مصاحبه مایک لی در مورد فیلم Hard Truths
مایک لی، فیلمساز بریتانیایی، استاد مشاهدهگری است؛ هنرمندی که با چشمانی تیزبین و قلبی نگران، رنجهای خُرد و کلان طبقهٔ کارگر را روی پردهٔ نقرهای بهتصویر میکشد. او بهجای خلق داستانهایی پرزرقوبرق، سراغ لحظات خام، گس و دردناک زندگی میرود؛ لحظاتی که اغلب از نگاه سینمای جریان اصلی پنهان میمانند. لی با استفاده از بداههپردازی در روند شکلگیری شخصیتها و دیالوگها، جهانی میسازد که واقعیبودنش آزاردهنده است ⎯همچون دیدن تصویر خود در آینهای ترکخورده.
بسیاری از ما وی را با شاهکار دهه ۹۰ میلادیاش، فیلم Naked (برهنه) میشناسیم. در فیلم Naked، مایک لی شخصیتی خلق میکند که همزمان فیلسوفی ویرانگر و ولگردی آواره است: شخصیت جانی، با بازی درخشان دیوید تیولیس. جانی، مردی با ذهنی تیز و زبانی تلخ، در کوچهپسکوچههای لندن پرسه میزند، با آدمها وارد گفتوگو میشود و مدام مرز میان تیزهوشی و تباهی را درمینوردد. این فیلم مثل یک کابوس بیدارکننده عمل میکند ⎯با نورپردازیهای سرد، گفتوگوهایی گزنده، و فضایی خفه که تماشاگر را درون تاریکی ذهن جانی فرو میبرد، بیآنکه امیدی بهرستگاری باشد.
مایک لی فیلمسازی است که سینمایش بیشتر شبیه شنیدن اعترافات صادقانه است تا تماشای یک نمایش. او در آثارش سراغ زندگی عادی مردم معمولی میرود، بیآنکه آنها را قهرمان یا قربانی مطلق نشان دهد. در فیلمهایی مثل Secrets & Lies (اسرار و دروغها)، Vera Drake (ورا درِیک) و Another Year (سال دیگر)، لی با ظرافتی مثالزدنی روابط خانوادگی، طبقات اجتماعی و شکنندگی روان انسان را بررسی میکند. در دنیای او، هر سکوت معنا دارد، هر مکث حامل اندوهی است، و هر لبخند میتواند پیشدرآمد اشکی باشد.
سبک فیلمسازی مایک لی یگانه است. او فیلمنامه را پیش از فیلمبرداری نمینویسد؛ بلکه با بازیگرانش وارد یک فرآیند بلندمدت بداههپردازی میشود. شخصیتها طی ماهها تمرین شکل میگیرند و دیالوگها از دل این زندگیهای خیالی، اما عمیقاً واقعی بیرون میآیند. نتیجهٔ این روش، فیلمهایی است که بهطرز غریبی «زنده» بهنظر میرسند ⎯نه فقط در اجرا، بلکه در عمق تجربهٔ انسانیشان. در سینمای لی، آدمها با تمام تضادها و پیچیدگیهایشان پذیرفته میشوند: نه خوب، نه بد؛ بلکه انسانی.
داستان فیلمهای مایک لی غالباً در فضایی خاکستری و بیزرقوبرق روایت میشوند. رنگها کمرنگاند، نور طبیعی است، و دوربین اغلب بهتماشای شخصیتها از فاصلهای اندک مینشیند، گویی درِ خانهشان را زده و وارد زندگی خصوصیشان شده باشد. این سبک مینیمالیستی و واقعگرایانه، همراه با دغدغههای اجتماعی لی، سینمایش را تبدیل بهآیینهای کرده که هم جامعهٔ بریتانیا را بازتاب میدهد، هم جهان درونی آدمهایی را که در حاشیهٔ روایتهای بزرگ زندگی میکنند؛ آدمهایی که مایک لی، با تمام حساسیت و مهربانی، دیدهشان و شنیدهشان.
فیلم Hard Truths (حقایق سخت) تازهترین اثر مایک لی است و بیشک از همان ابتدا میشد انتظار داشت که در این اثر نیز همان ویژگیهای اصیل و امضادار کارنامهاش حضور داشته باشند، اما اینبار شاید با تلخی عمیقتری، یا حتی با خشم فروخوردهای که بهجای فریاد، در نگاهها و سکوتها فوران میکند. عنوان فیلم بهخودیخود حامل وعدهای است: حقیقتهای سخت؛ یعنی همان چیزی که لی همیشه استاد آشکار کردنش بوده، آنهم بیهیچ فریب یا اغراق، درست در لحظهای که تماشاگر آمادهاش نیست.
Hard Truths میتواند بازتابدهندهٔ نسخهٔ مدرنتری از جامعهای باشد که مایک لی سالها آن را واکاوی کرده؛ جامعهای که حالا بیشتر از همیشه دچار شکافهای طبقاتی، بحران هویت و انزوای شخصی شده است. شاید با شخصیتی روبهرو باشیم که مثل جانیِ Naked، بین ذهن تحلیلگر و زندگی ازهمگسیختهاش گرفتار مانده؛ یا زنی شبیه بهشخصیت ورا درِیک در Vera Drake که در سکوتش هزاران حقیقت نهفته است. درهرصورت، لی بهجای آنکه قضاوت کند، نگاه میکند. بهما اجازه میدهد که رنج دیگران را نهفقط بفهمیم، بلکه لمس کنیم.
با استفاده از همان روش بداههپردازی و شکلدادن تدریجی شخصیتها، فیلم Hard Truths پر از دیالوگهایی است که عمیقاند، اما شعار نمیدهند، لحظاتی که سادهاند، اما فراموشنشدنی. در این فیلم، حقیقتها شاید در آشپزخانهای کوچک بر زبان آورده شوند، یا در سکوت سنگین یک مهمانی خانوادگی، اما همانها، بیشتر از هر مونولوگ بلند و پرطمطراق، اثرگذار خواهند بود. چرا که در دنیای مایک لی، حقیقت همیشه در خُردترین جزئیات زندگی نهفته است؛ و Hard Truths شاید تلخترین، بیپردهترین بازتاب این فلسفه باشد.
کیلین فیث⎯کلی که این مصاحبه را با مایک لی انجام داد، چنین نوشته است که «فیلمهای مایک لی معمولاً چندان اهل توضیح دادن نیستند. بنابراین تعجبآور نبود که خود لی هم چنین نباشد. مصاحبه با او بیشتر شبیه کارتبازی بود ⎯بازیای که در آن من تلاش میکردم او را وادار کنم که چیزی، هر چیزی را رو کند، اما چهرهٔ بیاحساسش بسیار قوی بود. مایک لی سؤالات را بهخودم برمیگرداند ⎯«مهم نیست من چه فکری میکنم، مهم این است که تو چه فکری میکنی»، و با سرسختی استادانهای از پاسخ دادن طفره میرفت. اما مهم است که تأکید کنم همهٔ اینها را با لبخندی بر لب انجام میداد. درنهایت، این یک بازی بود و او داشت میبرد».
موضوعی که کیلین فیث⎯کلی سعی داشت او را وادار بهصحبت دربارهاش کند، فیلم جدیدش بود: «حقایق سخت». این فیلم، بازگشتی استثنایی است بههمان چیزی که این فیلمساز افسانهای بریتانیایی شاید بیشتر از هر چیز بهخاطرش شناخته و ستایش میشود؛ فیلمهایی با دقتی وسواسگونه که صحنههای درام خانوادگی را زیر لنز همهبین و هرگز توضیحندهندهٔ مایک لی قرار میدهند.
این فیلم، سبب همکاری دوباره مایک لی با ماریان ژان⎯باپتیست، بازیگر فیلم Secrets & Lies شد. این بازیگر درجه یک در اینجا نقش اصلی، نقش شخصیت پنزی، را بازی میکند؛ زنی که بهنظر میرسد در خشم دائمی نسبت بههمه و همهچیزِ اطرافش گیر افتاده است. همسرش، کرتلی (با بازی دیوید وبر) و پسر گوشهگیرش، موزِس (با بازی تووِین برت)، بیصدا در اطرافش قدم میزنند، درحالیکه، خواهرش شنتل (با بازی میشل آستین) تلاش میکند او را از این وضعیت بیرون بکشد. چرا او اینگونه است؟ آیا هرگز حال دیگری داشته یا میتوانست یا میتواند داشته باشد؟ البته که فیلم پاسخی بهما نمیدهد، اما آیا مایک لی پاسخی میدهد؟ (اسپویل: نه.)
فیلم Hard Truths، ساختهٔ مایک لی در سال ۲۰۲۴، داستان شخصیت «پنزی» (با بازی ماریان ژان⎯باپتیست)، زنی میانسال و افسرده در شمال لندن است که با همسرش «کرتلی» و پسر بالغش «موزِس» زندگی میکند. پنزی با خشم و نارضایتی مداوم، روابط خود را با خانواده و اطرافیانش تحت تأثیر قرار میدهد و بهسختی با دیگران ارتباط برقرار میکند. در مقابل، خواهرش «شنتل» (با بازی میشل آستین)، آرایشگری مجرد و خوشبین است که دو دختر بزرگ دارد و سعی میکند «پنزی» را بهزندگی اجتماعی بازگرداند. فیلم بهبررسی تنشها و پیچیدگیهای روابط خانوادگی، تأثیرات افسردگی و چالشهای طبقهٔ کارگر بریتانیا میپردازد.
این فیلم در ۶ سپتامبر ۲۰۲۴ در جشنوارهٔ بینالمللی فیلم تورنتو Toronto International Film) Festival) بهنمایش درآمد و با تحسین گستردهای از سوی منتقدان در بخشهای فیلمنامه، کارگردانی و البته بازی ژان⎯باپتیست همراه شد. منتقدان اجرای ژان⎯باپتیست را بهعنوان یکی از بهترینهای سال معرفی کردهاند و فیلم را اثری عمیق و تأثیرگذار در نمایش واقعیتهای زندگی روزمره دانستهاند.
مصاحبه جذاب و خواندنی مایک لی با کیلین فیث⎯کلی از مجلهٔ بریتانیایی GQ را در ادامه میخوانیم.
جیکیو: با توجه بهشیوهای که فیلمهایتان را میسازید –نوشتن فیلمنامه بهصورت مشارکتی با بازیگران در طول چند ماه– برایم جالب است بدانم نقطهٔ شروع شما برای این فیلم چه بود؟
مایک لی: این سؤال سختی است، چون ما این فیلمها را با آغاز سفری در جهت کشف اینکه فیلم واقعاً چیست میسازیم؛ درست مثل زمانی که مردم نقاشی میکشند یا رمان مینویسند. ازاینمنظر، ایدههایی داشتم، اما از منظری دیگر، نقطهٔ شروع این بود که دوباره با ماریان ژان⎯باپتیست همکاری کنم، و البته میشل آستین. آنها بازیگرانی تمامعیار در پرداخت شخصیت هستند و البته ما روشی داریم برای اینکه شخصیتها را از دل گفتگوهایمان خلق کنیم و با انجام کار (طی پروسه)، کمکم کشف میکنیم فیلم قرار است چه باشد. این پاسخ شاید کمی طفرهآمیز باشد، اما صادقانه است.
جیکیو: خوب، اگر نقطهٔ شروع تمایل بههمکاری دوباره با آنها بود، از آنجا بهبعد مسیر چطور پیش میرود؟
مایک لی: اولین کاری که همیشه انجام میدهم این است که از بازیگر میخواهم فهرستی ⎯هرچقدر که بخواهند بلند و طولانی⎯ از آدمهای واقعیای که در زندگیشان دیدهاند یا میشناسند تهیه کنند. بعد دربارهٔ آنها صحبت میکنیم و کمکم این فهرست را بهچند نفر محدود میکنیم که تبدیل بهمنبع الهام برای [خلق] شخصیت میشوند. این توضیح سادهاش است، اما درواقع روندی بسیار پیچیده و ظریف است که هم شامل بازی کردن میشود و هم صحبت کردن دربارهٔ آن شخصیتها.
جیکیو: و قبلاً گفتهاید که فیلمهایتان شاید فقط نوک یک کوه یخ باشند، اما شما مجبورید کل آن کوه یخ را بسازید.
مایک لی: بله، منظورم این است که ما تمام دنیای شخصیتها را خلق میکنیم؛ روابطشان، پسزمینهشان، دغدغههایشان، داستان پیشین زندگیشان. و من اهل توضیح دادن همهچیز بهطور مفصل در فیلم نیستم، چون آن دنیا وجود دارد، و واقعی است، و با رزونانسی که در فیلم ایجاد میکند جایگاه خودش را پیدا میکند.
جیکیو: یکی از نمونههای خیلی خوبش در فیلم، آن صحنهای است که پنزی پیش دندانپزشک میرود، و وقتی دارد فهرست میکند که فکش از چه راههایی اذیتش میکند، یکی از مواردی که میگوید این است که «وقتی میخندم درد میگیرد».
مایک لی: و با خودت فکر میکنی: «لعنتی اصلاً کِی تو خندیدی که چنین چیزی میگویی؟»
جیکیو: دقیقاً، و همین باعث شد از خودم بپرسم که آیا او اصلاً متوجه است از اینکه در چشم دیگران چه بهنظر میرسد؟
مایک لی: فکر نمیکنم متوجه باشد. تو چی فکر میکنی؟
جیکیو: احتمالاً نه...
مایک لی: بسیار خوب، همین. مهمترین موضوع این است که تو چه فکری میکنی.
جیکیو: خوب موضوع دیگری که باز هم بهنوعی سبب شگفتزدگی من شد این بود که چه مدت (پنزی) در این وضعیت ذهنی است، و البته که تا کِی این حال (در انتظار برای رهایی و درمان) بهطول خواهد انجامید؟
مایک لی: خوب که دیگر تعمق کردن در این مورد بهشما بستگی دارد. اولین سؤالی که تمایل دارم از شما بپرسم این است که ⎯آیا درست فکر میکنم که شما هم باید شخصی را که حداقل ذرهای شبیه پنزی باشد دیده باشید (بشناسید)؟
جیکیو: بله، فکر میکنم هر کسی این فیلم را تماشا کرده باشد، ویژگی رفتاری (خاصی) را در شخصی (خاص) تشخیص میدهد که شبیه او (پنزی) باشد.
مایک لی: درست است. و چند نفر از مردمی که میشناسید که شبیه این شخصیت هستند، قرار است تغییر کنند؟ من که فکر نمیکنم زیاد باشند. اما نمیدانم. شاید شما بهچنین نتیجهای رسیده باشید که باتوجه بهشواهدی که در فیلم داریم، او قرار است تغییر کند، و شاید هم چنین شواهدی مبنی بر تغییر وی در فیلم باشند، اما من نمیتوانم چنین چیزی (وجود شواهد دال بر تغییر شخصیت پنزی در آینده) را تأیید کنم.
جیکیو: اما اگر فکر میکنید که تغییر میکند، میبایست بهچنین نتیجهای برسید؟
مایک لی: نه، چون، اول از همه دلیلی ندارد که چرا مجبورم نتیجهگیری کنم. در قرارداد من نیست. دوم اینکه، این موضوع ورای عفو و بخشیدن شخص من است، اما مهمتر از همه، با موقعیت بغرنجی طرفیم و دانستن در این موقعیت شدنی نیست. غریزهٔ من، احتمالاً، اگر بهمن فشار بیاورید که این هم امری غیرمعمول و غیرمنطقی میدانم... من فکر نمیکنم که او خیلی تغییر کند. هیچ چیز را نمیتوان با قطعیت گفت، چرا که تا پایان فیلم، نشانههایی از یک دگرگونیِ هرچند جزئی، دیده میشود.
جیکیو: آیا لحظاتی بود که ماریان ژان⎯باپتیست چیزی بهشخصیت پنزی اضافه کند که شما را سورپرایز کند؟
مایک لی: درواقع تمام پروسهٔ کاری من اساساً بر پایهٔ سورپرایزها و کشفهایی است که از دل شخصیت بیرون میآیند، و این سورپرایزها بسیار زیاد هستند.
جیکیو: آیا لحظهٔ خاصی را بهیاد دارید که بهویژه شما را سورپرایز کرده باشد؟
مایک لی: بله، در یکی از صحنههای فیلم، در ناهار روز مادر، جایی است که او ناگهان دچار حملهای از خنده و گریه میشود. این واکنش کاملاً بهصورت درونی و خودجوش، در دل شخصیت اتفاق افتاد. ما ننشسته بودیم که مثلاً بگوییم «اوه، ایدهٔ خوبی است اگر اول بخندد و بعد گریه کند.»؛ این واکنش طبیعی بود و فوقالعاده غافلگیرکننده. با خودم گفتم: «لعنت، این مثل دینامیت است و قطعاً باید در فیلم بماند.»؛ کل ماجرا از این قرار بود.
جیکیو: در مورد شخصیت پنزی، بهنظرم واضح است که ما باید برای او دلسوزی کنیم و با او همدلی داشته باشیم، اما ⎯[در اینجا مایک لی نگاه مشکوکی بهمن میاندازد]⎯ احساس میکنم بیشتر مردم علاوهبر دلسوزی، از او ناامید یا عصبی (استیصال از نبود هیچ نشانهای از تغییری در رفتار وی) هم میشوند. اما جدای از این، میخواستم بدانم، آیا شما او را دوست دارید؟
[در اینجا مایک لی حدود ده ثانیه سکوت میکند]
مایک لی: فکر کردم میخواهید از من بپرسید که آیا ما باید با او [شوهر پنزی، کِرتلی] همدلی کنیم یا نه. چنین احساسی بههر دوی آنها دارم. برایشان متأسفم و همچنین دلم میخواهد بهآیندهشان امیدوار باشم، ولی مطمئن نیستم. آیا او را دوست دارم؟ سؤال جالبی است. آیا دلم میخواهد با او وقت بگذرانم؟ احتمالاً نه. بگذارید اینطور بگویم… هنگام ساختن فیلم اصلاً بهاین موضوع فکر نکرده بودم، اما بعضیها گفتهاند که او نقطهٔ مقابل پاپی است (شخصیت همیشه خوشبین در فیلم Happy⎯Go⎯Lucky). اگر از من بپرسید که آیا شخصیت پاپی را دوست دارم، جوابم این است: «آره!» خیلی دوست دارم با پاپی وقت بگذرانم، بهنظر میرسد آدم باحالی باشد. پس اگر با همان معیار بخواهم قضاوت کنم، مطمئن نیستم که بخواهم زیاد با پنزی وقت بگذرانم، چون فکر میکنم کار خستهکنندهای باشد. راستش این حرفها خیلی فرعیاند و اصل موضوع چیز دیگری است.
جیکیو: پس فکر نمیکنید مهم باشد که شما او را دوست داشته باشید یا نه؟
مایک لی: خوب، چیزی که واقعاً مهم است این است که شما، تماشاچیان، نسبت بهاو چه احساسی دارید. لحظاتی خواهد بود که شما مطلقاً، بیچونوچرا، و قاطعانه از او خوشتان نمیآید. لحظاتی هم هست که احساسات پیچیدهتری نسبت بهاو پیدا میکنید. اینکه آیا واقعاً او را دوست خواهید داشت یا نه، جای بحث دارد. اینکه آیا من واقعاً او را دوست دارم یا نه جای بحث دارد. اما اگر هم دوستش داشته باشم، گمان نمیکنم جزو صد نفر اولِ فهرست آدمهای محبوبم باشد.
جیکیو: بهشخصیت کِرتلی اشاره کردید ⎯او شخصیتی بسیار درونگرا دارد که همین باعث میشود شخصیتی بسیار قابل تفسیر باشد. چطور بهاین درک رسیدید که او بهعنوان یک انسان چگونه است؟
مایک لی: اینکه کِرتلی چگونه انسانی است، حاصلِ فرآیند خلق شخصیت است؛ پیشزمینهاش و چیزهایی از این دست. اما رابطهاش با پنزی در طی سالها هم روی شکلگیری شخصیتش تأثیر گذاشته است. اگر او این سالها را با زنی با شخصیتی متفاوت گذرانده بود، میتوانید تصور کنید که رفتار متفاوتی میداشت. نمیدانم تجربهٔ شما از روابط عاطفی چطور بوده، ولی حدس میزنم یکی دوتا رابطه [این چنینی] داشتهاید، و احتمالاً لحظاتی بوده که با خودتان گفتهاید: «لعنت بهمن، نه، من جواب این یکی را نمیدهم، فقط دهانم را میبندم.» و لحظاتی هم بوده که باعث شده احساس راحتی داشته باشید و خودتان را ابراز کنید. و بهنوعی، چیزی که اینجا [در رابطه] در جریان است، بههمهٔ این رفتارها مربوط میشود.
جیکیو: فیلم باعث شد سعی کنم گذشتهای را تصور کنم که در آن او و پنزی رابطهای بازتر و پرمحبتتر با هم داشتهاند، اما درعینحال، مطمئن نبودم که آیا اصلاً چنین چیزی ممکن بوده یا نه ⎯آیا شما چنین گذشتهای را بهعنوان بخشی از پیشزمینهٔ او (شخصیت کِرتلی) در نظر گرفته بودید؟
مایک لی: خوب، آنجایی که شخصیت شنتل، شخصیت پنزی را بهاتاق خواب میبرد و پنزی میگوید که با او ازدواج کرد، چون نمیخواست تنها بماند، چون از تنها بودن میترسید ⎯این جمله چیزهایی را در مورد ماهیت رابطهٔ آنها از همان ابتدای این رابطه بهشما میگوید.
جیکیو: یکی از اولین اسامیای که در تیتراژ پایانی فیلم میبینیم «دوست جدید موزِس» است، اشاره بههمان دختری که پسر پنزی، یعنی موزس، در پایان فیلم کنار فواره با او صحبت میکند. آیا این تصمیم شما بود؟
مایک لی: بله، انتخاب من بود. اما چه اسم دیگری میشد برایش گذاشت؟
جیکیو: فکر کنم این اسم تلویحاً بهیک رابطهٔ احتمالی در آینده اشاره دارد...
مایک لی: بله، خوب من تا حدی شخصیتی شوخطبع هستم، اما (آن سکانس) نمیگوید: «این همسر آیندهاش است».
جیکیو: نه، اما فکر میکنم بهطور ضمنی امیدواری را منتقل می کند؟
مایک لی: بله، اما درواقع من هم جزئیات بیشتری از آنچه که شما متوجه شدید، اضافه نکردم. نکته این است ⎯جدای از هر چیز دیگری، چطور میتوانستید او را شناسایی کنید؟ در برخی فیلمها اینطور است که البته برای من همیشه امری کاملاً مضحک است ⎯که... خوب، من با بازیگر تصمیم گرفتم اسمش [اسم شخصیت] چه باشد، حتی یادم نمیآید چه بود. اما اگر آن اسم را روی شخصیت میگذاشتم، مسخره میشد. تماشاگر نمیداند او کیست. کاری که در تیتراژ میکنید، شناسایی شخصیت است.
جیکیو: پس نباید خیلی بهاین موضوع اهمیت بدهیم.
مایک لی: خوب، میتوانید بههر مدلِ کوفتی که میخواهید آن را تفسیر کنید! اما بیشتر از چیزی که در همان لحظه تجربه کردید دست شما را نخواهد گرفت. او، در آن لحظه، دوست جدید او (موزِس) است. حالا اینکه آیا او بعداً میگوید: «بعداً میبینمت» و گورش را گم میکند، یا شخصیت موزِس میرود، یا اینکه هر دوی آنها بهجایی میروند یا هر چیز دیگری، این بهشما بستگی دارد که دوست دارید از چه لذت ببرید و چه چیز را تصور کنید. اما در آن لحظه، او، بدون هیچ شکی، دوستِ! جدیدِ! موزِس! است.
[توجه: مایک لی در زمان این پاسخ میخندید]
جیکیو: منصفانه است.
مایک لی: و البته، چیزی که در مورد آن لحظه بسیار مهم است، همزمانی و موازات این اتفاق با اتفاق دیگری که در خانه جریان دارد، است. این تمام چیزی است که باید بگویم.
جیکیو: آیا نظر خاصی در مورد اینکه میخواهید در آینده چه کاری انجام دهید دارید ⎯فرهنگی بخواهم سؤالم را مطرح کنم باید بگویم که میخواهید روی این موضوع (تِم این فیلم) تمرکز کنید یا برنامهٔ دیگری دارید؟
مایک لی: من هیچوقت در مورد چیزی که قصد دارم انجام دهم صحبت نمیکنم، بهویژه با خبرنگاران!
جیکیو: منصفانه است. پس یک سؤال آخر ⎯آیا ساخت این فیلم چیزی در مورد احساستان نسبت بهمسیر حرفهایتان تغییر داده است، یا کاری که میخواهید انجام دهید؟
مایک لی: بله. واقعیت این است که موضوعات شخصی در میان است ⎯این روزها کمی دچار ناتوانی جسمی شدهام. و ما امیدواریم امسال فیلم دیگری بسازیم، اما احتمالاً ساخت آن کمی دشوارتر خواهد بود. ناتوانی جسمی برای یک فیلمساز مزیت چندانی محسوب نمیشود. ماه آینده ۸۲ ساله میشوم و این دست از مسائل شخصی ⎯که البته پاسخ سؤال شما نیستند⎯ بیتردید بر پاسخم تأثیر میگذارند. بنابراین، من قدم بهقدم پیش خواهم رفت.
اما! پاسخ بهدردبخورتر بهسؤال شما این است که این فیلم درنهایت با واکنشی بسیار بسیار مثبت روبهرو شده است، آن هم بهصورت گسترده. بهویژه در خارج از کشور. این فیلم ابتدا از سوی جشنواره کن (Cannes Film Festival) رد شد. بعد هم از سوی جشنواره فیلم ونیز (Venice Film Festival). حتی جشنواره فیلم تلوراید (Telluride Film Festival) در کلرادو هم آن را نپذیرفت، درحالیکه، همیشه رابطهٔ خوبی با آنها داشتهام. من پیشتر نخل طلای کن را برای Secrets & Lies و شیر طلایی ونیز را برای Vera Drake گرفتهام، پس این... آه.... کمکم داشتیم فکر میکردیم شاید فیلم چرتی ساختهایم. اما بعد جشنواره تورنتو استقبال فوقالعادهای از آن کرد، و بعد فیلم بهجشنواره نیویورک، سنسباستین، لندن و... رفت. و حالا واکنشها بسیار مثبتاند. من آنقدر متکبر نیستم که بگویم «خوب، معلوم است که باید همینطور باشد»، اما ما فکر میکنیم فیلم قابل قبولی ساختهایم و اینکه میبینیم و اینطور بهنظر میرسد دیگران هم چنین نظری دارند، واقعاً رضایتبخش است.