هم‌اکنون بیش از یک‌ سال از انتشار دموی قابل بازی P.T در شبکه‌ی پلی‌استیشن توسط کوجیما گذشته است. جدا از تمام ویژگی‌های بی‌نظیر فنی حاضر در این دمو، حالا که بسیاری تا ابد هم موفق به تجربه‌ی آن نخواهند شد، با زومجی و نگاهی بر پیکره‌ی داستانی و روایتی این بازی همراه باشید.

Guillermo_del_Toro_by_Gage_Skidmore_Fotor_Collage

P.T متاسفانه یا خوش‌بختانه ترس را به حدی بسیار بیشتر از آن‌چه در یک بازی رایانه‌ای انتظار دارید، تقدیمتان می‌کند. هیدئو کوجیمای نابغه، از آن‌جایی که علاقه‌ای بی‌پایان به داستان سرایی و خلق دنیاهایی مخصوص به خود را دارد هرگز فقط با ساخت یک دنیا به نام متال‌گیر آرام نگرفته و نخواهد گرفت. علاقه‌ی شگرف او به ساخت دنیاهایی از جنس دیگر و متفاوت با متال‌گیر باعث شد که همواره منتظر یک بازی جدید و خارق‌العاده با دنیایی کاملا تازه از او باشیم. هنوز شش ساعت از انتشار یک دموی ترسناک و دهشتناک برای پلی‌استیشن 4  با سازندگانی نامشخص نگذشته بود که یک نفر موفق به حل تمام معماهای آن شد و کات‌سین آخرش را تماشا کرد. انتشار آن ویدیو در دنیای اینترنت، باعث شد تا همگان بفهمند که P.T دمویی است از بازی بسیار بزرگی که قرار است هیدئو کوجیما و گیلرمو دل تورو آن را بسازند و این موضوع در آن زمان تبدیل به یکی از بزرگترین بمب‌های خبری دنیای بازی‌های رایانه‌ای شد. بزرگی این خبر کاملا طبیعی بود چرا که ساخته شدن یک بازی تازه از سری Silent Hill آن هم توسط یک بازی‌ساز خارق‌العاده و کارگردان به نام سینما و با بازیگری «نورمن ریداس» دوست‌داشتنی، خبر کوچکی نبود.

معنا و مفهوم کلمه‌ی «ترسیدن» برای کسی که P.T را بازی کرده چیزی متفاوت با تعریفی است که دیگران از آن دارند

ترس ساده‌ترین لغتی است که می‌توان به حس مخاطبی که P.T را تجربه می‌کند گفت. حقیقتش را بخواهید، معنا و مفهوم کلمه‌ی «ترسیدن» برای کسی که P,T را بازی کرده چیزی متفاوت با تعریفی است که دیگران از آن دارند. شاید مخاطبی که برای بار اول به سراغ P.T می‌رود، فکر کند سازنده‌اش یعنی هیدئو کوجیما، فردی بسیار شجاع و نترس است که می‌تواند مخاطبان را تا سر حد مرگ بترساند اما خود کوجیما عقیده‌ی دیگری دارد:

من واقعا بازی‌های ترسناک بازی نمی‌کنم چون به شدت از آن‌ها می‌ترسم. البته شاید چند باری «رزیدنت ایول» بازی کرده باشم اما حتی آن را هم نیمه راه رها کردم چون ترسیدم.

کوجیما در دنیای P.T کاری را می‌کند که خودش توانایی تحملش را ندارد. او معتقد است که برای ساخت یک دنیا، لازم است آن را به بهترین شکل ممکن بشناسیم. در حقیقت سازندگان P.T  دو نفر با درک متفاوت نسبت به ترس هستند. یکی کوجیما که خودش به شدت ترسو است و به همین دلیل خوب حس ترسیدن را می‌شناسد و یکی هم دل تورویی که دست طویلی در ساخت فیلم‌های ترسناک دارد. تمام این‌ها در کنار عناصر تازه و سنت‌شکن کوجیمایی حاضر در این بازی کاری کردند که P.T به طرزی متفاوت ترسناک باشد. کوجیما در رابطه با آوردن ویژگی‌های تازه به این بازی این‌گونه سخن می‌گوید:

من المان‌های تازه‌ای را در P.T گنجانده‌ام و کار گروهم چیزی فراتر از استفاده از برخی ویژگی‌های قبلی به شکل درست بوده است. با گنجاندن این المان‌ها در بازی، نتیجه چیز بسیار ترسناکی است و بازی اصلی قرار است حتی ترسناک‌تر هم باشد. افراد بسیاری ممکن است سایلنت هیلز و P.T را با در نظر گرفتن ویژگی‌های نسخه‌های قبلی این مجموعه بازی کنند و به همین دلیل انتظار همان مرز مشخص در ترسیدن را دارند، اما راستش را بخواهید من می خواهم این مرز را بشکنم.

uN86h7k (1) پس از این همه مدت گذشتن از انتشار و حتی حذف شدن دموی قابل بازی P.T از شبکه پلی‌استیشن به صورت کامل، دیگر نیازی به بیان ویژگی‌های فنی، صداگذاری خارق‌العاده و یا هر حرف دیگری که اصولا در رابطه با بازی‌های می‌زنیم نیست. سخن گفتن از یک دموی ترسناک که دیگر به بقا و دوباره دیدنش هم مطمئن نیستیم، شاید کار درستی نباشد اما P.T جدا از تمام ویژگی‌های موجود در دنیای بازی‌های ویدئویی، روایتی از یک داستان تلخ و دهشتناک است. حرف زدن از هر چیزی، راه مخصوص به خود را دارد و بهترین حرف‌های ممکن در رابطه با P.T را می‌توان در توصیفش به زبان آورد. منظورم این است که در این مقاله، به جای بررسی‌های کلی که روال کار ما نویسندگان است، می‌خواهیم گام به گام و نقطه به نقطه P.T را برایتان توصیف کنیم و قصه را همان‌طور که اولین بار مخاطب با آن برخورد می‌کند برایتان بازگو کنیم. بگذارید شروع کنم: چشمانتان را در یک اتاق نمور و تاریک باز کردید...

نکته: این نوشته، تمامی بخش‌های داستان بازی Silent Hills P.T را اسپویل می‌کند.

چشمانتان به آرامی باز شد، آن هم در یک اتاق نمور و تاریک که به جز یک در در جلویش، هیچ راهی برای داخل و خارج شدن از آن وجود ندارد. سکوت اعجاب‌انگیز بازی در این لحظه، به حدی جدی است که به سادگی محیط را ترسناک‌تر از حالت عادی‌ آن جلوه می‌دهد. ناچار و ناخواسته به سمت در جلوی اتاق می‌روید و آن را باز می‌کنید. برخلاف انتظارتان هیچ خبری از چیزهای ترسناک نیست و فقط وارد یک راهروی باریک و تنگ شده‌اید. تا به این لحظه، بازی هیچ تلاشی برای ترساندن شما نکرده و صرفا شما را وارد محیط‌پردازی نگران‌کننده‌ی خود کرده است. محیطی که پر شده از حشرات آزاردهنده‌ و تابلوهایی مرموز که بر روی دیوار آویزان هستند. به جلو می‌روید، زیرا به دنبال یافتن راه خروج از این مکان هستید. چند قدم بیشتر که حرکت کنید، با مشاهده‌ی یک ساعت دیجیتالی، متوجه می‌شوید که هم‌اکنون ساعت ۲۳:۵۹ دقیقه است. در این صحنه حقیقتا باید تحث تاثیر کار کوجیما قرار گرفت، زیرا در یک محیط بسته‌ی به ظاهر آرام، با نشان دادن این که هم‌اکنون نیمه‌شب است کمی استرس را در درونتان بالا می‌برد. جلوتر به سمت راست حرکت می‌کنید که بتوانید از راهرو خارج شوید، اما در موجود در آن‌جا قفل است پس مجبورید که مسیرتان را رو به جلو ادامه دهید. پس از چند ثانیه، به یک رادیوی در حال پخش می‌رسید، این‌جا همان نقطه‌ای است که کوجیما روایت ترسناکش را آغاز می‌کند. رادیو در حال شرح یک قتل است:

دو روز قبل از رخ دادن حادثه، از یک اسلحه‌فروشی یک تفنگ رایفل می‌خرد. واقعه در یک روز تابستانی رخ می‌دهد. آن روز پدر خانواده، به بهانه‌ای از خانه خارج می‌شود و رایفل را از داخل ماشین بر می‌دارد و مجددا به داخل خانه باز می‌گردد. همسر او در حال تمیز کردن میز شام بوده که ناگهان با او مواجه می‌شود. پدر خانواده بی‌درنگ به شکم او شلیک می‌کند و جان او و فرزندش را می‌گیرد.( همسر مرد باردار بوده است) پسر خانواده به خاطر شنیدن صدای مهیب شلیک، سراسیمه به آشپزخانه می‌آید تا ببیند ماجرا از چه قرار است و پدر در همان لحظه او را هم می‌کشد. آخرین فرد باقی‌مانده در منزل که کسی نیست جز دختر ۶ ساله‌ی مرد قاتل، ماجرا را می‌بیند و از ترس سریعا به داخل حمام می‌رود و در را قفل می‌کند اما پدرش او را گول می‌زند و به او می‌گوید: "فقط داشتیم شوخی می‌کردیم. بیا بیرون دخترم". دختر با شنیدن این حرف از مخفیگاه خود خارج می‌شود و پلیس‌ها دختر را در حالی که تیری بر سینه‌اش اصابت کرده بود پیدا می‌کنند. پدر دختر را هم به مانند دیگران کشته بود. در ادامه، همسایه‌ها که متوجه ماجرا شده‌اند، سریعا با پلیس تماس می‌گیرند و پلیس مرد را وقتی در حال گوش کردن به رادیوی ماشینش بوده پیدا می‌کنند.

پس از شنیدن این شرح، کنجکاوتر و پر استرس‌تر از قبل مسیرتان را ادامه می‌دهید. در پایان راهرو، درب ورود به زیر زمین را پیدا می‌کنید و از پله‌ها پایین می‌روید اما وقتی درب آخر راه‌پله را باز می‌کنید، بازهم با همان راهروی قبلی مواجه می‌شوید.

برخلاف بسیاری از بازی‌های ترسناک حاضر در عصر ما، کوجیما ترس را با استفاده از تک‌تک عناصر حاضر در P.T و نه فقط با کمک جامپ‌ اسکرها به شما عرضه می‌کند

بدون هیچ فکر قبلی و دانشی نسبت به اتفاقاتی که در حال رخ دادن است، مسیرتان را ادامه می‌دهید و دوباره به آن در سمت راست راهرو می‌رسید اما از آن‌جایی که در هنوز هم قفل است و هیچ چیز با قبل فرق نکرده، مسیرتان را ادامه می‌دهید. کمی که جلوتر می‌روید ناگهان صدای کوبیده شدن شخصی به در را می‌شنوید و با بازگشتن به عقب، می‌فهمید که کسی از پشت آن در قفل شده خود را به آن می‌کوبد اما چون هیچ کاری از شما بر نمی‌آید باز هم به راهتان ادامه می‌دهید. در ادامه هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد و به مانند راهروی قبلی از درب آخر به راه‌پله می‌روید و با باز کردن درِ انتهای راه‌پله دوباره خود را در ابتدای راهرو می‌یابید. (اگر به اشتباه و یا همین‌طوری به هنگام پایین آمدن از راه‌پله، بالا را نگاه کرده باشید، ادامه دادن بازی جرات بسیاری را می‌طلبد!) این‌بار هم به مانند دفعه‌ی قبلی مسیر را ادامه می‌دهید اما صدای ناله‌های خفیفی که در محیط شنیده می‌شود آزارتان می‌دهد. همین‌طور که در حال حرکت به سوی جلو هستید، بازهم می‌بینید که شخصی در حال کوبیدن خود به در قفل شده است اما این‌بار صدا و شدت آن چندین و چند بار مهیب‌تر از بار قبلی است. استرس و نگرانی در وجودتان به حدی غلیان کرده که مثل و مانندش را کمتر به یاد می‌آورید اما بازهم امیدوارانه به خود می‌گویید "همش همینه!" و مسیر خود را ادامه می‌دهید و با دوباره طی کردن راه‌پله، مجددا در ابتدای راهرو قرار می‌گیرید. این‌بار برخلاف دفعات قبلی هیچ خبری از کوبیده شدن‌ها و ناله‌ها نیست و مسیر حتی از دفعه‌ی اول هم آرام‌تر به نظر می‌رسد. کنجکاو و به دنبال چیزهای بیشتر، مسیرتان را ادامه می‌دهید و مجددا به درب زیر زمین می‌رسید اما این‌بار برخلاف انتظارتان در آن‌جا ناگهان بسته و قفل می‌شود و شما در راهرو گیر می‌افتید. حالا که نمی‌دانید باید چه کار کنید، ناگهان آن درب سمت راست راهرو شکسته می‌شود و می‌بینید که به صورت نیمه‌باز رها شده است. از داخل آن اتاق، سوسک‌های بسیار زیادی در حال آمدن به بیرون هستند و تماشای آن‌ها برایتان منزجرکننده به نظر می‌رسد. هر چه قدر که جلوتر می‌روید، بیش از قبل صدای گریه‌های یک نوزاد به گوشتان می‌خورد و در کنار تمام عناصر محیط آزارتان می‌دهد. به مانند هر شخص دیگر با تمام قوا انتظار یک جامپ اسکر را می‌کشید و با اعتماد به نفس( بخوانید ترس و لرز شدید!) به سمت درب نیمه باز می‌روید که ناگهان یک روح با صورتی دهشتناک از ورودتان جلوگیری می‌کند. شدت ترس در این نقطه از بازی به حدی زیاد است که نمی‌توان آن را توصیف کرد. اگر یک نفر P.T را خودش تجربه کرده باشد، خوب می‌داند که این‌جا همان نقطه‌ای است که استرس‌های همیشگی حاضر در بازی‌های ترسناک، جای خود را به لرزش بدن از شدت ترس می‌دهد. کوجیما به شکلی دیوانه‌وار در چهار دور طولانی و آزاردهنده پیش‌بینی را برای شما ممکن می‌کند و در جایی که مطمئن هستید با یک جامپ اسکر رو به رو می‌شوید، به حالتی وحشیانه ترسیدن را برایتان معنا می‌کند. سکوت حاضر در چهار راهروی اول، دیگر از این‌جا به بعد بازی شما را همراهی نمی‌کند و جای خود را به موسیقی‌های مرموز و آزاردهنده می‌دهد. ترسیده و پر اضطراب راه خود را مجددا ادامه می‌دهید تا به پایان راهرو برسید. درب قفل شده باز شده است و شما بدون هیچ فکری فقط به داخل آن می‌دوید و پس از طی کردن راه‌پله، دوباره خود را در اول راهرو می‌بینید.

Geralt of Rivia

مسیرتان را بازهم رو به جلو ادامه می‌دهید، در این‌ راهرو صدای گریه‌های آرامی شنیده می‌شود. با ترس و اضطراب چند برابر شده نسبت به قبل مسیرتان را رو به جلو ادامه می‌دهید. در راهرو به یک پیچ که مسیر را به سمت راست ادامه می‌دهد، می‌رسید و ترس بدنتان را فرا می‌گیرد. علتش این است که کمی جلوتر، یعنی دقیقا جلوی شما همان روح بلند و دهشتناکی که درب اتاق را بست مشاهده می‌شود. عزمتان را جزم می‌کنید و چند قدم رو به جلو می‌روید که ناگهان تمام چراغ‌های جلوی راهرو خاموش می‌شوند. حالا باید در عمق تاریکی به سمت آن موجود بروید. اگر بازی را رها نکنید و هنوز هم جرات برایتان باقی‌مانده باشد، آرام‌آرام در عمق تاریکی حرکت می‌کنید. در این مسیر، صدای گریه و ناله‌ی روح مدام بیشتر از قبل آزارتان می‌دهد و این موضوع به حدی غیرقابل تحمل می‌شود که شاید فقط از شنیدن آن سر درد بگیرید. وقتی به عمق تاریکی می‌رسید، بازهم کوجیما شگفت‌زده‌تان می‌کند. نه خبر از جامپ‌اسکری هست و نه روحی دیده می‌شود، چراغ‌ها روشن می‌شود و هیچ چیز درون راهرو به چشم نمی‌خورد. به انتهای راهرو می‌روید و پس از طی کردن مسیر، دوباره در اول همان راهروی تنگ قرار دارید. هیچ چیز عوض نمی‌شود و دائما در یک چرخه‌ی بی‌پایان قرار گرفته‌اید. به همان پیچ سمت راست راهرو می‌رسید و در برابرتان محیطی بسیار تاریک‌تر از قبل را مشاهده می‌کنید، وقتی که می‌خواهید مسیر را ادامه دهید ناگهان دری به آرامی باز می‌شود. ناچارا به سمت آن می‌روید و آن را باز می‌کنید و با وارد شدن به اتاق خود را درون یک سرویس بهداشتی مشاهده می‌کنید. بر روی زمین، یک چراغ قوه را می‌بینید و آن را بر می‌دارید. حالا که دیگر می‌خواهید دوباره به راهرو بازگردید، ناگهان درب سرویس بهداشتی قفل می‌شود. استرس و ترس شما وقتی به اوج خود می‌رسد که دستگیره‌ی در را می‌بینید که از پشت رو به پایین می‌چرخد اما خب خوش‌بختانه هیچوقت باز نمی‌شود! در این بحبوحه، صدای گریه‌ی یک نوزاد فضا را پر می‌کند، برخلاف سکوتی که در اغلب مواقع شاهدش بودیم، این‌جا موسیقی ترسناک و آزاردهنده با بالاترین صدای ممکن در گوشمان می‌پیچد. داخل روشویی داخل سرویس بهداشتی را نگاه می‌کنید و در آن‌جا یک جنین ناقص و خون‌آلود را می‌بینید. تمام مدت، موسیقی و گریه‌ی جنین آزارتان می‌دهد اما به هیچ عنوان نمی‌دانید که باید فرار از این‌جا چه کار کنید. همین‌طور پر شده از ترس و استرس زمان را می‌گذرانید تا این که آرام‌آرام همه‌چیز ساکت می‌شود و درب اتاق به صورت خود به خودی باز می‌شود. بدون هیچ فکری به سمت درب اتاق می‌دوید و خود را به آخر و نتیجتا به ابتدای راهرو می‌رسانید.

lisa_photo_upstairs.0

این‌بار راهرو را بدون هیج اتفاق خاصی و به سلامت کامل به انتها می‌رسانید. تنها اتفاق خاص و دیالوگی که در این راهرو شنیده می‌شود مربوط به رادیویی است که دوباره روشن شده و در حال گزارش دادن است. نکته‌ی خاص داستان، این است که بعضا در میان گزارش‌های رادیو صداهای دیگری هم شنیده می‌شود که بسیاری از آن‌ها نامفهوم است اما یکی از آن‌ها این است:

دستت به اون دکمه نخوره. تازه داریم شروع می‌کنیم.

وقتی راهروی بعدی را آغاز می‌کنید، همه‌چیز مثل راهروی قبلی آرام و ساده به نظر می‌رسد. نهایت ترس حاضر در راهرو مربوط به سایه‌روشن‌هایی است که به خاطر کمبود نور به وجود آمده است. با نهایت سرعت در حال حرکت به سوی انتهای راهرو هستید که ناگهان آن روح دهشتناک در برابرتان ظاهر می‌شود، صورت شما را به صورت خودش می‌چسباند، باعث می‌شود که ترس را در عمق استخوان‌هایتان حس کنید و در پایان شما را می‌کشد. مدتی تصویر تیره و تار است اما شخصیت اصلی، کم‌کم چشمانش را باز می‌کند و دوباره خود را در همان اتاق اول بازی می‌بیند. اشتباه نکنید، ماجرا دوباره به نقطه‌ی آغازین خود برنگشته زیرا که هنوز چراغ قوه در دست شخصیت اصلی است و صد البته در گوشه‌ی اتاق یک کیسه‌ی خونی( که بار اول آن‌جا نبود) دیده می‌شود. به سمت این پاکت خونین می‌روید و دوربین را روی آن زوم می‌کنید. متوجه می‌شوید که پاکت خونی در حال تکان خوردن است، انگار یک عضو قطع شده‌ی بدن داخل آن است و می‌خواهد برود به مابقی بدن بچسبد! هنوز نمی‌دانید این پاکت چیست که ناگهان صدایی از داخلش شنیده می‌شود:

من حرکت کردم. هیچ راهی جز راه رفتن نداشتم، یعنی کار دیگه‌ای نمی‌تونستم بکنم. اما آخرش، خودم رو دیدم. خودم رو دیدم که داشت از خودم خارج می‌شد اما من می‌دونم که اون واقعا خودم نبود. مراقب خودت باش! شکافی که داخل در قرار داره، یه واقعیت جداگانه است. من فقط خودم هستم و بس. اما تو مطمئنی که فقط خودت هستی؟

پس از شنیدن این سخنان عجیب، نا امیدانه و پر اضطراب اتاق را ترک می‌کنید و دوباره در ابتدای راهرو قرار می‌گیرید. در سایه‌روشن ترسناک آن مسیرتان را ادامه می‌دهید تا این که دوباره به ابتدای راهرو می‌رسید. چند راهرو را به همین شکل بدون هیچ اتفاق خاصی پیش می‌برید و دوباره به ابتدای راهرو می‌رسید. چندبار که می‌گذرد، می‌فهمید به هیچ عنوان به راهروی بعدی نرسیده‌اید. بله، تمام این دورها را داخل همین راهرو زده‌اید، یعنی باید در این راهرو کاری را انجام دهید که بتوانید رمز و راز آن را بشکنید و واقعا از آن خارج شوید نه این که همواره به آخرش بروید تا از ابتدای آن سر در بیاورید. حالا با دقت بیشتر راهرو را طی میکنید. به سمت رادیو می‌روید، از داخل آن صداهای غیر قابل فهمی به گوش می‌رسد. روی همان میز، یک عکس زن و شوهر را می‌بینید. روی تصویر زن، یک ضربدر خورده و زیرش نوشته شده شده: " آن را در بیاور". چند بار دیگر داخل راهرو قدم می‌زنید و از آن‌جایی که هیچ چیز دیگری به چشمتان بر نمی‌خورد، دوباره به سمت همین تابلو برمی‌گردید. ناگهان متوجه می‌شوید که می‌توانید روی تصویر آن زوم کنید، این کار را انجام می‌دهید و با زدن یک دکمه، ناگهان هر دو چشم زن می‌سوزد و سوراخ می‌شود و این‌جا است که صدای خوشحال کننده‌ی باز شدن یک در به گوشتان می‌خورد. خود را به انتهای راهرو و این درب باز شده می‌رسانید اما قبل از خروج کامل از راهرو، نوشته‌ی بالای در توجهتان را به خود جلب می‌کند:

لیزا! من رو ببخش. یک هیولا درون من زندگی می‌کنه.

pt

پس از این، دوباره در ابتدای راهرو قرار می‌گیرید. این‌بار صدای گریه‌ی نوزاد به حدی بلند شده که تمام محیط را فرا گرفته است. به سمت جلو حرکت می‌کنید و به میزی که رادیو روی آن قرار داشت می‌رسید که ناگهان یک شیشه محکم به زمین می‌خورد و صدای ترسناکی تولید می‌کند. کمی که به دور و اطراف خود توجه می‌کنید، نوشته‌ای بر روی دیوار توجه شما را به خود جلب می‌کند: صدایشان را می‌شنوم که مرا از... صدا می‌کنند!

شما که هنوز دقیقا نمی‌دانید در این مرحله باید چه کاری انجام دهید، همین‌طور راه خود را به انتها می‌رسانید و شاد و خوشحال از اول راهرو سر در می‌آورید! این‌بار در راهرویی قرار دارید، که از اول تا آخرش را نورهای قرمز آزار‌دهنده‌ای پر کرده‌اند. باز هم به مانند دفعات قبل مسیرتان را ادامه می‌دهید و به دنبال تفاوت‌های رخ داده با قبل می‌گردید. وقتی به رادیو می‌رسید، متوجه صندوقی بزرگ می‌شوید که از سقف خانه آویزان است. صندوق در حال تاب خوردن است و همواره از آن مقداری خون بر روی زمین می‌ریزد. وقتی که دقیقا نمی‌دانید ماجرا از چه قرار است، دوباره از رادیو صدای گزارش شنیده می‌شود:

پدر خانواده، پس از به قتل رساندن تمام افراد خانواده‌اش، در گاراژِ خانه خود را حلق‌آویز کرد.

به جز این، در محیط هیچ اتفاق خاصی رخ نمی‌دهد و شما هم به مانند دفعات قبلی مسیرتان را تا پایان راهرو ادامه می‌دهید و در نهایت دوباره از اول آن سر در می‌آورید. اولین تفاوت راهرو در این دور نسبت به قبل، صدای خاموش ناشدنی و بسیار بسیار بلند و آزاردهنده‌ی گریه‌ی همان نوزاد است. در این راهرو، هر کاری که می‌کنید، نمی‌توانید مسیر را طی کنید و هر چه می‌گردید هم نمی‌فهمید که باید برای رد کردن این دور، چه کار کنید. با کمی دقت، متوجه می‌شوید که بالای مکانی که تلفن در آن قرار گرفته، نوشته‌ای اضافه شده است: "سلام(Hello)". بر روی آن زوم می‌کنید و بی‌خیالش می‌شوید. کمی دیگر که در محیط می‌گردید، ناگهان با همان جمله‌ی قبلی نوشته شده بر روی دیوار که می‌گفت: "صدایشان را می‌شنوم که مرا از... صدا می‌کنند" مواجه می‌شوید اما این‌بار در آن تفاوتی نسبت به قبل وجود دارد چرا که در آخرش حرف L اضافه شده است. بر حسب اتفاق(یا از روی فهمیدن معما) به سوی تلفن بر می‌گردید و می‌بینید که یکی از Lهای Hello کم شده است. بار دیگر بر روی این کلمه زوم می‌کنید و دوباره به سمت همان جلمه‌ی روی دیوار می‌روید. در هر بار رفت و آمد میان این دو، یک حرف از این کم می‌شود و به آخر آن یکی اضافه می‌شود. انقدر این کار را تکرار می‌کنید که می‌فهمید حرف O هر چه قدر که بروید و بیایید همان‌جای قبلی باقی می‌ماند پس برای خواندن جمله‌ی کامل شده به سوی همان دیوار می‌روید و با خواندن نوشته‌ی نهایی، عرق سردی را بر بدنتان حس می‌کنید:

I can Hear Them Calling to me from Hell = صدایشان را می‌شنوم که مرا از جهنم صدا می‌کنند

P.T._20140813190538 پس از کامل شدن این جمله‌ی وحشتناک بر روی دیوار، صدای خنده‌های شیطانی و وحشتناکی محیط را در بر می‌گیرد. صدای ترسناک و آزاردهنده‌ی این خنده، به حدی زیادی است که به تنهایی شمارا آزار می‌دهد. با ترس و لرز و اضطراب به آخر راه می‌روید و دوباره پس از طی کردن مسیر از اول راهرو سر در می‌آورید. در نور قرمزی که راهروی تنگ را فرا گرفته، به سمت جلو می‌روید و به همان رادیو می‌رسید. از رادیو صداهایی پخش می‌شود که هیچ چیز از آن‌ها نمی‌فهمید و احساس می‌کنید خیلی انسانی نیستند. در این راهرو، هیچ اتفاق خاصی رخ نمی‌دهد و صرفا با به پایان رساندن راهرو، وارد راهروی تازه‌ای می‌شوید. به دلیل نامشخصی سرعت شما به شدت بیشتر از قبل شده است و به راحتی می‌تواند در محیط بدوید، بدون توجه به تابلوهای تازه‌ی روی دیوار، با تمام سرعت مسیرتان را رو به جلو ادامه می‌دهید. هرچه قدر که می‌روید به پایان راه نمی‌رسید و این موضوع تا جایی ادامه پیدا می‌کند که متوجه می‌شوید این راهرو هیچ‌جایی به پایان نمی‌رسد. الگوریتم ساخته شدن این راهرو به شکل بی‌پایان است، یعنی انگار همه‌چیز از کمی جلوتر دقیقا مانند قبل تکرار می‌شود و به همین دلیل شما هرچه قدر که جلو بروید هیچ چیز عوض نمی‌شود. شما متوجه می‌شوید، که به مانند برخی از بخش‌های قبلی باید برای این که از راهرو خارج شوید به حل معمایی دیگر بپردازید. 2856771-pt_Fotor_Collageکمی که در محیط جست و جو می‌کنید متوجه یک تابلو که بر زمین افتاده می‌شوید. با توجه به جایی که قبلا تابلو آن‌جا قرار داشته، یک سوراخ را در روی آن نقطه‌ی دیوار مشاهده می‌کنید. بر روی سوراخ زوم می‌کنید و متوجه می‌شوید که در حال تماشای همان سرویس بهداشتی که داخلش رفته بودید هستید. صدای گزارش‌های رادیو را می‌شنوید اما آن‌ها ناواضح به نظر می‌رسند. در ابتدا صدای راه رفتن زنی که در حال سرفه کردن است به گوشتان می‌خورد اما کمی بعد از روی صدا می‌فهمید که او محکم به زمین کوبیده شده است.او فریاد می‌زند و شما آرام‌آرام صدای بریده شدن گلوی او را حس می‌کنید. این‌جا که ترس وجودتان را فرا گرفته، ناگهان تصویر به حالت عادی بر می‌گردد و شما در همان راهرو هستید اما نوشته‌ای در بالای آن سوراخ روی دیوار، توجهتان را به خود جلب می‌کند: "دیگر هیچ راه برگشتی وجود ندارد". با ادامه‌ی راه، بدون هیچ مشکلی پایان این راهرو را پیدا می‌کنید و دوباره به ابتدای همان راهروی همیشگی می‌رسید و این‌بار با یک راهرو که غرق در نور است مواجه می‌شوید. از آن‌جایی که در مسیرتان تا پایان راهرو هیچ اتفاق خاصی رخ نمی‌دهد، با اطمینان به سمت درب انتهای آن می‌روید اما متاسفانه این در به صورت کامل قفل است. کمی که می‌گذرد، تصویر پارازیت‌هایی بر می‌دارد و شما دائما صدایی را می‌شنوید که در حال نام بردن از چند عدد است. موزیک ترسناکی محیط را فرا می‌گیرد و دوباره صدای گریه‌ی نوزاد به گوشتان می‌خورد. در درگیری این صداها با یکدیگر، آن‌قدر اعصابتان خورد می‌شود که دائما برای رد کردن این‌جا محیط را زیر پایتان می‌گذارید. کمی می‌گذرد و ناگهان بر روی صفحه، پس زمینه‌ای زرد رنگ به چشم می‌خورد و عبارتی که روی آن نوشته شده جلب توجه می‌کند: " دارم به اون‌جا میام" و شما دوباره پس از تیره شدن تصویر، خود را در همان اتاق ابتدایی پیدا می‌کنید. با ترس و اضطراب وارد راهرو می‌شوید که ناگهان صدای ناقوس کلیسایی به گوشتان می‌رسد و از این صدا و ساعت دیجیتالی روی میز، متوجه می‌شوید که در نیمه‌شب به سر می‌برید. ( در ابتدای بازی، این ساعت ۲۳:۵۹ را نشان می‌داد اما حالا عدد ۰۰:۰۰ را نشان می‌دهد) ناگهان دوباره موسیقی دهشتناکی در تمام محیط شنیده می‌شود.

در ابتدا صدای گریه‌ی یک روح شنیده می‌شود اما این صدا کمی بعد تبدیل به ناله‌هایی دردناک شده و در پایان به خنده‌هایی شیطانی بدل می‌شود. به احتمال زیاد در این‌جای کار اصلا نمی‌دانید باید چه کار کنید و فقط به خاطر راهنماهایی که در محیط اینترنت دیده‌اید، می‌دانید باید کاری کنید که دو بار صدای خنده‌ی نوزاد شنیده شود. همان ابتدای کار، خود را به مقابل آن ساعت دیجیتالی می‌رسانید. وقتی صدای ناقوس کلیسا در محیط طنین‌انداز شد، حدود ده قدم به سمت سرویس بهداشتی حرکت می‌کنید و ناگهان صدای خنده‌ی نوزاد را می‌شنوید. کمی می‌گذرد و نمی‌دانید باید چه کار کنید که ناگهان صدای خنده‌های ترسناک دوباره در محیط بلند می‌شود. کمی که در راهرو حرکت می‌کنید، ناگهان همان روح وحشتناک را می‌بینید و ناچارا به سوی او می‌روید. ناگهان او شما را به مانند دفعات قبلی می‌کشد و مجددا در همان اتاق اول بازی به هوش می‌آیید. یک بار دیگر همین پروسه را تکرار می‌کنید و وقتی که روح به سمتتان می‌آید، نا امیدانه فکر می‌کنید که هیچ راهی برای پایان یافتن این بازی وجود ندارد اما این‌بار او به جای این که شما را بکشد، تسخیرتان می‌کند و در بدنتان می‌ماند. وقتی که او در وجود شما است، تصویر ناهماهنگی‌ها و پارازیت‌هایی دارد. شما بدون هیچ فکر قبلی صرفا خود را به پایان راهرو می‌رسانید و از اول آن سر در می‌آورید و نکته‌ی جالب این است که می‌بینید دیگر آن روح در وجود شما نمانده است. حالا با خیال راحت از این که دیگر خبری از آن روح وحشتناک نیست، مجددا کار قبلی را تکرار می‌کنید( ایستادن جلوی ساعت و ده قدم حرکت به سوی سرویس بهداشتی در هنگام نیمه‌شب) تا اولین خنده‌ی نوزاد را بشنوید. بعد از آن( بعید است این به فکر خودتان رسیده باشد و به احتمال زیاد با استفاده از ویدئوهای راهنمایی داخل اینترنت این راه را یافته‌اید) شروع به جیغ زدن و ناله کردن در میکروفون می‌کنید و از آن‌جایی که نوزاد از شدت ترس شما لذت می‌برد، یک بار دیگر صدای خنده‌ی او را می‌شنوید. با این کار تمام کابوس‌ها به پایان می‌رسد و حالا شما آماده‌ی دیدن کات‌سین پایانی هستید اما ناگهان وقتی که تصویر سیاه شده است، صدای دختربچه‌ی کوچک خانواده را می‌شنوید که می‌گوید:

بابا خیلی حوصله سر بر بود، هر روز همون نوع غذا رو می خورد، همون لباس‌ها رو می‌پوشید،  همون بازی‌ها رو انجام می‌داد... آره! اون از این‌ مدل آدم‌ها بود. اما یک روز اون رفت و بعدش همه‌ی ما رو کشت! اون انقدر روزمرگی زندگیش رو فرا گرفته بود که تو نحوه‌ی قتلمون هم ابتکاری به خرج نداد البته من هم شکایتی ندارم. در هر صورت داشتم از خستگی می‌مردم... اما حدس بزن چی شد؟! من بر می‌گردم و اسباب بازی‌های جدیدم رو هم با خودم میارم!

پس از شنیدن این صحبت‌های خاص و عجیب دخترک، کات‌سین پایانی بازی را می‌بینید و با نقش بستن نام نورمن ریداس و تصویر او روی صحنه در کنار نام‌های گیلرمو دل تورو و هیدئو کوجیما به هیچ عنوان هیجان‌زده نمی‌شوید. آری، نگاهتان به محیط است و نه به این نام‌ها. نگاهتان به خانه‌هایی است که شاید در هر کدام از آن‌ها، داستانی به این حد ترسناک وجود داشته باشد. خانه‌هایی که هر کدام فقط اگر مثل همین یکی باشند هم دنیایی دیوانه‌کننده از ترس را خلق می‌کنند. البته الآن دیگر وقت این ترسیدن‌ها نیست. شاید باید از چیز به مراتب بزرگ‌تری بترسید... از این که شاید به خاطر تصمیمات کونامی، هرگز فرصت جست و جوی بیشتر در این دنیا نصیبتان نشود. باور کنید از دست دادن این تجربه‌ها و از بین رفتن چنین ایده‌هایی، خیلی ترسناک‌تر از داستان لیزا و خانواده‌اش است..! تهیه شده در زومجی

کاراکتر باقی مانده