۲۰ فیلم جنگی برتر دهه گذشته از نگاه زومجی

از انسانی‌ترین شاهکار جنگی قرن بیست‌ویکم تا کمدی‌های قدرتمندی که زشتی ذاتی نبردهای انسانی را به سخره گرفتند و صد البته آثار سینمایی بسیار شخصی به‌خصوصی که فقط از بستر جنگ برای روایت قصه‌ی خود به شکلی عالی بهره بردند.

به پایان رسیدن یک دهه‌ی میلادی همیشه برای سینماروها می‌تواند هم‌معنی با فراهم آمدن فرصتی برای نگاه انداختن به گذشته باشد؛ فرصتی برای مرور بهترین فیلم‌هایی که طی سال‌های سال به ما ارائه شدند و هرکدام در انجام کار خود به شکلی لایق توجه موفق بودند. این وسط در عین آن که فهرست‌های بهترین فیلم‌های دهه یا محبوب‌ترین فیلم‌هایی دهه برای گروه یا فردی به‌خصوص هم همیشه جذابیت‌های خود را دارند، گاهی کارآمدترین و بهترین مرورهای سینمایی زمانی اتفاق می‌افتند که تمرکز روی گروهی محدود و مشخص‌شده از آثار متعلق به دنیای هنر هفتم باشد. به همین خاطر هم باتوجه‌به گستردگی و غنای سینمای جنگ نمی‌توان در مقابل وسوسه‌ی ایجاد فهرستی از برترین فیلم‌های جنگی اکران‌شده در زمانی بین نخستین روز سال ۲۰۱۰ میلادی الی آخرین روز سال ۲۰۱۹ میلادی مقاومت کرد.

زومجی برای انجام این کار اما چند نکته‌ی مهم و قابل ذکر را رعایت کرده است؛ اول آن که این فهرست برای ایجاد شدن نیم‌نگاهی هم به چندین و چند فهرست معتبر و لایق مطالعه‌ی جهانی و برتر داشت تا موقع انتخاب نامزدها و سپس سر و شکل گرفتن فهرست باتوجه‌به آرای داده‌شده توسط تیم تحریریه‌ی سینمایی، تا جای ممکن به آثاری که باید و شاید کم‌توجهی نشود. مورد دوم این است که هنگام نگارش مقاله‌ی پیش‌رو فقط و فقط به فیلم‌های قرارگرفته در ژانر/زیرژانر (به انتخاب خودتان) جنگ (War) توجه نمی‌شود و سعی نوشته بر آن است که قرار گرفتن عنصر جنگ در متن و حاشیه‌ی یک فیلم سینمایی را در معنایی بزرگ‌تر دنبال کند؛ موردی که مثلا اجازه‌ی حضور بهترین فیلم مت ریوز تا به امروز در فهرست را هم صادر کرده است. در آخر باز هم ذکر این نکته لازم است که در مقاله بهترین فیلم های جنگی دهه، رتبه‌بندی خاصی در نظر گرفته نشده و فیلم‌ها براساس سال مرتب شده‌اند. 

فیلم Restrepo/رسترپو

رسترپو

(Restrepo (2010

کارگردان‌ها: تیم هترینگتن و سباستین جانگر

بازیگران: ندارد

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۸۵ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۹۷

فیلم مستند

در سال ۲۰۰۷ میلادی سباستین جانگر، نویسنده و ژورنالیست تاریخ‌دان و جنگ‌شناس آمریکایی همراه‌با تیم هترینگتن، عکاس شناخته‌شده‌ی بریتانیایی توسط مجله‌ی معروف Vanity Fair به منطقه‌ای بسیار ویژه در افغانستان به اسم دره‌ی کورنگال فرستاده شدند تا بیوگرافی و شرح حال کاملی نه از یک نفر که از یک گروه از سربازهای ساکن در آن‌جا تهیه کنند. در آن زمان به‌صورت رسمی از این مکان یا همان Korengal Valley به‌عنوان خطرناک‌ترین نقطه‌ی کره‌ی زمین یاد می‌شد و احتمالا همین نشان می‌دهد که فیلم مستند بیرون کشیده‌شده از دل موارد توصیف‌شده که جوایز معتبری هم کسب کرد، چه‌قدر محصول سینمایی بکر و متفاوتی به حساب می‌آید. سربازهای آن‌جا از ثانیه‌ای به بعد درگیری دائمی خود با کمبود آب و قرار داشتن پایان‌ناپذیر زیر شلیک‌های گوناگون را با این دو نفر به اشتراک گذاشتند و آن‌ها هم در شرایط دیوانه‌وارِ حاکم، فرصت را برای امتحان کردن فیلم‌سازی برای اولین‌بار در زندگی مهیا دیدند! آن‌ها طی ۱۰ سفر خود به این منطقه نزدیک به ۱۵۰ ساعت ویدیو ضبط کردند و سپس موقع تدوین مستندی ۹۳ دقیقه‌ای ساختند. درنهایت هم اثری نه‌چندان بلند آفریده شد که تصویری بدون فیلتر از جنگ‌های مدرن را به نمایش می‌گذارد و در دل آن آدم‌ها به ساده‌ترین شکل ممکن از این می‌گویند که دیگر استراحت و خواب راحت در زندگی آن‌ها تا ابد بی‌معنی شده است. اصولا فیلمی شامل سکانس‌هایی که کسالت تمام‌نشدنی آدم‌ها را به نمایش می‌گذارند، بی‌هیجانی مطلق لحظات کشنده و مثلا هیجانی را به‌صورت مخاطب می‌کوبند و درباره‌ی ترس‌های فراموش‌ناشدنی و مریضی‌های ذهنی بی‌درمان حرف می‌زنند، با هیچ تعریفی یک اثر جذاب نیست. ولی وقتی این اثر آینه‌ای برای بازتاب واقعیت ترسناک اتفاق‌افتاده در جهان خودمان باشد، حتی اگر نتوانیم آن را تماشایی و جذاب صدا کنیم، دادن القاب مورد نیاز و ضروری به آن اجتناب‌ناپذیر است. راستی این نه فقط نخستین که قطعا آخرین فیلم هترینگتن هم خواهد بود؛ زندگی او زیر یک حمله‌ی موشکی در آوریل سال ۲۰۱۱ میلادی و هنگامی که وی مشغول تهیه‌ی گزارش از یک منطقه‌ی جنگی و یک جنگ مدرن دیگر بود، تمام شد.

فیلم Incendies

ویران‌شده

(Incendies (2010

نویسنده: دنی/دنیس ویلنوو و Valérie Beaugrand-Champagne | کارگردان: دنی ویلنوو

بازیگران: لوبنا آزابال، ملیسا دسورمکس-پولین، ماکسیم گاده و آلن آلتمن

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۸۰ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۹۳

کارگردان فیلم Dune که به‌تازگی به‌صورت ناخواسته از لوگوی آن رونمایی شد، در سال ۲۰۱۰ میلادی یک فیلم جنگی خوب از سینمای کانادا را به روی پرده‌های نقره‌ای فرستاد. پس از آن که یک زن متعلق به خاورمیانه و ساکن در مونترآل کانادا متوجه می‌شود که دیگر زمان زیادی به مرگ او باقی نمانده است، دو نامه را به دختر و پسر دوقلوی خود می‌دهد. نامه‌هایی که یکی از بچه‌ها باید یکی از آن‌ها را به دست پدری برساند که هیچ‌کدام از این دو فرزند او را ابدا نمی‌شناسند. نامه‌ی دیگر هم که در دست فرزند دوم قرار گرفته است، باید به دست برادری برسد که آن‌ها اصلا نمی‌دانستند وجود دارد.

باتوجه‌به همین پیرنگ داستانی، پسر و دختر گفته‌شده جداگانه به خاورمیانه می‌روند و هرکدام در دل جنگ‌های ظاهرا منطقه‌ای جریان‌یافته در آن‌جا با جلوه‌های گوناگونی از خشونت، برملا شدن حقایق خانوادگی مهم و رسیدن به شناختی عظیم‌تر نسبت به خود مواجه می‌شوند. همین هم به فیلم‌ساز اجازه‌ی نگاه انداختن به برخی مسائل بررسی‌شده در بعضی از فیلم‌های خوب دیگر این فهرست اما از نقطه‌نظری به مراتب شخصیت‌محورتر از نیمی از آن‌ها را می‌دهد.

اسب جنگی

اسب جنگی

(War Horse (2011

نویسندگان: لی هال و ریچارد کرتیس | کارگردان: استیون اسپیلبرگ

بازیگران: جرمی ایروین، پیتر مولان، دیوید تیولیس، تام هیدلستون، بندیکت کامبربچ و ادی مارسن

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۷۲ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۷۴

کارگردان‌های زیادی در جهان نیستند که بتوانند در طول یک دهه که قطعا جزو برترین دهه‌های کارنامه‌ی سینمایی‌شان هم نیست، چند فیلم جنگی بسازند که حداقل آثاری چون The Book Thief و Mudbound و Green Zone را به آسانی پشت سر می‌گذارند و وارد چنین فهرست‌هایی می‌شوند. اما اسپیلبرگ چنین فیلم‌سازی است. فیلم کم‌وبیش هم‌ذات‌پندارانه‌ی War Horse که حتی در دقایق متوسط خود هم حداکثر استفاده را از قاب‌بندی‌های دقیق، پرجزئیات و وزن‌دار کارگردانش می‌کند، راوی قصه‌ی آلبرت، اسب مورد علاقه‌ی او و زندگی آن‌ها در یک روستای ساده است. جنگ می‌آید و اسب به فروش می‌رسد. اما رابطه‌ی آن‌ها پایان‌پذیر نیست. اسب جنگ را قدم به قدم و درد به درد پشت سر می‌گذارد و پسر هم دیوانه‌وار برای یافتن و بازگرداندن او به خانه می‌جنگد. این وسط جنگ همه‌ی افراد برای جدا نگه داشتن کشورها از هم و بیرون راندن یکدیگر است و جنگ آن‌ها به امید مجددا کنار هم قرار گرفتن.

لینکلن

لینکلن

(Lincoln (2012

نویسندگان: دوریس کرنز گودوین، تونی کوشنر، جان لوگان و پل وب | کارگردان: استیون اسپیلبرگ

بازیگران: دانیل دی-لوئیس، سالی فیلد، تامی لی جونز، هال هالبروک و بیل کمپ

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۸۶ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۸۹

اسپیلبرگ برای روایت داستان مهم بخشی کلیدی از زندگی آبراهام لینکلن یعنی دومین رئیس جمهور ایالات متحده‌ی آمریکا در فیلم «لینکلن» فقط یک قانون داشت؛ دنیل دی-لوئیس باید این نقش را ایفا کند و اگر چنین اتفاقی رخ ندهد، او هرگز فیلم نام‌برده را کارگردانی نخواهد کرد. نتیجه اما درنهایت شکل‌گیری فیلمی پیچیده و حساب‌شده درباره‌ی جنگ داخلی امریکا و پایان یافتن آن بود که دی-لوئیس هم به خاطرش برنده‌ی جایزه‌ی اسکار شد. این فیلم انسانی که شخصیت اصلی خود را در اکثر مواقع مشغول درگیر شدن با تفکراتش نشان می‌داد، به‌شدت از بازی پیچیده‌ی این نقش‌آفرین بزرگ بهره‌جویی کرد و در زنده کردن حس‌وحال یک دوران به‌خصوص دربرابر چشمان بیننده هم شکست نخورد.

Lincoln یک فیلم ضدنژادپرستانه، کاراکترمحور، تاریخی و به اندازه‌ی لازم درام و قدرتمند در کمدی است که از دیالوگ‌نویسی‌های بسیار خوبی (یک بار دیگر جملات مرتبط با تصویر جرج واشینگتن و سرویس بهداشتی (!) را از زبان دی-لوئیس گوش کنید) بهره می‌برد. همچنین وقتی فیلم‌ها می‌خواهند در لحظات بدون خشونت خود هم ضربه‌های جبران‌ناپذیر واردشده در جنگ بر پیکر غیرنظامی‌ها را هم نشان بدهند، می‌توانند به تصویرسازی‌های دقیق اسپیلبرگ درون این فیلم مراجعه کنند. فیلمی که در آن مخاطب می‌بیند جنگ تنها هزینه‌ی رسیدن به صلح‌هایی مهم نیست و گاهی سنجش این هزینه‌ها به مراتب سخت‌تر از شمارش صرف تعداد جسدهای افتاده بر زمین است.

فیلم Zero Dark Thirty

سی دقیقه پس از نیمه‌شب

(Zero Dark Thirty (2012

نویسنده مارک بول | کارگردان: کاترین بیگلو

بازیگران: جسیکا چستین، جیسون کلارک، جوئل اجرتون و ادگار رامیرز

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۹۵ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۹۱

فیلم‌نامه‌ای شکل‌گرفته بر پایه‌ی به تصویر کشیدن بخش‌های گوناگون عملیات نابود کردن یک تروریست خون‌خوار و پایان دادن به بسیاری از فعالیت‌های جنایت‌کارهای جنگی واقعی مدرن، اصولا در تعاریف دقیق عناصر سازنده‌ی فیلم‌های جنگی قرار نمی‌گیرد. بااین‌حال Zero Dark Thirty احتمالا در بین آثار سینمایی گره‌خورده به واقعیت‌های دنیای پیرامون ما نزدیک‌ترین فیلم به یک فیلم جنگی مدرن بی‌نقص است؛ اثری که باتوجه‌به پختگی مثال‌زدنی کارگردان خود نه از شخصیت‌پردازی باز می‌ماند، نه لحظات احساسی را خراب می‌کند و نه وقتی ذات جنگ‌های مدرن را به عریان‌ترین حالت ممکن نشان می‌دهد، کمتر از یک فیلم ترسناک قوی میخکوب‌کننده و دلهره‌آور به نظر می‌رسد.

فیلم جنگی

Zero Dark Thirty که یکی از بهترین بازی‌های جسیکا چستین را هم در آن می‌یابیم، یک داستان کامل را تعریف می‌کند. طوری که مخاطب از همان ابتدا در دل رخدادها قرار بگیرد و همزمان مشغول طی کردن مسیری به مراتب بلندتر با شخصیت اصلی داستان باشد. جالب‌تر آن که در عین گستردگی موضوع فیلم، Zero Dark Thirty این‌قدر روی مامور اصلی حاضر در متن و حاشیه‌ی اتفاقات تمرکز می‌کند که بتوان آن را یک اثر سینمایی شخصیت‌محور بسیار خوب هم به شمار آورد. حالا تمامی این‌ها را به‌علاوه‌ی فضاسازی‌هایی کنید که به‌معنی حقیقی لغات از جایی به بعد مخاطب را دائما آماده‌ی مواجهه با انفجار یک بمب و از دست رفتن جان چند نفر دیگر نگه می‌دارند و از فدا کردن برخی الگوهای دراماتیک به هدف رسیدن به واقع‌گرایی حداکثری در برخی سکانس‌های جنگی به‌خصوص هم نمی‌ترسند. کاترین بیگلو که پیش از این فیلم هم با اکران The Hurt Locker هنر خود را به افراد زیادی نشان داده بود، این‌جا نه‌فقط جنگ که پروسه‌ی تغییر آن را هم الگوشناسی می‌کند. به همین خاطر فیلم او همزمان با یک اثر درام درگیرکننده‌ی قدرتمند، مطالعه‌ای بر شیوه‌های آغاز و پایان یافتن برخی جنگ‌های مدرن معروف، نحوه‌ی برخورد کشورهای مختلف با این اتفاقات، تغییر مدل‌های مبارزاتی و اطلاعاتی در گذر زمان و موارد بسیار جزئی دیگر نیز به شمار می‌آید. توجه بیدادکننده‌ی اثر به جزئیات در تمامی بخش‌ها هم در خدمت همین نگاه جامع فیلم‌ساز به ساخته‌ی خویش است. شاید به همین دلیل در انتهای کار، تماشاگری که تمام دقایق Zero Dark Thirty را به تماشا نشسته است، بیشتر از نام افراد، کارهای انجام‌شده توسط آن‌ها را به یاد می‌آورد و بیشتر از اصل اتفاقات، نتایج و اهمیت وقوع آن‌ها را به خاطر می‌سپارد. Zero Dark Thirty مثال بارز فیلمی پیروز بیرون‌آمده از نبرد شعاری نشدن است که با اینکه دیدن آن خوشحال‌کننده و آرامش‌بخش نیست، همه باید یک بار سرتاسرش را با چشم و گوش باز ببینند.

بازی تقلید

بازی تقلید

(The Imitation Game (2014

نویسنده: گراهام مور | کارگردان: مورتن تیلدام

بازیگران: بندیکت کامبربچ، کیرا نایتلی، متیو گود، مارک استرانگ، چارلز دنس و آلن لیچ

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۷۳ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۹۰

گراهام مور که کمتر کسی الهام‌بخش، آرامش‌بخش و پراهمیت بودن سخنرانی او پس از بردن جایزه‌ی اسکار به خاطر نگارش فیلم‌نامه‌ی The Imitation Game را انکار می‌کند، با این فیلم به مورتن تیلدام فرصت نگاه انداختن به زاویه‌ی دیگری از جنگ جهانی را داد؛ زاویه‌ای به ظاهر ساکت، قطعا ناشناخته و احتمالا به نظر برخی انسان‌های پرادعا کم‌ارزش از این نبرد خون‌بار که ده‌ها سال به خاطر قوانین سفت‌وسخت سیستم‌های اطلاعاتی کسی از وجودش اطلاعی نداشت. The Imitation Game روایت‌گر داستان قهرمانانی لعنت‌شده است؛ فیلمی که به برخی از کلیدی‌ترین و کمتر شناخته‌شده‌ترین دلایل شکست هیتلر می‌پردازد و آدم‌هایی را نشان می‌دهد که علاوه‌بر جلو بردن علوم ریاضی و کامپیوتر، میلیون‌ها انسان را نجات دادند. این آدم‌ها که نقش رهبرشان را بندیکت کامبربچ، قابل‌توجه بازی کرد، برای مدتی قدرت فرمان‌روایی بر تمام جهان را داشتند؛ درحالی‌که به اندازه‌ی ساده‌ترین کارکنان ساده‌ترین ساختمان‌ها ناشناخته بودند و ناشناخته هم ماندند.

فیلم ققنوس

ققنوس

(Phoenix (2014

نویسنده و کارگردان: کریستین پتزولد

بازیگران: نینا هوس، رونالد تسرفلد، نینا کونزندورف و تریستان پوتر

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۸۹ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۹۸

هنگامی که بسیاری از رسانه‌ها و افراد فیلم اکران‌شده در سال ۲۰۱۴ میلادی و ساخته‌شده توسط مولف آلمانیِ پیش‌رو را یک درام سینمایی قوی هیچکاکی و جریان‌یافته در دوران پس از جنگ جهانی دوم خواندند، خیلی از بینندگان این صفات را تکراری و نه‌چندان معنی‌دار می‌دانستند. تا اینکه فیلم توسط تماشاگرهای بیشتری دیده شد و آدم‌ها آرام‌آرام شروع به تایید الگوبرداری‌های عالی آن از آثار بزرگی همچون Eyes Without a Face ژرژ فرانژو و Vertigo آلفرد هیچکاک کردند و از این گفتند که چرا و چگونه Phoenix یک داستان هولوکاستی متفاوت را به شکلی قابل‌توجه برای مخاطب تعریف می‌کند؛ فیلمی که البته نقاط قوتش به نویسندگی و کارگردانی خلاصه نمی‌شوند.

به بیان بهتر مثل چند مورد از فیلم‌های دیگر این فهرست، ستایش‌کنندگان Phoenix اگر درباره‌ی بازیگر اصلی آن بیشتر از تمام اعضای دیگر تیم ساخت اثر صحبت نکنند، کمتر هم حرف نزده‌اند؛ نینا هوس را می‌گویم که اجرای او در این فیلم و در نقش نلی توسط منتقدها نفس‌گیر خطاب شده است. نلی در مقام یکی از افراد جان سالم به در برده از اردوگاه‌های نازی‌ها، بعد از جنگ به خاطر آسیب‌های واردشده به صورتش عمل جراحی مفصلی انجام می‌دهد. او با هویتی جدید که خودش هم آن را نمی‌شناسد، به سراغ شوهر سابقش می‌رود تا مخفیانه درباره‌ی احتمال فروخته شدن خود توسط وی تحقیق کند. Phoenix پایان‌بندی ویران‌گری دارد که از یادتان نخواهد رفت.

فیلم The Keeping Room

اتاق نگه‌داری

(The Keeping Room (2014

نویسنده: جولیا هارت | کارگردان: دنیل باربر

بازیگران: بریت مارلینگ، هیلی استاینفلد، سم ورثینگتون، ایمی ناتال و ند دنیهی

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۵۸ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۷۴

شاید فیلم‌هایی همچون Beneath Hill 60 و Centurion یا حتی Tomorrow, When The War Began و Overlord و Unbroken هم اگر این فهرست شامل بیش از بیست فیلم می‌شد، می‌توانستند در آن حضور داشته باشند. اما نکته‌ای که اثری به مانند The Keeping Room را از آن‌ها و حتی جنگی‌های سینمایی نسبتا خوب دیگری چون «تک‌تیرانداز آمریکایی» (American Sniper) کلینت ایستوود جدا می‌کند و به جایگاهش می‌رساند، استفاده‌ی معنی‌دار سازندگان آن از یک دوره‌ی تاریخی آلوده به جنگ برای رسیدن به مفاهیم و شخصیت‌های داستانیِ کم‌وبیش خلق‌شده توسط خود آن‌ها است. The Keeping Room در زمانه‌ی درگیری مردم با جنگ داخلی آمریکا جریان دارد اما به جنگی به مراتب شخصی‌تر ولی در ابعاد بزرگ، کلی‌تر و ترسناک‌تر می‌پردازد. در مرکز داستان فیلم چندین و چند مرد با اسلحه به خانه‌ای هجوم می‌برند که اهالی وحشت‌زده‌ی آن که فقط خودشان می‌توانند از خودشان مراقبت کنند، چند زن جوان هستند. کارگردان هم به خوبی از این موقعیت برای بیان صحبت‌هایی شنیدنی راجع به برابری و ترس زشت حاضر در جامعه‌ای جنسیت‌پرست بهره می‌برد.

فیلم پسر شائول

پسر شائول

(Saul fia/Son of Saul (2015

نویسندگان: لاسلو نمش و کلارا رویر | کارگردان: لاسلو نمش

بازیگران: گیزا روریگ و یولی یاکاب

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۹۱ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۹۶

پسر شائول

تا به امروز فیلم‌سازهای زیادی درباره‌ی هولوکاست و ترس‌های جریان‌یافته در و به‌جامانده از این سری جنایت‌های فراموش‌ناشدنی قصه گفته‌اند. نتیجه هم ساخت تعداد پرشماری از آثار مرتبط با این رخداد در جهان سینما است که هرکدام از آن‌ها فارغ از کیفیت و کمیت‌شان حرفی برای گفتن درباره‌ی پستی‌های مورد بحث دارند. بااین‌حال از آن‌جایی که همه استیون اسپیلبرگ و رومن ریمون پولانسکی نیستند، کمتر فیلم هولوکاستی در طول تاریخ به «فهرست شیندلر» (Schindler's List)ها و «پیانیست» (The Pianist)ها نزدیک می‌شود. یکی از دلایل هم چیزی نیست جز آن که اکثر فیلم‌های سینمایی مورد اشاره برخلاف Son of Saul برنده‌ی اسکار جسارت کافی برای شرح روش‌های کاری و تفکرات حاکم بر اردوگاه‌های نازی‌ها را ندارند. لاسلو نمش، دستیار سابق بیلا تار با فیلم اول و کم‌وبیش سنت‌شکنش هم توجه جشنواره‌هایی مثل کن را به خود جلب کرد و هم توانست در مراسم‌های گوناگون فصل جوایز در مقام یک فیلم غیر انگلیسی‌زبان به موفقیت برسد. «پسر شائول» با نسبت تصویری نامعمول ۴ در ۳ و تصاویری که عامدانه پذیرای برخی اختلالات بوده‌اند، از جایی به بعد مثل ترکیب ویدیوهایی واقعی و ضبط‌شده از پروسه‌ی کار کردن زندانی‌های یهودی هیتلر به نظر می‌آید. اما علاوه‌بر فیلم‌نامه‌ی جسورانه، تصویرسازی‌های پرجزئیات و پرداخت حساب‌شده‌ی کاراکترهایی که تماشای زندگی آن‌ها قلب انسان را درد می‌آورد، Saul fia پرشده از نقش‌آفرینی‌های دیدنی است. پس اگر کسی بخواهد فیلمی را تماشا کند که توسط دو تاریخ‌دان هولوکاست‌شناس رهبری شد و یکی از سیاه‌ترین صفحه‌های کتاب تاریخ معاصر بشر را بدون تلاش برای احساسی یا قابل قبول کردن آن به تصویر می‌کشد، بدون شک باید سراغ Son of Saul برود. مخصوصا به این خاطر که میکس صدای عالی این فیلم کاری می‌کند که گاهی بتوان چشم‌ها را بست و فقط برای یک لحظه متصور شد که روزگار گذراندن در دنیای این آدم‌ها چه‌قدر بی‌اندازه می‌توانست خوفناک و نابودکننده باشد.

فیلم جانوران بدون کشور

جانوران بدون کشور

(Beasts of No Nation (2015

نویسنده و کارگردان: کری جوجی فوکوناگا

بازیگران: ادریس البا و آبراهام اتا

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۷۹ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۹۲

کری جوجی فوکوناگا برای اکثر افراد یادآور داشتن سه نقش در پروسه‌ی تولید سه اثر است؛ کارگردانی هر هشت قسمت فصل اولِ کم‌نظیر و ماندگار سریال True Detective، خلق مینی‌سریال جالب Maniac و صد البته کارگردانی طولانی‌ترین قسمت سری فیلم‌های 007 تا به امروز یعنی No Time to Die یا همان فیلم مورد انتظار پایان‌دهنده به ماجراهای جیمز باند دنیل کریگ. بااین‌حال یکی از مهم‌ترین کارهای فهرست‌شده در کارنامه‌ی او نویسندگی و کارگردانی فیلم اقتباسی Beasts of No Nation از نتفلیکس است که طراحی صحنه‌های غنی و متنوعی دارد و بهترین استفاده را از بازی‌های یک بازیگر کودک آینده‌دار و صد البته ادریس البا می‌کند. Beasts of No Nation یکی از معدود فیلم‌های غیرکلیشه‌ای در زیرژانر خود به حساب می‌آید و با احترام، شخصیت‌ها و مخصوصا کودکان قرارگرفته در متن ماجراهای تلخش را به زیر ذره‌بین می‌برد. طوری که هنگام پیش‌روی روایت نه از بدی و زشتی ماجراها کم شود و نه بی‌دلیل مخاطب احساس کند که فیلم‌ساز دائما مشغول سیاه‌نمایی و محو کردن زیبایی‌های حاضر در بعضی سبک زندگی‌ها و برخی بخش‌های منطقه‌ای بزرگ است.

داستان Beasts of No Nation از پسر دوازده‌ساله‌ای آغاز می‌شود که به دردناک‌ترین شکل ممکن یک لحظه به خود می‌آید و می‌بیند دیگر خانواده‌ای ندارد. کسی که کمی بعد زیر سایه‌ی یک ارباب جنگ کاریزماتیک و خطرناک قرار می‌گیرد و وارد سفری می‌شود که فیلم‌ساز همیشه حتی در تاریک‌ترین نقاط آن به خوبی اجازه‌ی دیدن رد روشنایی و دریچه‌ی امید را نیز به ما می‌دهد. هرچه که باشد، این یک فیلم درباره‌ی یک کودک سرباز در جنگ‌های داخلی ترسناک آفریقا است که حتی قبل از پیوستن به خانواده‌ی جدید خود که عملا ارتشی از انسان‌های کم سن‌وسال است، مجبور به انجام کارهای شوکه‌کننده‌ای می‌شود. پس اگر کسی هنگام دیدن آن انتظار رویارویی با محصولی عادی و خالی از هرگونه عناصر بحث‌برانگیز را داشته باشد، از همان ابتدا سخت در اشتباه به سر می‌برد. ولی هیچ‌کدام از عناصر سازنده‌ی خاص فیلم قرار نیست بزرگی و شکوه آن را انکار کنند.

تام هنکس

پل جاسوس‌ها

(Bridge of Spies (2015

نویسندگان: مت چارمن، جوئل کوئن و اتان کوئن | کارگردان: استیون اسپیلبرگ

بازیگران: تام هنکس، امی رایان، آلن آلدا، ایو هوسان، مارک رایلنس و بیلی مگناسن

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۸۱ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۹۱

آیا امکان دارد که یک فیلم جاسوسی تاریخی از جایی آغاز شود که برای مخاطب آشنا است و در جایی به پایان برسد که برای بیننده مشخص یا حداقل قابل پیش‌بینی است و درنهایت یک اثر سینمایی هیجان‌انگیز دیدنی خوب باشد؟ اگر فیلم مورد بحث حاصل همکاری تام هنکس، اسپیلبرگ و برادران کوئن است، حتما امکانش وجود دارد. Bridge of Spies گوینده‌ی داستان تلاش یک وکیل و سازمان CIA برای نجات خلبانی آمریکایی و گیرافتاده در شوروی درون دوران جنگ سرد است. در حقیقت آمریکا قبول می‌کند که برای باطل شدن حکم ۱۰ سال زندان خلبان و پس گرفتن او یکی از زندانی‌های شوروی را به این کشور بازگرداند. «پل جاسوس‌ها» فیلمی نیست که آن را ببینیم و ناگهان عطش خود برای تماشای اثری در این سبک جنگی طی سال‌های اخیر را کاملا سیراب‌شده بیابیم. ولی حداقل فیلمی به حساب می‌آید که از دیدنش لذت می‌بریم و با دیدنش به یاد بعضی از بهترین خاطرات خود از آن می‌افتیم.

فیلم Hacksaw Ridge

ستیغ هک‌سا

(Hacksaw Ridge (2016

نویسندگان: اندرو نایت، رابرت شنکن و رندل والاس | کارگردان: مل گیبسون

بازیگران: اندرو گارفیلد، وینس وان، سم ورثینگتون، لوک بریسی، هوگو ویوینگ و رایان کر

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۷۱ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۸۵

پنجمین فیلم سینمایی بلند کارگردانی‌شده توسط مل گیبسون توجه بسیاری را مجددا به او به‌عنوان فردی فعال در جهان هنر هفتم که فقط یک بازیگر تقریبا پرکار و سایه‌ای از بهترین روزهای خود نیست، جلب کرد؛ یک فیلم جنگی احساسی که به ترس پایان‌ناپذیر و محترم یک انسان واقعی از جنگ می‌پرداخت. Hacksaw Ridge همزمان با رنج بردن از برخی افت‌های گاه و بی‌گاه، در زنده کردن یک شرایط تاریخی حقیقی در مقابل چشمان مخاطب بسیار خوب بود. جدیت «ستیغ هک‌سا» درواقع‌گرایی تصویرسازی‌های آن نیز جایی به چشم آمد که خیلی‌ها گفتند خشونتش طی برخی ثانیه‌ها می‌تواند بعضی بینندگان را اذیت کند. شخصیت اصلی این فیلم با بازی خوب اندرو گارفیلد هرگز سلاحی به دست نمی‌گیرد و خونی نمی‌ریزد. اما از خانه می‌گریزد تا در میدان‌های جنگ جهانی دوم به برادرش بپیوندد و روبه‌روی ژاپنی‌ها بایستد. او همگان را نجات می‌دهد؛ چه یک فرمانده‌ی ژاپنی مشغول مردن باشد و چه یک سرباز خشن آمریکایی که شاید در صورت دریافت نکردن کمک طی سریع‌ترین زمان ممکن یکی از اعضایش قطع شود.

برد پیت

متفقین

(Allied (2016

نویسنده استیون نایت | کارگردان: رابرت زمکیس

بازیگران: برد پیت، ماریون کوتیار، لیزی کاپلان و جرد هریس

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۶۰ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۶۰

فیلمی حاضر در فهرست که می‌توانیم از برخی زوایا به آن درجه‌های مختلفی از صفت خوب را بدهیم ولی هرگز آن را یک فیلم عالی خطاب نمی‌کنیم. Allied را هم می‌شود یکی از معدود ساخته‌های خوب کارگردانی عالی و به‌شدت افت‌کرده در دو دهه‌ی اخیر دانست و هم فیلمی که بسیاری از نقاط قوت آن روی شیمی قابل‌توجه، صمیمی و به اندازه‌ی لازم پیچیده‌ی حاضر بین ماریون کوتیار و برد پیت بنا می‌شوند. «متفقین» در بهترین لحظه‌های خود حکم یک فیلم عاشقانه در دل جنگ و گره‌خورده به عناصر سینمای جاسوسی را پیدا می‌کند و دقیقا طی همین ثانیه‌ها هم به زیبایی به سینمای گذشته ارجاع می‌دهد. فیلم چه در فیلم‌نامه و چه در کارگردانی از استانداردها جا نمی‌ماند، روش سرگرم کردن مخاطب را بلد است، به اندازه‌ی کافی از پس تزریق انرژی جدید به خود با گذر زمان برمی‌آید و در عین حال کمبودها، شخصیت‌های اضافی، جلوه‌های ویژه‌ی کامپیوتری بی‌ربط به فرم و برخی بی‌نظمی‌ها در روایت قصه را هم شامل می‌شود. نتیجه فیلمی است که برای رفع دل‌تنگی نسبت به برخی زیرژانرها می‌شود آن را دید و اگر به بازیگران اصلی آن علاقه‌مند هستید، اصلا باید به سراغش بروید. ولی خواه یا ناخواه حتی برای یک لحظه نمی‌توانیم آن را یک فیلم کم‌نقص یا مهم به شمار بیاوریم.

فیلم جنگ برای سیاره میمون ها

جنگ برای سیاره میمون‌ها

(War for the Planet of the Apes (2017

نویسندگان: مارک بامبک و مت ریوز | کارگردان: مت ریوز

بازیگران: اندی سرکیس، وودی هارلسون و استیو زان

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۸۲ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۹۴

اوج زیبایی «جنگ برای سیاره‌ی میمون‌ها» آن لحظه‌ای به چشم می‌آید که سزار به دختربچه‌ی انسان لال همراهش اشاره می‌کند و می‌گوید: او یکی از ما است.

نقطه‌ی اوج نقش‌آفرینی اندی سرکیس در جایگاه سزار و نقطه‌ی اوج نویسندگی و کارگردانی مت ریوز، کارگردان فیلم جدید «بتمن» در تمام طول کارنامه‌ی او فیلمی را آفرید که عناصر سازنده‌ی فیلم اکشن را با موارد آفریننده‌ی یک فیلم جنگی قوی اشتباه نگرفت و جسارت جلو بردن بسیاری از بحث‌ها و پرداختن به بسیاری از دغدغه‌هایش در قالب سکانس‌های گفت‌وگومحور کم سروصدا را داشت. سه‌گانه‌ی جدید «سیاره‌ی میمون‌ها» که از قسمت دوم با ریوزی همراه شد که همیشه خود و فیلم‌هایش را مدیوم و وام‌دار کارنامه‌ی سینمایی نویسنده و کارگردان Inception دانسته است، شاید حکم تنها چندگانه‌ی هالیوودی آغازشده بعد از سال ۲۰۱۱ میلادی را داشت که قسمت به قسمت بهتر شد، قسمت به قسمت بهتر فروخت و هرگز هم جزو یکی از دنیاهای سینمایی معروف و شناخته‌شده‌ی کامیک‌بوکی نبود. War for the Planet of the Apes را باید یکی از معدود فیلم‌هایی دانست که در عین بنا نشدن روی یک اتفاق جنگی واقعی رخ‌داده در طول تاریخ، جنگ را از زوایای بسیار متفاوتی بررسی کرد. هم لحظات الهام‌گرفته از فیلم Saving Private Ryan و نبردهای بزرگ و مهم داشت و هم در نمایش اردوگاه‌های اسارت در یادگیری از شاهکارهای پخته‌تر و عظیم تاریخ ابایی نداشت. هم برنامه‌ریزی‌های سزار و صلح‌طلبی‌های بی‌جا را نشان می‌داد و هم در نمایش اجتناب‌ناپذیری خون‌ریزی‌ها و قتل‌ها درون جنگ‌های انسانی کم‌کار نبود. دیالوگ‌های عالی، فضاسازی‌های قوی، شخصیت‌پردازی‌های هدفمند و خوب و ارائه‌ی همه‌ی این‌ها در دل داستانی سرگرم‌کننده و خوش‌جلوه؛ این‌ها مواردی هستند که «جنگ برای سیاره‌ی میمون‌ها» را تبدیل به یک فیلم جنگی عالی هویت‌دار کردند.

دانکرک

دانکرک

(Dunkirk (2017

نویسنده و کارگردان: کریستوفر نولان

بازیگران: فیون وایتهد، تام گلین-کارنی، جک لودن، هری استایلز، آنورین برنارد و جیمز دارسی

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۹۴ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۹۳

بزرگ‌ترین لذت سینمایی یک فیلم‌ساز آن است که پس از سال‌ها مطالعه‌ی این هنر و فعالیت در آن، ناگهان درون سالن سینما مقابل سکانسی قرار بگیرد که باعث شود از خود بپرسد «اصلا کارگردان چگونه چنین لحظه‌ی خارق‌العاده‌ای را آفرید؟» و حقیقت چیزی نیست جز آن که تک‌تک ثانیه‌های فیلم Dunkirk کریستوفر نولان کاری کردند که همین پرسش برای من مطرح شود. - پل توماس اندرسون، خالق آثاری ماندگار همچون فیلم There Will Be Blood

فیلم Dunkirk

«دانکرک» که می‌شود آن را سندی بر اثبات صاحب سبک بودن فیلم‌سازی صاحب‌سبک و قصه‌گو هم محسوب کرد، به‌جای حماسه‌سرایی‌های تکراری بی‌فایده، با آشنایی کامل با ادبیات فیلم جنگی و استفاده‌ی دقیق و به‌جا از عنصر بازی با زمان که شرایط لازم برای روایت موازی سه قصه‌ی به ترتیب یک هفته‌ای، یک روزه و یک ساعته را فراهم آورد، سراغ روایت همه‌چیز از زاویه‌ای متفاوت می‌رود؛ تلاش ذاتی و ابدی انسان برای دوام آوردن. قصه‌ی این فیلمِ بی‌سابقه از لحاظ اجرایی یا همان اثر جنگی برتر سینمای دهه به انتخاب شخص نویسنده و تصاویر ویژه و تقریبا به‌صورت کامل خالی از جلوه‌های ویژه‌ی کامپیوتری آن همگی درباره‌ی سربازهایی هستند که فقط دغدغه و آرزوی زنده ماندن دارند. فیلم هم در مسیر نمایش جنگ انسان برای بقا از به تصویر کشیدن انجام کارهایی پست توسط آن‌ها، ایجاد شدن تلفات جبران‌ناپذیر و نالازم و از همه مهم‌تر ترس جریان‌یافته در وجود بسیاری از آدم‌ها ابایی ندارد. Dunkirk به سبک آثار پیشین خالق خود خلق‌شده به کمک برنامه‌ریزی‌های گسترده، طراحی صحنه‌های هدفمند، آفرینش جلوه‌های ویژه‌ی میدانی قدرتمند و فیلم‌برداری‌های دیده‌نشده با آی‌مکس به اشکال جسورانه است. بالاخره داریم درباره‌ی اثری ستایش‌شده توسط هنرمندان معتبر گوناگون می‌خوانیم که هواپیماهای متعلق به جنگ جهانی دوم را درون کلکسیون یافت، فیلم‌بردار را سوار یکی از آن‌ها کرد و سپس دوربین آی‌مکس را به دست وی داد تا بدون CGI از گوشه‌ی یک هواپیمای جنگ جهانی دومی در حال پرواز، مانور دادن آن در بالای سطح آب را به تصویر بکشد. این وسط تمهید عجیب و لایق تحسین نولان هم که به عدم نشان دادن دشمن یا عامل ایجاد تهدید در سرتاسر فیلم مربوط می‌شود، کاری می‌کند که ترس سربازها برای مخاطب هم حکم ترسی بزرگ‌تر را پیدا کند؛ مهم نیست که چه کسی اسلحه را به سمت آن‌ها می‌گیرد، تیر از کدام طرف شلیک می‌شود، بمب‌ها را به چه نیت و با چه برنامه و به دستور چه کسی می‌اندازند یا اصلا چرا دو طرف جبهه مشغول تلاش برای شکست دادن یکدیگر هستند. تنها و تنها مهم این است که تیری شلیک می‌شود و آن تیر می‌تواند قلب را پاره کند و شخص را به درون کیسه‌ی نگه‌داری جنازه بفرستد. دوربین هویته ون هویتما و موسیقی هانس زیمر مثل فیلم‌نامه و قاب‌بندی‌ها امان نمی‌دهند؛ تا سرتاسر این فیلم انسان‌دوستانه چه از نظر بصری و چه از نظر صوتی و مخصوصا هنگام تماشای اثر در سالن‌های سینما، میخکوب‌کننده باشد. «دانکرک» در مقام یک محصول سینمایی ضدجنگ، متنفر از قهرمان‌سازی‌های پوچ و مرتبط با ترس‌های درونی و ابدی ما هم بالاترین میانگین امتیازات منتقدان در وب‌سایت متاکریتیک و هم بیشترین میزان فروش جهانی (بیش از ۵۲۵ میلیون دلار بدون احتساب نرخ تورم) را بین تمامی فیلم‌های ژانر جنگ (War) قرن بیست‌ویکم دارد و همین احتمالا حقایق زیادی درباره‌ی آن را به ذهن متبادر می‌کند. اثر مورد اشاره باتوجه‌به مجموع نظر منتقدهای جهان در راتن تومیتوز نیز چهارمین فیلم سینمایی برتر مرتبط با جنگ (نه فقط ژانر War) در تمام ادوار و برترین فیلم جنگی پنجاه سال اخیر محسوب می‌شود. فیلمی که به‌معنی واقعی کلمه هم می‌شود آن را دید، هم می‌شود آن را گوش داد و هم می‌شود آن را همزمان تماشا کرد و شنید.

«دانکرک» دوید تا فیلم‌های خوبی همچون «۱۹۱۷» شانس خزیدن را داشته باشند. - برایان تالریکو، رئیس اتحادیه‌ی منتقدان فیلم شیکاگو

کوئنتین تارانتینو، نویسنده و کارگردان معروف آثاری عالی همچون «داستان عامه‌پسند» (Pulp Fiction«سگ‌های انباری» (Reservoir Dogs)، «بیل را بکش» (Kill Bill)، «جنگوی زنجیرگسسته» (Django Unchained)، «هشت نفرت‌انگیز» (The Hateful Eight) و حتی فیلم جنگی خاص و ستایش‌شده‌ی «حرامزاده‌های لعنتی» (Inglourious Basterds)، چند هفته‌ی قبل «دانکرک» (Dunkirk) را نه فقط در میان فیلم‌های جنگی بلکه بین تمام آثار سینمایی، دومین فیلم برتر دهه خطاب کرد. در حقیقت او به‌تازگی گفت پس از دیدن «دانکرک» برای سومین بار بالاخره اکثر داشته‌های آن را کاملا درک کرده است و دیگر بدون شک این محصول سینمایی را فیلم دوم برتر در دهه‌ای که گذشت، به شمار می‌آورد. جالب‌تر از همه‌چیز اما جمله‌ای بود که تارانتینو راجع به نخستین سکانس بمب‌افکنی اشتوکاها بر سر سربازان در این ساخته‌ی کریستوفر نولان به زبان آورد:

شاید برترین و عظیم‌ترین صحنه‌ی تاریخ فیلم‌های جنگی؛ بوم بوم بوم بوم بوم! - کوئنتین تارنتینو در صحبت‌های جدید خود راجع به فیلم «دانکرک» (Dunkirk)

چرچیل

تاریک‌ترین لحظات

(Darkest Hour (2017

نویسنده: آنتونی مک‌کارتن | کارگردان: جو رایت

بازیگران: گری اولدمن، بن مندلسون، رانلد پیکاپ، کریستین اسکات توماس، لیلی جیمز و استیون دیلین

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۷۵ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۸۵

گری اولدمن پس از سال‌ها نقش‌آفرینی درخشان و لایق تحسین در سطح اول سینما بالاخره با Darkest Hour، محصول سال ۲۰۱۷ میلادی تمام جوایزی را که باید و شاید به دست آورد. او با ایفای پرجزئیات نقش وینستون چرچیل در نقطه به نقطه‌ی روایت فیلم که از گره خوردن سرنوشت اروپای غربی به این مرد در روزهای آغازین جنگ جهانی دوم می‌گفت، تبدیل به عنصیری ضروری و جداناپذیر از اثر شد. چرچیل در «تاریک‌ترین/سیاه‌ترین ساعت» باید تصمیم می‌گرفت که می‌خواهد با هیتلر مذاکره کند یا در عین درک تمام احتمالات خطرآفرین برای بریتانیا وارد جنگ علیه آلمان نازی شود. شاید فیلم مورد بحث با فشرده‌سازی برخی رویدادها بیش از حد شدت تاثیر آن‌ها روی برخی بینندگان را کاهش داده باشد. ولی در پایان Darkest Hour فیلم قابل توجهی است که بالاخره تقریبا هیچ‌کس با دوست داشتن و ستایش تعدادی از عناصر سازنده‌ی آن مشکل ندارد.

فیلم The Death of Stalin

مرگ استالین

(The Death of Stalin (2017

نویسندگان: دیوید اشنایدر و یان مارتین | کارگردان: آرماندو یانوچی

بازیگران: آدریان مک‌لافلین، جفری تامبر، استیو بوشمی، اولگا کوریلنکو، مایکل پیلین و سایمون راسل بیل

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۸۸ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۹۶

رفتن فردی ماهر در آفرینش کمدی‌های سیاه به سراغ یک رخداد تاریخی واقعی و استفاده از آن برای به تصویر کشیدن چرخه‌ی شاید توقف‌ناپذیر، ناراحت‌کننده و همزمان به‌شدت احمقانه‌ی اعمال قدرت‌های دیکتاتوری همیشه می‌تواند منجر به شکلی‌گیری آثار قابل‌توجه و متفاوتی شود. اما The Death of Stalin مقامی بالاتر از این حرف‌ها دارد و با تبدیل شدن به یکی از بهترین آثار کارنامه‌ی کارگردان خود (خالق کمدی‌های سیاسی سیاه معروفی همچون Veep) از ماجرای مرگ یک حاکم ظالم سکانس‌های خنده‌دار پرشمار و لحظات دردناک و میخکوب‌کننده‌ی واقع‌گرایانه را همزمان بیرون می‌آورد. The Death of Stalin از مرگ ابلهانه‌ی جوزف استالین، دیکتاتورِ شوروی برای خنداندن مخاطب، به فکر فرو بردن او و نشان دادن ماهیت زشت بسیاری از موارد حاضر در بین سیاست‌مدارهای کشورهای گوناگون در دوران ما بهره می‌برد؛ البته در فضایی گره‌خورده به استعاره که در آن فیلم‌ساز ابایی از به شوخی گرفتن بسیاری موارد به هدف همراه کردن اثر با مخاطب ندارد. آرماندو یانوچی باور کرد که خندیدن به این اتفاقات گاهی بهتر از هر چیز دیگری پوچی درونی آن‌ها را نشان‌مان می‌دهد و در دنیایی که سایست‌مدارهایش ادعای بزرگ و جدیت مطلق دارند، شاید اصلا بیش از انجام هر کار دیگر همین نگاه انداختن تمسخرآمیز به این پوچی ضروری باشد.

فیلم A Hidden Life

یک زندگی پنهان

(A Hidden Life (2019

نویسنده و کارگردان: ترنس مالیک

بازیگران: اوت دیل، والری پاکنر، ماتیاس اسخونارتس، مایکل نیکویست، برونو گانتس و یورگن پروشنو

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۷۸ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۸۰

کارگردان نسبتا کم‌کار فیلم جنگی موفق The Thin Red Line، در سال ۲۰۱۹ میلادی، در حوالی سن ۷۶سالگی و در پنجاهمین سال فعالیتش (البته قطعا نه به‌صورت متوالی) درون جهان هنر هفتم، یازدهمین فیلم بلند کارگردانی‌شده توسط خود را تحویل همگان داد؛ یک اثر بسیار بلند ۲ ساعت و ۵۴ دقیقه‌ای ساخته‌شده با بودجه‌ی ۷ الی ۹ میلیون دلاری که بدون شک هم‌اکنون می‌توانیم بگوییم که چه از لحاظ سودآوری (کم‌تر از ۴ میلیون و ۵۰۰ هزار دلار فروش جهانی)، چه از  لحاظ جلب نظر محافل هنری و جشنواره‌ها (در مجموع تنها برنده‌ی ۴ جایزه‌ی سینمایی) و چه از لحاظ کسب نقدهای به‌شدت مثبت (میانگین امتیازات منتقدان ۷۸ از ۱۰۰ در متاکریتیک) جزو موفق‌ترین فیلم‌های سینمای او نیست. بااین‌حال گاهی مخاطب برای سنجش عیار حقیقی آثار قدم به قلمروهایی متفاوت می‌گذارد و همان‌گونه که باید از زاویه‌ی دید خود بررسی را شروع می‌کند؛ تا فیلمی این‌چنین را نه از برای سنجیدن آن به مثابه یک محصول یا حتی شناختنش که برای همراه شدن با تک‌تک دقایقِ مد نظر سازندگان تماشا کرده باشد. A Hidden Life حرکت‌کننده در همان مسیری است که برخی از دیگر فیلم‌های خالقش هم طی سال‌های اخیر پشت سر گذشته‌اند. یک فیلم خالی از پیچش‌های داستانی عجیب‌وغریب، یک اثر مستندمانند و ساخته‌ای سینمایی که حتی به تعلیق‌سازی‌های جدی و طولانی هم اهمیتی نمی‌دهد. انگار تمام برنامه‌ریزی‌های مالیک در طول پروسه‌ی ساخت این فیلم در خدمت نمایش زندگی و حقیقت در عریان‌ترین و شاید کرخت‌ترین فرم آن است؛ یک روایت واقعی از یک داستان واقعی با دغدغه‌ها و دردهای واقعی. در این بین هم چه دوربینی که با قاب‌بندی‌های فکرشده همه‌چیز را مثل دنیای شخصیت‌ها کش‌آمده نشان می‌دهد تا از بزرگ شدن بی‌دلیل و احمقانه‌ی برخی افراد و تصمیمات‌شان در دل جهانی جنگ‌زده بگوید و چه اجراهایی که با کات‌های تند و بی‌رحم به‌صورت پی در پی قطع می‌شوند، همه می‌خواهند راجع به همین برخورد دائمی کاراکترها با حیات چیره‌شده بر آن‌ها بنویسند. این آدم‌ها روزمره‌های شگفت‌انگیزی ندارند و نباید هم داشته باشند؛ شخصیت‌های A Hidden Life را می‌گویم که قصه‌شان انقدر واقعی است و واضح روایت می‌شود که عملا اسپویل کردن فیلم را غیرممکن می‌کنند.

وقتی مالیک طی دقایقی نه‌چندان کوتاه، لحظه به لحظه خودِ خودِ زندگی را در ساده‌ترین و زیباترین شکل آن نشان می‌دهد، یک کات ناگهانی به لحظه‌ی حمله کردن سربازها به مترسک‌های تمرینی هم می‌تواند هم‌اندازه با تکه‌تکه شدن بدن‌های هزار انسان طی حمله‌ای گسترده از زشتی‌ها و پستی جنگ حرف بزند

A Hidden Life از فیلم‌نامه‌ی حساب‌شده‌ای برخوردار است اما به آن معنی متعارف قصه‌ای نمی‌گوید که کسی استرس لو رفتن آن پیش از تماشایش را داشته باشد. مخاطب در طول دقایق اثر جدید مالیک باید با همه‌ی لحظات همراه شود؛ لحظاتی که می‌توانند از چند دقیقه در آغوش کشیده شدن یک نفر توسط عشق زندگی خویش آغاز شوند و به سکانس‌های متوالی درو شدن زمین توسط آن‌ها برسند. همه هم در این مسیر مشغول درذ کشیدن هستند. یک طرف ماجرا مردی را داریم که باورهایش به او می‌گویند نباید به جنگی غلط برود و انسان‌ها را به قتل برساند. آن طرف ماجرا زنی را می‌بینیم که در سکوت عشق می‌ورزد، تحمل می‌کند و زندگی می‌گذراند. در مقابل آن‌ها لشگری از مخالفان به چشم می‌خورد که همگی نه جانورانی خطرناک که انسان‌هایی از جنس خودشان هستند که می‌گویند باید پیرو جهان و جمع بود و به دیگران پیوست. آن‌ها از مرد می‌خواهند که آبروی روستا را نبرد، دیگران و خانواده‌ی خود را در خطر قرار ندهد، بساطش را جمع کند و راهی میدان جنگ شود تا پیرو دستورها باشد.

جنگ جهانی دوم

«یک زندگی پنهان» فیلمی برای همگان نیست. شاید خیلی‌ها آن را ببینند و از این ناراحت شوند که مثلا هیچ اتفاق جالبی در آن رخ نمی‌دهد؛ حال آن که شاید فیلم‌سازِ پا به سن گذاشته دیگر اصلا جنگ را بستر حماسه‌سرایی‌ها نمی‌داند. «یک زندگی پنهان» برخلاف آن‌چه که از نامش برداشت می‌شود، در رابطه با گریختن از دستورها هم نیست. این اسم شاید به معنای پنهان‌شده‌ی زندگی زیر تصمیمات ما انسان‌ها اشاره داشته باشد؛ حیاتی که آن را در نقاط مختلفی می‌توان یافت. مثلا در سرتاسر فیلم انواع‌واقسام انسان‌های خوب و بد، دیر یا زود به شخصیت اصلی می‌گویند که باید سرکشی را کنار بگذارد، پیرو جهان شود، یک سوگند زبانی بی‌معنی به آدولف هیتلر بخورد، کارش را انجام دهد و نزد خانواده‌ی عزیز خود بازگردد. کلیدواژه‌ی حاضر در صحبت‌های تمامی آن‌ها هم «دنیا» است؛ انگار مثلا نه چند انسان که یک روز خود دنیا تصمیم گرفت جنگ جهانی دوم را آغاز کند و آدم‌های درست هم بدون مخالفت باید پیرو آن باشند. شاید به همین خاطر هر از چند وقت یک بار، مالیک نقطه‌ای بکر و آرام از جهان را درون فیلم خود به تصویر می‌کشد؛ یا در اوج سکوت یا همزمان با پخش همان موسیقی‌های کم‌وبیش یکسان، احساسی و غم‌انگیز فیلم. A Hidden Life اثر پر سروصدا یا حتی پرادعایی نیست. ولی وقتی آن را همان‌گونه بپذیریم که ارائه شده است، اگر بگذاریم آن‌جا که می‌خواهد خسته و ضربه‌خورده رهای‌مان کند و آن‌جا که می‌خواهد عشق را نشان‌مان بدهد، احتمالا درنهایت در اوج سکوت و با غمی در دل شگفت‌زده می‌شویم؛ نه از شنیدن داستانش بلکه به خاطر درک معنای حرکت در طول مسیری که به‌عنوان مخاطب پا به پای این فیلم آن را پشت سر گذاشتیم و رویارویی با مقصدمانندی که درکنار یکدیگر به آن می‌رسیم.

جوجو ربیت

جوجو خرگوشه

(Jojo Rabbit (2019

نویسنده و کارگردان: تایکا وایتیتی

بازیگران: اسکارلت جوهانسون، تایکا وایتیتی، ربل ویلسون، تومانسین مک‌کنزی و سم راکول

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۵۸ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۸۰

فیلم Jojo Rabbit

تازه‌ترین ساخته‌ی تایکا وایتیتی، سازنده‌ی فیلم‌هایی تحسین‌شده همچون «شکار انسان‌های سرگردان» (Hunt for the Wilderpeople) همزمان با پذیرش ستایش‌هایی که طنز ظاهرا کودکانه و درام ظاهرا ساده‌ی آن را به‌عنوان کمدی عمیق و شجاعانه و قصه‌گویی احساسی هدفمند برای القای پیام‌هایی مهم به مخاطب شناختند، با انتقادهایی هم مواجه شد که می‌گفتند چنین اثری اصلا حق شوخی کردن با مسائلی تا این اندازه حساسیت‌برانگیز را نداشته و ندارد. «جوجو خرگوشه» به‌عنوان اثری به مراتب تاثیرگذارتر از فیلم‌هایی همچون سومین محصول ۲۰۱۹ و اولین محصول ۲۰۱۲ همین فهرست اما تحویل گرفته‌نشده به اندازه‌ی آن‌ها به خاطر بارها و بارها به رخ نکشیدن برخی قدرت‌های اجرایی کم‌اهمیت در چشم مخاطب یا نداشتن گروه بازیگران بسیار معروف و محبوب نزد منتقدها، به پسربچه‌ای مشغول آموزش در اردوگاه‌های نازی می‌پردازد که مدت‌ها است از پدر خود خبری ندارد، با مادرش زندگی می‌کند و به‌شدت متعصب و معتقد به باورهای آدولف است؛ آدولفی که برای او حکم یک دوست صمیمی و خیالی را دارد که همیشه با وی وقت می‌گذراند، موقع غذا خوردن لب به چیزی جز سر کباب‌شده‌ی اسب تک‌شاخ نمی‌زند، حتی موقع لباس پوشیدن نیز جوجو را راهنمایی می‌کند و در کل احتمالا بهترین رفیق ساده‌ای است که یک انسان می‌تواند در زندگی داشته باشد. اما دغدغه‌ی Jojo Rabbit نه شوخی با شخصیت‌ها و رخدادهای تاریخی که استفاده از همه‌ی این موارد برای ایجاد گفت‌وگو راجع به خطرات جاری شدن تعصب در گوشه به گوشه‌ی جامعه است. وایتیتی لابه‌لای دقایق فیلم خود حتی از خوب و دوست‌داشتنی نشان دادن یک افسر نازی با بازیگری معرکه‌ی سم راکول هم نمی‌ترسد و تعصب از هر جهت را می‌کوبد. به‌گونه‌ای که مخاطب بفهمد چرا آزادی عقیده و رقص حاصل از این آزادی در یکی از سکانس‌های اثر چه‌قدر به زیبایی نشان می‌دهد که تفاوت نفس کشیدن و زندگی، در متعصب نبودن، کورکورانه پیروی نکردن و آزاد بودن معنا می‌شود. البته که Jojo Rabbit با همه‌ی این حرف‌ها هم حداقل تا چند سال باز توسط عده‌ای بی‌فایده، پرادعا و بی‌اخلاق خطاب خواهد شد. اما وقتی می‌خواهید در قرن بیست‌ویکم یک درامدی (کمدی-درام) تاریخی درخشان و کپی‌نشده بسازید، متاسفانه گاهی راهی به جز بستن گوش‌های خود نسبت به این سر و صداها نمی‌یابید.

فیلم جنگی 1917

فیلم 1917

نویسندگان: سم مندس و کریستی ویلسون | کارگردان: سم مندس

بازیگران: جرج مکای، دین-چارلز چپمن، بندیکت کامبربچ، کالین فرث، مارک استرانگ و ریچارد مدن

میانگین نمرات فیلم در متاکریتیک: ۷۸ از ۱۰۰ | درصد رضایت منتقدهای جهانی در راتن تومیتوز: ۸۹

سازندگان فیلم 1917 در القای احساس خیالی مواجهه با فیلمی بدون هیچ‌گونه کات به مخاطب و همراه کردن آن‌ها با دو شخصیت اصلی کاملا موفق هستند

فیلم 1917 سم مندس بدون کات فیلم‌برداری نشد اما رایان جانسون ادعا می‌کند که تیم سازنده‌ی آن در صورت خراب شدن پروسه‌ی فیلم‌برداری هر یک از سکانس‌ها به ابتدای کار برمی‌گشت و ساخت تک‌تک آن‌ها را به ترتیب از اول آغاز می‌کرد؛ به‌گونه‌ای که یکی از بازیگرهای شناخته‌شده‌ی فیلم که تنها در چند سکانس پایانی اثر دیده می‌شود، طی بخش زیادی از روزهای فیلم‌برداری صرفا در محل رخ دادن سکانس خود منتظر بود که اگر پروژه تا آن‌جا جلو آمد و به وی رسید، مهیای نقش‌آفرینی باشد. خواه یا ناخواه باید پذیرفت که بسیاری افراد شاید به درستی و با ذکر دلایل متعدد می‌گویند «۱۹۱۷» برخلاف شاهکار اجرایی ۲۰۱۷ سینمای امپرسیونیسم نه به خاطر خلق یک تجربه‌ی کامل و هماهنگ در تمامی عناصر داستانی و غیرداستانی که باتوجه‌به دستاوردهای فنی قابل‌توجه سازندگان ستایش شد. سم مندس، آفریننده‌ی شاهکاری سینمایی به اسم American Beauty که بسیاری از هالیوودی‌ها ضمن ستایش کارنامه‌ی وی، او را در چند سال اخیر مشغول الگوبرداری شدید و حتی در مواردی انگشت‌شمار تقلید از کارگردان همان فیلم بالاتر این فهرست می‌دانند، باز هم مطابق همین فرض دقیقا بعد از همان شخص به سراغ ساخت یک فیلم جنگی رفت. «۱۹۱۷» هم که در تمام ابعاد تصویری فیلم لایق ستایشی است، برآمده از همین برنامه‌ریزی و البته ادای دین شخصی مندس به پدربزرگ خود که یکی از سربازهای حاضر در جنگ جهانی اول بود، به نظر می‌رسد.

این فیلم با استفاده از توانایی‌های یکی از بهترین فیلم‌بردارهای زنده‌ی دنیا یعنی راجر دیکنز و یکی از بهترین تدوین‌گرهای حال حاضر یا همان لی اسمیت (تدوین‌گر فیلم‌هایی همچون Interstellar که به خاطر Dunkirk از سوی آکادمی علوم و هنرهای سینما برنده‌ی اسکار برترین تدوین سال شد)، طراحی ماکت‌های پرجزئیات و سپس پیاده‌سازی آن‌ها به‌صورت کامل با یک طراحی صحنه‌ی عالی، محاسبه‌ی دقیق مدت‌زمان هر سکانس به سبک حل مسائل ریاضی، نزدیک به چهار ماه تمرین کردن مداوم با بازیگران و تیم فیلم‌برداری برای رساندن تعداد اشتباهات در زمان اجرا به کمترین عدد ممکن، انتخاب تیمی از سازندگان و نقش‌آفرین‌ها با جدیت حداکثری برای پیش‌گیری از هرگونه به وجود آمدن نیاز به فیلم‌برداری دوباره با دلایل کم‌ارزش، بهره‌برداری مناسب از جلوه‌های ویژه‌ی میدانی و کامپیوتری و برنامه‌ریزی برای تک‌تک کات‌ها توانست تبدیل به اثری شود که دائما احساس می‌کنیم آن را طی یک فیلم‌برداری بلند و بدون هیچ‌گونه کاتی ساخته‌اند. یک فیلم خوب که اگر به کارگردانی برای کارگردانی (نه برای خود فیلم و نه برای نیاز قطعی داستان) در سینما اعتقاد داشته باشید، می‌شود ادعا کرد در این بخش دستاوردهایی بزرگ‌تر از ۸۰ درصد فیلم‌های دیگر حاضر در فهرست مقابل شما دارد.

منبع زومجی

اسپویل
برای نوشتن متن دارای اسپویل، دکمه را بفشارید و متن مورد نظر را بین (* و *) بنویسید
کاراکتر باقی مانده