر در ماندن تجلی مییابد. او میماند تا از پدری پرستاری کند که حالا حتی نامش را هم به یاد نمیآورد و همزمان، به دخترش بیاموزد که زندگی یعنی پای مسئولیتها ایستادن. این پدر عشقش را نه با کلمات پُرطمطراق، بلکه با تلاش برای ساختن شخصیتی مستقل و محکم از دخترش، نشان میدهد.
نادر پدری است که حتی در میانه فروپاشی زندگی زناشویی خود اجازه نمیدهد که دخترش به راحتطلبی یا دروغ عادت کند. اصغر فرهادی در جدایی نادر از سیمین نشان میدهد که پدرانگی همیشه به معنای انجام کار درست نیست. اما لایه عمیقتر پدرانگی در این فیلم در رابطه نادر با پدرش تجلی مییابد. دیالوگ ماندگار نادر که در پاسخ به سیمین میگوید: «اون نمیفهمه من پسرشم، من که میفهمم اون پدرمه»، جوهره رابطه پدر و پسر را آشکار میکند؛ رابطهای که با مسئولیتپذیری زنده میماند.
۴. فیلم آقا یوسف
- کارگردان: علی رفیعی
- سال اکران: ۱۳۹۰
در سینمای رنگارنگ علی رفیعی، آقا یوسف عشق را نه فریاد میزند و نه دیکته میکند، بلکه عشق را زندگی میکند. آقا یوسف نمادی از پدران نجیبی است که برای حفظ استقلال و عزتنفس خانواده، در میانسالی تن به کارهای سختی میدهند که شاید در شأن پیشینه آنها نباشد. او تمام روز در خانههای مردم کار میکند، اما تمام دغدغهاش این است که وقتی به خانه برمیگردد، گرد خستگی روی چهرهاش نباشد تا خاطر رعنا مکدر نشود. او پدری است که با گوشهایش زندگی میکند؛ مردی که لابهلای دیوارهای خانههایی که تمیز میکند، بهدنبال شنیدن بوی خوشبختی برای دخترش است.
اما تراژدی آقا یوسف از جایی شروع میشود که دیوار اعتماد پوشالیاش ترک میخورد و در موقعیتی قرار میگیرد که باید بین «باور قلبی خود به فرزند» و «واقعیت تلخ بیرون»، یکی را انتخاب کند. مهدی هاشمی در این فیلم پدری را به تصویر میکشد که حتی در اوج فروپاشیِ درونی، باز هم نجابتش را از دست نمیدهد. او پدری است که در سکوت میشکند، اما فرو نمیریزد. فیلم آقا یوسف ستایشی است از پدرانی که تمام هویتشان در خیرخواهی برای فرزند تعریف شده است؛ کسانی که شاید در هیاهوی شهر دیده نشوند، اما ستونهای اخلاقی خانههایی هستند که هنوز در آنها حرمت معنا دارد.
۳. فیلم حوض نقاشی
- کارگردان: مازیار میری
- سال اکران: ۱۳۹۱
ما همیشه عادت کردهایم که پدر را در قامت یک تکیهگاه محکم، دانای کل و قهرمانی بینقص ببینیم، اما مازیار میری این کلیشه در حوض نقاشی به زیباترین شکل ممکن میشکند. رضا (با بازی متفاوت شهاب حسینی در نقش پدری ظاهر میشود که شاید نتواند در حل مسائل ریاضی به پسرش کمک کند یا دنیایی پیچیده را برایش تحلیل کند، اما با تمام محدودیتهایش برای پدرانگی میجنگد. او میخواهد قهرمان پسرش باشد، حتی اگر این قهرمانی در درستکردن یک پیتزای ساده یا خریدن یک دوچرخه خلاصه شود.
شاید رضا نتواند در درسهای مدرسه به پسرش کمک کند یا مثل بقیه پدرها لباس بپوشد و رفتار کند، اما به ما یاد میدهد که پدرانگی پیش از اینکه به «هوش» نیاز داشته باشد، به «حوصله و حضور» نیاز دارد. سکانسهایی که این پدر با تمام لرزش دستان و محدودیتهایش سعی میکند برای پسرش پیتزا درست کند یا برای خوشحال کردنش از غرورش میگذرد، دل هر مخاطبی را به درد میآورد. او پدری است که شاید قد درک ذهنیاش به دنیای پیچیده پسرش نرسد، اما قد مهربانیاش از هر آسمانی بلندتر است.
۲. فیلم دهلیز
- کارگردان: بهروز شعیبی
- سال اکران: ۱۳۹۲
در فیلم دهلیز یکی از غریبترین و ملموسترین تصاویر پدرانگی به نمایش گذاشته میشود. رضا عطاران، در یکی از جدیترین و درخشانترین نقشآفرینیهای خود نقش بهزاد را بازی میکند؛ پدری که بهدلیل یک قتل غیرعمد در زندان است و حالا پس از سالها برای نخستینبار با پسر کوچکش روبرو میشود. دهلیز، داستان پدری است که باید از صفر شروع کند؛ پدری که نه با اسباببازی و هدایای گرانقیمت، بلکه با «صداقت و صبر»، سعی میکند دیوار یخی میان خودش و پسرش را ذوب کند. او برای اینکه در نگاه پسرش یک قهرمان باقی بماند، بیوقفه و با تمام وجود برای زندگی میجنگد.
بهزاد در فضای سرد و محدود ملاقاتهای زندان سعی میکند برای پسرش پدری کند. او نه میتواند پسرش را به پارک ببرد و نه میتواند در شبهای تاریک و پراضطراب کنارش باشد، اما با همان فرصتهای کوتاه ملاقات به پسرش یاد میدهد که پدرش یک هیولا نیست، بلکه انسانی است که در چنبره یک سرنوشت تلخ گرفتار شده است. این فیلم به ما نشان میدهد که پدرانگی یک رابطه زنده است که نیاز به مراقبت و ساختن دارد. تلاشهای بهزاد برای اینکه در نگاه پسرش از یک «مجرم» به یک «بابا» تغییر هویت دهد، یکی از انسانیترین و شریفترین لحظات سینمای ایران را رقم میزند.
۱. فیلم درخت گردو
- کارگردان: محمدحسین مهدویان
- سال اکران: ۱۴۰۱
در تاریخ سینمای ایران، پدری به استواری و مظلومیت قادر مولانپور کمتر دیده شده است. پیمان معادی در فیلم درخت گردو ایفاگر نقش پدری است که سهمش از دنیا، نه مال و منال، بلکه باری به سنگینی تمام غمهای عالم بر شانههای نحیفش بود. این پناهگاه بیپناه در فاجعه بمباران شیمیایی شهر سردشت ناگهان خود را در موقعیتی میبیند که باید یکییکی شاهد پرپر شدن فرزندانش باشد.
قادر با بدنی تاولزده و چشمانی که از سوزش گاز خردل بهسختی میبیند، جگرگوشههایش را یکییکی بر دوش میکشد و به خاک میسپارد، اما هر بار طوری رفتار میکند که انگار هنوز امیدی وجود دارد. او مرگ را در آغوش میگیرد تا فرزندش در آخرین ثانیههای زندگی، ترس را حس نکند. سکانس شستن تن بیجان فرزندان در رودخانه، بیشک یکی از تکاندهندهترین قابهای تاریخ سینما است.